25 بازدید

ep 38 (آخرین آرزو ) last wish

خب اینم قسمته 38 داستانمون امیدوارم خوشتون بیاد متاسفانه این قسمت کمه دیگه به بزرگیتون ببخشین 
بهلهههههه دیگه آروم آروم داریم به پایانه داستان نزدیک میشیم یعنی هنوز خیلی مونده ها ولی بازم نزدیکیم یه کوچولو دیشب یه نگاه انداختم به قسمته دوم واقعا پسرامون از کجا به کجا رسیدن تو این داستان خخخخخخ 
برید ادامه 
 
 

 

لوهان:قراره اكسو..دو تا بشه 
-یعنی چی لوهان؟درس حرف بزن ببینم چی میگی…
لوهان سرشو رو سینم گذاشت:اكسو ام  و اكسو كی 
-خب….
لوهان با بیحالی ادامه داد:سهوناا… منو تو دیگه پیش هم نیستیم نمیتونیم با هم بخوابیم…نمیتونیم با هم بریم ساحل.. من همش باید برم چین…..
احساس كردم دنیا داره دور سرم میچرخه حرفاش حالمو خراب میكرد… عرق كرده بودم و اصلا حالم خوب نبود دستامو شل كردم لوهان با ترس بهم نگاه كرد:سهونااا خوبی؟؟…چت شد؟؟
باورم نمیشد..نه این امكان نداره..مگه میشه؟؟حتما شایعه اس…نمیخواستم باور كنم
 لوهان یكم برام آب آورد:سهونااا حالت خوبه؟ بیا یكم از این آب بخور 
به صورتش خیره شدم:لوهان من…من نمیتونم باور كنم نه این درست نیست لوهان بهم بگو دروغه بگو كه فقط شایعه اس…
لوهان سرشو پایین انداخت و اشك ریخت
با دستام شونشو گرفتم و تكونش دادم:بگوووووووووووووووو…..
لوهان:سهونا آروم باش.. 
پیرهنمو از رو زمین برداشت و انداخت رو شونه هام و دستاشو رو صورتم گذاشت  
-ا.از كجا فهمیدی كه قراره اینجوری بشه؟؟
لوهان آروم گفت:كریس بهم گفت…آروم باش سهون هنوز كه جایی نرفتیم
-م.مگه…میزارم برییی!!!
دستشو گرفتم.. كشوندمش سمت خودم و محكم به خودم فشارش دادم:نه …نه نمیزارم…مگه میشه تو مال منی فقط مال من…من بدون تو چیكار كنم…من جز تو كسی رو ندارم…من..من بدونه تو میمیرم… 
لوهان تو بغلم آروم گریه میكرد:آآآآه…سهونااا.. 
موهاشو بوسیدم خیلی عصبی بودم میلزیدم دست خودم نبود:گریه نكن عشقم… كسی نمیتونه منو تو رو از هم جدا كنه میفهمیییی؟؟؟؟!!!!! نه…هیچكس..نمیتونه 
لوهان همچنان گریه میكرد
-همش..همش تقصیره اون دخترس…اون..اون اینكارو كردههه 
لوهان:نه سهون…نه 
سریع از جام بلند شدم و با حرص رفتم سمته اتاقش و در زدم 
لوهان اومد پیشم:سهوناااا اون تقصیری نداره به خداااا راس میگم 
با هم رفتیم داخل 
كریستال با تعجب نگامون كرد:چیزی شده؟؟
رفتم جلو و با نگاهه ترسناكی بهش خیره شدم
 كریستال آب دهنشو قورت داد:اوپااا…چیزی شده؟؟!!!
-دختره ی عوضیییی آخر كارتو كردییی؟؟؟
لوهان:سهوناااا اون كاری نكردهههه 
-برو اونور لوهان….
كریستال با گیجی نگامون میكرد
-تو به اون لی سومان گفتی كه اكسو رو تقسیم كنه؟؟!!! 
كریستال چشماش گرد شد:چییی؟؟!!!
-هه..خودتو نزن به اون راه عوضییییی!!!
كریستال:من..من نمیدونم چی داری میگی اوپا…من از هیچی خبر ندارم…به خدا راس میگم…
لوهان:سهووووون بس كننننن….این دختره خودشم از هیچی خبر نداره 
-به خدا فقط بفهمم كاره تو بوده!!! خودم با دستای خودم میكشمتتتتتتتت 
سریع با اعصابه خورد رفتم اتاقم و رو تخت دراز كشیدم مغزم هنوز هنگ بود 
لوهان اومد نشست رو تخت:برا چی بی دلیل به اون بیچاره گیر میدی؟؟؟
-لوهان همش تقصیره اون هرزه اس
لوهان عصبانی شد:نخیرررررم نیسسسست
-لوهان سرم داره منفجر میشه…
لوهان دراز كشید كنارم و صورتمو نوازش كرد:سهونم رنگت پریده..هنوز كه چیزی نشده   
به صورتش نگاه كردم فقط با یه لبخندش كلی آروم شدم
لوهان:سهونا.. من…من هرجا هم كه برم عاشقت میمونم… 
دستاشو تو دستم گرفتم و بوسیدمشون:مگه من نمیمونم؟امیدوارم همش شایعه باشه عشقم 
لوهان خودشو بهم نزدیك تر كرد و لبامو بوسید:ناراحت نباش سهونم…من كه میدونم همه ی اینا دروغه باورشم نمیكنم پس تو هم نمیخواد خودتو ناراحت كنی 
لوهان خودشو تو بغلم جا كرد و چشماشو بست رفتم تو فكر..اصلا خوابم نمیبرد همش تو این فكر بودم اگه این حرف واقعیت داشته باشه اونوقت چی…اونوقت لوهانی كه وابسته ی منه..قراره چیكار كنه 
آه كشیدم و چشمامو بستم…..
 دو روز گذشت هیچ خبری از جدا شدن نبود من و لوهان به این نتیجه رسیدیم كه این قضیه فقط شایعه بوده تا اینكه یه هفته بعد بلاخره كمپانی اعلام كرد كه اكسو به اكسو ام و اكسو كی تقسیم شده 
منو سوهو و دی او و بكی چانی و كای تو اكسو كی بودیم لوهان تاوو كریس ژیومین چن لی هم تو اكسو ام 
باورم نمیشد كه قراره از لوهان جدا شم اصلا تصورشم نمیتونستم بكنم یه روز یا حتی یه ساعت هم ازم دور باشه…
همه دوره كریس و سوهو جمع شده بودیم سوهو به عنوانه لیدره اكسو كی انتخاب شد و كریس هم لیدره اكسو ام شد 
كریس و سوهو كلی برامون حرف زدن تا اینكه لوهان دستشو گذاشت رو گلوش و رفت تو اتاق و درو بست 
كریس با تعجب بهمون نگاه كرد:چی شد؟؟!!
بكی:ناراحته بزارین یكم تنها باشه 
بعد از ٢٠ دقیقه رفتم تو اتاقم…لوهان نبود ولی صدای هق هقش میومد سرمو به دیوار چسبوندم و آه بلندی كشیدم…
-لوهااان 
لوهان با هق هق گفت:می..میخوا..م..تنها..با..شم
-كجایی؟!!
یه نگاه به اتاق انداختم ولی نبود یكم گشتم و لوهانو تو حمام پیدا كردم…لوهان نشسته بود یه گوشه و گریه میكرد رفتم رو به روش نشستم 
لوهان:سهوناا..می..میشه..تنهام..بزاری؟!!
-عشقم هنوز جایی نرفته میخوای نابود كنی خودتو؟!!
لوهان:من..من..فك..كردم همش..دروغه..
واقعا حرفی برا گفتن نداشتم…
لوهان مثله بچه ها گریه میكرد بغلش كردم و از حموم بیرون آوردمش لوهان سفت گردنمو بغل كرده بود 
گذاشتمش رو تخت:پاشو..پاشو لباس بپوش بریم صاحل غروبو ببینیم چایی حبابی بخوریم..بسه..دیگه گریه نكن 
لوهان شروع كرد به گریه كردن:سهوناا..حالم خوب نیست…حالم…اصلا خوب نیست 
-گریه نكن عزیزم..میخوای بمیرم؟؟
لوهان بغلم كرد:اگه بمیری كه منم میمیرم 
-آهو كوچولو بسه..پاشو..میرم ماشینو بیارم بیرون زود بیایا نكاری مارو؟؟
سریع ماشینو از..
پاركینگ دراوردم و منتظر موندم با دستم اشكامو پاك كردم نمیخواستم لوهان منو اینجوری ببینه بعد از ٥ دقیقه لوهان اومد نشست تو ماشین و سرشو چسبوند به شیشه  
دستمو گذاشتم رو پاش:بسه دیگههههه..گریه كنی میكشمت لوهان 
لوهان اشكاشو پاك كرد و لبخند كمرنگی زد
بعد از ٢٠ دقیقه رسیدیم صاحل و جای همیشگیمون نشستیم لوهان به دریا نگاه میكرد و آه میكشید 
 
-لوهان…میدونم خیلی سخته چون ما حتی یه لحظه هم نبوده كه از هم جدا بشیم..ولی چاره ای نداریم عشقم..باید تحمل كنیم تا بتونیم گروهو تبدیل به بهترین گروه كنیم…لوهان خواهش میكنم خودتو اذیت نكن باشه؟؟ اگه برین خیلی طول بكشه ٤ روزه دوباره برمیگردین كره 
لوهان:سهونااا…٤ روز؟؟!! من تو ٤ روز میمیرم  
-این حرفا چیه میزنی؟؟ میمیرم یعنی چی؟؟
لوهان:سهوووووون…من دارم میگم تو حموم كه میری من دیوونه میشم تو میگی ٤ روز؟؟؟
-لوهان تو بگو من چیكار كنم؟؟
لوهان بغض كرد
از پشت بغلش كردم و به خودم چسبوندمش
-عشقم نگران نباش..ببین خورشید داره غروب میكنه..نمیخوای آرزو كنی؟؟!! من عاشقه وقتایی ام كه تو آرزو میكنی..
لوهان یكم آروم شد:سهونااا..تو تا حالا وقتی خورشید غروب میكنه آرزو كردی؟؟
-اوووم آره خیلی 
لوهان:تا حالا از اعماق قلبت آرزو كردی؟؟
-چرا دروغ بگم نه تا حالا اینكارو نكردم 
لوهان:اگه از ته دل آرزو كنی اگه واقعا بخوایش آرزوت براورده میشه میدونستی؟؟ 
گونشو بوسیدم
اشك تو چشمام جمع شد خیلی سعی كردم جلو اشكامو بگیرم ولی نتونستم 
لوهان با گریه گفت:من..آرزو میكنم..تو..همیشه دوسم داشته باشی و كنارم بمونی…وقتی نیستم..فراموشم نكنی 
آهی از روی بغض كشیدم 
لوهان:ولی..فك نكنم بشه سهون..من دارم میرم…چقدر مسخره 
-عشقم تو كه قرار نیست برا همیشه بری…برمیگردی..برمیگردی پیشم 
لوهان سرشو رو سینم گذاشت:آره..من برمیگردم 
براش ٢ تا چایی حبابی خریدم و دادم دستش:بخور لوهانم 
لوهان لبخند زد:واقعا اینارو دوست دارم 
اخم كردم:یعنی از من بیشتر؟؟
لوهان خندید:نه..از تو یه كوچولو كمتر خخخ
لبامو رو لباش گذاشتم لوهان دستاشو بالا آورد و موهامو نوازش كرد…….
 
 
یه هفته گذشت بلاخره وقته رفتن شد… 
لوهان داشت وسایلشو جمع میكرد و من رو تخت نشسته بودم و  نگاش میكردم قرار بود فردا برن چین و یه هفته اونجا بمونن داشتم دیوونه میشدم ولی سعی میكردم خودمو كنترل كنم تا لوهان ناراحت نشه 
لوهان لباساشو تو چمدونش میزاشت..بینیشو بالا كشید و مكث كرد
-لوهانم..داری گریه میكنی؟
لوهان سرشو رو لباساش گذاشت و هق هق گریه كرد
رفتم پیشش نشستم و دستاشو تو دستم گرفتم
-گریه نكن كوچولوی نازم 
لوهان سرشو تكون داد:من…من …نمیتونم سهون …واقعا نمیتونم 
بغلش كردم:باید بتونی لوهان باید قوی باشی باید كاراتو درست انجام بدی 
لوهان سرشو بالا آورد صورتش خیس بود اشكاشو پاك كردم و لباشو بوسیدم 
لوهان دوباره بغض كرد:سهوناااا
-جون دلم بغض نكن میمیرم
اشكاش پایین میریخت:من…نمیخوام برم.. 
بغض كردم:منم نمیخوام بری عشقم… برام خیلی سخته لوهان خیلی زیاد 
لوهان:از الان دلم برات تنگ شده 
لبخند تلخی زدم و محكم تو بغلم فشارش دادم و از روی بغض آه بلندی كشیدم:دوستت دارم لوهان دوستت دارم 
لوهان فقط گریه میكرد…
اینقدر گریه كرد تا تو بغلم خوابش برد….سرشو چسبونده بود رو سینم…چشمای قشنگش بسته بودن
صورتشو نوازش كردم موهاشو بردم پشت گوشش دلم میخواست تا صبح نگاش كنم…
چشمم خورد به حلقه اش و لبخند بزرگی رو لبام نقش بست 
بغلش كردم و خوابوندمش رو تخت هر چیزی رو كه دوسشون داشت گذاشتم تو چمدونش و درشو آروم بستم 
كریس در زد و اومد تو..
كریس:سهون لوهان خوابیده؟
-اوهوم خوابه
كریس اومد سمتم:سهون پسره خوبی باش به حرفای سوهو گوش بده باید پیشرفت كنی باشه؟اكسو بهترینه 
بغض كردم و سرمو پایین انداختم:باشه
هیونگ كی برمیگردید؟
كریس:زود برمیگردیم این اتاقم مرتب كن چون سوهو قراره بیاد پیشت بخوابه لوهان دیگه هم اتاقیت نیست  
بغض داشت خفم میكرد:ب.باشه
كریس:من میرم بخوابم سهون شب به خیر
-شبت به خیر هیونگ
رفتم و خوابیدم رو تخت لوهان مثل یه عروسك  زیبا خواب بود نگاش كردم باورم نمیشد یعنی این آخرین شبیه كه لوهان پیشم میخوابه؟؟؟ 
اشكام بالشتمو خیس میكرد آروم بغلش كردم و به خودم چسبوندمش موهاشو بو كردم..
لوهان چشماشو باز كرد:سهوناا
-بیداری؟؟
لوهان:آره
-چیزی میخوای؟؟همه چیتو جمع كردم تو چمدونت
لوهان:ممنون 
-آهو كوچولو بهم قول بده دیگه گریه نكنی
لوهان:نمیتونم..نمیتونم این قول رو بدم 
-میری اونجا كلی اجرا و عكاسی و این جور چیزا دارین…حتما سرگرم میشی با اونا عشقم 
لوهان چیزی نگفت فقط با چشمای زیباش به چشمای من زل زده بود
-یا یا یا…اینجوری نگام نكن كار دستت میدما؟!!! 
لوهان لبخند زد:سهونم امشب باهام نمیخوابی؟؟
-نه عشقم دوست ندارم اذیت شی فقط اگه اینجوری نگام كنیا ممكنه نظرم عوض شه..هه
لوهان:من مشكلی ندارم اگه دوست داری…. 
بوسه ی آرومی به لباش زدم:بخواب عشقم صبح زود باید پاشی
لوهان:خوابم نمیاد
بازم بوسیدمش ولی ایندفعه طولانی تر لوهان دستاشو دور گردنم انداخت و باهام همكاری كرد..سرمو عقب بردم:لوهان…جونه من گریه نكن 
لوهان لبخند زد و سریع اشكاشو پاك كرد:باشه..دیگه گریه نمیكنم
-حالا بیا بغلم بخواب صبح نمیتونی بیدار شیااا 
 تو بغلم خوابش برد ولی من هنوز بیدار بودم و به لوهان فكر میكردم…اون شدیدا به من وابسته بود و این نگرانم میكرد….
 
Print Friendly


23 Responses

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *