ep 37 (آخرین آرزو ) last wish

اینم قسمته 37 برید بخونید نظر یادتون نرهههه 
 

از دید سهون:
 
یکی تند تند میزد تو صورتم..چشمامو آروم باز کردم… میلرزیدم خیلی سردم بود لوهانو دیدم که خیسه خیس داره با نگرانی بهم نگاه میکنه
لوهان:سهونااا سهونااا چشماتو باز کن 
-لوهان… 
لوهان:خوبییییی؟؟؟؟واقعا که دیوونه ایییییییی 
چشمام سنگین بود میخواستم بخوابم خسته بودم 
لوهان دوباره زد تو صورتم:سهوناااا منو ببین…نخواب سهون 
پا شدمو کلی بالا آوردم و دوباره دراز کشیدم 
لوهان گریه میکرد:سهونم…نخواب خواهش میکنم منو ببین 
چشمامو به زور باز نگه داشتم… داشتم یخ میزدم از دهنم بخار میزد بیرون 
لوهان سرمو تو بغلش گرفت…دلم میخواست تو آغوش گرمش راحت بخوابم… 
لوهان موهامو نوازش میکرد و گریه میکرد:سهونم من دروغ گفتم باشه؟؟..من دروغ گفتم …من دوستت دارممممم من عاشقتتتتتتم من..من یه ثانیه هم نمیتونم بدونه تو زندگی کنم… فقط نخواب عشقم…. سهون ببین حلقت اینجاس پیشمه ببین…چشماتو باز کن سهون… ببین همونی که خودت بهم دادی سهونم چشماتو نبند….
چشمام بسته شد….
 لوهان فریاد زد:سهووووووووووووووووناااااااااااااا 
با دادش انگار برق بهم متصل شد چشمامو آروم باز کردم لوهان هنوزم داشت اسممو فریاد میزد هیچکسم اون اطراف نبود 
دستشو فشار دادم لوهان بهم نگاه کرد:سهوناااا عشقم منو ببین من کیم؟؟اسمم چیههه؟؟؟بگوووو سهون اسممو بگوووو صدام کننننننن
-س.سردمه 
لوهان تقریبا همه لباساشو دراورد و تنم کرد 
بازم کلی بالا آوردم حالم اصلا خوب نبود خیلی م.ش.ر.وب خورده بودم و از یه طرفم داشتم یخ میزدم
لوهان با صدای لرزون گفت:سهوناااا ….نخوووووووواااااااااب
لوهان یهو چشماش گرد شد:ما..ماشین!!! ماشین کجاااس؟؟ 
لوهان منو کول کرد و برد سمت ماشین 
لوهان:سهونااا حرف بزن 
-چ.چی
لوهان:چندتا دوسم داری؟
خندیدم و خندم به سرفه تبدیل شد 
لوهان:الان میریم تو ماشین گرم میشی
لوهان منو خوابوند تو ماشین و بخاریارو روشن کرد شیشه هارو بالا کشید هنوز میلرزیدم
لوهان خیلی سریع رفت و یه نوشیدنی داغ خرید و اومد پیشم 
-سهونااا اینو بخور گرم شی 
نی رو گذاشتم تو دهنم و یه کم ازش خوردم احساس کردم یخم داره آب میشه یکم حالم بهتر شده بود 
لوهان با یه زیر پیرن نشسته بود پیشم و میلرزید به زور بلند شدم و لباساشو از تنم دراوردم و بهش پوشوندم
لوهان سرشو انداخت پایین:چیکار..میکنی؟!! کاپشن خودمم بهش پوشوندم
لوهان:من..خوبم..تو باید خودتو بپوشونی
نگران نباش من حالم خوبه 
سرمو به شیشه چسبوندم و بیرونو نگاه کردم 
لوهان آروم اومد سمتم:اینو..بخور..برات خوبه
-نمیخورم..حالم خوبه
۵ دقیقه هر دو سکوت کرده بودیم تا اینکه من این سکوتو شکوندم
-لوهان پدر و مادرت از رابطه ی ما خبر دارن؟؟
لوهان با تعجب نگام کرد:چی!!؟؟
-سواله عجیبی بود؟!! میخوام بدونم پدر مادرت میدونن منو و تو با همیم؟؟میخوای بهشون چی بگی؟؟!! یعنی براشون مهم نیست که تو با من ازدواج کنی !!
لوهان سرشو پایین انداخت 
-سرتو بگیر بالا 
لوهان:من..من 
-پدر و مادر نداری مگه نه؟!!
لوهان با بهت نگام کرد اشک تو چشماش جمع شد
محکم بغلش کردم لوهان تو بغلم هق هق میکرد
-چرا…چرا بهم نگفتی؟!!
لوهان:نمیخوام درباره اش حرف بزنم سهون
-چرا؟؟
لوهان چیزی نگفت  
-باشه…باشه فقط گریه نکن ببخش اگه ناراحتت کردم..امروز..کلی به خاطرم گریه کردی
لوهان اشکاشو پاک کرد:خوبی؟سردت..نیست؟؟
سرمو تکون دادم:من خوبم..نگران نباش…تو..سرما میخوری
لوهان:مهم نیست…هر بلایی هم سرم بیاد برا هیچکس مهم نیست..من…
-برای من مهمه…
لوهان:امروز..میترسیدم وقتی حلقتو بهت پس بدم تو بگیریش…میترسیدم دیگه دوسم نداشته باشی…
موهاشو بوسیدم:من عاشقتم لوهان.. 
لوهان: دیوونه ی روانیییی برا چی خودتو انداختی تو آب؟؟!! داشتم از ترس میمردم 
-هه..ببخشید
لوهان اخم کرد:نمیبخشم…دیونههههه…سهونااا من الکی حلقه رو پرت کردم 
خندیدم و موهاشو بوسیدم:آهو کوچولوم میخواست منو بکشه آرههههههه؟!!
لوهان خندید
-لوهان هنوزم..دوسم داری؟
لوهان:بیشتر.. از همیشه
-دیگه از این شوخیا باهام نکن چون واقعا خودکشی میکنم
لوهان حلقشو از جیبش دراورد و داد به من و دوباره شروع کرد به گریه کردن مثل بچه ها
-گریه نکن عشقم… 
دستشو گرفتم تو دستم حلقه رو آروم انداختم تو انگشتش 
لوهان از گریه دست کشید…نگام کرد و لبخند زد
اشکاشو پاک کردم و لوهان بینیشو بالا کشید
-پسره ی دماغوو 
لوهان با اخم نگام کرد 
سرمو نزدیک بردم و لبای نرم و قشنگشو بوسیدم   
-دوستت دارم 
لوهان دست کشید رو حلقش و آروم گفت:منم دوستت دارم…آخرین بارت باشه از این کارا میکنیااا 
-چشم…
لوهان:سهونااا..دختره رو چیکار کنیم؟؟
-بعد از دو روز خوب میشه بابا 
لوهان:سهون اون دختر بود 
تعجب کردم:مگه الان پسر شده؟؟!!
لوهان:یاااااااا….خودتو نزن به اون راااه…اون الان زنه احمق
-خب زن باشه…بد کردم خانمش کردم؟؟
لوهان بلند خندید و زد تو سرم:واقعا که بیخیالییییی 
-هه..اون عوضی خودش اینو خواست پس الان نباید مشکلی داشته باشه
لوهان:سهونااا..خیلی بدیییی…دلم واقعا براش سوخت 
-دلت به حاله خودمون بسوزه بابا خخخخ
لوهان با انگشتش زد تو لپم:سهونه…شیطونه…دیوونههه
 آروم گردنشو بوسیدم:منو بخشیدی لوهان؟؟ 
لوهان سرشو تکون داد و زمزمه کرد:آره..بخشیدمت سهون …….
 
دو روز گذشت منو لوهان با هم سرما خورده بودیم کریستال حالش خوب شده بود ولی همچنان رو تخت استراحت میکرد
 خوابیده بودم رو تخت بدجور سرما خورده بودم همش خواب بودم 
کریس اومد تو اتاقمون و نشست رو تختم:سهون..سهون پاشو داروهاتو بخور خبره مرگمون مثلا امروز باید تمرین میکردیم با هم
-هیونگ … خب شما تمرین کنید …
شروع کردم به سرفه کردن 
کریس:نمیخواد زیاد حرف بزنی اون نفله رم بیدار کن غذاشو بخوره
-باشه هیونگ
کریس:من نمیدونم شما دو تا چه غلطی میکردین تو این هوای سرد که اینجوری مریض شدین!!؟
-دیوونه ایم دیگه 
کریس:هه..بابا دیوونه ها هم یه خورده عقل دارن شما اونم ندارین متاسفانه..هی هی 
کریس رفت و درو بست
لوهان خواب بود بدجورم تب داشت رفتم نشستم رو تختش 
-لوهان…لوهان بیدار شو غذاتو بخور 
لوهان چشماشو به زور باز کرد:نمیخورم سهون میخوام بخوابم 
-لوهان چیزی نخوری که نمیشه پاشو چندتا قاشق بخور بعد دوباره بگیر بخواب 
لوهان با موهای ژولیده به زور نشست رو تخت 
خندم گرفت:قیافه رو خخخخخ
لوهان:ساکت شو سهون میزنمتا
-اوه اوه..ببخشید 
لوهان چندتا قاشق سوپ خورد و دوباره خوابید 
-چقدر میخوابی تو؟؟تبت بالاس میخوای یکم پاهاتو بشورم؟؟ 
لوهان:خیلی داغم سهون دارم میمیرم…
یه ظرف بزرگ پر کردم از آب یخ با یه پارچه ی تمیز بردم اتاق 
-لوهان پا شو بشین 
لوهان با بیحالی پا شد نشست رو تخت آروم پاهاشو گذاشتم تو آب 
لوهان داد زد و موهامو گرفت تو دستش:آی آی یخهههههه
-موهامو کندی لوهان 
لوهان:ببخشید 
یه کم پاهاشو شستم دستاشو با پارچه خیس کردم صورتشم همینطور
تبش یه کم پایین اومد 
-خب خوشگلم الان تبت خیلی اومد پایین…
لوهان اومد تو بغلم و چشماشو بست…
-باز میخوای بخوابی؟
لوهان:نه نمیخوابم 
بعد از چند دقیقه صدای خرو پفش اومد
خندم گرفت خوابوندمش رو تخت.. پتو رو روش کشیدم تا یه کم عرق کنه 
حالم یکم بهتر شده بود رفتم تو اتاق کریستال
-اهم..سلام 
کریستال رو تخت دراز کشیده بود و استراحت میکرد:سلام اوپا
نشستم رو تختش
-خوبی؟
کریستال:خوب؟..هه!!
-من واقعا…واقعا معذرت میخوام 
کریستال:همین؟
-خب تقصیره خودت بود..منم جز عذرخواهی کاری نمیتونم برات بکنم 
کریستال:پسرا که براشون مشکلی نیست
-من نمیخواستم باهات بخوابم خودت مجبورم کردی..
کریستال:من نمیتونم فراموشش کنم اوپا
-فراموشش میکنی دختره خوب…فقط فراموش نکن هیچوقت نباید با یه پسر شوخی کنی 
کریستال با ترس نگام میکرد
لبامو بردم نزدیکه گوشش و زمزمه کردم:و برای هیچ پسری نباید گریه کنی…. این دو تا حرفو همیشه به ذهنت بسپار…..
کریستال با نفرت نگام کرد
-اهم..راستی عموی گرامت این قضیه رو نمیدونه نه؟؟!!! هه…پس بزار دهنم بسته بمونه…خوب استراحت کن   
اینو گفتم و از اتاقش بیرون اومدم و رفتم اتاق خودم و درو بستم لوهان نشسته بود رو تخت:سهونا چی شده؟رنگت چرا پریده؟
نشستم پیشش دستمو گذاشتم رو پیشونیش تب نداشت
-خوبی؟
لوهان:اوهوم تو…چیزی شده؟
لبخند زدم:نه عزیزم 
لپشو کشیدم 
-لوهان 
لوهان:بلهه
-چیزی میخوری؟
لوهان:نه 
-بیا این آبمیوه رو بخور
لوهان اخم کرد: نمیخورم سهون از صبح ۵٠ بار آبمیوه خوردم 
-اینارو بخوری زود خوب میشی تا تو اینو میخوری منم یکم موهاتو شونه میکنم 
برسشو برداشتمو موهاشو شونه کردم 
لوهان:آی آی
-چی شد؟
لوهان:موهام گیر کرد
-هه..تموم شد…واااای آهوی خوشملم از حالت شلختگی درومد خخخخخ
لوهان نگام کرد و خندید دوره دهنش کاکاوویی شده بود
-چی داری میخوری؟؟
لوهان تعجب کرد:کاکاوو..سهونااا من عاشقشم خخخ مریضم باشم باید بخورم 
-مگه تو مریض نیستی؟؟ 
لوهان:فقط یه کم خوردم 
-آره از دوره دهنت کاملا مشخصه 
لوهان:کووووو؟؟؟
صورتشو با دستام گرفتمو لباشو بوسیدم:واای چه شیرینه
لباشو تو دهنم گذاشتم و خودمشون لباش مزه شیرین کاکاوو میداد با زبونم دوره دهنشو لیس زدم
 لوهان:سهوناا نکن خخخخخ
زبونمو کشیدم رو لباش 
لوهان:سهونااااا…نکننننننن 
سرمو عقب بردم:لوهان شکلاتی من 
لوهان بینیشو بالا کشید 
-البته یه خورده دما…
لوهان جلو دهنمو گرفت:یااااااااااااا
-باشه عشقم  نمیگم…هه
لوهان:سهوناا
-جون سهون 
لوهان نگام کرد:چند تا کلمه کره ای رو بلد نیستم بهم یاد میدی؟
-یکم خرج داره
لوهان:چه خرجی مثلا!!
-اینکه شب بخورمت ….
لوهان اخم کرد:نمیخوام اصلا… مثلا مریضماااا
-باشه عزیزم شب بیا بهت بگم …..
چانی در زد و اومد تو اتاق:سهون لوهان بیاید بیرون همش تو اتاقین
-باشه باشه هیونگ اومدیم 
جفتمون رفتیم پیش بچه ها من رو مبل نشستم لوهانم رفت رو پای لی دراز کشید
لی:خوب شدی لوهان!
لوهان:اوهووم یه خورده
لی شروع کرد با موهای لوهان بازی کردن 
لوهان:لی دلم میخواد برم چین
لی خندید:آره منم 
سرمو بلند کردم و بهشون نگاه کردم..یه جوری شدم دلم نمیخواست لی بهش دست بزنه داشتم عصبانی میشدم لی موهای لوهانو نوازش میکرد واقعا نتونستم خودمو کنترل کنم  یه آه کشیدم و سعی کردم بهشون نگاه نکنم
لی و لوهان شروع کردن به چینی حرف زدن و من آروم آروم داشتم کلافه میشدم
بعد از ده دقیقه دست از چینی حرف زدن برداشتن 
لی:لوهان  میای یه دست فوتبال بازی کنیم؟
لوهان:آره میام ولی داداش ما با ضعیفا بازی نمیکنیم که!!!خخخخ
بکی:عاقا بازی بازی منم بازی 
ژیومین:منم هستمااااا
 ۴ تاشون رفتن و من همچنان حرص میخوردم 
 
کای اومد نشست پیشم:چه خبر سهون نیستی دیگه این طرفا نمیای
-هر هر هر کایدون
کای:هنوز نتونستی ولش کنی؟؟! 
-کای جون مادرت بیخیال شو 
کای آه کشید 
کریس:نچ نچ..بابا پاشیییید تمرین کنین به جا این کارااا
لوهان و بکی داشتن دعوا میکردن 
لوهان:یاااااا تو یواشکی زدی رو دکمه ی دسته ام.. نتونستم کنترل کنم 
بکی با قیافه ی شیطانی:چی میگی توووووو!!!!! من اینورم تو اونوری 
لوهان:جنبه ندارید بازی کنید که 
سوهو:احححححح سر صدا نکنین بابا سرم رفتتتتتت
بکی:عاقا خودتون بازی کنین اصلا 
لوهان:دیدی ترسیدی!!! نامردی هم کنی بازم من میبرم 
بکی با حرص نشست پیشه چانی 
چانی خندید: نامردی کردی آره؟!!
بکی نیشخند زد:نخیرم…چانی ساکت شو اعصاب ندارما
چانی لپه بکی رو محکم کشید:چشم آقای بی اعصاب 
زیر چشمی به بکی نگاه کردم که داشت ناخونشو میجویید و با حرص به لوهان نگاه میکرد خندم گرفت 
بکی:باید حالشو جا بیارم تا دیگه بهم نگه نامرد 
چانی:بابا ول کن بکی اححححح نزاشتی یه دقه این مجله رو بخونمااااا 
بکی همچنان حرص میخورد
لوهان سخت مشغول بازی بود حوصله ام داشت سر میرفت رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم نمیخواستم به چیزای مزخرف فکر کنم  
یکم با گوشیم ور رفتم که در باز شد و کریستال با چهره ی رنگ پریده ای اومد تو اتاقم و نشست رو تختم 
تعجب کردم:چیزی شده؟
کریستال:من باید برم پیشه دکترم 
چشمامو بستم:چته!
کریستال:دکتره گفته باید امروز هم منو ببینه ..نمیتونم بهت بگم چمه میشه منو ببری اونجا؟؟
-چرا نمیتونی بگی؟
کریستال:چقدر سوال میپرسی خب نمیشه که بهت بگم
-بگو چته 
کریستال:تو که..شوهرم نیستی 
-ولی من باعثش شدم..حالا بگو
کریستال:این چیزا فقط به زنا مربوط میشه پس چیزی لازم نیست بدونی..در ضمن چیزیم نیست دکتره فقط گفت میخواد یه بار دیگه منو ببینه که یه وقت مشکلی نداشته باشم 
شونه هامو بالا انداختم صبر کن لباسامو بپوشم الان میام 
کریستال:من میرم حاضر شم
لباسامو پوشیدم سوییچ ماشینو برداشتم خواستم برم بیرون که لوهان اومد جلوم وایساد 
لوهان:کجا میری؟
-کریستال میگه دکتره گفته امروز باید ببینتش 
لوهان اخم کرد:نگفت چشه؟؟
-نه نگفت 
لوهان سرشو تکون داد:شاید داره خودشو برات لوس میکنه 
خندم گرفت:واقعا که کم عقله 
لوهان:البته عادیه سهون زن ها همیشه اینجورین از این دکتر به این دکتر خخخخ
-هه..آره
لوهان اخم کرد:برو سهون مواظبه خودت باش باهاش دعوا نکنیاااا  
لباشو بوسیدم:خوشگلم زود برمیگردم اخم نکن
لوهان:باشه برو  
-اخم نکن لوهان اصلا پاشو تو هم باهامون بیا 
لوهان:نمیخوام
بدو حاضر شو منو با این تنها نزار
لوهان خندید و رفت که حاضر بشه که یهو کریس اومد جلوش و بهش به چینی یه چیزی گفت لوهان قیافش تو هم رفت و اومد پیشم 
لوهان:سهوناااا کریس میخواد باهام صحبت کنه..تو برو ببینم چی کارم داره 
تعجب کردم:باشه عزیزم  
رفتیم تو ماشین
-کریستال خانم چه ساکت شدی؟!!
کریستال:هااا..
خندیدم:خوب شدی؟
کریستال:آره خوبم…مسخره میکنی؟؟ 
-نه بابا خخخخ…بازم معذرت 
کریستال:سهون..من هنوز دوستت دارم 
-از فکره من بیا بیرون من به دردت نمیخورم 
کریستال:آخه چرا؟؟!!! 
-من گی ام…من از دخترا خوشم نمیاد
کریستال آه کشید و سرشو پایین انداخت
-خب رسیدیم من اینجا منتظرت میمونم تا بیای 
کریستال رفت و بعد از یه ربع برگشت  
-خب چی شد؟
کریستال :هیچی بریم 
-مشکلی که نیست؟
کریستال پوزخند زد:نه نیست..خیالت راحتتتت
-خب بریم شام بخوریم؟
کریستال تعجب کرد
-فکره دیگه ای نکن فقط میخوام از دلت دربیارم
کریستال موهاشو گذاشت پشته گوشش:باشه 
بردمش یه رستورانه عالی غذا سفارش دادیم 
کریستال با غذاش بازی میکرد
-چرا نمیخوری؟؟
کریستال:زیاد اشتها ندارم 
-بخور یکم جون بگیری 
کریستال:اوپااا…من..بدونه تو میمیرم 
-هه..نگران نباش بدونه من نمیمیری یه مدت افسرده میشی بعدم میری سمته یه مردی که لیاقتتو داشته باشه حالا غذاتو بخور 
کریستال اشکاشو پاک کرد و شروع کرد به خوردن 
تو راهه برگشت بودیم که لوهان به گوشیم زنگ زد
-الو لوهان 
لوهان:سهوناا کی میای؟؟
-دارم میام عشقم 
لوهان:باشه منتظرتم ..
رسیدیم خونه…رفتم تو اتاق و درو قفل کردم 
لوهان رو تخت دراز کشیده بود 
نشستم رو تخت:سلام عشقم 
لوهان:اومدی؟؟!
-چیزی شده؟؟
لوهان:نه 
-یه چیزی شده!! لوهاااان
لوهان:هووم
-چته تو؟
لوهان:هیچی یکم بیحالم همین
رفتم جلوش و نگاش کردم
-از اون دختره ناراحت شدی؟
لوهان:نه سهون 
-پس از چی ناراحی قشنگم؟
لوهان:من ناراحت نیستم…فقط بی حالم 
لباسامو عوض کردم و خوابیدم پیشش و از پشت بغلش کردم:آهو کوچولوم چرا ناراحته آخه؟؟
لوهان چرخید سمتم و به چشمام خیره شد
-ناراحت نباش دیگهههه 
لوهان:ناراحت نیستم
-ناراحتی
لوهان خیلی آروم لبامو بوسید
-وااای چه قد خوب بود…
لوهان خندید و من محکم بغلش کردم:عشقم…دوستت دارم 
لوهان دستشو کشید پشتم:سهونا 
لبامو به گوشش چسبوندم و زمزمه کردم:بگو لوهانم
لوهان:بهم یه قولی میدی؟
تعجب کردم:چه قولی؟
لوهان چشماش پر شد:بهم…بهم قول بده اگه ازت دور شدم…بازم…دوستم داشته باشی و فراموشم نکنی…مثل الان 
بهش نگاه کردم:چییی؟؟؟ این چرت و پرتا چیه میگی..
لوهان آروم یقه ی پیرهنمو گرفت:بهم قول میدی؟
-من..هیچوقت ازت جدا نمیشم لوهان این حرفا چیه میزنی باز این دختره باعث شد اینجوری بشی میدونم….
لوهان با دستش قطره ی اشکشو پاک کرد:خب..خب بلاخره کاره دیگه شاید اتفاقی بیفته ازت جدا شم سهونم..ربطی به اون دختره نداره… 
دستاشو گرفتم:چیزی شده؟؟ بهم بگووو
لوهان:نه نه چیزی نشده سهوناا همینجوری گفتم …
قلبم میکوبید دلشوره ی عجیبی گرفتم
-لوهان بگووو چی شده؟؟!!!!
لوهان یقمو گرفت و منو پایین کشید و لباشو رو لبم گذاشت میخواستم سرمو بالا ببرم ولی لوهان سرمو سفت گرفته بود و لبامو میبوسید تو ذهنم هزارتا سوال بود که دوست داشتم ازش بپرسم ولی…
لبامو از رو لبش برداشتم لوهان نفس نفس میزد و چشمای قشنگشو به من دوخته بود
-بهم بگو لوهان چی شده که این… حرفارو زدی
لوهان میخواست دوباره لبامو ببوسه که نزاشتم
-بگو لوهاااان هر چی هست بهم بگووو 
لوهان دکمه های پیرهنمو باز کرد بازم دستشو گرفتم:چیکار داری میکنی؟
 پیرهنمو دراورد..داشتم شاخ درمیاوردم 
دستشو برد سمت کمربندم 
دستاشو گرفتم:بهم نمیگی لوهان؟
لوهان سعی میکرد دستاشو آزاد کنه ولی من محکم دستاشو گرفته بودم
-چته تووووو
لوهان:سهوناااا
لوهان شروع کرد به گریه کردن بلندش کردم و تو بغلم فشردمش 
-چیزی شده عشقم؟هووم؟؟بهم بگو لوهانم..
لوهان:سهونااااااا 
-جونم عشقم حرف بزن چی شدهههه؟؟!!!
لوهان:قراره..قراره گروهمون…. 
-گروهمون چی؟؟؟بگو لوهااان!!!
لوهان:قراره اکسو……….
 
The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

20 Responses

  1. [email protected]@

    Kheili ghashang bOod…..
    Va man hamchenan bi ramz:(((((((

  2. ینی حامله شدن کریستالو کم داریم فقط
    و بالایی ک قراره سر اکسو بیاد و معلوم نیس چیه(البته یه حدسایی زدم:))))
    ماشالله داره براشون میباره:|

  3. آجی میدونم خیلی سوال میکنما ولی ی چیزی: اینکه میگن بدبختیا اتوبوس گرفتن باهم اومدن واسه اینجور مواقع هستش د گ . نه ؟ ینی الان همینم مونده فقط کریستال حامله باشه د گ !
    فک کنم تا آخر داستان من از حرص کچل شم :reallyangry:
    ممنون آجی خیلی قشنگ بووود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: