101 بازدید

ep 35 (آخرین آرزو ) last wish

سلام دوستان اینم قسمته 35
توجه:دوستان قسمته 36 رمزداره مثله سری قبل ازم رمز بگیرین اونایی که وایبر دارین با وایبر ازم رمز بگیرین چون شارژ گوشیم کمه ممکنه نتونم رمزو بدم هر کی هم تونست بیاد چت بهش رمز بدم …دوستان قسمته بعد زیادی بوقه خواهش میکنم رعایت کنید یا اگه میتونین اصلا رمزو نگیرین

از دید سهون:
از خواب بیدار شدم سرم درد میكرد چشمامو مالیدم و ساعتو نگاه كردم هنوز ٩ بود اتفاق دیروز برام یاداوری شد..كاش همه ی این اتفاقا خواب بود آه بلندی كشیدم و به لوهان نگاه كردم كه خوابه خواب بود دستمو كشیدم رو موهاش..خودمو بهش نزدیك كردم و بوسه ی آرومی رو گونه اش زدم از اینكه صبح ها چشمامو باز میكنم و لوهانو پیشم میبینم كه خوابه لذت میبردم
پیرهنمو پوشیدم و از پایین دكمه هاشو بستم
لوهان آروم صدام كرد:سهوناا
برگشتم سمتش:جونم عزیزم بیدار شدی؟زوده بگیر بخواب
لوهان:ساعت مگه چنده؟
یكم به بدنش كش و قوس داد و خمیازه كشید
-ساعت نهه هنوز
لوهان:كجا میری؟
-میرم بیرون یكم برا خونه خرید كنم بچه ها فردا میان هیچی نداریم
لوهان خودشو لوس كرد:نروووووو
خندم گرفت خم شدم روش و لباشو محكم بوسیدم
لوهان:زود بیایا…میكشمت دیر كنی
-چشم تو بگیر بخواب
پتو رو روش كشیدم و بوسیدمش
رفتم بیرون یكم قدم زدم با خودم فك كردم یعنی الان ایلهون همه چیزو به بابا و مامان گفته!! چی میشد اگه موافقت میكردن آه كشیدم.. خریدارو كردم و برگشتم خونه:لوهاااان هنوز خوابی؟
لوهان از دستشویی بیرون اومد:اومدی؟نه بابا خواب چیه
-بیا اینارو تو یخچال جا بده من برم لباسامو درارم
لوهان:باشه
داشتم لباسامو درمیاوردم كه زنگ درو زدن تعجب كردم
-كی میتونه باشه؟
لوهان شونه هاشو بالا انداخت رفتم درو باز كردمو خشكم زد بابا و مامانم دم در وایساده بودن
-بابا….مامان اینجا چیكا…
بابام سیلی اولو تو گوشم گذاشت دستمو گذاشتم رو صورتم و سرمو پایین انداختم لوهان:سهونااااا كیه دم دررر؟؟؟؟
لوهان اومد جلو در و چشماش گرد شد بدو بدو رفت تو اتاق و درو بست…
آقای اوه:خجالت نمیكشی سهون؟
-بابا…بزار..منم حرف بزنم
آقای اوه با صورت رنگ پریده به سهون نگاه میكرد: باورم نمیشه سهون باورم نمیشه وقتی ایلهون این..این قضیه رو بهم گفت باور كن قلبم درد گرفت.. این امكان نداره…یعنی..پسره من..گیه!!!
سرمو انداختم پایین
خانم اوه:وقتی بابات داره باهات حرف میزنه جوابشو بده پسره ی بی ادب
سرمو بلند كردم:مامان..من
خانم اوه به هق هق افتاد:به من نگو مامان… دیگه مامانی برای تو وجود ندارههه سهون
اشكام سرازیر شد:مامان من عاشقتونم ولی من عاشق لوهانم هستم
آقای اوه:سهون خیلی آدم بیخودی هستی من میخوام عروسیتو بیینم میخوام نومو ببینم…پسرم عزیزم خواهش میكنم به عقل بیا بعدا پشیمون میشیااا آخه چطوری میخوای با یه مرد مثل خودت زندگی كنی؟یكم فكر كن پسرم همچین چیزی امكان نداره خودتم میدونی
-بابا خودتم میدونی چقدر دوستت دارم ولی من هیچ احساسی نسبت به دخترا ندارم اصلا نمیبینمشون من فقط لوهان رو میخوام بابا خواهش میكنم
بابام با تاسف سرشو تكون داد:عشق كورت كرده سهون یه روز پشیمون میشی…بیا بریم خانم این كله خراب بلاخره یه روز میفهمه چه غلطی كرده بیا بریم
مامانم با گریه:سهون حق نداری برگردی خونه چون تو دیگه پسره ما نیستی فهمیدیییی!؟؟؟؟!!! دیگه حق نداری به من بابات یا داداشت زنگ بزنی…ما پسری به اسمه سهون نداریم
-مامان…مامان خواهش میكنم دركم كن فقط یه بار…فقط یه بار مامان
مادرم بغض كرد:هر موقع تونستی اون پسرو فراموش كنی میتونی برگردی سهون
-مامان من نمیتونم فراموشش كنم..من..بدونه اون میمیرم…
بابام و مامانم سریع سواره ماشین شدن و رفتن نشستم رو زمین و زار زار گریه كردم باورم نمیشد…خانوادم تركم كردن…
لوهان دستشو رو شونم گذاشت:سهونااا..هنوز دیر نشده برو دنبالشون..
انگشتامو لای موهام كردم و آه بلندی كشیدم:لوهان…دارم خفه میشم…
لوهان سرمو بغل كرد:گریه كن سهون…گریه كن
تو بغلش بلند بلند گریه كردم من خانوادمو دوست داشتم ولی نمیتونستم لوهانو ول كنم
لوهان:سهونم…هیچكس با عشقمون موافق نیست…آخه چرا!!؟؟
اشكامو پاك كردم:مهم نیست كره ی زمینم زیر و رو شه من بازم عاشقتم
لوهان با قیافه ی افسرده ای نشست رو مبل:سهونا مامان بابات راست میگن من به دردت نمیخورم من هر چقدم كه خوشگل باشم بازم یه پسرم
دو زانو نشستم رو به روش:لوهان…من نمیتونم بیخیالت بشم..تازه…من كه فقط پسرشون نیستم داداشم میتونه كلی براشون نوه بیاره اصلا به این چیزا فكر نكن چون تو فقط مال منی
لوهان:من كه نمیتونم جای پدر و مادرتو بگیرم سهون
دستاشو گرفتم:عشقم نگران نباش خودم راضیشون میكنم…آهو كوچولو جونه من بخند
لوهان سرشو بالا آورد و خندید
-وای..خدایا بهم رحم كن
لوهان خودشو تو بغل من انداخت و سفت بغلم كرد
لوهان:سهونا
-بگو زندگیم
لوهان:من گشنمه
-چی میخوری زنگ بزنم بیارن؟
لوهان:میخوام تو رو بخورم خخخخخ
-اوه اوه آدم خوار شدی؟
لوهان خندید و لبامو بوسید
-قربونه اون لبای شیرینت….پیتزا میخوری؟
لوهان:اوهوم
– الان سفارش میدم
زنگ زدم و غذارو سفارش دادم
لوهان:من میرم سالن یكم تمرین كنم… احساس میكنم یكم بدنم خشك شده
-برو فقط مواظب باش لیز نخوری
لوهان:باشه ^^
روز رو با خوشحالی تمام گذروندیم البته من ًوانمود میكردم كه خوشحالم ….یكم خونه رو تمیز كردیم فردا قرار بود بچه ها برگردن
لوهان كمرشو گرفته بود:وااای …خسته شدم چقدر كثیف بود خونه
نفس نفس میزدم:آره …سرو صورتمون كثیف شده بیا بریم یه دوش بگیریم
لوهان:با هم؟
-نترس كاریت ندارم
لوهان:همیشه همینو میگی
-خب چیكار كنم دست خودم نیست میخوامت
لوهان:میزنمتا!!! خودت برو اصلا
شوخی كردم بدو بریم
لوهان:خیلی خستهام بهم دست بزنی كشتمت
لوهان لباساشو دراورد و رفت تو حموم منم پشت سرش
با احتیاط حموم كردیمو رفتیم تو تخت ^^
لوهان تقریبا روم خوابیده بود سرشو رو سینم گذاشته بود و حلقشو نگاه میكرد منم موهاشو آروم آروم نوازش میكردم…
لوهان:سهونااا
-جونم
لوهان:هنوزم عذاب وجدان دارم
-نداشته باش…فردا صبح بچه ها میان اون كریستاله لعنتی هم میاد احححح
لوهان: من واقعا نمیتونم حرفاشو تحمل كنم سهون
-تو فقط سكوت كن سكوت بهترین كاره
لوهان موهامو از پیشونیم كنار زد:ازش میترسم
لپشو كشیدم: تا من هستم از هیچی نترس
لوهان:میترسم بره بگه اونوقت از اكسو بندازنمون بیرون
-خب بندازن
لوهان:یاااا خیلی بیخیالیاااا
خندیدم:هیچی برام مهم نیست لوهان
لوهان خندید و خودشو لوس كرد: خیلی خوشحالم سهون
دستمو بردم لای موهای خیسش و دادمشون عقب:چرا عزیزم؟
لوهان:از اینكه خیلی دوسم داری
-خیلی كه خیلی كمه خخخ
لوهان خندید و لباشو آروم رو لبام گذاشت چشمامو بستم و به خودم چسبوندمش بعد از چند ثانیه لوهان لباشو از رو لبم برداشت:خیلی دوستت دارم سهون
-من بیشتر آهو كوچولو
لوهان چشماشو بست
-چشماتو كه میبندی دلم میگیره
لوهان بدون اینكه چشماشو باز كنه لبخند زد
موهاشو نوازش كردم:خوب بخوابی فرشته ی من ….
صبح بچه ها با سر و صدا اومدن خوابگاه پا شدیم و رفتیم استقبالشون
كریس:به به سلااااام به خانم های خونه
همه زدن زیر خنده
لوهان اخم كرد:كریس خیلی بامزه ای
كریس:خوش گذشت بهتون؟
كای:آره جاتون خالی با مامان بابا رفتیم فرانسه خیلی حال داد
لی نشست رو مبل:شما چی؟
یاد دعوام با مامان و بابام افتادم و دلم گرفت
-آره..آره به ما هم خوش گذشت
ژیو رفت سمت یخچال:واااااای چقددددد خوراكییییی
لوهان:هی ژیو بزار یه دو روز یخچال پر باشه
تاوو:من خستم بچه ها میرم بخوابم شب خوش
كریس:نچ نچ نمیدونم تو این یه هفته چی به كلش خورده شب و روزم دیگه نمیتونه تشخیص بده
سوهو:چیكارش داری كریس هییییی
چن:سهون یكم پذیرایی كن ازمون
خندیدم:چی میخورین؟؟
چن:چی داریییییم..این مهمه
رفتم برا همشون قهوه آوردم
كریس:هی دوستان..از فردا تمرین داریما
چانی:ای بابا نمیشه از پس فردا شروع كنیم؟نرسیده چه تمرینی آخه؟!!
كریس:بازم تكرار میكنم فردا تمرین داریم..
چانی:اححححح
بكی نیشخند زد:چانی تنبل شدی خیلی بهت ساخته انگار تعطیلات
چانی به بكی نگاه كرد:بكی بیا اینجا ببینم دلم برا پر حرفیات تنگیده بود عسلم اصلا شبام تیره و تار بود بدونه حرفای تو
بكی:هوووووووق…خوشبختانه من یه درصدم دلم برات تنگ نشده بود
چانی بلند خندید:ای شیطوووون از اون موقع كه اومدم چشت به منه
بكی پوزخند زد:برووو بینییییم بابااااا
اخم كرد و رفت تو اتاقش
چانی:من چرا باید با این هم اتاقی شم؟؟چه گناهی كردم مگه؟؟
همه با هم شونه هامونو انداختیم بالا
كریس لوهان برد یه گوشه و تند تند شروع كرد باهاش چینی حرف زدن منم نشستم رو مبل همه رفتن خوابیدن زنگ در رو زدن با اكراه پا شدم رفتم درو باز كردم و كریستال رو دیدم كه داره بهم لبخند میزنه
كریستال:سلام اوپااااا
بدون اینكه بهش نگاه كنم:سلام خوبی؟
كریستال:اوپاااا دلم برات تنگ شده بوددد
رفتم دراز كشیدم رو كاناپه..كریستال اومد نشست پیشم:خوبی؟؟چرا اینقدر لاغر شدی؟؟بمیرم برات
یه سیب برداشتمو گاز زدم:هنوزم پر حرفی
كریستال اخم كرد:اوپاااااا چقدر بدجنسیییی
-هه..تازه فهمیدی؟
كریستال:وای دلم میخواد بغلت كنم
-برو اونور
كریستال:چراااااا؟؟؟؟؟
لپمو محكم گرفت:یاااااا…نككككككنننننن دختره ی احممممممق
نمیدونم چی شد كه كریستال افتاد روی من چشمای جفتمون گرد شده بود كریستال:ببخش اوپا ولی …ولی من دیگه طاقتشو ندارم…
و لباشو رو لبام گذاشت و همزمان با اون صدای شكستن چیزی اومد كریستال سریع خودشو عقب كشید سرمو برگردوندم و لوهان رو دیدم كه با بهت نگامون میكرد رنگش پریده بود و دستاش میلرزید
لوهان:ب.ب.ببخش.شید
آروم خم شد و میخواست با دستای لرزونش ظرفی رو كه شكسته بود رو جمع كنه
سریع كریستال رو هل دادم جوری كه از مبل افتاد پایین آروم رفتم جلوش نشستم
لوهان اصلا حواسش نبود فقط میلرزید شیشه دستشو برید و خونش رو زمین ریخت
-لوهان چیكار داری میكنی؟
لوهان:د.دارم جمع..شون می..میكنم
دستشو گرفتم بدجور خون میومد
-دستت داره خون میاد
لوهان به چشمام نگاه كرد چشماشو دیدم كه از اشك پر شده بود
-پاشو لوهان پاشو بریم تو اتاق
لوهان فقط نگام میكرد
رو دوتا دستم بلندش كردم و رفتم تو اتاق و درو قفل كردم گذاشتمش رو تخت خون دستشو پاك كردم و دستشو بستم لوهان به یه نقطه خیره شده بود
لوهان:تو…تو
-لوهان بزار اول من بگم من رو مبل خوابیده بودم كه این دختره ی هرزه اومد روم خوابید و بوسم كرد خودمم شكه شده بودم لوهان پس نمیخواد فكرای خنده دار بكنی
لوهان:سهون منو گول نزن …. خواهش میكنم بهم دروغ نگو
-عشقم منو ببین سرتو بلند كن….
دستمو بردم زیر چونش و سرشو بالا آوردم ولی لوهان دستمو پس زد و با نفرت بهم نگاه كرد
-لوهان چیكار كنم باور كنی من از اون دختره حالم بهم میخوره
لوهان بغضش تركید و هق هق شروع كرد به گریه كردن
بغلش كردم و محكم به خودم چسبوندمش
-عشقم زندگیم تموم وجودم بهت گفتم بهم اعتماد كن الانم ازت میخوام بهم اعتماد كنی باشه؟ من اون دخترو دوست ندارم لوهان این فقط یه اتفاق بود ببخشید
لوهان با مشتاش به سینم میكوبید:خیلیییی بدییییی سهون خیلییییی بدیییییی
دستاشو گرفتم و بغلش كردم
لوهان:ولللللم كنننننن
-ولت نمیكنم تو عشق منی لوهان چیكار باید بكنم تا باورت بشه؟؟
لوهان:اون كاری كه من میگم
-بگو عزیزم چیكار كنم؟؟
لوهان:زودتر ازدواجمونو رسمی كن
تعجب كردم:تو كه مخالف بودی
لوهان:الان موافقم
-باشه عشقم این هفته میرم میپرسم ببینم كسی پیدا میشه ازدواجمونو رسمی كنه یا نه؟؟
لوهان:كی گفته پیدا نمیشه؟!!
-عزیزم فراموش نكن كه اینجا كره اس و این چیزا عادی نیست بعدشم ما الان معروفیم اگه اینكارو بكنیم برا گروهمون بد میشه
لوهان پتو رو سرش كشید:سهون برو بیرون میخوام بخوابم
-ای بابااااا باز كه بداخلاق شدی…عزیزم نگران نباش گفتم كه یه كاریش میكنم
لوهان پشتشو بهم كرد منم خوابیدم پشتش و بغلش كردم
-لوهان كوچولوی من باهام قهر نكن امشب میریم صاحل باهم
لوهان برگشت سمتم:میخوای منو با این چیزا خر كنی؟
-خوشگلم من كه ٢٤ ساعته كنارتم
لوهان:باشه پس عصر بیدارم كن بریم
لوهان اینو گفت و پتو رو كشید روش
-لوهان منو نبوسیدیاا
لوهان:اعصابم خورده میخوام تنها باشم
پتو رو از رو سرش برداشتم
لوهان:مگه نگف…
نزاشتم حرف بزنه لباشو آروم بوسیدم:دیگه لوس نشو
لوهان لبخند كمرنگی زد….
بچه ها همه رفتن بیرون من و لوهان موندیم و كریستال..خیلی عصبانی بودم دره اتاقشو رو باز كردم و رفتم تو كریستال داشت لباس عوض میكرد با دیدن من جیغ كشید و رو تختی رو گذاشت جلو خودش
كریستال:اوپااااااااااا بلد نیستی در بزنی؟؟؟؟
پوزخند زدم:تو كه بدت نمیاد
كریستال:خب كه چی تو كه باهام نمیخوابی
سرمو تكون دادم:واقعا كه هرزه ای..حالم ازت به هم میخوره
كریستال:حرف دهنتو بفهم…من چون دوستت دارم اینارو میگم فكر كردی به هر مردی همچین حرفایی میزنم؟؟؟
-ببین دختر جون ازت خواهش میكنم اصلا سمت من نیاااااااا
كریستال خندید:اوپاااااا عصبانی كه میشی جذاب تر میشی
-تو كلا پرتی
كریستال همینطور كه رو تختی دورش بود با عشوه اومد سمت من ………
Print Friendly, PDF & Email


34 Responses

  1. فیکت خیلی باحاله خخخخخخ
    سهون به خاطر پدر و مادرش که ترکش کردن میشینه زار زار گریه میکنه بعد چند دقیقه میگه پیتزا میخوری عشقم؟ :300:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *