207 بازدید

EP 37 (شکست) BREAK

سلام بچه ها اینم قسمت 37

قسمت بعدی رمزداره رمزشم همون قبلیه بفرمایید ادامه

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

h1x8ia3qe7gfmjdoxdza EP 35 (شکست) BREAK

سهون بغلم كرد:آخه چت شد يهويي
-نميدونم…نميدونم فقط…فقط خيلي درد دارم
سهون:ميخواي بريم دكتر؟
-الان؟؟
سهون:ميبرمت بيمارستان
-نه…خوبم سهون
سهون يكم بدنمو ماساژ داد
بالشتو محكم بغل گرفتم:اووووووم آآآآه…
سهون:تا تو باشي جوگير نشي
-خب چيكار كنم حال ميده
سهون خنديد
-زهرمار
سهون به ساعت نگاه كرد و آه كشيد
-سهوون
سهون:جونم
-بگير بخواب
سهون:فردا بايد ٥ پاشم
-سهون مجبوري ٥ پاشي؟
سهون:خب من صبح حموم ميرم صبحونه ميخورم برا اين بايد ٥ پاشم
چرخيدم سمتش و خنديدم:خب شب حمومتو برو
سهون:لابد صبحونمم شب بخورم
خنديدم:به هر حال ٥ خيلي زوده…
سهون بوسه ي آرومي رو لبام زد
چشمامو بستم و زمزمه كردم:نكن سهون باز خل ميشم
سهون خنديد:الان خوبي؟
-آره خوبم…بخواب عزيزم
سهون پشتم خوابيد و از پشت بغلم كرد و گردنمو بوسيد:شب به خير عشقم اگه درد داشتي بيدارم كن
-باشه سهون…فقط…
سهون:فقط چي؟
-فردا…ميتونم برم كلاس؟
سهون چيزي نگفت
آه كشيدم:شب به خير

صبح بيدار شدم سهون پيشم نبود ميخواستم گريه كنم گوشيم زنگ خورد شيومين بود سريع برداشتم
-الو شيووو
شيو:سلام لوهان كجايي تو!! چرا نمياي؟؟
-شيو چه غلطي كردم كه نبايد ميكردم سهونم ديگه بهم اجازه نميده از خونه بيام بيرون
شيو:يااااا مگه عقلت كمه كه از اون اجازه ميگيري؟؟ تو مردي لوهان
-ميدونم ولي خودم اينكارو با خودم كردم اون موقع داغ بودم ديگه كار از كار گذشته ولش كن…
شيو:من جاي تو بودم محكم ميزدم تو دهنش
خنديدم:شيو سهون زندگيمه…
شيو:هوووووف ديوونه…يعني ديگه نمياي؟
-چرا ميام بايد خرش كنم خخخخ
شيو: سعي كن خرش كني چون ميخوام شكستت بدم ها ها
خنديدم:عمرا تو فوتبال به پاي من برسي
شيو:عههههه حالا ميبينيم
نزديك به دو ساعت داشتم با شيو فك ميزدم و اصلا هم به زمان كه تند تند ميگذشت اهميت نميدادم…
گوشي رو قطع كردم و به خونه نگاه كردم خيلي شلوغ بود ظرفاي نشسته و كثيف روي ميز مونده بودن لباسا يه طرف پرت شده بود و زمين كثيفه كثيف بود باورم نميشد به زور از جام بلند شدم و شروع كردم به تميز كردن بايد سهون رو يه جوري خر ميكردم تا اجازه بده كلاسمو برم
بعد از سه ساعت بلاخره تونستم خونه رو تميز كنم
دوباره گوشي رو برداشتم و به شيو زنگ زدم
شيو:الووو
-شيو شيو شيو
شيو:ديوونه شديااااا خخخخ
-دارم ميشم خخخ
شيو:خوبي؟
-به نظرت خوبم؟؟ از صبح مثل خر دارم حمالي ميكنم
شيو:خب اون بيچاره هم برا تو كار ميكنه ديگه
-شيو من اصلا نيازي به پول ندارم سهون همه چي برام ميخره
شيو:بلاخره اگه كار نكنه نميتونه برات بخره آقاي محترم
خنديدم:ميخوام فوتبال بازي كنم اححححح
شيو:تو فقط خرش كن خرررررر
خنديدم:چشمممممم
شيو:حوصلت سر نميره؟
-نه زيرشو كم كردم سر نره
شيو خنديد:ديوونهههه
رو تخت دراز كشيدم: من الان نقش يه زنو دارم
شيو: خوبه يا بد؟
-من موندم زنا واقعا به چه دردي ميخورن
شيو:هيچي ميشينن خونه يه دوتا ظرف ميشورن كلا حال و حول
-من بدم مياد منتظر سهون باشم اصلا دوست ندارم بره دلم براش تنگ ميشه
شيو:واقعا كه چ
كلي با هم حرف زديم قطع كردم دوباره حوصلم سر رفت و به سهون زنگ زدم
سهون:جونم عزيزم
-سهون حوصلم سر رفت
سهون:چرا عشقم؟
-دلم برات تنگ شده كي مياي؟
سهون:منم همينطور يه ساعت ديگه ميام
-باشه دوستت دارم به كارت برس باييي
از رو تخت بلند شدم و پرده رو كنار زدم يه كم بيرونو نگاه كردم همچنان خوصلم سر ميرفت رفتم سراغ ظرفا و شروع كردم به شستنشون نزديك به ٤ تا ظرفو شكوندم باورم نميشد هزار بار به خودم گفتم دست و پا چلفتي
شيشه هارو از رو زمين جمع كردم و دو بار دستمو بريدم
سهون درو باز كرد و وارد خونه شد بلند شدم و رفتم سمتش:سهووووون
سهون محكم بغلم كرد:چي شده عزيزم؟؟
-هيچي….دلم برات تنگ شده بود
سهون خنديد:منم همينطور
دستمو دور گردنش انداختم و پاهامم دور كمرش حلقه كردم:سنگينم؟
سهون خنديد:اصلا
-پس همينجوري بهت آويزون ميشم
سهون منو برد سمت كاناپه و نشست
چي شد؟؟سنگين بودم؟خخخ
سهون لبخند زد:حيف خسته ام وگرنه ده دور ميچرخوندمت
سرمو رو سينه اش گذاشتم:خيلي خوبه وقتي مياي
سهون موهامو نوازش كرد….
-سهووون
سهون:جونم
-خونه تميز شده!؟
سهون خنديد:آره عزيزم
-مسخره ام ميكني؟
سهون:نه عشقم جدي گفتم
-سهوووون
سهون:هوووم
-حالا ميزاري برم كلاس؟قول ميدم خونه هر روز كه مياي اينجوري مرتب باشه قول ميدم
سهون آه بلندي كشيد:باشه برو
سرمو بلند كردم:جديييي؟؟؟؟
سهون:دهنه منو سرويس كردي تو
لبامو محكم رو لباش گذاشتم و بوسيدمش
سهون دستشو رو سينه ام گذاشت:حيف خسته ام وگرنه….
لبامو رو گوشش گذاشتم:وگرنه چي؟!
سهون:وگرنه شو خودت ميدوني
بلند خنديدم: سهون نميشه الان….
سهون:نه لوهان حوصله ندارم خيلي خسته ام عزيزم
لبامو آويزون كردم:حيف شد
سهون چشمش به دستام افتاد و اخم كرد:چرا دستاتو قايم ميكني؟
سرمو پايين انداختم
سهون:يااا دستتو ببينم
سهون به زور دستامو گرفت و بازشون كرد و چشم هاش گرد شد:دستت…چه بلايي سرشون آوردي؟
-چيزي…نيست عشقم فقط داشتم ظرفارو ميشستم ظرف افتاد و شكست داشتم جمعشون ميكردم شيشه اش رفت تو دستم هه…
سهون:آخه…آخه چرا مواظب نيستييي؟
-حواسم نبود
سهون:حواسم نبود شد دليل!!!
-خب از دستم افتاد شكست
سهون:احمق اونوقت تو هم نرفتي بشوريش يا چسب بزني بهش؟؟
-نخواستم ناراحتت كنم
سهون:پاشو برو دستاتو بشور بيا ببندمش
-يااااا جوري ميگي انگار دستم قطع شده
سهون اخم كرد: اون كاري كه ميگمو انجام بده
-سهون من خوبم
سهون اخم كرد
-باشهههه

سهون دستمو بست و با اخم نگام كرد: تو واقعا خنگي لوهان
-ياااااا خنگ خودتي
سهون چيزي نگفت
-خب اولين بارم بود تازه سه تا هم ظرف شكوندم
سهون:ياد ميگيري عوضش
-سهون من…زن…نيستم متوجه ميشي؟؟ من پسرم زنننن نيستمممم
سهون يه سيب برداشت و گاز زد:ميدونم ولي بلاخره تو خونه اي پس وظيفه داري كاراي خونه رو بكني منم بيرون كار ميكنم…
-سهون راستي كارت چيه تو؟؟ همسايه هامون تلف شدن از فضولي خخخخ
سهون:همسايه هامون؟؟كدوماشون؟
-اووووم تو نميشناسي زيادن ميخوان بدونن كارت چيه كه ٥ صبح بيدار ميشي
سهون: من تو شركت پدرم كار ميكنم البته ديگه الان براي خودمه
-همسايه هاي عزيز فك كنم متوجه شدن خخخخ(fun)

دوباره شب شد و دوباره رو تخت خوابيدم واقعا اين تكرارو نميتونستم تحمل كنم…به سهون نگاه كردم كه به چشمام زل زده بود
سهون:لوهان
چند بار پلك زدم:هووم
سهون:چشمات…خيلي خوشگلن…به كي رفته!
آه كشيدم:به مامانم
سهون:لوهااان
-هوووم
سهون:خيلي دوستت دارم
رفتم نزديك تر و بغلش كردم سهون سرشو به سينم چسبوند و زمزمه كرد:موهامو نوازش كن تا خوابم ببره
چيزي نگفتم دستمو رو موهاي نرمش گذاشتم و آروم نوازشش كردم
سهون:خيلي خوبه
-معلومه كه خوبه خخخخ
سهون لبخند زد و چشماشو بست….
١٠ دقيقه گذشت بارون شروع كرده بود به باريدن سره سهون همچنان تو بغلم بود و منم نوازشش ميكردم اصلا خوابم نميبرد آه بلندي كشيدم و به پنجره نگاه كردم كه قطره هاي بارون بهش ضربه ميزد…هوا داشت سرد ميشد به سهون نگاه كردم كه از سرما خودشو تو بغله من جمع كرده بود آروم پتو رو روي سرش كشيدم و بوسيدمش…
واقعا اون خاطراته خوب رو هيچوقت فراموش نميكنم اينكه تو اتاق خوابت باشي عشقت همه كست زندگيت تو بغلت خواب باشه و بارونم بباره هيچ آرامشي در اين حد خوب نيست………

صبح با صداي زنگ از خواب پريدم سهون هنوز تو بغلم خواب بود دلم نميومد بيدارش كنم چندتا بوسه به موهاي خشبو و نرمش زدم و زمزمه كردم:سهون…سهونم
سهون چشماشو باز كرد:هوووم
-پاشو ساعت شيشه
سهون:ميخوام بخوابم…خوابم مياااد
-اووم…خب نرو سهووون
سهون:ميخوام تو بغلت بخوابم…
-سهون اينجوري نگو دلم ميسوزه برات
سهون خنديد و گردنمو بوسيد
-پاشو سهون ديوونه
سهون خميازه كشيد و رفت سمت دستشويي
دوست نداشتم بره چون حتي يه ثانيه هم كه كنارش نبودم دلم براش تنگ ميشد
سهون دوش گرفت و نشست سر ميز و صبحونه خورد
دستمو زير چونه ام گذاشتم و نگاش كردم
سهون اخم كرد:ببينم تو خواب نداري؟
-سهون خوابم كمه شبا نميخوابم تا صبح بيدار بودم نميدونم چمه
سهون:يادم بنداز بريم دكتر
-هووووف…ديگه گيج ميزنم
سهون:لوهان امروز شام ميخرم نميخواد غذاهاي لذيذ درست كني
-يااااااا مسخره ميكني؟
سهون خنديد:نه عزيزم مسخره چيه
-با من حرف نزن
سهون:شوخي كردم بي جنبه
-سهون خان من بلد نيستم غذا درست كنم
سهون:بابا همه چي كه تو خونه هست امتحان كن درست كن خرابم شد عيبي نداره فدا سرت
_سهون يه زن بگير به نظرم
سهون:بيا هرچي ام ميگم قهر ميكني
_مگه دخترم قهر كنم!!
سهون از سر ميز بلند شد و محكم لپمو بوسيد:من ميرم حاضر شم
دستمو رو صورتم گذاشتم و خنديدم
بعد از ١٠ دقيقه سهون آماده شد رفتم رو به روش وايسادم و دكمه هاي لباسشو بستم سهون زل زده بود بهم…
دكمه ي دومم بستم:بهم زل نزن سهون
سهون:از كجا ميدوني دارم نگات ميكنم!
دكمه ي آخرم بستم:حس ميكنم
سهون لبخند زد و دستشو زير چونم گذاشت و سرمو بالا گرفت….به چشماش نكاه كردم و لبخند كمرنگي زدم
سهون صورتشو نزديكم آورد چشمامو آروم بستم…لباشو رو لبام گذاشت…دستمو رو صورتش كشيدم و لباشو با لذته تمام بوسيدم
سهون لباشو برداشت و خنديد:حيف وقتم كمه عشقم…
آه كشيدم
سهون:نه نه نميخوام ناراحت باشي…
_من ناراحت نيستم سهون
سهون:برو حموم ميخوام وقتي برميگردم برام خوشگل كني
سرخ شدم و سرمو پايين انداختم
سهون: هوووم! خوشگل ميكني برام؟
لبمو گاز گرفتم و خنديدم
سهون پيشونيمو بوسيد:دوستت دارم
بغلش كردم:زود بيا سهون من حوصلم سر ميره
سهون:باشه عزيزم
_سهون هنوزم نميتونم برم كلاس؟
سهون:امروز نه فردا ميزارم بري
خنديدم:مرسي سهون مرسي
سهون:من ديگه برم عزيزم
سهون رفت سريع رفتم جلو پنجره و دستمو زير چونه ام گذاشتم و بهش خيره شدم
سهون سرشو بلند كرد و برام دست تكون داد و بوس فرستاد لبخند زدم و سرخ شدم
سهون سوار ماشين شد و رفت……….

Print Friendly, PDF & Email


175 دیدگاه

  1. یعنی فک نکنم کسی تا حالا انقدر بهت التماس کرده باشه ک من کردم
    خواهر من خواهش میکنم رمزو بده
    واسه داستانه قشنگتم ممنون اینم شمارم خدایی نامردی نکن بفرست
    09339075708

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *