ep 38 (آخرین آرزو ) last wish

خب اینم قسمته 38 داستانمون امیدوارم خوشتون بیاد متاسفانه این قسمت کمه دیگه به بزرگیتون ببخشین 
بهلهههههه دیگه آروم آروم داریم به پایانه داستان نزدیک میشیم یعنی هنوز خیلی مونده ها ولی بازم نزدیکیم یه کوچولو دیشب یه نگاه انداختم به قسمته دوم واقعا پسرامون از کجا به کجا رسیدن تو این داستان خخخخخخ 
برید ادامه 
 
 

 

لوهان:قراره اکسو..دو تا بشه 
-یعنی چی لوهان؟درس حرف بزن ببینم چی میگی…
لوهان سرشو رو سینم گذاشت:اکسو ام  و اکسو کی 
-خب….
لوهان با بیحالی ادامه داد:سهوناا… منو تو دیگه پیش هم نیستیم نمیتونیم با هم بخوابیم…نمیتونیم با هم بریم ساحل.. من همش باید برم چین…..
احساس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه حرفاش حالمو خراب میکرد… عرق کرده بودم و اصلا حالم خوب نبود دستامو شل کردم لوهان با ترس بهم نگاه کرد:سهونااا خوبی؟؟…چت شد؟؟
باورم نمیشد..نه این امکان نداره..مگه میشه؟؟حتما شایعه اس…نمیخواستم باور کنم
 لوهان یکم برام آب آورد:سهونااا حالت خوبه؟ بیا یکم از این آب بخور 
به صورتش خیره شدم:لوهان من…من نمیتونم باور کنم نه این درست نیست لوهان بهم بگو دروغه بگو که فقط شایعه اس…
لوهان سرشو پایین انداخت و اشک ریخت
با دستام شونشو گرفتم و تکونش دادم:بگوووووووووووووووو…..
لوهان:سهونا آروم باش.. 
پیرهنمو از رو زمین برداشت و انداخت رو شونه هام و دستاشو رو صورتم گذاشت  
-ا.از کجا فهمیدی که قراره اینجوری بشه؟؟
لوهان آروم گفت:کریس بهم گفت…آروم باش سهون هنوز که جایی نرفتیم
-م.مگه…میزارم برییی!!!
دستشو گرفتم.. کشوندمش سمت خودم و محکم به خودم فشارش دادم:نه …نه نمیزارم…مگه میشه تو مال منی فقط مال من…من بدون تو چیکار کنم…من جز تو کسی رو ندارم…من..من بدونه تو میمیرم… 
لوهان تو بغلم آروم گریه میکرد:آآآآه…سهونااا.. 
موهاشو بوسیدم خیلی عصبی بودم میلزیدم دست خودم نبود:گریه نکن عشقم… کسی نمیتونه منو تو رو از هم جدا کنه میفهمیییی؟؟؟؟!!!!! نه…هیچکس..نمیتونه 
لوهان همچنان گریه میکرد
-همش..همش تقصیره اون دخترس…اون..اون اینکارو کردههه 
لوهان:نه سهون…نه 
سریع از جام بلند شدم و با حرص رفتم سمته اتاقش و در زدم 
لوهان اومد پیشم:سهوناااا اون تقصیری نداره به خداااا راس میگم 
با هم رفتیم داخل 
کریستال با تعجب نگامون کرد:چیزی شده؟؟
رفتم جلو و با نگاهه ترسناکی بهش خیره شدم
 کریستال آب دهنشو قورت داد:اوپااا…چیزی شده؟؟!!!
-دختره ی عوضیییی آخر کارتو کردییی؟؟؟
لوهان:سهوناااا اون کاری نکردهههه 
-برو اونور لوهان….
کریستال با گیجی نگامون میکرد
-تو به اون لی سومان گفتی که اکسو رو تقسیم کنه؟؟!!! 
کریستال چشماش گرد شد:چییی؟؟!!!
-هه..خودتو نزن به اون راه عوضییییی!!!
کریستال:من..من نمیدونم چی داری میگی اوپا…من از هیچی خبر ندارم…به خدا راس میگم…
لوهان:سهووووون بس کننننن….این دختره خودشم از هیچی خبر نداره 
-به خدا فقط بفهمم کاره تو بوده!!! خودم با دستای خودم میکشمتتتتتتتت 
سریع با اعصابه خورد رفتم اتاقم و رو تخت دراز کشیدم مغزم هنوز هنگ بود 
لوهان اومد نشست رو تخت:برا چی بی دلیل به اون بیچاره گیر میدی؟؟؟
-لوهان همش تقصیره اون هرزه اس
لوهان عصبانی شد:نخیرررررم نیسسسست
-لوهان سرم داره منفجر میشه…
لوهان دراز کشید کنارم و صورتمو نوازش کرد:سهونم رنگت پریده..هنوز که چیزی نشده   
به صورتش نگاه کردم فقط با یه لبخندش کلی آروم شدم
لوهان:سهونا.. من…من هرجا هم که برم عاشقت میمونم… 
دستاشو تو دستم گرفتم و بوسیدمشون:مگه من نمیمونم؟امیدوارم همش شایعه باشه عشقم 
لوهان خودشو بهم نزدیک تر کرد و لبامو بوسید:ناراحت نباش سهونم…من که میدونم همه ی اینا دروغه باورشم نمیکنم پس تو هم نمیخواد خودتو ناراحت کنی 
لوهان خودشو تو بغلم جا کرد و چشماشو بست رفتم تو فکر..اصلا خوابم نمیبرد همش تو این فکر بودم اگه این حرف واقعیت داشته باشه اونوقت چی…اونوقت لوهانی که وابسته ی منه..قراره چیکار کنه 
آه کشیدم و چشمامو بستم…..
 دو روز گذشت هیچ خبری از جدا شدن نبود من و لوهان به این نتیجه رسیدیم که این قضیه فقط شایعه بوده تا اینکه یه هفته بعد بلاخره کمپانی اعلام کرد که اکسو به اکسو ام و اکسو کی تقسیم شده 
منو سوهو و دی او و بکی چانی و کای تو اکسو کی بودیم لوهان تاوو کریس ژیومین چن لی هم تو اکسو ام 
باورم نمیشد که قراره از لوهان جدا شم اصلا تصورشم نمیتونستم بکنم یه روز یا حتی یه ساعت هم ازم دور باشه…
همه دوره کریس و سوهو جمع شده بودیم سوهو به عنوانه لیدره اکسو کی انتخاب شد و کریس هم لیدره اکسو ام شد 
کریس و سوهو کلی برامون حرف زدن تا اینکه لوهان دستشو گذاشت رو گلوش و رفت تو اتاق و درو بست 
کریس با تعجب بهمون نگاه کرد:چی شد؟؟!!
بکی:ناراحته بزارین یکم تنها باشه 
بعد از ٢٠ دقیقه رفتم تو اتاقم…لوهان نبود ولی صدای هق هقش میومد سرمو به دیوار چسبوندم و آه بلندی کشیدم…
-لوهااان 
لوهان با هق هق گفت:می..میخوا..م..تنها..با..شم
-کجایی؟!!
یه نگاه به اتاق انداختم ولی نبود یکم گشتم و لوهانو تو حمام پیدا کردم…لوهان نشسته بود یه گوشه و گریه میکرد رفتم رو به روش نشستم 
لوهان:سهوناا..می..میشه..تنهام..بزاری؟!!
-عشقم هنوز جایی نرفته میخوای نابود کنی خودتو؟!!
لوهان:من..من..فک..کردم همش..دروغه..
واقعا حرفی برا گفتن نداشتم…
لوهان مثله بچه ها گریه میکرد بغلش کردم و از حموم بیرون آوردمش لوهان سفت گردنمو بغل کرده بود 
گذاشتمش رو تخت:پاشو..پاشو لباس بپوش بریم صاحل غروبو ببینیم چایی حبابی بخوریم..بسه..دیگه گریه نکن 
لوهان شروع کرد به گریه کردن:سهوناا..حالم خوب نیست…حالم…اصلا خوب نیست 
-گریه نکن عزیزم..میخوای بمیرم؟؟
لوهان بغلم کرد:اگه بمیری که منم میمیرم 
-آهو کوچولو بسه..پاشو..میرم ماشینو بیارم بیرون زود بیایا نکاری مارو؟؟
سریع ماشینو از..
پارکینگ دراوردم و منتظر موندم با دستم اشکامو پاک کردم نمیخواستم لوهان منو اینجوری ببینه بعد از ۵ دقیقه لوهان اومد نشست تو ماشین و سرشو چسبوند به شیشه  
دستمو گذاشتم رو پاش:بسه دیگههههه..گریه کنی میکشمت لوهان 
لوهان اشکاشو پاک کرد و لبخند کمرنگی زد
بعد از ٢٠ دقیقه رسیدیم صاحل و جای همیشگیمون نشستیم لوهان به دریا نگاه میکرد و آه میکشید 
 
-لوهان…میدونم خیلی سخته چون ما حتی یه لحظه هم نبوده که از هم جدا بشیم..ولی چاره ای نداریم عشقم..باید تحمل کنیم تا بتونیم گروهو تبدیل به بهترین گروه کنیم…لوهان خواهش میکنم خودتو اذیت نکن باشه؟؟ اگه برین خیلی طول بکشه ۴ روزه دوباره برمیگردین کره 
لوهان:سهونااا…۴ روز؟؟!! من تو ۴ روز میمیرم  
-این حرفا چیه میزنی؟؟ میمیرم یعنی چی؟؟
لوهان:سهوووووون…من دارم میگم تو حموم که میری من دیوونه میشم تو میگی ۴ روز؟؟؟
-لوهان تو بگو من چیکار کنم؟؟
لوهان بغض کرد
از پشت بغلش کردم و به خودم چسبوندمش
-عشقم نگران نباش..ببین خورشید داره غروب میکنه..نمیخوای آرزو کنی؟؟!! من عاشقه وقتایی ام که تو آرزو میکنی..
لوهان یکم آروم شد:سهونااا..تو تا حالا وقتی خورشید غروب میکنه آرزو کردی؟؟
-اوووم آره خیلی 
لوهان:تا حالا از اعماق قلبت آرزو کردی؟؟
-چرا دروغ بگم نه تا حالا اینکارو نکردم 
لوهان:اگه از ته دل آرزو کنی اگه واقعا بخوایش آرزوت براورده میشه میدونستی؟؟ 
گونشو بوسیدم
اشک تو چشمام جمع شد خیلی سعی کردم جلو اشکامو بگیرم ولی نتونستم 
لوهان با گریه گفت:من..آرزو میکنم..تو..همیشه دوسم داشته باشی و کنارم بمونی…وقتی نیستم..فراموشم نکنی 
آهی از روی بغض کشیدم 
لوهان:ولی..فک نکنم بشه سهون..من دارم میرم…چقدر مسخره 
-عشقم تو که قرار نیست برا همیشه بری…برمیگردی..برمیگردی پیشم 
لوهان سرشو رو سینم گذاشت:آره..من برمیگردم 
براش ٢ تا چایی حبابی خریدم و دادم دستش:بخور لوهانم 
لوهان لبخند زد:واقعا اینارو دوست دارم 
اخم کردم:یعنی از من بیشتر؟؟
لوهان خندید:نه..از تو یه کوچولو کمتر خخخ
لبامو رو لباش گذاشتم لوهان دستاشو بالا آورد و موهامو نوازش کرد…….
 
 
یه هفته گذشت بلاخره وقته رفتن شد… 
لوهان داشت وسایلشو جمع میکرد و من رو تخت نشسته بودم و  نگاش میکردم قرار بود فردا برن چین و یه هفته اونجا بمونن داشتم دیوونه میشدم ولی سعی میکردم خودمو کنترل کنم تا لوهان ناراحت نشه 
لوهان لباساشو تو چمدونش میزاشت..بینیشو بالا کشید و مکث کرد
-لوهانم..داری گریه میکنی؟
لوهان سرشو رو لباساش گذاشت و هق هق گریه کرد
رفتم پیشش نشستم و دستاشو تو دستم گرفتم
-گریه نکن کوچولوی نازم 
لوهان سرشو تکون داد:من…من …نمیتونم سهون …واقعا نمیتونم 
بغلش کردم:باید بتونی لوهان باید قوی باشی باید کاراتو درست انجام بدی 
لوهان سرشو بالا آورد صورتش خیس بود اشکاشو پاک کردم و لباشو بوسیدم 
لوهان دوباره بغض کرد:سهوناااا
-جون دلم بغض نکن میمیرم
اشکاش پایین میریخت:من…نمیخوام برم.. 
بغض کردم:منم نمیخوام بری عشقم… برام خیلی سخته لوهان خیلی زیاد 
لوهان:از الان دلم برات تنگ شده 
لبخند تلخی زدم و محکم تو بغلم فشارش دادم و از روی بغض آه بلندی کشیدم:دوستت دارم لوهان دوستت دارم 
لوهان فقط گریه میکرد…
اینقدر گریه کرد تا تو بغلم خوابش برد….سرشو چسبونده بود رو سینم…چشمای قشنگش بسته بودن
صورتشو نوازش کردم موهاشو بردم پشت گوشش دلم میخواست تا صبح نگاش کنم…
چشمم خورد به حلقه اش و لبخند بزرگی رو لبام نقش بست 
بغلش کردم و خوابوندمش رو تخت هر چیزی رو که دوسشون داشت گذاشتم تو چمدونش و درشو آروم بستم 
کریس در زد و اومد تو..
کریس:سهون لوهان خوابیده؟
-اوهوم خوابه
کریس اومد سمتم:سهون پسره خوبی باش به حرفای سوهو گوش بده باید پیشرفت کنی باشه؟اکسو بهترینه 
بغض کردم و سرمو پایین انداختم:باشه
هیونگ کی برمیگردید؟
کریس:زود برمیگردیم این اتاقم مرتب کن چون سوهو قراره بیاد پیشت بخوابه لوهان دیگه هم اتاقیت نیست  
بغض داشت خفم میکرد:ب.باشه
کریس:من میرم بخوابم سهون شب به خیر
-شبت به خیر هیونگ
رفتم و خوابیدم رو تخت لوهان مثل یه عروسک  زیبا خواب بود نگاش کردم باورم نمیشد یعنی این آخرین شبیه که لوهان پیشم میخوابه؟؟؟ 
اشکام بالشتمو خیس میکرد آروم بغلش کردم و به خودم چسبوندمش موهاشو بو کردم..
لوهان چشماشو باز کرد:سهوناا
-بیداری؟؟
لوهان:آره
-چیزی میخوای؟؟همه چیتو جمع کردم تو چمدونت
لوهان:ممنون 
-آهو کوچولو بهم قول بده دیگه گریه نکنی
لوهان:نمیتونم..نمیتونم این قول رو بدم 
-میری اونجا کلی اجرا و عکاسی و این جور چیزا دارین…حتما سرگرم میشی با اونا عشقم 
لوهان چیزی نگفت فقط با چشمای زیباش به چشمای من زل زده بود
-یا یا یا…اینجوری نگام نکن کار دستت میدما؟!!! 
لوهان لبخند زد:سهونم امشب باهام نمیخوابی؟؟
-نه عشقم دوست ندارم اذیت شی فقط اگه اینجوری نگام کنیا ممکنه نظرم عوض شه..هه
لوهان:من مشکلی ندارم اگه دوست داری…. 
بوسه ی آرومی به لباش زدم:بخواب عشقم صبح زود باید پاشی
لوهان:خوابم نمیاد
بازم بوسیدمش ولی ایندفعه طولانی تر لوهان دستاشو دور گردنم انداخت و باهام همکاری کرد..سرمو عقب بردم:لوهان…جونه من گریه نکن 
لوهان لبخند زد و سریع اشکاشو پاک کرد:باشه..دیگه گریه نمیکنم
-حالا بیا بغلم بخواب صبح نمیتونی بیدار شیااا 
 تو بغلم خوابش برد ولی من هنوز بیدار بودم و به لوهان فکر میکردم…اون شدیدا به من وابسته بود و این نگرانم میکرد….
 
The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

23 Responses

  1. [email protected]@

    http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

  2. سلام عزیزم میشه رمز قسمت بعدی رو بهم بدی؟لطفاhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gif
    ایمیلمم:[email protected]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: