206 بازدید

EP 35 (شکست) BREAK

سلام دوستای گلم اینم قسمت 35

نکته:قسمت بعدی رمزداره لطفا تو این پست درخواست بدید تا رمز بفرستم اگر کسی شماره ی منو داره لطف کنه بهم اس بده تا رمز رو ارسال کنم چون من یادم نمیمونه

خب دوستای عزیزم داستان تا اینجا چطور بوده؟شخصیت های داستان چه حسی بهتون میدن فکر میکنین بتونین آخرشو حدس بزنید؟یا مثلا میتونید حدس بزنید نقش بکهیون چطور قراره پررنگ بشه اگه دوست داشتین حدساتونو برام بنویسید…

یه سری از دوستامون پرسیدن پس بکی کی قراره بیاد…باید بگم که این داستان تعداد قسمت هاش زیاده و ممکنه حتی به 100 قسمت هم برسه پس یه کم باید برا بکی صبر کنید

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

خب بفرمایید ادامه

خنديدم:اصلا به تو چه خخخخ
شيو:ياااااا من دوستتم بگو ديگهههه…خيلي كنجكاوم بدونم دو تا مرد چه جوري با هم ميخوابن
سرخ شدم و سرمو پايين انداختم:خب…ميدوني من واقعا اين كارو دوست دارم و خيلي لذت ميبرم اما سهون فقط يه بار در روز باهام ميخوابه
شيو بهت زده نگام ميكرد:يعني در اين حد؟؟؟؟
با لباي آويزون سرمو تكون دادم:آره…اون اصلا منو درك نميكنه
شيو:خداي من باورم نميشه…نميتونم تصور كنم تو خودتو در اختيار سهون ميزاري
آه بلندي كشيدم:چه فايده كه فقط يه باره
شيو:خب تو مشكلي نداري؟
-نه…اصلا خيلي هم كيف ميده
شيو:خب…خوبه هه نميدونم چي بگم آخه من به دخترا بيشتر احساس دارم تا يه پسر
-من كه سهونو به صدتا دختر نميدم اون زندگيمه
شيو:خب خوبه كه حداقل از زندگيت راضي هستي
توپمو انداختم هوا و شوتش كردم
شيو:راستي..مامان و باباتو چه جوري راضي كردي؟
آه كشيدم:من از خونه فرار كردم شيو
شيومين:چيييييييي؟؟؟
-فرار كردم ولي…دوست دارم بدونم مامان و بابام در چه حالين
شيو:فراموششون كردي؟
-نه…نه دلم براشون يه ذره شده…اما…سهون اجازه نميده
شيو:آخه ديوونه چرا بايد اجازت دست اون باشه؟؟
-من اشتباه بزرگي كردم…الان سهون كاري كرده كه تا خودش نخواد من نميتونم ازش جدا شم يا بايد حتما ازش اجازه بگيرم برا هر كاري درست مثله يه زن
شيو:حتما داغ بودي اون موقع
آه كشيدم:آره…ولي خب سهون راست ميگه من بايد فراموششون كنم…
شيو:كي ها مياي كلاس؟
-من هر روز فقط جمعه ها و يكشنبه ها كه سهون خونه اس نميام
شيو:اگه خواستي ميرم مامان و باباتو ميبينم بهت ميگم چه خبره
لبخند بزرگي زدم:اينجوري كه عالي ميشههههه

با شيو خداحافظي كردم و رفتم سمت خونه گوشيم زنگ خورد
-الو
سهون:كجايي؟
-دارم ميام…چرا ناراحتي چيزي شده؟
سهون:زود بيا خونه
-باشه سهون
نگران شدم سريع رفتم تو پارك و بي توجه به بكهيون كه سوت ميزد و ميخنديد راهمو ادامه دادم و از پارك خارج شدم اما يكي دستمو گرفت
بهت زده برگشتم و بكهيون رو ديدم كه داره بهم ميخنده
-يااااا دستمو ول كنننننن
بك:اوهو…چه بي ادب
نگران بودم نميدونستم تو خونه چه اتفاقي افتاده كه سهون ناراحت بود
-دستمو ول كن عجله دارم بايد برم…
بك:بيا يكم با هم بازي كنيم…توپ جديدم كه گرفتي
-ب.بايد برم…بايد برم
بك:كجا بري؟!
اشك تو چشمام جمع شد:دستمو ول كن بايد برم
يكي از پسرا با ديدن قيافه ي من به بكهيون گفت:ياااا بك ولش كن بزا بره ارزش اذيت كردن نداره ههههه
بكهيون دستمو ول كرد:برو جوجه بازم ميبينمت باي باي…
سريع خودمو رسوندم خونه…
سهون درو باز كرد هنوز كلمه ي سلام از دهنم خارج نشده بود كه سهون دستمو گرفت و منو كشون كشون برد تو حال و پرتم كرد رو كاناپه از ترس توپمو محكم بغل گرفته بودم تو اين جور مواقع سعي ميكردم اصلا حرف نزنم
سهون:چرا دير كردي؟؟
چيزي نگفتم
سهون:مگه كرييييييي؟؟؟
-د.دير نكردم…كلاس تا تعطيل شد منم برگشتم خونه
سهون اخم كرد:از صبح تا عصر تو اون خراب شده چه غلطي ميكني تو؟؟!!!
-هوووف…تو زمين چمن فوتبال بازي ميكنم چيكار ميكنم به نظرت؟!
سهون:بدم مياد وقتي حاضرجوابي ميكني!
-سوال پرسيدي جوابتو دادم
سهون:به خونه نگاه كن اين چه وضعشههههه!!!!
يه نگاه به خونه انداختم خيلي كثيف بود لباساي خودم رو زمين بودن ظرف هاي كثيف رو ميز بود و آشغال هاي چيپس و پفك رو مبل ها افتاده بود
چيزي نگفتم
سهون:چيزي نداري بگي نه؟!
سرمو بالا گرفتم:من زن نيستم سهون بفهممممم منم مثله خودت پسرم خونت كثيفه؟به من چه ربطي داره يه كلفت بگير تميزش كنه تو كه پولداري پس نبايد خيلي برات سخت باشه
سهون:برا من بلبل زبوني نكنننن
-من فقط دارم واقعيتو ميگم لباساتو بشور اتوشون كن تاشون كن بزار كمدت اينا ديگه وظيفه ي من نيست كه لباساتو بشورم…غذا هم خودت بگير چون من متاسفانه خانم نبودم كه آشپزي ياد بگيرم
سهون با اخم بهم نگاه ميكرد:خب پس تو وظيفت تو اين خونه چيه؟بخوري بخوابي تي وي ببيني فوتبال بازي كني دم به ديقه هم لخت شي من باهام بخوابم حالتو ببري بخوابي دوباره صبح شه همين كارارو تكرار كني آرهههههه؟؟؟؟
-هركاري ميكنم به خودم مربوطه و به تو هيچ ربطي نداره آقاي اوه سهوووون
سهون پوزخند زد:باشه عيبي نداره شما هم از اين به بعد حق نداري پاتو از در بيرون بزاري و براي من فوتبال بازي كني
-چ.چيييييي؟؟؟؟؟!!!!!! يااااااااا تو نميتوني…
سهون خنديد:چرا ميتونم…حالا جرات داري پاتو بزار بيرون
كولمو پشتم انداختم و رفتم سمت در و درو باز كرد:باشه ميبينيم كي جرات داره
سهون سوييشرتشو محكم رو زمين پرت كرد و اومد سمتم خواستم فرار كنم برم بيرون كه از پشت منو محكم گرفت و كشيد تو خونه و درو قفل كرد
داد زدم:ياااااااااااا ميخوام برم بيروووون
سهون بازم كنترلشو از دست داد و سيلي محكمي به صورتم زد و پرتم كرد رو زمين…از اينكارش متنفر بودم از اينكه بهم سيلي ميزد…..
از رو زمين بلند شدم:تو حق نداري منو بزنييييي!!!
سهون:حق ندارم؟!
فرياد زدم:نه نه ندارييييييييي
سهون يكي محكمترشو بهم زد:خفه شووووو
دستمو رو صورتم گذاشتم وبغض كردم و بازم فرياد زدم:ديوونهههههه
دستمو بلند كردم كه بزنمش اما سهون دستمو گرفت و پرتم كرد اتاق خواب…محكم خوردم به ميز…چراغ خواب رو سرم افتاد…از درد داد بلندي زدم سهون دره اتاق خوابو قفل كرد و اومد سمتم چراغ خوابو رو ميز گذاشت و بلندم كرد
-دس به من نزنننننننن….ولم كنننننننن
سهون منو رو تخت خوابوند و لباسامو دراورد:با من كل كل ميكني آره!!! وقتي ديگه اون زمين چمنتو نديدي اونوقت ميفهمي كه نبايد اينكارو ميكردي
دستشو گرفتم:نكن…به لباسام چيكار دارييييي؟؟؟
سهون:لباساي ورزشيت پيشه من ميمونه از فردا ميموني خونه و كلفتي ميكني همونجور كه خودت گفتي…خونه رو تميز ميكني غذا درست ميكني لباسارو ميشوري ديگه وقتي ميام خونه بايد برق بزنه…واي به حالت اگه بيام ببينم خونه اينشكليه اونوقت اون روي سگه منم ميبيني
-سهون…تو كه تميزي رو دوست داري چرا زن نگرفتي؟
سهون:چون به تو ربطي نداره….فردا هم درو قفل ميكنم حق رفتن به جايي رو نداري فهميدي؟؟
-نه…نفهميدم…سهون من…عاشق فوتبالم…ميخواي اونم ازم بگيري؟
سهون:ديگه نميخوام صدا ازت دربياد
-سهووون من زنت نيستمممممم
سهون از رو تخت بلند شد و رفت بيرون
صداش زدم ولي جواب نداد نزديك به ٣ ساعت سهون خسته و كوفته داشت خونه رو تميز ميكرد و منم رو تخت اشك ميريختم…شايد تقصيره خودم بود شايد اگه يه كم خونه رو مرتب ميكردم اينجوري نميشد……
سهون دوش گرفت و از خستگي افتاد رو تخت حتي ازم نپرسيد شام خوردم يا نه ساعتشو دراورد و رو ميز گذاشت و پشتشو بهم كرد و خوابيد….( شيومين چششون زد فك كنم خخخخخ)
ميخواستم غرورمو كنار بزارم و فقط به خاطره اينكه از فوتبال محرومم نكنه ازش عذرخواهي كنم….
دستمو رو بازوي لختش كشيدم و با صداي گرفته اي صداش زدم:سهون
سهون جواب نداد
-سهوون خوابيدي؟ميدونم كه خواب نيستي….
سهون:ميشنوم
-خسته شدي؟
سهون حرفي نزد
اشكامو پاك كردم:چرا جوابمو نميدي؟
سهون:آره خسته ام فردا هم ٦ بايد پا شم شب به خير
-س.سهون….نخواب ٥ دقيقه هم به حرفاي من گوش بده
سهون:ميشنوم
از پشت خودمو بهش چسبوندم:سهون…من…قبول دارم كارم اشتباه بوده…
سهون آه كشيد:خوبه خوبه
-فقط…منو زنداني نكن سهون…خواهش ميكنم…من بدونه فوتبال ميميرم…دوس داري بميرم؟
سهون:تو منو ميكشي بعد ميميري
-يااااااا اين چه حرفيه!!!!؟
سهون: شب به خير
-نه…نميزارم بخوابيييي…من نميخوام زنداني باشم …قول ميدم خونه رو مرتب كنم بعد برم كلاس خوبه؟تو مياي خونه تميز باشه قول ميدم سهون
سهون برگشت و بهت زده بهم خبره شد:لوهان چرا تو نميخوابي؟ميخواي ببرمت دكتر
بغض كردم:اين جواب من بود؟
سهون:در مورد اون قضيه قبلا حرف زديم
-ولي…ولي سهون من…نميخوام زنداني باشم
سهون:لوهان بگير بخواب خيلي خسته ام اصلا هم نميخوام به حرفاي خسته كنندت گوش بدم
براي آخرين بار گفتم:سهون…معذرت…ميخوام…
سهون داد زد:لوهان خفه شووووووو
دستمو رو صورتم گذاشتم
سهون:هووووووف…درست مثله دختراي احمق شدي…اگه ميخواي تا صبح زرزر كني برو بيرون بزار من بخوابم…
اشكامو پاك كردم و از روي بغض آه بلندي كشيدم
سهون:خب ميموني يا ميري؟
-من…اصلا برات مهم نيستم نه؟
سهون:هستي…ولي الان من خسته ام از ساعت ٦صبح تا ٧ شب بيرون كار كردم ٧ هم كه رسيدم خونه بازم كار كردم تا ساعت ١٠ شب بدونه شام…الان به نظرت من يه انسان به حساب ميام؟
چاره اي نبود فقط سكوت كردم
سهون بدونه هيچ حرفي چشماشو بست و خوابيد……
تا خود صبح بيدار بودم حتي وقتي كه ساعت زنگ زد و سهون از خواب بيدار شد….
سهون پاشو از رو پام برداشت و نشست رو تخت سعي كردم چشمامو ببندم ولي سهون فهميد كه بيدارم
سهون:امروز اومدم خونه حاضر باش ميريم دكتر
چشمامو آروم باز كردم:دكتر برا چي؟
سهون:برا خوابت…تو اكثره شبا تا صبح بيداري چرا!؟
چشمامو بستم:به فكره خودت باش
سهون دستشو رو پيشونيم گذاشت:مريضي؟
-به خودم مربوطه دس از سرم بردار
سهون:باشه…
-سهون قسم ميخورم ديگه باهات حرف نميزنم حالا برو
سهون:بايد ياد بگيري كه خداقل كاراي خودتو خودت انجام بدي پس منو از قهر كردنت نترسون….
-ولي اين نامرديه كه من تو اين خونه زنداني باشم
سهون:لوهان اگر يك بار ديگه اين جمله رو تكرار كني جوري ميزنمت كه دو هفته به غلط كردن بيفتي
چشمام گرد شد:ياااااااااااااا….تو حق نداري اينجوري با من حرف بزنيييي
سهون رفت جلوي آينه و موهاشو درست كرد:ببين من حق همه چيو دارم بزنمت بكشمت از كشو خارجت كنم پس حرف از حق نزن همه ي اينارم خودت تو كليسا قبول كردي…به هر حال هر موقع ياد گرفتي اين چيزارو اونوقت ميزارم بري بيرون
از رو تخت بلند شدم:پس منم ببر
سهون:كجا؟!
-منم…ببر من تو اين خونه خفه ميشم
سهون:اومدم شام حاضر باشه…
-سهون…سهوووووووون….صبر كنننن سهووووون
سهون برگشت و نگام كرد:چيه!
-بزار برم سهون….بزار برم
سهون محكم بغلم كرد و گردنمو بوسيد:دوستت دارم…دوست دارم اومدم خونه خستگيم در بره نه اينكه خسته شم….خداحافظ عزيزم
سهون درو جلو چشماي بهت زده ام قفل كرد و رفت…………

Print Friendly, PDF & Email


234 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *