172 بازدید

ep 3 (آخرین آرزو ) last wish

قسمت سوم

كریس:كدوم گوری بودین شما دوتا؟دیر شد بدویین..
هوادارا جیغ میزدن خیلی زیاد بودن باورم نمیشد واقعا خوشحال بودم كه فقط تو دو ماه اكسو اینهمه هوادار تو كره داشت … بعد از اجرامون همه رفتیم نشستیم سره جاهامون
فن ها یكی یكی میومدن و امضا میگرفتن سرمو بردم بالا ببینم بچه ها چیكار میكنن دیدم بكی مات و مبهوت داره به دختر رو به روییش نگاه میكنه یكم جا به جا شدم خیلی كنجكاو بودم قیافشو ببینم آخه بكی خیلی سخت پسند بود دختر اومد و به من رسید نگاش كردم دختر خوشگلی بود موهاش بلند و چشماش درشت بود و پوستش خیلی سفید بود
-اسمت چیه؟
یكم سرخ شد:اسمم …. هلیاس
اسمش عجیب و سخت بود:ه.هل..هلیاس چه اسم جالبی
هلیا:هه…هلیا نه هلیاس
گیج و منگ نگاش كردم:آهااا..
-كجایی هستی؟
هلیا:من ایرانیم
-چقدر خوب كره ای حرف میزنی
قیافش جوری بود انگار میخواست منفجر بشه شاید اولین بارش بود اكسو رو میدید نمیدونم…
-میشه یه سوالی بپرسم؟
هلیا:بله حتما
-میشه بدونم به بكی چی گفتی؟
هلیا:بهش گفتم… دوسش دارم همین
خندیدم:پس برا همینه خشكش زده بیچاره خخخ
مرسی موفق باشی سرمو انداختم پایین و دوباره بردم بالا و دیدم یه دختر دیگه بالاسرمه:سلام شما هم ایرانی هستی؟
فائزه: هه … آره
-چقدر فن ایرانی داریم امروز
برگشت و به لوهان یه چشمك زد و لوهانم سرخ شد و سریع سرشو انداخت پایین
یه دختره ایرانی دیگه وایساده بود جلو چانی و زار زار گریه میكرد
چانی:خانم خوشگله گریه چرا؟؟اسمت چیه؟
-ن.نسیم
چانی:اوف چه اسم سختی
نسیم:یعنی ..یعنی میگی اسمم زشته
چانی:نه من غلط بكنم فقط سخته یه كم
چانی بیچاره نزدیك بود گریه اش بگیره به سرم زد یه كم چانی رو اذیت كنم شماره چانی رو نوشتم تو یه كاغذ و یواشكی دادم به دختری كه اسمش هلیا بود و بهش چشمك زدم
-به دوستتون نسیم بگین بهش زنگ بزنه
هلیا كه تعجب كرده بود گفت :آآ…باشه ..هه
-ببینم چیکار میکنیداا
هلیا:اوکی
چانی: ببین منو نگاه كن چیكار كنم گریه نكنی
نسیم به هق هق افتاد
هلیا:هییییی بسه دیگه بیا الان پرتمون میكنن بیرون
نسیم با قیافه ی گریون بهشون ملحق شد و هر سه با هم رفتن
یكم حرف زدیمو مراسم تموم شد همه رفتیم تو ماشین لوهان اومد نشست پیش من قلبم دوباره شروع كرد به تپیدن ولی به رو خودم نیاوردم
– اهم..خسته نباشی هیونگ
لوهان برگشت و محكم دستمو گاز گرفت
-آییییییی چرا گاز میگیرییی؟؟؟
لوهان صورتشو جمع كرد:دوس داشتم
-دوس داشتی؟؟؟
لوهان:آخه امروز اعصابمو خیلی خورد كردی رو دلم مونده بود
-دستتو بیار باید گازت بگیرم
لوهان:نمیخوااااام ولم كن سهون
-باشه باشه خودتو نزن
لوهان:خفه شو سهون خیلی خسته ام
-بیا…
لوهان با بیحالی نگام كرد:كجا بیام؟؟
-ام..بیا سرتو بزار رو شونه من بخواب هنوز خیلی مونده برسیم
لوهان سرخ شد:نمیخواااااام
حالا برا من شد آهوی لجباز
سرشو گرفتم و به زور گذاشتم رو شونه ام
لوهان سعی كرد جلو خندشو بگیره و چشماشو بست:تکون نخوریا
-اووم..باشه
بعد از دو دقیقه مطمئن شدم كه خوابه بی اراده بینیمو گذاشتم رو سرش و موهاشو بو کردم واقعا خوشبو بود
دستمو جلو صورتش حركت دادم لوهان حركتی نكرد انگار واقعا خواب بود لبامو آروم رو سرش گذاشتم و موهاشو خیلی آروم بوسیدم چقدر منتظر این لحظه بودم یه بوسه دیگه به موهاش زدم از بوی موهاش سیر نمیشدم دستمو گذاشتم رو سرش و شروع كردم به نوازشش به خودم اومدم چشمام گرد شده بود.. از كارایی كه میكردم تعجب كرده بودم
دستشو گرفتم تو دستم چقدر راحت خوابیده بود اصلا بیدارم نمیشد
بلاخره رسیدیم
-لوهان
-آهو كوچولو بیدار شو رسیدیم
لوهان چشماشو باز كرد
لوهان:چه زود رسیدیم
-زود نرسیدیم شما خواب بودی مسافتو حس نكردی
لوهان خمیازه كشید:واقعا؟
رفتیم خونه بچه ها هر كدوم رفتن اتاقاشون منم رفتم اتاقم و خواستم برم حموم كه لوهان دوباره دستمو گرفت:سه هون من میخوام برم
-عمرا نمیزارم اون سری هم گفتی من برم رفتی ٣ساعت دیگه اومدی بیرون
لوهان:نه سهون خواهششششش اون سری هم یه ربع موندم نه سه ساعت
-عمرا… خب بیا با هم بریم
بهت زده نگام كرد
-چیه تا حالا با پسر نرفتی حموم؟
لوهان:چی میگی دیوونه فك كردی مثلا از دلقكی مثل تو خجالت میكشم؟؟بیا با هم بریم
پوزخند زدم و تی شرتمو دراوردم
لوهان بدون اینكه لباساشو دربیاره رفت حمام
-هه … چیه نكنه با لباس میخوای بیای زیر دوش؟
لوهان با عصبانیت تی شرتشو دراورد شلوارشم كشید پایین و رفت دوشو باز كرد لباسامو دراوردم و رفتم پشتش وایسادم لوهان چنان پرید كه نزدیك بود لیز بخوره
دستشو گرفتم : فك كنم برق دارم خخخ
لوهان دستشو گذاشت رو سینه اش و نفس راحتی کشید و با اخم بهم گفت:كووووفت کجاش خنده داره؟
-اهم…ولش کن حالا بیا زیره دوش الان سرما میخوری
لوهان اومد زیره دوش و رو به روی من وایساد سرشو انداخته بود پایین آب رو موهای قرمز قشنگش میریخت قلبم دوباره شروع كرد به كوبیدن
-لوهان از من خجالت نكش من مثل داداشتم
حرف نمیزد
-هیونگ دوباره ناراحت شدی؟؟
لوهان آروم گفت:سه..سهون
-یله
دستمو بردم زیر چونشو سرشو آوردم بالا و چشمام گرد شد لوهان داشت گریه میكرد
-چیهههه لوهان هیونگ چی شدههه!! من ناراحتت كردم آره؟؟
لوهان با هق هق:سه..هون هر.هر.وقت..بهم میگی..آهو كوچولو..من..من قلبم تن.د تند میز.نه..هق هق
(این جمله رو تو یكی از داستان تصویری ها دیدم گفتم تو داستان ازش استفاده كنم باحال میشه)
اینارو گفت و سرشو انداخت پایین
باورم نمیشد
هیونگ سرتو بیار بالا ببینمت…یه بار دیگه بگو چی گفتی
لوهان سرشو آورد بالا و نگام كرد چشماش برق میزد بدون اینكه نگاشو ازم برداره زیر لب زمزمه كرد:
د…دوست دارم…
بهت زده بهش خیره شده بودم چشمام از تعجب گرد شده بود حتما اشتباه شنیده بودم آب دهنمو قورت دادم و دوشو بستم
-خ.خب یه بار دیگه میگی؟نشنیدم .. یعنی صدات نیومد..
لوهان بینیشو بالا كشید:وقتی دارم باهات حرف میزنم گوش بدههههه
-باشه باشه
لوهان چشماشو بست و شروع كرد:سهون بزار رک و راست بهت بگم… من دوستت دارم منو ببخش میدونم نباید دوستت داشته باشم چون اصلا با عقل جور درنمیاد ولی نتونستم این حس لعنتی رو تو خودم نگه دارم و بهت گفتم… اصلا…اصلا دست خودم نیست باور كن
-هاااان…
لوهان:بزن تو سرم سهون من یه احمقم منو بزن سهون شاید عقلم بیاد سره جاش
باورم نمیشد از یه طرف تعجب كرده بودم از یه طرف خندم گرفته بود لوهان بهم نزدیك شد و آروم بغلم كرد بدن لختش به بدنم خورد یه كوچولو لرزیدم یكم ازش فاصله گرفتم خشكم زده بود… نكنه منم دوسش دارم؟؟یعنی تپش های قلبم از دوست داشتنه؟ آخه مگه میشه؟؟ اصلا با عقل جور درنمیاد ولی نباید این فرصتو از دست میدادم میترسیدم پشیمون شم ..باید بهش بگم
لبامو گذاشتم رو گوشش:منم …. منم …دوستت دارم…آ… آهو كوچولو
خودمم نفهمیدم چرا این حرفو زدم ولی دیگه زده بودم كاریشم نمیشد كرد
لوهان اولش فقط نگام میكرد بعد یهو شروع كرد بلند بلند خندید:واقعااا؟؟ یا بازم داری منو دست میندازی؟؟داری مسخره ام میكنی آره؟؟
-واای نه هیونگ..مسخره چیه من فقط..چیزی كه تو دلم بود رو گفتم
لوهان محكم تر بغلم كرد و دوباره شروع كرد به خنده و خندش به گریه تبدیل شد:چه..خوب تو هم منو دوست داری هه .. سه هونا میخوام از این به بعد اینجوری صدات كنم سه هونا..سه هونا…اصلا فقط خودم باید اینجوری صدات كنم هیچ كسی حق نداره بهت بگه سهونا..میخوام كلا عوض شم نمیخوام بزنمت میخوام باهات مهربون باشم
خندم گرفت از خودم جداش كردم و با دستم موهای خیسشو از صورتش كنار زدم لوهان چشماشو بست
-چی شد!!چشمای خوشملتو باز كن میخوام چشماتو ببینم
لوهان چشماشو آروم باز كرد و نگام كرد :این چه حسیه؟ نه واقعا این چه حسیه!! ما جفتمون پسریم ولی من عا..عاشقتم
سرشو انداخت پایین و سرخ شد
-نمیدونم شاید عقلمون ناسالمه خخخخ مهم نیست لوهان منم تو رو دوست دارم هیونگ
بغلش كردمو سرشو چسبوندم به سینه ام
لوهان میخواست دستاشو دوره كمرم حلقه كنه ولی انگار پشیمون شد
-هه…بغلم كن نترس
لوهان دوباره دستاشو بالا آورد و بغلم كرد دستاش میلرزید
-سردته؟؟
سریع دوشو باز كردم
لوهان آروم شروع كرد به حرف زدن:سهون اگه بدونی چقدر با خودم جنگیدم ولی بازم شكست خوردم همش میگفتم این سهون خنگ و بی خود و بی احساسه عوضی منو دوس داره؟؟
-صب كن ببینم حالا این عوضیش برا چی بود
لوهان:خب…یهو از دهنم پرید
خندیدم:یعنی اینكه تو تو ذهنت منو یه عوضی میبینی؟
لوهان:نه گفتم كه یهو از دهنم پرید
-خب چرا نگفتی بی شعور؟؟
لوهان:اححححححح بس كن دیگههههه همه چی رو به مسخره میگیری من دارم جدی باهات حرف میزنمااا
-اهم..ببخشید..خب پس فك میكردی منه عوضی دوستت ندارم آره؟؟
لوهان قیافش جوری بود احساس میكردم هر لحظه میخواد منفجر شه
سعی كردم وضعیتو آروم كنم:ولی خب دیدی كه منم دوستت دارم
لوهان با قیافه آویزونی نگام میكرد:دروغ میگی
-دروغ نمیگم
لوهان:آخه من نمیتونم تشخیص بدم تو كی شوخی میكنی كی جدی میشی
-الان جدی دارم صحبت میكنم
لوهان: باشه باور كردم
موهاشو نوازش میكردم چقدر خوشحال بودم قلبم تند میزد چقدر این جوجه رو دوست داشتم چقدر به قلبم آرامش میداد ولی دوست نداشتم لوهان از این حسم باخبر شه من واقعا مغرور بودم…
لوهان سرشو بالا آورد و نگام كرد:بگو كه تو هم دوسم داری سهونا بگو بگو بگو
-گفتم دیگههه
لوهان: این غرورتو من یه روزی با جفت پاهام له میكنم
-اوه اوه چه عصبی یكم ملایم تر لهش كن
لوهان لبخند فوق العاده زیبایی زد و من خشك شدم… نفهمیدم چی شد صورتشو با دو تا دستام گرفتمو آوردمش نزدیك صورت خودم به چهره ی زیبا و معصومش كه ترسیده بود نگاه كردم… لعنت بهت سهون لعنت بهت
لوهان تند تند پلك میزد:س..سهونا.. چیكا…
یا الان یا هیچوقت لبامو نزدیك تر بردم و میخواستم لباشو ببوسم كه لوهان خیلی سریع سرشو برگردوند و لبام خورد به گونه اش لوهان برگشت و با تعجب بهم نگاه كرد اشك تو چشماش جمع شده بود نفس نفس میزد از كارم شدیدا پشیمون بودم كاش این كارو نمیكردم ازش جدا شدم و سرمو به دیوار چسبوندم
لوهان سرشو پایین انداخت و زمزمه كرد:دیوونه
یهو برگشتم و سرش داد زدم:من دیوونه نبودم لوهان الان تو دیوونه ام كردی
لوهان:من؟؟ من …چیكار كردم كه دیوونه شدی!!!
جوابی نداشتم بدم آروم گفتم:منو ببخش لوهان من..منه خاك بر سر نتونستم خودمو كنترل كنم
لوهان سرشو انداخت پایین و پشت كلشو خاروند :عیبی نداره فراموشش كن
حوله پوشید و رفت بیرون
باورم نمیشد میخواستم خودكشی كنم لعنت بهت سهون آخه چرا میخواستی ببوسیش یعنی اینقدر حالت خرابه؟؟
حوله پوشیدم و رفتم بیرون لوهان رو تخت خواب بود رفتم نشستم بغل تختش میدونستم ناراحت شده واقعا هم بهش حق میدادم
صداش كردم: اهم..لوهان..هیونگ بیداری؟
لوهان:هوووم بیدارم چی شده سهون
برش گردوندم سمت خودم
میتونستم تپش های شدید قلبشو حس كنم
لوهان:چیزی شده؟؟
-مگه قراره چیزی بشه؟میخوام ببینمت
لوهان خندید:خب نگاتو بكن و برو
-اوه اوه اوه چه آهوی لوسی
لوهان پتو رو كشید رو صورتش
پتو رو كنار زدم:بابت اون موضوع ناراحتی؟من گفتم ببخشید میدونی این یعنی چی؟یعنی كه نصف غرورمو با پات له كردی
لوهان پوزخند زد:غرورت بخوره تو سرت
خودمو كنارش جا دادم و لوهان شروع كرد به داد و بیداد كردن
لوهان: سهون بدم میاد یكی بخوابه رو تختممممم
به زور بغلش كردم و اونم داشت خودشو میكشت تا از بغلم بیاد بیرون بعد از ده دقیقه بلاخره تسلیم شد.
لوهان كه دود از گوشاش زده بود بیرون با عصبانیت ضربه ای به دستم زد:سهون این آخرین باره كه گذاشتم رو تختم بخوابی
-لوهان مگه نگفتی میخوای باهام مهربون باشی و دیگه منو نزنی
لوهان:این فرق داره من بدم میاد یكی پیشم بخوابه
هیونگگ پس بیا امشبو خوشحال باشیم هرچی باشه ما الان عاشق همیم خیر سرمون
لوهان:آره جون خودت یعنی همون دیقه عاشق من شدی؟؟
-آره تو به عشق در یك نگاه اعت…
لوهان پرید وسط حرفم: بسه بسه بهم دروغ نگو
-ببینم به من میاد دروغگو باشم؟؟
لوهان:چرا نباید بهت نیاد؟
– خیلی خب من عاشقت نیستم ولی دوستت كه دارم
لوهان بغض كرد:میدونستم عاشقم نیستی
– ای باباااااااااا
نگام كرد و مظلومانه بهم لبخند زد
-چیه!!
لوهان:سه هونا میخوام به موهات دست بزنم من گذاشتم رو تختم بخوابی تو هم باید موهاتو بدی من
– حالا الان بیخیالش شو جون من
لوهان:نخیر پس تو هم از رو تختم برو پایین
سرمو بالا بردم و نگاش كردم: میخوای یه قیچی بیار همشو قیچی كن مال خودت
لوهان خندید خودشو لوس كرد:سهون خفه شوووو
– هه..
خودمو آروم آوردم پایین تر و سرمو چسبوندم به سینه اش لوهان سرمو بغل كرد و شروع كرد به نوازش موهام حس قشنگی بود تپش های قلبشو حس میكردم كه یه لحظه هم آروم نمیگرفت سرمو محكم تر چسبوندم بهش
لوهان:سهونا
هوووم
لوهان با تعجب گفت:هووووم؟؟؟
آهان..اهم..ببخشید جونم
لوهان:موهات خیلی خوشبو و قشنگه
لبخند زدم تا حالا در این حد آروم نبودم دلم میخواست چشمامو ببندم و راحت بخوابم
لوهان:سهوناا
-جووونم
لوهان:میخوام یه چیزی بهت بگم
-خب بگو
لوهان:وقتی گفتمش حق نداری سرتو بیاری بالا
-باشهههه حالا بگو
لوهان: دوستت دارم…نگام نكنیااا سهون خواهش خواهش خواهش سرتو بالا نیار
خندیدم:باشه بابا سرم شكست
-منم دوستت دارم حالا بزا یكم بخوابم
لوهان به نوازش كردنم ادامه داد
چشمامو آروم بستم و نفهمیدم كی خوابم برد……
Print Friendly, PDF & Email


49 Responses

  1. اخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی الـــــــــــــــــــــــــــــــــهی لوهانیه عزیزمممممممممممممممم عرررررررررررررر بازم میگم هونهان ایز عشقققققققققققققققققققققق ……/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (35).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif

  2. خوب بود

    ولی اعتراف یجوری نبودددددددد نمیدونم انگار سهون هیچ حسی به لوهان نداشتتتتتتتت حس دوست داشتنم به من القاء نکرد چه برسه به عاشق بودننننننن sad( sad( sad( sad( sad(
    بابت دادن رمزام ازت ممنونم زحمت کشیدی
    ازت یه درخواست دیگه ام داشتم میخوستم بپرسم میشه داستاناتو برای دانلود بذاری؟؟؟؟اخه خیلی زیاده
    و من کم وقت میکنم بیام وبخونم ولی قول میدم هر وقت خوندم بیام یه نظر کلی برای قسمت اخر بذارم اگه موافق باشی وگرنه که هیچی…منم به خوندن همینجوری ادامه میدمممممم

    ازت ممممنونننننننننننننننننننننننننننننن

    داستانم عالی بود :heart: :heart: :heart: :heart: :heart: :heart:

  3. واااای آجی پس بالاخره اعتراف کردن. البته من انتظار داشتم اول لوبیا اعتراف کنه آخه سهونی خیلی مغروره! خخخخخخ
    ممنون آجی. عالیه عالی =-)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *