ep 39 (آخرین آرزو ) last wish

برید ادامه داستانو بخونین راستی به درخواست یکی از دوستان من تو یکی از قسمت ها یه خورده بکیول اضافه میکنم طعمه داستان یه خورده عوض شه خخخخ
 

صدای زنگه ساعت بیدارم كرد به ساعت نگاه كردم ٥ بود چشمام باز نمیشد به لوهان نگاه كردم كه تو بغلم راحت خوابیده بود دلم نمیومد بیدارش كنم آروم صداش كردم چشماشو باز كرد
-لوهان پا شو عزیزم 
لوهان بدونه هیچ حرفی بلند شد..خودم براش صبحونه درست كردم به زور اونو خورد بردمش اتاق تا حاضر شه 
لوهان رو تخت نشست رنگش پریده بود و لباش سفید شده بود رفتم جلوش نشستم:آهو كوچولو منو ببین…حالت خوبه؟چرا رنگت پریده؟ چیزی میخوری؟
لوهان سرشو تكون داد 
پاهاشو گرفتم تو دستم و جوراباشو پاش كردم:آهوم چه امروز اخمو شده جوراباشم كه بلد نیست بپوشه…
-لوهان..مگه قول ندادی خودتو ناراحت نكنی؟؟
لوهان فقط به یه نقطه خیره شده بود 
دستشو گرفتم و بلندش كردم كاپشنه قرمزشو تنش كردم و شال گردنی كه برا كریسمس براش خریده بودمو انداختم دوره گردنش:وااای..مثل همیشه خوشگل شدی 
لوهان همچنان به یه نقطه خیره شده بود
-لوهاان
لوهان:بله 
-چیه عشقم چرا ساكتی؟حرف بزن..دلم برا حرف زدنت تنگ میشه دلم برا صدای قشنگت تنگ میشه  
لوهان به چشمام نگاه كرد:خیلی…
-بگو عشقم خیلی چی؟؟
لوهان: خیلی….سخته.. ازت دور باشم
بغلش كردم:برا منم سخته… ولی باید تحمل كنی..به این فكر كن كه قراره زودتر برگردی 
لوهان:سهوناا…بغلم كن…خیلی محكم
بدنه كوچیكشو تو بازوهام گرفتم:آآآه…لوهان عاشقتم…
لوهان از بغلم بیرون اومد دستشو گرفتم تو دستم:ببین تا زمانی كه این حلقه پیشته انگار من پیشتم لوهان نگران نباش عزیزم  
لوهان:سهونااا
-جونم… من فدای سهونا گفتنت 
لوهان:بهم…بهم زیاد زنگ بزن 
-من هر ساعت بهت زنگ میزنم خوبه؟
لوهان:خوبه…نزار اون دختره….
-نگران اون دختره نباش عشقم باشه؟
لوهان سرشو رو سینم گذاشت و گریه كرد 
موهاشو نوازش كردم:گریه نكن لوهانم این یه  هفته زود میگذره و تو دوباره برمیگردی پیشم 
لوهان دستشو دوره كمرم حلقه كرد:دلم برات تنگ میشه … سهونااا فراموشم نكنیا وگرنه خفت میكنم
خندم گرفت:باز جك گفتی؟خخخخخخ
لوهان:حق نداری با اون دختره حرف بزنی 
-چشم عزیزم…هه 
لوهان:كلا با هیچكس حرف نزن
-كلا لال میشم خخخخ  
كریس اومد تو اتاقمون:آماده ای لوهان؟
لوهان سرشو تكون داد 
لوهان:سهونا
نگاش كردم و آروم زمزمه كردم:جونم
لوهان:باهام…میای فرودگاه
-معلومه كه میام
اكسو ام با بچه ها خداحافظی كردن كریس بهشون گفت لازم نیست بیان فرودگاه فقط من بودم كه به خاطره لوهان راهی فرودگاه شدم
  
فرودگاه…
یه ساعت به پروازشون مونده بود كریس و تاوو و لی با هم حرف میزدن ژیو و چنم رفته بودن خرید منو لوهان هم رو صندلی نشسته بودیم لوهان سرشو رو شونه ی من گذاشته بود
خوشبختانه محافظ هامون اجازه ورود به هوادارارو نمیدادن از این بابت واقعا خوشحال بودم …
دست كشیدم رو موهاش:لوهانم تو قراره با ژیومین هم اتاقی بشی روتو بكش شبا سرما نخوری غذا خیلی بخور شبا زیاد بیدار نمون باشه؟
لوهان بینیشو بالا كشید:باشه 
-بازم داری گریه میكنی؟
لوهان سریع اشكاشو پاك كرد 
-گریه میكنی قلبم میشكنه و برام سخت تر میشه لوهان 
لوهان:فك نكنم بتونم دووم بیارم سهون یا خودم برمیگردم پیشت یا از دوریت میمیرم 
دستاشو گرفتم:اینجوری نگو چشم رو هم بزاری دوباره پیش همیم
لوهان:سهوناا…من خیلی..دوستت دارم..خیلی زیاد..اصلا فكرشم نمیتونی بكنی
لبخند زدم:منم دوستت دارم عشقم   
لوهان :سهوناا
-جونم 
لوهان: میشه …میشه بریم دستشویی؟
تعجب كردم:دستشویی؟
لوهان:آره..
-پاشو بریم 
رفتیم تو دستشویی لوهان منو كشوند تو یكی از اتاقكا و درو قفل كرد با بهت نگاش میكردم..لوهان لباشو رو لبم گذاشت و با تمام وجودش با تموم قدرتی كه داشت منو بوسید منم همراهیش كردم دستمو گذاشتم پشت گردنش و به خودم فشارش دادم عشقش به خودم رو احساس میكردم…اشكاش صورتمو خیس میكرد… 
بعد از چند ثانیه لوهان رو از خودم جدا كردم ..هنوز چشماش بسته بودن.. 
-لوهان…
لوهان:بزار..ببوسمت 
سرمو نزدیك تر بردم و دوباره بوسیدمش 
اینقدر همو بوسیدیم تا آخر لب من خون اومد 
لوهان خودشو عقب كشید:لبت سهونااا
-لبم چی؟!!
لوهان انگشتشو رو لبم كشید:خون میاد..
خندم گرفت:چیزی نیست عشقم نگران نباش 
خم شدم و گردنشو آروم بوسیدم 
لوهان با یه دستمال كاغذی لبمو پاك كرد و جای زخممو بوسید 
به چشماش زل زدم چشماش غمگین بود خیلی غمگین ….
اشك تو چشماش جمع شد نمیخواستم دوباره گریه كنه كمرشو گرفتمو چسبوندمش به دیوار و محكم لبامو رو لباش فشار دادم سوزش لبم مهم نبود..
از بوسیدنش دست كشیدم هر دومون نفس نفس میزدیم لوهان با چشمای نیمه بازش نگام میكرد
-من..چه جوری ولت كنم بری!!
لوهان خندید
 لبامو بردم نزدیك گردنش 
لوهان نفس نفس میزد:س..سهونااا
شروع كردم به مكیدن گردنش اینقدر این كارو كردم تا قرمزه قرمز شد لوهان موهامو نوازش میكرد:آآآه…سهونااا…
سعی كردم خودمو كنترل كنم سرمو عقب كشیدم
-ببخشید لوهان  
لوهان سرشو پایین انداخت و شال گردنشو سفت كرد:سهوناا..باید..برم
 
 
از دستشویی بیرون اومدیم و رفتیم پیش بقیه 
كریس:خب بچه ها پاساتونو آماده كنید باید بریم
كریسو بغل كردم:هیونگ..زود برگردید باشه؟!!
كریس خندید:باشه سهون..
همشونو بغل كردم و باهاشون خداحافظی كردم  
كریس برام دست تكون داد :مواظب خودت و بچه ها باش سهون 
سرمو تكون دادم:شما هم همینطور 
همشون رفتن داخل من موندم و لوهان كه كاملا معلوم بود حالش اصلا خوب نیست 
لوهان با بغض نگام میكرد و قلب من پاره پاره میشد..
دستامو باز كردم
لوهان خودشو تو بغلم انداخت و گریه كرد همه مردم بهمون نگاه میكردن 
-لوهانم گریه نكن…لوهااان همه دارن نگامون میكنن …منو ببین طرفدارامون دارن نگامون میكنن  
لوهان با گریه نگام كرد و آروم گفت:س.سهونااا…دوستت دارم 
اشكامو با دستم پاك كردم:منم دوستت دارم محافظه لوهان دستشو كشید و ازش خواست راه بیفته … لوهان با ترس نگام میكرد:سهوناااا
دستشو گرفتم:عشقم زود برگرد…همه كاراتو از تی وی میبینم عاشقتم لوهان عاشقتم 
جمعیت زیاد شد بادیگارد لوهانو كشید سمته خودش..بلاخره دستش از دستم جدا شد…باورم نمیشد… زندگیم داره تركم میكنه داره میره و من كاری نمیتونم بكنم 
براش دست تكون دادم:لوهااااان..هیووووونگ  
لوهان برگشت و بهم لبخند زد و رفت…..
 
 
من موندم و یه كوه غم تو دلم..نشستم كف زمین و گلومو با دستم گرفتم احساس كردم نفسم بالا نمیاد چندتا مشت زدم به سینم اگه بلند بلند گریه نمیكردم خفه میشدم خودمو كشوندم یه گوشه از محافظم خواستم نزاره كسی بفهمه اینجام میخواستم یكم خودمو خالی كنم ماسكمو زدم و بلند گریه كردم دلم میخواست فریاد بزنم دلم میخواست بلند اسمشو صدا بزنم..شاید برگرده… دستامو به موهام میكشیدم ولی گریم بند نمیومد …آآآه قلبم ….لوهانم…. مردنم بهتر از نبودنته….. 
یه ربع تو فرودگاه بودم.. سرمو به دیوار تكیه داده بودم …دلم نمیخواست برگردم خوابگاه احساس تنهایی میكردم…لوهان كاش میومدی و میگفتی ..سهونا من نرفتم ..من نتونستم برم…. 
به خروجی نگاه كردم ..ولی لوهانه من نیومد ..اون رفته…
محافظم دستشو رو شونم گذاشت:نمیخواین برگردین؟؟الان یه ساعته اینجایین 
– نمیخوام برگردم تو برو
محافظ:من مسولیت دارم متاسفانه نمیتونم تنهاتون بزارم
-من نمیام 
محافظ:اگه كسی بشناستتون خیلی بد میشه
اشكامو پاك كردم و سرمو تكون دادم
 
رفتم خونه حوصله ی هیچكس و هیچی رو نداشتم خودمو انداختم رو تختم دست كشیدم به جای خالیش رو تخت هنوز بوی عطرش میومد هنوز یه ساعتم نگذشته بود دلم براش تنگ شده بود…در باز شد و سوهو اومد تو اتاق سریع اشكامو پاك كردم 
سوهو:سهون خوبی؟چرا رنگت پریده
-خوبم هیونگ یكم خسته ام 
سوهو:بچه ها رفتن؟؟
-اوهوم
سوهو:غصه نخور زود برمیگردن
-باشه هیونگ
سوهو خندید:چند وقت دیگه ما هم باید كارمونو شروع كنیم خوب تمرین كن سهون
-باشه هیونگ
سوهو:انگار واقعا حوصله نداریااا
لبخند زدم:نه خوبم
سوهو خندید:آخه حرف گوش كن شدی!! لوهان كه اینجا بود ٢٤ ساعته پیشه هم بودین تنبلی میكردین الان دیگه لوهان نیست باید تمریناتتو بیشتر كنی اوكی؟
سرمو تكون دادم:باشه..
سوهو:راستی از مامان بابات چه خبر؟؟دیگه نمیبینم باهاشون حرف بزنی…
سرمو انداختم پایین دلم نمیخواست كسی بفهمه خانواده ام تركم كردن
-ااام..مسافرتن    
سوهو:آهاا…خب این قراره تخت من باشه؟ 
سرمو تكون دادم 
سوهو تختو مرتب كرد و وسایلشو آورد تو اتاق دلم میخواست داد بزنم اصلا حالم خوب نبود..
یه ساعت خوابیدم یكی داشت تكونم میداد چشمامو باز كردم و كریستالو دیدم كه بالا سرم نشسته از جام پریدم
كریستال:اوپا بیا ناهار بخور 
-تو اینجا چیكار میكنی؟؟!!!
كریستال:اومدم بیدارت كنم بیای غذا بخوری
-اشتها ندارم 
كریستال:اوپااا باور كن من از چیزی خبر نداشتم حتی به عمومم گفتم كه چرا اینكارو كرده ولی اون گفت كه دخالت نكنم…
-فقط..تنهام بزار
كریستال:اوپاااا میخوای خودتو نابود كنی؟؟!!
-نابود بشم..نشم دیگه مهم نیست
كریستال:برمیگردن غصه نخور..باور كن لوهان سریع فراموشت میكنه 
-خفه شووووو…برو بیرون 
كریستال پوزخند زد و رفت بیرون   
 
شب شد و من میل به غذا خوردن نداشتم تا اینكه كای اومد تو اتاق و درو قفل كرد و نشست رو تختم 
كای:بس كن سهون این مسخره بازیاتو بزار كناااااار 
-جونگین…من..حالم اصلا خوب نیست 
كای:سهوووووووون 
بلند شدم و نشستم رو تخت:جونگین…خواهش میكنم بزا تنها باشم
كای:به خاطره لوهانه آره؟؟
-آره آره به خاطره اونه..جونگین..تو بگو من چیكار كنم..صورتش همش جلو چشممه دارم دیوونه میشم
كای سرشو تكون داد:سهون به خودت بیا..لوهانو فراموش كن..اون به دردت نمیخوره اون كسی كه به دردت میخوره فقط كریستاله 
-جونگییین..من اون دخترو دوست ندارم 
كای:سهون فرض كن تونستین برا همیشه پیشه هم باشین عشقتون فوقش یه ماه شیرینه بعد از اون میفهمی كه چه كاره اشتباهی كردی…اصلا فكر كردن بهش هم خنده داره 
-جونگین…عشقه من واقعیه میفهمی؟؟!!!
كای:سهون عذاب وجدان نداری؟؟چرا اون بیچاره رو به خودت وابسته كردی؟؟ 
انگشتامو لای موهام كردم:فقط امیدوارم سریع این یه هفته تموم شه 
كای سرشو تكون داد و رفت بیرون …
 
یك هفته گذشت اكسو ام اینقدر فعالیت داشتن كه تو این یه هفته فقط تونستم یه بار با لوهان حرف بزنم اونم ٥ دقیقه كه ٣ دقیقه شو لوهان فقط گریه كرد دیگه نمیتونستم تحمل كنم ساعت ٩ صبح بود گوشیمو برداشتم و شماره لوهانو گرفتم…
-لوهان…الو 
لوهان:سهونا خوبی؟
-عشقم من خوبم تو چطوری؟
لوهان با صدای گرفته:بد نیستم 
-چیه چرا صدات اینجوریه؟سرما خوردی؟
لوهان:نه سرما نخوردم یكم خسته ام ..چه خبرا؟
-دلم برات در حد مرگ تنگ شده لوهان…
لوهان سكوت كرد
-الو لوهان… 
لوهان حرف نمیزد نگران شدم
-الو
-الو لوهانم.. 
لوهان با صدای لرزون:س.سهونا الان….نمیتونم حرف بزنم… 
-لوهان چته؟؟؟باز گریه كردی؟؟؟ الو …لوهان
صدای هق هق شو شنیدم …
-آهو كوچولو گریه نكن 
لوهان:ن.نمیتونم..
-لوهان نمیخواد حرف بزنی فقط گوش بده عشقم ….
لوهان من.. هر شب بهت فكر میكنم هر شب كه خیلی خنده داره..هه..هر ثانیه بهت فكر میكنم..دلم برات تنگ شده دلم برا سهونا گفتنت تنگ شده دلم برا همه چیت تنگ شده…غذا خوردنت..خندیدنت…گریه كردنت… 
لوهان:س..سهونا 
-آخخخخ…جون سهونا….عشقم حرف بزن 
لوهان:دیگه…نمیتونم…خیلی سخته…
-برا منم سخته لوهان… 
لوهان:میخوام بیام…پیشت … میخوام بغلم كنی..اینجا خوابم نمیبره..میترسم  
-لوهان به خاطر من گریه نكن پیشمم نیستی بیینمت…دارم دیوونه میشم..ببینم مگه ژیو پیشت نمیخوابه؟؟
لوهان:نه..دوست دارم تنها بخوابم 
-آخه چرا؟؟!! بزار پیشت بخوابه 
لوهان:نمیخوام…سهونا چند هفته ی دیگه تولدته میخوام بتركونم فقط بزار بیام كره 
تعجب كردم: چه جوری تولدم یادت مونده 
لوهان خندید:تو عشقمی چه طور ممكنه یادم بره؟؟دارم لحظه شماری میكنم برا اون روز
-وای چقدر دوست دارم بغلت كنم…  
لوهان..بوسم كن 
لوهان:هااا!!!؟از پشت گوشی؟!!
-دیگه چاره چیه
لوهان خندید و یه ماچ از پشت گوشی برام فرستاد
-واااااااای دلم بدجور لباتو میخواد لوهان 
لوهان خندید:سهوناا..دختره كه اذیتت نكرده؟
-نه عشقم جرات نداره كه..هه
لوهان:بلاخره راحت شد 
-ولش كن بابا.. تو اونجا راحتی؟؟ یه وقت با كسی نری حموم من اینجا پرپر شم 
لوهان خندید:یااااااا…من پسرمااا…اتفاقا امشب قراره با لی و چن حمومه سه نفره داشته باشیم…هاهاهوهو
چشمام گرد شد:لوهان جدی كه نمیگی!!
لوهان:چرا بابااا..امشب میریم تازه لی گفت هممون باید لخته مادرزاد باشیم اندازه بگیریم 
-هااا!!!…چی..چیو اندازه بگیرید؟!!!!
لوهان پشته گوشی تركید از خنده 
-لوهااان…الووو..
لوهان از خنده نمیتونست حرف بزنه 
-الوووو…
لوهان:سهوناااا…خخخخ…نگران نباش عشقم من همش تو اتاقمم اصلا بیرون درنمیام چه برسه برم حمام خخخ 
-عروسكه شیطون ترسوندی منو 
لوهان:سهوناا..تازه برم حمومم اونا كه گی نیستن ولی من هستم پس من بیشتر خطرناكم تا اونا خخخخخخ 
-هه…در هر صورت مواظب باش آهو كوچولو 
لوهان:سهونااا..
-جونه دلم
لوهان خیلی آروم زمزمه كرد:دوستت دارم 
-چی؟؟؟!!! نشنیدم..بلندتر بگو 
لوهان:یااااا…نمیتونم بلند بگم 
-یه كوچولو بلند تر بگو 
لوهان:نمیتونممممم 
-باشه پس اس بزن برام 
لوهان:باشه…سهونم..فقط از این بابت شادم كه هفته ی دیگه میام پیشت اصلا به این امید زندم 
-آره عشقم تحمل كن و كاراتو خوب انجام بده هفته ی دیگه تو بغله همیم بهت قول میدم…
لوهان:سهونا من باید برم كریس صدام میكنه  
-باشه عشقم مواظب خودت باش 
لوهان:بازم بهم زنگ بزنننن..بای بای 
گوشی رو قطع كردم و خندیدم باورم نمیشد فقط ٣ روز مونده بود تا ببینمش…بعد از دو دقیقه اس ام اس اومد از طرفه لوهان بود بازش كردم و خندیدم 
لوهان:دوستت دارم،خواستم اینو بگم…
Print Friendly

18 Responses

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *