87 بازدید

ep 37 (آخرین آرزو ) last wish

اینم قسمته 37 برید بخونید نظر یادتون نرهههه

از دید سهون:
یكی تند تند میزد تو صورتم..چشمامو آروم باز كردم… میلرزیدم خیلی سردم بود لوهانو دیدم كه خیسه خیس داره با نگرانی بهم نگاه میكنه
لوهان:سهونااا سهونااا چشماتو باز كن
-لوهان…
لوهان:خوبییییی؟؟؟؟واقعا كه دیوونه ایییییییی
چشمام سنگین بود میخواستم بخوابم خسته بودم
لوهان دوباره زد تو صورتم:سهوناااا منو ببین…نخواب سهون
پا شدمو كلی بالا آوردم و دوباره دراز كشیدم
لوهان گریه میكرد:سهونم…نخواب خواهش میكنم منو ببین
چشمامو به زور باز نگه داشتم… داشتم یخ میزدم از دهنم بخار میزد بیرون
لوهان سرمو تو بغلش گرفت…دلم میخواست تو آغوش گرمش راحت بخوابم…
لوهان موهامو نوازش میكرد و گریه میكرد:سهونم من دروغ گفتم باشه؟؟..من دروغ گفتم …من دوستت دارممممم من عاشقتتتتتتم من..من یه ثانیه هم نمیتونم بدونه تو زندگی كنم… فقط نخواب عشقم…. سهون ببین حلقت اینجاس پیشمه ببین…چشماتو باز كن سهون… ببین همونی كه خودت بهم دادی سهونم چشماتو نبند….
چشمام بسته شد….
لوهان فریاد زد:سهووووووووووووووووناااااااااااااا
با دادش انگار برق بهم متصل شد چشمامو آروم باز كردم لوهان هنوزم داشت اسممو فریاد میزد هیچكسم اون اطراف نبود
دستشو فشار دادم لوهان بهم نگاه كرد:سهوناااا عشقم منو ببین من كیم؟؟اسمم چیههه؟؟؟بگوووو سهون اسممو بگوووو صدام كننننننن
-س.سردمه
لوهان تقریبا همه لباساشو دراورد و تنم كرد
بازم كلی بالا آوردم حالم اصلا خوب نبود خیلی م.ش.ر.وب خورده بودم و از یه طرفم داشتم یخ میزدم
لوهان با صدای لرزون گفت:سهوناااا ….نخوووووووواااااااااب
لوهان یهو چشماش گرد شد:ما..ماشین!!! ماشین كجاااس؟؟
لوهان منو كول كرد و برد سمت ماشین
لوهان:سهونااا حرف بزن
-چ.چی
لوهان:چندتا دوسم داری؟
خندیدم و خندم به سرفه تبدیل شد
لوهان:الان میریم تو ماشین گرم میشی
لوهان منو خوابوند تو ماشین و بخاریارو روشن كرد شیشه هارو بالا كشید هنوز میلرزیدم
لوهان خیلی سریع رفت و یه نوشیدنی داغ خرید و اومد پیشم
-سهونااا اینو بخور گرم شی
نی رو گذاشتم تو دهنم و یه كم ازش خوردم احساس كردم یخم داره آب میشه یكم حالم بهتر شده بود
لوهان با یه زیر پیرن نشسته بود پیشم و میلرزید به زور بلند شدم و لباساشو از تنم دراوردم و بهش پوشوندم
لوهان سرشو انداخت پایین:چیكار..میكنی؟!! كاپشن خودمم بهش پوشوندم
لوهان:من..خوبم..تو باید خودتو بپوشونی
نگران نباش من حالم خوبه
سرمو به شیشه چسبوندم و بیرونو نگاه كردم
لوهان آروم اومد سمتم:اینو..بخور..برات خوبه
-نمیخورم..حالم خوبه
٥ دقیقه هر دو سكوت كرده بودیم تا اینكه من این سكوتو شكوندم
-لوهان پدر و مادرت از رابطه ی ما خبر دارن؟؟
لوهان با تعجب نگام كرد:چی!!؟؟
-سواله عجیبی بود؟!! میخوام بدونم پدر مادرت میدونن منو و تو با همیم؟؟میخوای بهشون چی بگی؟؟!! یعنی براشون مهم نیست كه تو با من ازدواج كنی !!
لوهان سرشو پایین انداخت
-سرتو بگیر بالا
لوهان:من..من
-پدر و مادر نداری مگه نه؟!!
لوهان با بهت نگام كرد اشك تو چشماش جمع شد
محكم بغلش كردم لوهان تو بغلم هق هق میكرد
-چرا…چرا بهم نگفتی؟!!
لوهان:نمیخوام درباره اش حرف بزنم سهون
-چرا؟؟
لوهان چیزی نگفت
-باشه…باشه فقط گریه نكن ببخش اگه ناراحتت كردم..امروز..كلی به خاطرم گریه كردی
لوهان اشكاشو پاك كرد:خوبی؟سردت..نیست؟؟
سرمو تكون دادم:من خوبم..نگران نباش…تو..سرما میخوری
لوهان:مهم نیست…هر بلایی هم سرم بیاد برا هیچكس مهم نیست..من…
-برای من مهمه…
لوهان:امروز..میترسیدم وقتی حلقتو بهت پس بدم تو بگیریش…میترسیدم دیگه دوسم نداشته باشی…
موهاشو بوسیدم:من عاشقتم لوهان..
لوهان: دیوونه ی روانیییی برا چی خودتو انداختی تو آب؟؟!! داشتم از ترس میمردم
-هه..ببخشید
لوهان اخم كرد:نمیبخشم…دیونههههه…سهونااا من الكی حلقه رو پرت كردم
خندیدم و موهاشو بوسیدم:آهو كوچولوم میخواست منو بكشه آرههههههه؟!!
لوهان خندید
-لوهان هنوزم..دوسم داری؟
لوهان:بیشتر.. از همیشه
-دیگه از این شوخیا باهام نكن چون واقعا خودكشی میكنم
لوهان حلقشو از جیبش دراورد و داد به من و دوباره شروع كرد به گریه كردن مثل بچه ها
-گریه نكن عشقم…
دستشو گرفتم تو دستم حلقه رو آروم انداختم تو انگشتش
لوهان از گریه دست كشید…نگام كرد و لبخند زد
اشكاشو پاك كردم و لوهان بینیشو بالا كشید
-پسره ی دماغوو
لوهان با اخم نگام كرد
سرمو نزدیك بردم و لبای نرم و قشنگشو بوسیدم
-دوستت دارم
لوهان دست كشید رو حلقش و آروم گفت:منم دوستت دارم…آخرین بارت باشه از این كارا میكنیااا
-چشم…
لوهان:سهونااا..دختره رو چیكار كنیم؟؟
-بعد از دو روز خوب میشه بابا
لوهان:سهون اون دختر بود
تعجب كردم:مگه الان پسر شده؟؟!!
لوهان:یاااااااا….خودتو نزن به اون راااه…اون الان زنه احمق
-خب زن باشه…بد كردم خانمش كردم؟؟
لوهان بلند خندید و زد تو سرم:واقعا كه بیخیالییییی
-هه..اون عوضی خودش اینو خواست پس الان نباید مشكلی داشته باشه
لوهان:سهونااا..خیلی بدیییی…دلم واقعا براش سوخت
-دلت به حاله خودمون بسوزه بابا خخخخ
لوهان با انگشتش زد تو لپم:سهونه…شیطونه…دیوونههه
آروم گردنشو بوسیدم:منو بخشیدی لوهان؟؟
لوهان سرشو تكون داد و زمزمه كرد:آره..بخشیدمت سهون …….
دو روز گذشت منو لوهان با هم سرما خورده بودیم كریستال حالش خوب شده بود ولی همچنان رو تخت استراحت میكرد
خوابیده بودم رو تخت بدجور سرما خورده بودم همشخواب بودم
كریس اومد تو اتاقمون و نشست رو تختم:سهون..سهون پاشو داروهاتو بخور خبره مرگمون مثلا امروز باید تمرین میكردیم با هم
-هیونگ … خب شما تمرین كنید …
شروع كردم به سرفه كردن
كریس:نمیخواد زیاد حرف بزنی اون نفله رم بیدار كن غذاشو بخوره
-باشه هیونگ
كریس:من نمیدونم شما دو تا چه غلطی میكردین تو این هوای سرد كه اینجوری مریض شدین!!؟
-دیوونه ایم دیگه
كریس:هه..بابا دیوونه ها هم یه خورده عقل دارن شما اونم ندارین متاسفانه..هی هی
كریس رفت و درو بست
لوهان خواب بود بدجورم تب داشت رفتم نشستم رو تختش
-لوهان…لوهان بیدار شو غذاتو بخور
لوهان چشماشو به زور باز كرد:نمیخورم سهون میخوام بخوابم
-لوهان چیزی نخوری كه نمیشه پاشو چندتا قاشق بخور بعد دوباره بگیر بخواب
لوهان با موهای ژولیده به زور نشست رو تخت
خندم گرفت:قیافه رو خخخخخ
لوهان:ساكت شو سهون میزنمتا
-اوه اوه..ببخشید
لوهان چندتا قاشق سوپ خورد و دوباره خوابید
-چقدر میخوابی تو؟؟تبت بالاس میخوای یكم پاهاتو بشورم؟؟
لوهان:خیلی داغم سهون دارم میمیرم…
یه ظرف بزرگ پر كردم از آب یخ با یه پارچه ی تمیز بردم اتاق
-لوهان پا شو بشین
لوهان با بیحالی پا شد نشست رو تخت آروم پاهاشو گذاشتم تو آب
لوهان داد زد و موهامو گرفت تو دستش:آی آی یخهههههه
-موهامو كندی لوهان
لوهان:ببخشید
یه كم پاهاشو شستم دستاشو با پارچه خیس كردم صورتشم همینطور
تبش یه كم پایین اومد
-خب خوشگلم الان تبت خیلی اومد پایین…
لوهان اومد تو بغلم و چشماشو بست…
-باز میخوای بخوابی؟
لوهان:نه نمیخوابم
بعد از چند دقیقه صدای خرو پفش اومد
خندم گرفت خوابوندمش رو تخت.. پتو رو روش كشیدم تا یه كم عرق كنه
حالم یكم بهتر شده بود رفتم تو اتاق كریستال
-اهم..سلام
كریستال رو تخت دراز كشیده بود و استراحت میكرد:سلام اوپا
نشستم رو تختش
-خوبی؟
كریستال:خوب؟..هه!!
-من واقعا…واقعا معذرت میخوام
كریستال:همین؟
-خب تقصیره خودت بود..منم جز عذرخواهی كاری نمیتونم برات بكنم
كریستال:پسرا كه براشون مشكلی نیست
-من نمیخواستم باهات بخوابم خودت مجبورم كردی..
كریستال:من نمیتونم فراموشش كنم اوپا
-فراموشش میكنی دختره خوب…فقط فراموش نكن هیچوقت نباید با یه پسر شوخی كنی
كریستال با ترس نگام میكرد
لبامو بردم نزدیكه گوشش و زمزمه كردم:و برای هیچ پسری نباید گریه كنی…. این دو تا حرفو همیشه به ذهنت بسپار…..
كریستال با نفرت نگام كرد
-اهم..راستی عموی گرامت این قضیه رو نمیدونه نه؟؟!!! هه…پس بزار دهنم بسته بمونه…خوب استراحت كن
اینو گفتم و از اتاقش بیرون اومدم و رفتم اتاق خودم و درو بستم لوهان نشسته بود رو تخت:سهونا چی شده؟رنگت چرا پریده؟
نشستم پیشش دستمو گذاشتم رو پیشونیش تب نداشت
-خوبی؟
لوهان:اوهوم تو…چیزی شده؟
لبخند زدم:نه عزیزم
لپشو كشیدم
-لوهان
لوهان:بلهه
-چیزی میخوری؟
لوهان:نه
-بیا این آبمیوه رو بخور
لوهان اخم كرد: نمیخورم سهون از صبح ٥٠ بار آبمیوه خوردم
-اینارو بخوری زود خوب میشی تا تو اینو میخوری منم یكم موهاتو شونه میكنم
برسشو برداشتمو موهاشو شونه كردم
لوهان:آی آی
-چی شد؟
لوهان:موهام گیر كرد
-هه..تموم شد…واااای آهوی خوشملم از حالت شلختگی درومد خخخخخ
لوهان نگام كرد و خندید دوره دهنش كاكاوویی شده بود
-چی داری میخوری؟؟
لوهان تعجب كرد:كاكاوو..سهونااا من عاشقشم خخخ مریضم باشم باید بخورم
-مگه تو مریض نیستی؟؟
لوهان:فقط یه كم خوردم
-آره از دوره دهنت كاملا مشخصه
لوهان:كووووو؟؟؟
صورتشو با دستام گرفتمو لباشو بوسیدم:واای چه شیرینه
لباشو تو دهنم گذاشتم و خودمشون لباش مزه شیرین كاكاوو میداد با زبونم دوره دهنشو لیس زدم
لوهان:سهوناا نكن خخخخخ
زبونمو كشیدم رو لباش
لوهان:سهونااااا…نكننننننن
سرمو عقب بردم:لوهان شكلاتی من
لوهان بینیشو بالا كشید
-البته یه خورده دما…
لوهان جلو دهنمو گرفت:یااااااااااااا
-باشه عشقم نمیگم…هه
لوهان:سهوناا
-جون سهون
لوهان نگام كرد:چند تا كلمه كره ای رو بلد نیستم بهم یاد میدی؟
-یكم خرج داره
لوهان:چه خرجی مثلا!!
-اینكه شب بخورمت ….
لوهان اخم كرد:نمیخوام اصلا… مثلا مریضماااا
-باشه عزیزم شب بیا بهت بگم …..
چانی در زد و اومد تو اتاق:سهون لوهان بیاید بیرون همش تو اتاقین
-باشه باشه هیونگ اومدیم
جفتمون رفتیم پیش بچه ها من رو مبل نشستم لوهانم رفت رو پای لی دراز كشید
لی:خوب شدی لوهان!
لوهان:اوهووم یه خورده
لی شروع كرد با موهای لوهان بازی كردن
لوهان:لی دلم میخواد برم چین
لی خندید:آره منم
سرمو بلند كردم و بهشون نگاه كردم..یه جوری شدم دلم نمیخواست لی بهش دست بزنه داشتم عصبانی میشدم لی موهای لوهانو نوازش میكرد واقعا نتونستم خودمو كنترل كنم یه آه كشیدم و سعی كردم بهشون نگاه نكنم
لی و لوهان شروع كردن به چینی حرف زدن و من آروم آروم داشتم كلافه میشدم
بعد از ده دقیقه دست از چینی حرف زدن برداشتن
لی:لوهان میای یه دست فوتبال بازی كنیم؟
لوهان:آره میام ولی داداش ما با ضعیفا بازی نمیكنیم كه!!!خخخخ
بكی:عاقا بازی بازی منم بازی
ژیومین:منم هستمااااا
٤ تاشون رفتن و من همچنان حرص میخوردم
كای اومد نشست پیشم:چه خبر سهون نیستی دیگه این طرفا نمیای
-هر هر هر كایدون
كای:هنوز نتونستی ولش كنی؟؟!
-كای جون مادرت بیخیال شو
كای آه كشید
كریس:نچ نچ..بابا پاشیییید تمرین كنین به جا این كارااا
لوهان و بكی داشتن دعوا میكردن
لوهان:یاااااا تو یواشكی زدی رو دكمه ی دسته ام.. نتونستم كنترل كنم
بكی با قیافه ی شیطانی:چی میگی توووووو!!!!! من اینورم تو اونوری
لوهان:جنبه ندارید بازی كنید كه
سوهو:احححححح سر صدا نكنین بابا سرم رفتتتتتت
بكی:عاقا خودتون بازی كنین اصلا
لوهان:دیدی ترسیدی!!! نامردی هم كنی بازم من میبرم
بكی با حرص نشست پیشه چانی
چانی خندید: نامردی كردی آره؟!!
بكی نیشخند زد:نخیرم…چانی ساكت شو اعصاب ندارما
چانی لپه بكی رو محكم كشید:چشم آقای بی اعصاب
زیر چشمی به بكی نگاه كردم كه داشت ناخونشو میجویید و با حرص به لوهان نگاه میكرد خندم گرفت
بكی:باید حالشو جا بیارم تا دیگه بهم نگه نامرد
چانی:بابا ول كن بكی اححححح نزاشتی یه دقه این مجله رو بخونمااااا
بكی همچنان حرص میخورد
لوهان سخت مشغول بازی بود حوصله ام داشت سر میرفت رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز كشیدم نمیخواستم به چیزای مزخرف فكر كنم
یكم با گوشیم ور رفتم كه در باز شد و كریستال با چهره ی رنگ پریده ای اومد تو اتاقم و نشست رو تختم
تعجب كردم:چیزی شده؟
كریستال:من باید برم پیشه دكترم
چشمامو بستم:چته!
كریستال:دكتره گفته باید امروز هم منو ببینه ..نمیتونم بهت بگم چمه میشه منو ببری اونجا؟؟
-چرا نمیتونی بگی؟
كریستال:چقدر سوال میپرسی خب نمیشه كه بهت بگم
-بگو چته
كریستال:تو كه..شوهرم نیستی
-ولی من باعثش شدم..حالا بگو
كریستال:این چیزا فقط به زنا مربوط میشه پس چیزی لازم نیست بدونی..در ضمن چیزیم نیست دكتره فقط گفت میخواد یه بار دیگه منو ببینه كه یه وقت مشكلی نداشته باشم
شونه هامو بالا انداختم صبر كن لباسامو بپوشم الان میام
كریستال:من میرم حاضر شم
لباسامو پوشیدم سوییچ ماشینو برداشتم خواستم برم بیرون كه لوهان اومد جلوم وایساد
لوهان:كجا میری؟
-كریستال میگه دكتره گفته امروز باید ببینتش
لوهان اخم كرد:نگفت چشه؟؟
-نه نگفت
لوهان سرشو تكون داد:شاید داره خودشو برات لوس میكنه
خندم گرفت:واقعا كه كم عقله
لوهان:البته عادیه سهون زن ها همیشه اینجورین از این دكتر به این دكتر خخخخ
-هه..آره
لوهان اخم كرد:برو سهون مواظبه خودت باش باهاش دعوا نكنیاااا
لباشو بوسیدم:خوشگلم زود برمیگردم اخم نكن
لوهان:باشه برو
-اخم نكن لوهان اصلا پاشو تو هم باهامون بیا
لوهان:نمیخوام
بدو حاضر شو منو با این تنها نزار
لوهان خندید و رفت كه حاضر بشه كه یهو كریس اومد جلوش و بهش به چینی یه چیزی گفت لوهان قیافش تو هم رفت و اومد پیشم
لوهان:سهوناااا كریس میخواد باهام صحبت كنه..تو برو ببینم چی كارم داره
تعجب كردم:باشه عزیزم
رفتیم تو ماشین
-كریستال خانم چه ساكت شدی؟!!
كریستال:هااا..
خندیدم:خوب شدی؟
كریستال:آره خوبم…مسخره میكنی؟؟
-نه بابا خخخخ…بازم معذرت
كریستال:سهون..من هنوز دوستت دارم
-از فكره من بیا بیرون من به دردت نمیخورم
كریستال:آخه چرا؟؟!!!
-من گی ام…من از دخترا خوشم نمیاد
كریستال آه كشید و سرشو پایین انداخت
-خب رسیدیم من اینجا منتظرت میمونم تا بیای
كریستال رفت و بعد از یه ربع برگشت
-خب چی شد؟
كریستال :هیچی بریم
-مشكلی كه نیست؟
كریستال پوزخند زد:نه نیست..خیالت راحتتتت
-خب بریم شام بخوریم؟
كریستال تعجب كرد
-فكره دیگه ای نكن فقط میخوام از دلت دربیارم
كریستال موهاشو گذاشت پشته گوشش:باشه
بردمش یه رستورانه عالی غذا سفارش دادیم
كریستال با غذاش بازی میكرد
-چرا نمیخوری؟؟
كریستال:زیاد اشتها ندارم
-بخور یكم جون بگیری
كریستال:اوپااا…من..بدونه تو میمیرم
-هه..نگران نباش بدونه من نمیمیری یه مدت افسرده میشی بعدم میری سمته یه مردی كه لیاقتتو داشته باشه حالا غذاتو بخور
كریستال اشكاشو پاك كرد و شروع كرد به خوردن
تو راهه برگشت بودیم كه لوهان به گوشیم زنگ زد
-الو لوهان
لوهان:سهوناا كی میای؟؟
-دارم میام عشقم
لوهان:باشه منتظرتم ..
رسیدیم خونه…رفتم تو اتاق و درو قفل كردم
لوهان رو تخت دراز كشیده بود
نشستم رو تخت:سلام عشقم
لوهان:اومدی؟؟!
-چیزی شده؟؟
لوهان:نه
-یه چیزی شده!! لوهاااان
لوهان:هووم
-چته تو؟
لوهان:هیچی یكم بیحالم همین
رفتم جلوش و نگاش كردم
-از اون دختره ناراحت شدی؟
لوهان:نه سهون
-پس از چی ناراحی قشنگم؟
لوهان:من ناراحت نیستم…فقط بی حالم
لباسامو عوض كردم و خوابیدم پیشش و از پشت بغلش كردم:آهو كوچولوم چرا ناراحته آخه؟؟
لوهان چرخید سمتم و به چشمام خیره شد
-ناراحت نباش دیگهههه
لوهان:ناراحت نیستم
-ناراحتی
لوهان خیلی آروم لبامو بوسید
-وااای چه قد خوب بود…
لوهان خندید و من محكم بغلش كردم:عشقم…دوستت دارم
لوهان دستشو كشید پشتم:سهونا
لبامو به گوشش چسبوندم و زمزمه كردم:بگو لوهانم
لوهان:بهم یه قولی میدی؟
تعجب كردم:چه قولی؟
لوهان چشماش پر شد:بهم…بهم قول بده اگه ازت دور شدم…بازم…دوستم داشته باشی و فراموشم نكنی…مثل الان
بهش نگاه كردم:چییی؟؟؟ این چرت و پرتا چیه میگی..
لوهان آروم یقه ی پیرهنمو گرفت:بهم قول میدی؟
-من..هیچوقت ازت جدا نمیشم لوهان این حرفا چیه میزنی باز این دختره باعث شد اینجوری بشی میدونم….
لوهان با دستش قطره ی اشكشو پاك كرد:خب..خب بلاخره كاره دیگه شاید اتفاقی بیفته ازت جدا شم سهونم..ربطی به اون دختره نداره…
دستاشو گرفتم:چیزی شده؟؟ بهم بگووو
لوهان:نه نه چیزی نشده سهوناا همینجوری گفتم …
قلبم میكوبید دلشوره ی عجیبی گرفتم
-لوهان بگووو چی شده؟؟!!!!
لوهان یقمو گرفت و منو پایین كشید و لباشو رو لبم گذاشت میخواستم سرمو بالا ببرم ولی لوهان سرمو سفت گرفته بود و لبامو میبوسید تو ذهنم هزارتا سوال بود كه دوست داشتم ازش بپرسم ولی…
لبامو از رو لبش برداشتم لوهان نفس نفس میزد و چشمای قشنگشو به من دوخته بود
-بهم بگو لوهان چی شده كه این… حرفارو زدی
لوهان میخواست دوباره لبامو ببوسه كه نزاشتم
-بگو لوهاااان هر چی هست بهم بگووو
لوهان دكمه های پیرهنمو باز كرد بازم دستشو گرفتم:چیكار داری میكنی؟
پیرهنمو دراورد..داشتم شاخ درمیاوردم
دستشو برد سمت كمربندم
دستاشو گرفتم:بهم نمیگی لوهان؟
لوهان سعی میكرد دستاشو آزاد كنه ولی من محكم دستاشو گرفته بودم
-چته تووووو
لوهان:سهوناااا
لوهان شروع كرد به گریه كردن بلندش كردم و تو بغلم فشردمش
-چیزی شده عشقم؟هووم؟؟بهم بگو لوهانم..
لوهان:سهونااااااا
-جونم عشقم حرف بزن چی شدهههه؟؟!!!
لوهان:قراره..قراره گروهمون….
-گروهمون چی؟؟؟بگو لوهااان!!!
لوهان:قراره اكسو……….
Print Friendly, PDF & Email


20 Responses

  1. ینی حامله شدن کریستالو کم داریم فقط
    و بالایی ک قراره سر اکسو بیاد و معلوم نیس چیه(البته یه حدسایی زدمsmile)))
    ماشالله داره براشون میباره:|

  2. آجی میدونم خیلی سوال میکنما ولی ی چیزی: اینکه میگن بدبختیا اتوبوس گرفتن باهم اومدن واسه اینجور مواقع هستش د گ . نه ؟ ینی الان همینم مونده فقط کریستال حامله باشه د گ !
    فک کنم تا آخر داستان من از حرص کچل شم :reallyangry:
    ممنون آجی خیلی قشنگ بووود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *