86 بازدید

ep 34 (آخرین آرزو ) last wish

سلام برو بچ اینم قسمته 34

داد بلندی زدم و یه قدم عقب رفتم اینی كه بغلش كرده بودم ایلهون بود نه سهون
وحشتزده بهش نگاه میكردم
ایلهون با اخم بهم نگاه كرد:تو…تو الان چی گفتی؟؟
آب دهنمو قورت دادم:من…من هیچی ..چیزه ..یعنی من..من عادت دارم ..شبا لباسمو درمیارم برا همین ترسیدم شما بیاید تو سهون لباسمو….
خودمم نمیفهمیدم چی دارم میگم بغض كرده بودم بدبختی رو جلو چشمام میدیدم ولی سعی كردم آروم باشم
ایلهون پوزخند زد و بهم نزدیك شد و به چشمام نگاه كرد از ترسم عقب رفتم و خوردم به دیوار..از چشمای خمار و تاریكش كه بهم زل زده بود میترسیدم چندبار پلك زدم نمیدونستم كجا رو نگاه كنم
ایلهون یه پوزخند زد: خب داشتی میگفتی…دیشب انگار خیلی بهتون خوش گذشته!! بگو ببینم…تو دقیقا كی هستی!!دختری یا پسر!!
-من..من ..خب ..من فقط داشتم شوخی میكردم..آ.آخه من و سهون..از این ..شوخیا با هم میكنیم..هه..
ایلهون بلند خندید:چه شوخیه با نمكی…یعنی دوستت دارمم شوخی بود؟؟چه جالب
-خب..آ.آره
ایلهون:خب..بقیشو بگو دیگه دیشب چیكار كردین؟!!
سرمو پایین انداختم اشك تو چشمام جمع شد ایلهون موهامو از پشت گرفت و سرمو بالا آورد و داد كشید:گفتم بقیشو بگوووووووووو
-ب.بقیه ی…چ.چی؟!!!!
ایلهون یقمو گرفت:چه بلایی سره سهون آوردی؟؟؟هاااا؟؟؟؟مرتیكه جواب بدههههه…صب كن ببینم نكنه عاشقت شده؟؟..هه..نه امكان نداره سهون عاشقه دختراس اون دخترارو دوست داره…یالا بگو با برادره من چیكار كردییییییییییییی!!!!!!
اشكام پایین ریخت:من..من..
ایلهون دستشو رو لبم گذاشت:خفه شو…باورم نمیشه سهون یه پسرو دوست داشته باشه هه..نه امكان نداره…حتما تو دختری
-نه…سهون..منو..دوست نداره..من دوسش دارم..خواهش میكنم باهاش كاری نداشته باش همه ی اینا تقصیره منه…در ضمن من دختر نیستم و پسرم
ایلهون بلند خندید:تو پسری چرا عاشقه سهون شدی؟؟
-من..من
ایلهون یقمو گرفت و منو كشید سمته خودش و تند تند دكمه های لباسمو باز كرد از وحشت نمیدونستم باید چیكار كنم:یاااااا..داری چه غلطی میكنی؟!!!!
ایلهون:ششش..خفه شو باید با چشمای خودم ببینم كه دختری یا پسر
-وللللللم كننننننن من پسرممممم…یاااا ولم كننننننن
در باز شد و سهون اومد تو دستشویی وبا دیدنه من خشكش زد:د.داداش چیكار میكنی؟
اینقدر از دیدنش خوشحال بودم كه میخواستم بپرم تو بغلش..ایلهون ولم كرد و رو به روی سهون وایساد
سهون:داداش چیزی شده؟؟چیكار داشتی میكردی؟!!!
ایلهون چنان سیلی محكمی به سهون زد كه سهون پرت شد تو وان از ترس دستمو جلو دهنم گذاشتم سریع لباسمو تنم كردم و دكمه هاشو بستم …سهون از دهنش خون میومد:د.داداش
ایلهون فریاد زد:خفهههههههه شوووووووو
خودشم رفت تو وان و شروع كرد به كتك زدن سهون چشمام گرد شده بود قلبم داشت از سینم میزد بیرون هیچ كاریم نمیتونستم بكنم چون وضع بدتر میشد
-سهوناااااااا
سهون صورتش خونی شده بود ایلهون یقشو گرفت و از وان بیرون آورد و انداخت جلو پای من
آشغال عوضییییییییی خجالت نمیكشی؟؟؟؟
دستای لرزونمو رو سرش گذاشتم
ایلهون:دست كثیفتو به برادر من نززرززززززن…
سهون سرشو بلند كرد هنوز تو شك بود میخواستم بغلش كنم ولی نمیتونستم…
ایلهون:سهون…خیلی آشغالی… رفتی تو اون گروه مزخرف كه یه چیزی بشی..بهت افتخار كنیم ..برات دست بزنیم …بگیم عجب داداشی داریم …هه اما الان میبینم گی شدی…چرا سهون؟چرا؟ تو كه عاشقه دخترا بودی..سهون این پسره چی داره كه تو رو تبدیل به یه گی آشغال كرده؟؟ هاااا؟؟؟؟ جواب بدهههههه وگرنه الان به بابا زنگ میزنم
سهون خون تو دهنشو تف كرد كف زمین و بلند شد منم كه فقط به یه نقطه خیره شده بودم و به بدبختی كه در انتظارمون بود فكر میكردم باورم نمیشد آخه چرا نتونستم تشخیص بدم….
سهون: من…من
ایلهون با چشمای قرمز به سهون نگاه میكرد:توووو چییییییی؟؟؟؟؟؟
سهون:من لوهانو ..دوست دارم …داداش
باورم نمیشد سهون تو روی برادرش این حرفو بزنه با صدای لرزون گفتم:نهههههه…دروغ میگه…من..سهونو دوست دارم اون هیچ علاقه ای به من نداره چون گی نیست…اون عاشقه یه دختر به اسمه كریستاله…به خدا راست میگم..
سهون بهم اشاره كرد كه حرف نزنم
سهون:من لوهانو دوست دارم
ایلهون چشماش گرد شد:توی عوضی میكشمت
میخواست كشیده ی بعدی رو بزنه كه دستشو گرفتم : خواهش میكنم نزنش…
سهون دستمو گرفت و برد تو اتاقش درو قفل كرد و شروع كرد به جمع كردن وسایلش
گریه میكردم:سهونااا..چیكار میكنی؟؟؟
سهون:باید از اینجا بریم نمیخوام یه لحظه هم اینجا بمونم
سهون خیلی عصبی بود لباساشو پوشید و سرم داد زد:تو كه هنوز آماده نیستییییییییییی
-سهوناا…میخوای خانوادتو به خاطر من ول كنی دیوونهههه؟؟؟
سهون:آره آره میخوام ول كنم میخوام همشونو ول كنننننننممممم
-اینكارو نكننننن اونا خانواده ی تو ان….
سهون شونمو گرفت:ببینم اون از كجا فهمید..از كجا فهمید منو تو همدیگرو دوست داریم؟؟!!!!
-ه.همش تقصیره من بود سهون من اگه سوتی نمیدادم اینجوری نمیشد
سهون داشت قاطی میكرد:مگه چی گفتیییییی؟؟!!!!
نفسه عمیقی كشیدم:من اونو با تو اشتباه گرفتم…
سهون دستشو مشت كرد و میخواست منو بزنه چشمامو بستم ولی سهون محكم با مشت به دیوار كوبید از ترسم نفس نفس میزدم
-س.سهونااا..واقعا معذرت میخوام
سهون:احمقه خنگگگ
هق هق كردم و سرمو انداختم پایین
سهون آروم گفت:چیزیت كه نشد؟!!! ایلهون زدت؟؟
سرمو تكون دادم:نه..
سهون سرمو بغل كرد و به سینم چسبوند:عیبی ندارهگریه نكن
ایلهون با كلید درو باز كرد و با تعجب بهمون نگاه كرد كه همدیگرو بغل كرده بودیم:چه..غلطی دارین میكنین؟؟!!!!!
سهون بلند شد:داداش برا سومین بار دارم میگم من لوهانو دوست دارم
ایلهون:یعنی…یعنی اینقدر این پسرو دوست داری؟؟ یعنی ما برات هیچی نیستیم؟؟؟
سهون:داداش من عاشقه تو و مامان و بابام ولی من گی ام میتونی قبول كنی؟؟؟ مممممن گی اااااام و لوهانو دوست دارم به بابا و مامان بگو داداش بگو كه منو ببخشن اصلا بگو شاید خودكشی كنم..آره بگو سهون میخواد خودشو بكشه
ایلهون زل زد به من اومد سمتم و میخواست یقمو بگیره كه سهون منو پشتش قایم كرد:داداش منو ببخش …ولی لوهان ..تنها چیزه با ارزشیه كه دارم
ایلهون به دیوار تكیه داد:هی سهون…
سهون برگشت و نگاش كرد
ایلهون:دسته این پسررو كه گرفتی و از اینجا رفتی بیرون…دیگه حق نداری برگردی اینجا ما هیچوقت تو خانوادمون چیزی به اسمه گی نداشتیم پس اگه یه زمانی پشیمون شدی و خواستی كه برگردی اینو بدون كه نه من..نه بابا..نه مامان..هیچكدوممون قبولت نمیكنیم حالا هر كار كه دوست داری انجام بده…
سهون:برام مهم نیست من اینقدر مشهور و پولدارم كه به هیچكدومتون نیازی ندارم
ایلهون فقط به من نگاه میكرد واقعا تنفر رو تو چشماش میدیدم…
سهون دستمو گرفت و از خونه رفتیم بیرون بارون گرفته بود هیچی با خودمون نداشتیم حتی چتر سهون از تو كوله اش دو تا ماسك دراورد یكیشو داد به من یكیشم خودش گذاشت تا مردم نشناسنمون… خیس شده بودیم سردم بود و میلرزیدم همه مردم چشمشون به ما بود سهون فقط منو دنبال خودش میكشید تا اینكه یه جایی رو پیدا كردیم و رفتیم زیرش تا بارون بند بیاد …چند دقیقه ای سكوت كردیم واقعا ترسیده بودم یه عطسه كردم سهون بهم نگاه كرد:سردته؟
-نه
سهون كتشو دراورد و انداخت رو شونه ی من
-چرا كتتو دراوردی؟الان خودت سرما میخوری
سهون:مهم نیست هیچی دیگه برام مهم نیست خودتو بپوشون تا سرما نخوردی
-سهونا چرا اینكارو كردی؟چرا به خاطر من از خونه زدی بیرون؟
سهون خون بینیشو با آستینش پا كرد:چون دوستت دارم
-یعنی اینقد دوسم داری؟
سهون لبخند زد:آره اونا هم اگه میخوان دوباره منو ببینن باید با این موضوع كنار بیان
-سهونا پدرو مادرتو اذیت نكن
سهون:اونا اذیت نمیشن لوهان اونا از گی بودن من بیشتر عذاب میكشن پس بهتره پیششون نباشم
-بارون تموم شده بیا بریم خوابگاه
با قیافه های داغون خودمونو به خوابگاه رسوندیم سهون لباساشو عوض كرد و نشست رو تخت و به یه جا خیره شد رفتم كنارش نشستم:سهونا..همش..همش تقصیر منه
سهون لبخند زد:نه لوهان تقصیره خودمه كه در این حد عاشقتم
خنده ی تلخی كردم از بینی سهون خون میومد
-سهوناااا خووون
سریع یه دستمال كاغذی آوردم و گذاشتم رو بینیش
-دراز بكش
خونش بند اومد با چندتا چسب زخم جای زخماشو پوشوندم چشمام پر شده بود بغض داشت خفم میكرد اشكام ریخت رو صورت سهون
سهون چشماشو باز كرد:چیه چرا گریه میكنی ؟
با دستم صورت سهونو كه با اشكام خیس شده بود پاك كردم
سهون:گریه نكن لوهان
-د.دست خودم نیست
سهون با دستش اشكامو پاك كرد: عاشقتم
لبخند زدم و پتو رو روش كشیدم:من میرم برات سوپ سفارش بدم یكم استراحت كن تا برا شام بیدارت كنم
سهون: چشم
خندیدم و یه بوسه ی آروم به لباش زدم
سهون:چقدر آروم بود؟
-میخوای با این وضع لبات منم محكم ببوسمت؟؟
دست كشیدم به موهاش:خوب استراحت كن
دره اتاق رو بستم و نشستم رو كاناپه اتفاق امروز واقعا ترسناك بود سرم بدجور درد میكرد زنگ زدم و ٤ تا سوپ سفارش دادم و یه كم همه جا رو جمع و جور كردم دلم برا بچه ها تنگ شده بود بعد از یه ساعت غذامونو آوردن غذارو گرفتمو میزو چیدم دره اتاقو باز كردم سهون هنوز خواب بود رفتم نشستم رو تخت دستشو تو دستم گرفتم
-سهونااا سهوناااا پا شو
سهون تكون خورد و چشماشو باز كرد : چی شده؟
-هیچی شام حاضره
با هم رفتیم سره میز شام خونه ساكت بود دلم گرفت
سهون دستاشو شست و نشست رو به روم:چه اخمی كرده آهو كوچولوم
سرمو بلند كردم:هیچی..دلم یكم گرفته
سهون:این قضیه امروزو فراموش كن…میگم دوست داری برا خودمون یه خونه بگیرم با هم زندگی كنیم؟
-سهون…تو امروز خانواده ی مهربونتو از دست دادی..همش تقصیره منه
سهون:به سوالم جواب ندادی دوست داری یه خونه بخرم با هم زندگی كنیم؟؟
با تعجب نگاش كردم:حرفایی میزنیااا دیوونههههه
سهون: لوهان وقتی ازدواجمونو رسمی كردم میبرمت بهترین جای كره با هم زندگی میكنیم
-سهون حالت خوبه؟؟!!!
سهون:چیه!!!خب میگی چیكار كنم؟!!!
-من نگرانه مامان بابای بیچارتم
سهون:ببین لوهان من هر كاری هم كه بكنیم بازم اونا اجازه نمیدن من و تو با هم باشیم پس بهتره كه فراموشم كنن لوهان…نگران نباش راحت فراموشم میكنن چون اونا اصلا منو نمیبینن من همش اینجام
-تو چی؟؟!!!تو میتونی فراموششون كنی؟؟سهون اونا خانواده ی توان؟!!!
سهون:فعلا نمیخوام بهشون فكر كنم اونا هیچوقت دركم نكردن..اگه نمیومدم اینجا الان نوه هم داشتم
-سهوناا..من..من نمیخوام تو اینجوری باشی من فردا میرم خونتون و ازشون معذرت خواهی میكنم و میگم كه همش تقصیره من بود و تو عاشقم نیستی
سهون:خب بعدش چی؟؟!! فك كردی من ولت میكنم؟؟لوهان از فكره جدا شدن بیا بیرون چون من نمیزارم این اتفاق بیفته
-سهوناااا!!!
سهون:بسه دیگه غذاتو بخور رنگت پریده
آه كشیدم:باشه
سهون لبخند جذابی زد و شروع كرد به خوردن
بازم رفتم تو فكر
سهون دستامو گرفت:به چی فكر میكنی؟
به خودم اومدم:ه.هیچی بازم هست میخوای برات بریزم؟
سهون: نه عشقم میرم بخوابم تو نمیای؟
لبخند زدم:منم میام یكم اینارو جمع كنم زودی میام تو برو بخواب
سهون بغلم كرد و گردنمو بوسید:سهونااا برو بخواب خسته ای
سهون به بوسیدنه گردنم ادامه داد با دستم آروم هلش دادم عقب:الان..اصلا وقته این كار نیست سهون
سهون شونه هامو گرفت و منو تو آغوشش فشار داد:دوستت دارم…
چشمامو آروم بستم سهون نوازشم میكرد:عشقم اصلا دوست ندارم ناراحت باشی خواهش میكنم..بخند..فقط بخند..باشه؟؟
چشمامو رو هم فشار دادم بغض داشت خفم میكرد:ب.باشه
-یه لبخندتو به دنیا نمیدم لوهان…
اشكام قطره قطره رو گونه ام میریخت
سهون:واقعا نمیتونم بدونه تو زندگی كنم..گریه نكن عشقم..كاش میشد ببرمت یه جای دور كه فقط شاد باشی و بخندی…اگرم گریه میكنی از رو خوشحالی باشه نه غم
دستمو كشیدم پشتش و خندیدم سهون منو رو دو تا دستش بلند كرد
-سهوناا اینارو كه جمع نكردم
سهون:فدای یه تاره موت خودم فردا جمعشون میكنم خوبه؟؟تو فقط بخند
لبخند زدم:دیوونههههه
سهون منو آروم رو تخت گذاشت و خودش دراز كشید رو تخت سهون آروم دستشو كرد زیر لباسم
سهون:اینو درار
تعجب كردم:برا چی؟
سهون:چون من میگم
خنده ی شیطانی كردم:شما كی باشین؟
سهون خندید:درش بیار
-سردم میشهههه
سهون:میای تو بغلم گرم میشی
تی شرتمو دراوردم و خوابیدم رو تخت سهون دستشو كشید رو بدن و سینه های من
بهش نگاه كردم:سهونااا
سهون خیلی آروم گفت:جونم
-الان حوصله ندارما خودتو كنترل كن لطفا
سهون:اوووم..سعیمو میكنم
آه بلندی كشیدم
سهون:میگم لوهان یادته ازم خجالت میكشیدی؟؟
-یاااا حالا خیلی خاطراتمون شیرینه تو هم هی یاداوری كن
سهون بلند خندید:این تخته خیلی منو میخندونه یادته به خاطره یه بوسه دهنه منو سرویس كردی؟!!
سهون شروع كرد ادای منو دراوردن:سهونااا برقو خاموش كن…سهونااا پتو رو بكش رومون
دستمو گذاشتم جلو دهنش:خفه میشی یا خفت كنم؟؟؟
سهون دست و پا میزد و یهو بیحال افتاد رو تخت
دستامو از رو دهنش برداشتم:سهونااا..مردی؟؟؟!!!
یكم تكونش دادم سهون بی جون رو تخت افتاده بود:سهوناااااا…یاااااا..باهام شوخی نكن…من می..میترسمااا
اومدم داد بزنم كه سهون چشماشو باز كرد و خندید:رنگت پریده خخخخخ
بغلش كردم و سرمو رو سینه اش گذاشتم:واای..فك كردم مردی
سهون موهامو بوسید و انگشتشو به نوكه سینه ام زد
-هیییی…الان تو دلت میگی كاش یكم سینه هاش بزرگ بود
سهون:مگه میتونی فكرمو بخونی؟
-اوووم خب فك كردم شاید….
سهون سرشو آورد نزدیك سینه ی من و شروع كرد به خوردن و گاز گرفتن.. نفسم داشت بند میومد قلقلكم میگرفت خودمو تكون میدادم و میخندیدم:سهونااااااا… نكننننننن قلقلكم میگیره
سهون رفت سمت اون یكی و من داشتم از حال میرفتم:آهههههههههه
زبونشو از سینم كشید تا نافم سرشو گرفتم و بردمش عقب :سهونا قلقلكم میگیره
سهون:اوه اوه چه نازك نارنجی
خندیدم:نخیرم نیستم
سهون زبونشو كرد تو دهنم منم همراهیش كردم بوسمون از بوسه خارج شده بود ولی واقعا كیف داد سرمو عقب بردم و دیدم از لب سهون داره خون میاد دوباره زخمش شروع كرده بود به خونریزی
-وای دوباره خون اومد لبت
سهون با دستش خون رو لبش رو پاك كرد
-نباید همو میبوسیدیم
سهون:عیبی نداره عشقم
-زیادی باهام مهربونی سهون..من دارم بدجور بهت وابسته میشم
سهون خندید:عیبی نداره چه بهتر
-یااااا خب تو حمومم میری من دلم برات تنگ میشه..استرس میگیرم قلبم تند تند میزنه…همش ساعتو نگاه میكنم تا برگردی
سهون با بهت نگام میكرد:واقعا؟؟!! یا داری..شوخی میكنی؟!!
به چشماش نگاه كردم:نه دارم راست میگم
سهون:هه..باورم نمیشه
-به قیافم میخوره دروغ بگم؟؟
سهون:نه عزیزم..آخه مگه میشه یه نفر انقدر وابسته ی …..
-من شدم سهون…من حموم رفتنتو نمیتونم تحمل كنم خخخخ
این جمله از نظره من خنده دار بود ولی از نظره سهون نه….
سهون:هه..من نمیدونستم عزیزم
دستمو گذاشتم رو سینه اش:سهونااا..شب به خیر…دوستت دارم
سهون:منم دوستت دارم عزیزم خوب بخوابی
با نوازش سهون چشمامو بستم و خوابم برد……….
Print Friendly, PDF & Email


26 Responses

  1. من اینجا با ناخنام یه بالشو پاره پاره کردم وقتی فهمیدم داداشس نه خود سهون، ینی جای لوهان من دنبال سوراخ موش میگشتم
    از بس ک داستانات تاثیر گذاره؛)

  2. آجی ی سوال : قوز بالا قوز ب این میگن. غیر اینه ؟! اون از کریستال ک اونجوری شاخ شده اونم از این. نور علی نور! آجی مرگ من غمگین تموم نشه؟ من تاقت ندارم قلبم ضعیفه ها ! خخخخخ
    گوموعو! عالی مث همیشه ! :-*

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *