131 بازدید

EP 39 (شکست) BREAK

سیلام برو بچ خوبین؟آمدیم با قسمت 39 امیدوارم خوشتون بیاد بفرمایید ادامه

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

چشمامو باز كردم نور خورشيد باعث شد چشمامو ببندم…درد داشتم تموم بدنم درد ميكرد…
به زور از رو تخت بلند شدم حالت تهوع داشتم رفتم در يخچال رو باز كردم و يه چيزي خوردم و نشستم رو كاناپه سردم بود اصلا تو حال خودم نبودم…
اينقدر باسنم درد ميكرذ كه مجبور بودم باز باز راه برم…
به ساعت نگاه كردم ١ بود باورم نميشد تا اين ساعت خوابيده باشم…
خميازه كشيدم و با اون درد خونه رو مرتب كردم و رو تخت نشستم احساس ميكردم بدنم در حال نصف شدنه…
تلفنم زنگ خورد
-الو شيو
شيو:سلام لوهان خوبي؟؟ چه خبرا؟مياي؟
-سلام بد نيستم…آره ميام يكم مريضم شايد نتونم زياد بازي كنم
شيو:پس سهون بهت اجازه داد بياي…
آه كشيدم:آره ميام با هم حرف ميزنيم….
شيو:باشه باشه
گوشي رو قطع كردم و با بي حالي جورابامو پوشيدم اصلا حس بيرون رفتن نبود شلوارمو به زور تنم كردم و يه تي شرت سفيد تنم كردم دوباره گوشيم زنگ زد…
-الو
سهون:سلام عزيزم بيدار شدي؟
-سلام سهون آره بيدارم دارم ميرم كلاس خونه هم تميزه
سهون:مواظب خودت باش
-باشه فقط…
سهون:فقط چي!
لبخند زدم:هيچي عزيزم…باي
سريع كولمو پشتم انداختم خونه رو قفل كردم و زدم بيرون….
هوا خيلي عالي بود نفس عميق كشيدم و راه افتادم……
واقعا درد داشتم جوري كه هر ٥ دقيقه وايميسادم تا دردم كم شه بعد راه بيفتم…
بلاخره با هزار بدبختي رسيدم و به شيومين كه برام دست تكون ميداد لبخند زدم
شيو:سلام لوهااان…چقدر خوشگل شدي
خنديدم:مرسي
شيو:حالت خوبه؟انگار مريضي
-چطور مگه؟
شيو:رنگتم پريده
لبخند كمرنگي زدم:حالم خوبه هه
شيو به گردنم خيره شد سعي كردم گردنمو بپوشونم ولي شيومين كبودياي رو گردنمو ديد
شيو:اينا چين؟!
چند بار پلك زدم:ا.اينا….هههه…چيزه…
شيو:ديشب برنامه داشتين با هم؟خخخخ
سرخ شدم و سرمو پايين انداختم
شيو:چرا ميزاري اينكارارو باهات بكنه؟ الان يكي گردنتو ببينه فكر بد ميكنه
-برام مهم نيست
بلند شدم و رفتم سمت آبخوري شيو اومد و دستمو گرفت:بشين من ميارم.
تعجب كردم:چرا؟؟
شيو:تو فقط بشين چون خيلي بد راه ميري
بهت زده رو زمين چمن نشستم
شيو:ديشب چه بلايي سرت آورده كه به اين روز افتادي؟؟
چيزي نگفتم
شيو:ياااااا
-حالم خوب نيست دس از سرم بردار
شيو:من دوستتم بهت تجاوز كرده؟؟ بگو خبببب
خنديدم:تجاوز چيه بابا ههه
شيو:پس ديشب چه غلطي كردي كه به اين روز افتادي؟!!!
-چيزيم نيست فقط بدنم ضعيف شده
شيو:لوهان داري با خودت چيكار ميكني!!
-من حالم خوبه خووووووب
شيو:من برات نگرانم
-نگران نباش خوب ميشم
شيو:اصلا چرا تو اونو…اهم
خنديذم: ديوونههههه
شيومين برام آب آورد گوشيم زنگ خورد سريع برداشتمش
-الو سهون
سهون:صدبار گفتم گوشيتو سريع جواب بده
-حواسم نبود
سهون:حواستو جمع كن زنگ زدم زود بردار
آه كشيدم:باشه
سهون:كجايي؟
-تو زمينم الان مربي مياد
سهون:باشه مواظب خودت باش فعلا
-تو هم همينطور باي
گوشي رو قطع كردم
شيو:چي ميگه
-هيچي
شيو:پاشو بريم تو زمين البته اگه حالت خوبه و ميتوني راه بري
بلند شدم و سعي كردم صاف راه برم اما تا پاهامو به هم ميچسبوندم دردم ميگرفت و به خاطره همين باز باز راه ميرفتم…
با بدبختي نيم ساعت فوتبال بازي كردم همه نگام ميكردن قرمز شده بودم شيو دستمو گرفت و منو از زمين خارج كرد
بغض داشت خفم ميكرد سرمو برگردوندم تا شيومين نتونه چشماي پرم رو ببينه…
شيو:لوهان…
سريع لباسامو تو رختكن عوض كردم اشكامو پاك كردم و كولمو انداختم پشتم و بدونه اينكه يه شيو نگاه كنم زير لب گفتم:باي شيو
شيومين دستمو گرفت:صبر كن لوهان ميدونم داري گريه ميكني پس بهتره ازم قايمش نكني
-من گريه نميكنم
شيو:كاملا مشخصه
-بايد برم سهون اگه دير كنم عصباني ميشه
شيو:لوهان تو واقعا احمقي اگه بازم باهاش بخوابي
چيزي نگفتم فقط سريع از اونجا بيرون رفتم…
تو راه از درد به ديوار ميخوردم سرم گيج ميرفت به سر كوچه رسيدم و كناره ديوار رو زمين نشستم و يكم آب خوردم…واقعا انگار رو هوا راه ميرفتم….
به زور خودمو به پارك رسوندم داشتم از پارك خارج ميشدم كه صدايي اومد
اوووووووووه…خوشگل چرا اينجوري راه ميري!!!
برگشتم و به بكهيون كه بهت زده نگام ميكرد خيره شدم
بكهيون:سلام عرض شد
چيزي نگفتم و به راهم ادامه دادم بكهيون اومد رو به روم وايساد:سوال پرسيدم جواب بده
-تو كي هستي كه بايد جوابتو بدم؟؟
بك:من بيون بكهيون هستم خونمونم همين كوچه پشتيه خخخخ
اصلا حوصله نداشتم:ميشه دست از سرم برداري؟ حالم خوب نيست
بكي به باسنم نگاه كرد:چته! خودفروشي كردي؟؟
-دهنتو ببنددددددد
بكي:دهنه من بسته نميشه…بگو خودفروشي كردي يا نه! ببين راستشو بگو وگرنه اينجا داد ميزنم ميگم لوهاااان داره خودشو ميفروشه با قيمت عالي و مناسب خوشگلم هست با اندامي زيبا و باسنه…
-خفه شووووووووووووو
بكهيون خنديد:خب ميگي يا ميگي
-تو اسمه منو از كجا ميدوني!
بك:دوس پسرت اسمتو صدا كرد منم ياد گرفتم هههههه
از سهون ميترسيدم از اينكه از اينجا رد شه و منو با اين پسر ببينه ببينه
-من…من خوردم زمين تو كلاس
بكي لباشو جمع كرد:اي جااان جوجو چه جوري خوردي زمين!!
چيزي نگفتم
بكي پوزخند زد:گردنتم خورده زمين؟
-به تو ربطي نداره خب ميتونم برم؟
بكي: يعني خودفروشي نكردي؟
دستمو رو سرم گذاشتم:نه…نكردم
بكي:پس چرا اينجوري راه ميري!
-الان عرض كردم كه خوردم زمين
بكي چيزي نگفت منم چيزي نگفتم و دوباره راه افتادم
بكي:خيلي خوشگلي
بهش اهميت ندادم
بكي:خوشگلي اما به نظره من از اين كار بيا بيرون خودفروشي اصلا شغل خوبي نيست…
اهميت ندادم و رفتم خونه آروم درو باز كردم كسي خونه نبود كيفمو رو مبل گذاشتم و رفتم اتاق خواب سهون رو تخت خواب بود لباسامو عوض كردم يه دوش گرفتم و دوباره نشستم رو تخت سهون خواب بود دستمو پشتش كشيدم
سهون چشماشو باز كرد:اومدي!
لبخند زدم:آره عزيزم
سهون پتو رو بالا گرفت:بيا اينجا
رفتم زير پتو و خودمو تو بغلش جا دادم سهون لبامو بوسيد:خسته شدي؟
-نه زياد
سهون:چه خبر!
-هيچي فقط تونستم نيم ساعت بازي كنم
سهون موهامو نوازش كرد:چرا نيم ساعت؟!
-چون…چون همه بهم بد نگاه ميكردن….
سهون اخم كرد:چرا؟
آه كشيدم:بهت نگفتم ولي…ديشب تا صبح نخوابيدم چون درد داشتم…امروزم باز باز راه ميرفتم…آبروم رفت سهون
سهون دستشو رو كمرم گذاشت:الان كجات درد ميكنه؟
سرمو تو گردنش پنهون كردم و چشمامو بستم:سهوون…ميخوام بخوابم…
سهون پيشونيمو ٣ بار بوسيد:نميگي كجات درد ميكنه؟
-همه جام خخخ
سهون:فعلا تا چند روز با هم نميخوابيم تا خوب شي
چشمام گرد شد:چند روزززززززز؟؟؟؟؟؟
سهون:آره نميبيني وضعيتت چه جوريه!
-سهون من نميخوااام خب بريم يه دكتري چيزي
سهون:طاقت بيار پسر خوب بخوام بازم باهات بخوابم ديگه تمومه كارت
-باشه
سهون:لوهان گشنمه مردم از بس غذاي بيرون خوردم نميدوني دو تا غذا ياد بگيري؟فقط دوتا
-خخخخ دلم برات سوخت سهون…سعيمو ميكنم عزيزم
سهون:يعني فردا بيام خونه…
لباشو بوسيدم و خنديدم:باشهههه برات درست ميكنم
لبخند سهون محو شد و به چشمام خيره شد
صدامو صاف كردم:چيزي شده؟
سهون خودشو جا به جا كرد و روم خوابيد…حتي سنگيني وزنشم دوست داشتم…دستامو دور گردنش انداختم و بغلش كردم:دوستت دارم
سهون دره گوشم زمزمه كرد:من بيشتر
لبخند زدم پاهامو دور كمرش حلقه كردم سهون پايين تنشو به باسنم فشار داد…خندم گرفت:يااااا…چي ميخواي؟
سهون:بزار برقارو خاموش كنم بهت ميگم چي ميخوام
-يا يا سهون مگه قرار نبود باهام نخوابي؟
سهون:اين آخريشه قول ميدم
لبخند زدم:باشه
سهون برقارو خاموش كرد و پتو رو رومون كشيد…….
( الان همتون منتظر بودين آره؟نچ نچ نشستين مثل خاله ها فضولي ميكنين به زندگي مردم خخخخخخ)
دو سه روز گذشت سعي ميكردم حداقل دوتا غذا برا درست كردن ياد بگيرم چون سهون ديگه شب ها هم غذا نميخورد خيلي نگرانش بودم خودمم صبح ها ساعت ٩ بيدار ميشدم كاراي خونه رو ميكردم و سريع ميرفتم كلاس كلي با شيو حرف ميزديم و ميخنديدم دوباره برميگشتم خونه و غذارو امتحان ميكردم تا ببينم خوب درميان يا نه…اما…پسره لاتي كه هميشه باهام بد بود و مسخره ام ميكرد حالا ديگه با حالت ترحم بهم نگاه ميكرد و فقط سرشو تكون ميداد…ازش متنفر بودم در خد مرگ دوست داشتم نابودش كنم…
اون روز هم مثله هميشه از اون پارك رد ميشدم كه ديدمش تي شرت قرمز با يه كلاه و يه جين كه فوق العاده جذابش كرده بود…
بكهيون بهم زل زد از اينكارش خسته شده بودم ترجيح دادم چيزي نگم…
بكهيون:ديگه خودتو نميفروشي خوشگل!
با حرص برگشتم و گفتم:اصلا به تو چه مربوطه؟؟؟آره خودمو ميفروشم الانم رفتم با ده نفر ديگه خوابيدم خب كه چي؟؟به تو چه ربطي ذارههههه بابامي؟ننمي؟؟برادرمي؟ رفيقمي؟؟ آخه به تو چه كه من خودمو ميفروشم يا نهههه
بكهيون بلند شد و رو به روم وايساد و با چشماي مشكي و براقش بهم نگاه كرد:خيلي…
از رو عصبانيت نفس نفس ميزدم:خيلي چييييييي؟؟؟؟
بكهيون پوزخند زد:بدبختي…
با اين حرفش بغض كردم
بكهيون:چيه!بهت برخورد؟ ديدي خودتو ميفروشي…
بكهيون لباشو نزديك گوشم آورد و چنان حرفي بهم زد كه مني كه اعتماد به نفسم صفر بود محكم زدم تو گوشش
بكهيون دستشو رو گوشش گذاشت و خنديد:بهت برخورد؟
اشك از چشمام رو صورتم ميريخت نميتونستم خودمو كنترل كنم…
بكهيون:به نظره من تو اون آدمي!هموني كه در گوشت گفتم…
با بغض گفتم:تو…تو واقعا آشغالي…
بكهيون تعجب كرد:خخخخ چرا گريه ميكني؟مردا كه گريه نميكنن!نكنه مرد نيستي؟! تو دو جنسه اي؟
-خ.خفه شوووووو
بكهيون:نچ نچ…برو خونتون زشته يه مرد وسط پارك گريه كنه حتي بچه ها هم بهت ميخندن…فعلا
بكهيون رفت تنها رو صندلي نشستم و تا ميتونستم گريه كردم……….

Print Friendly, PDF & Email


156 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *