117 بازدید

BREAK EP 33

سلام بچه ها اینم قسمت 33

توجه:قسمت بعد رمز داره و رمزش همون رمز قبلیه و اینم بگم که داستان به این قسمت های رمزی گره خورده یعنی الکی اینهمه رمزدارش نمیکنم ^___^

طراح پوستر:آرمینا

 

وحشتزده به بيرون نگاه كردم يه نفر با انگشتاش به شيشه ي ماشين ميكوبيد….
سهون زمزمه كرد:برو كنار لوهان
سريع از رو پاش بلند شدم و كنار رفتم درد داشتم…موقع س.ك.س از حال خودم خارج ميشدم و به سهون اجازه ميدادم هر كاري ميخواد باهام بكنه ولي بعدش درد همه جاي بدنمو ميگرفت….
سهون شلوارشو پوشيد و به من كه داشتم از ترس سكته ميكردم نگاه كرد:تو نيا پايين برم ببينم چي ميگه
دستشو گرفتم:سهون نري باهاش دعوا كنيااا
سهون:باشه
سهون از ماشين پياده شد و درو بست….
نگران بودم شيشه ي ماشينو پايين دادم…
سهون:جونم كاري داشتين؟؟
مرد جووني سرتا پاي سهون رو نگاه كرد:تو ماشينت چه غلطي داشتي ميكردي؟؟؟
سهون: شما؟؟
مرد:من يه رهگذر…تو ماشين چه غلطي ميكرديييي؟؟؟
سهون:به تو چه ربطي داري؟؟
مرد:به من چه ربطي داره؟؟؟ الاغ ماشين جا كردنه؟؟
سهون:حرف دهنتو بفهم عوضييييي
مرد:گمشو تو خونت گوه كارياتو بكن آشغاااااال
سهون:ببين دلم خواست همينجا تو ماشينم حالمو كردم به تو چه…مشكل داري چشتو بنداز يه جا ديگه
از ماشين پياده شدم مرد بهت زده به من نگاه كرد:با…با اين داشتي…
سهون داد زد:مگه نگفتم از ماشين بيرون نيااااااااااا
سريع تو ماشين نشستم و درم بستم…قلبم تند ميزد…
بعد از چند دقيقه سهون و اون مرد شروع كردن به كتك زدن هم…دستمو رو شيشه ميكوبيدم و فرياد ميزدم ولي فايده اي نداشت…….
بلاخره اون مرد از سهون ترسيد و از اونجا رفت
سهون دره ماشينو باز كرد و نشست پشت فرمون
هيچي براي گفتن نداشتم همش تقصيره من بود
سهون از شدت خشم ميلرزيد:تو…تو چرا به حرفه من گوش نميدي؟؟
-سهون معذرت ميخوام…
سهون:هميشه كاراتو ميكني بعدش ميگي معذرت ميخوام…چرا نميفهمي لوهان چراااااااااا؟؟؟؟؟!!!!
لبمو گاز گرفتم و زمزمه كردم:معذرت ميخوام
سهون دستاشو محكم رو فرمون كوبيد و آه كشيد…زيرچشمي بهش نگاه كردم…لبش خون ميومد و كتش هم خاكي شده بود…
-س.سهون….
سهون سرشو رو فرمون گذاشت
دستمو گذاشتم پشتش و آروم نوازشش كردم:سهوون
سهون:بگو
-معذرت ميخوام…همش…همش تقصيره من بود
سهون سرشو از رو فرمون برداشت و بهم خيره شد:تو خوبي؟
سرمو تكون دادم:آره
سهون ماشينو روشن كرد
-بريم خونه ديگه ديروقته خودم يه چيزي درست ميكنم برا شام
سهون ماشينو روشن كرد و رفت سمتيم سمت خونه….
خسته و گشنه رو كاناپه افتاديم دلم ميخواست از گرسنگي فرياد بزنم…
سهون:من ميرم لباس عوض كنم
-باشه عزيزم الان منم يه چيزي درست ميكنم بخوريم…
زياد إشپزي بلد نبودم يه شكلات تو دهنم گذاشتم و رفتم سره يخچال و تخم مرغ و يه سري خرت و پرت از توش دراوردم…
بعد از يه ساعت يه غذاي فوق العاده افتضاح درست كردم كه اصلا به غذا شباهت نداشت
سهون از حمام برگشت و اومد پيشم:لوهان چي درست كردي؟
-ااام…حموم بودي؟
سهون:آره عشقم…خب چي درست كردي؟
-سهون…چيزه…بشين الان ميارمش
سهون خنديد و نشست سر ميز:در حد مرگ گشنمه
غذارو بردم سر ميز و با نيشخند به سهون نگاه كردم
سهون با ديدن غذا چشماش گرد شد:اين…چيه؟
-خب سهون من پسرم بلد نيستم كه غذا درست كنم خيلي ناراحتي برو خودت تخم مرغ درست كن
سهون خنديذ:اوه اوه چقدر جوش آوردي فقط اسمشو خواستم
دست به سينه نشسته بودم و به زمين نگاه ميكردم:اسم نداره
سهون يه كم از غذاش خورد و دستشو جلو دهنش گرفت
-بدمزه بود؟
سهون:اهم…نه عزيزم خيلي هم عاليه
يكم از غذا چشيدم و عق زدم:سهون نخورششششش
سهون بلند خنديد
-خيلي…بدمزه اس
سهون بلند شد و خودش دست به كار شد و بلاخره ما تونستيم خودمونو سير كنيم…

ساعت ١٢ شب بود مسواكمو زدم و به سهون خيره شدم كه رو تخت لم داده بود و كتاب ميخوند لباس خوابمو پوشيدم ولي دكمه هامو نبستم….كناره سهون دراز كشيدم و سرمو رو شونه اش گذاشتم
سهون لبخند زد: چيه باز شيطون شدي؟
اخم كردم:ياااا…نخيرم هيچم نشدم…خيليم منحرف نيستم
سهون خنديد و موهامو بوسيد:ولي من فكر ميكنم تو زيادي شيطوني
-نخيرم نيستم…سهون ميزنمتا
سهون:امشب خوابم نميبره…
به لبش نگاه كردم كه زخمي شده بود…
انگشتمو رو لباش كشيدم:درد ميكنه؟
سهون خنديد:نه عشقم…تو رو كه ميبينم دردام همه فراموش ميشه
ذوق كردم:واقعا؟؟!
سهون:آره عزيزم
سرمو رو سينه اش گذاشتم و چشمامو بستم:ميخوام تا صبح اينجوري بخوابم
سهون:بخواب عزيزه دلم
-تو نميخوابي؟؟
سهون: نور اذيتت ميكنه؟ الان ميبندمش
-نه نه سهون من خوبم فقط….
سهون سريع برقارو خاموش كرد و بغلم كرد و پتو رو روي جفتمون كشيد…آه كه چقدر تو بغلش آروم و راحت بودم…….
به چشماش نگاه كردم:سهووون
سهون:جونم
-نميدونم چه جوري كلمه ي دوستت دارمو بهت بگم
سهون خنديد
-دوستت دارم فقط در حد يه كلمه اس ولي من دوست داشتنم خيلي بزرگ تر از يه حرفه….تو واقعا بهم آرامش ميدي…گاهي وقتا با خودم فكر ميكنم اگه نميومدي جلو در دانشگاه الان من نداشتمت
سهون:آره…اگه نميديدمت الان منم تو رو نداشتم
بهش نزديك تر شدم و لباشو بوسيدم
سهون:عاشق بوسه هاي يهوييتم
خنديذم:ديوونه
سهون:بخواب عشقم…ببخشيد كه نشد ببرمت يه رستورانه خوب و….
-نه سهون همش تقصيره من بود…منه منحرف
سهون:خب عيبي نداره عوضش فهميديم س.ك.س تو ماشين چه لذتي داره
سرخ شدم و لبمو گاز گرفتم
سهون:حالا چه جوري بود؟
از خجالتم دستامو دور گردنش انداختم و مثل چسب بهش چسبيدم
سهون خنديد و شونمو بوسيد:من كه خيلي دوست داشتم…تو چي؟
با صداي خفه اي گفتم:سهون خفه شو
سهون:ببينم تو دردت نميگيره من هزارمين باره كه باهات ميخوابم…
-نميخوام جواب بدم
سهون:يعني اين شيطونه منه كه اينجوري خجالت ميكشه!!!!
خندم گرفت:وقتي اينطوري زل ميزني بهم…خب معلومه سرخ ميشم….
سهون موهامو نوازش كرد:نگفتي دردت نميگيره؟
-چرا ميگيره ولي خب لذت بخشه
سهون گردنمو بوسيد:اي شيطون
چشمامو آروم بستم:ميدوني سهون…من واقعا از اينكار لذت ميبرم تو كه نميدوني چه كيفي ميده چون نميدوني نميفهمي من چي ميگم…
يه لحظه احساس كردم سهون خوابيده
زمزمه كردم:سهون…سهووون
از تو بغلش بيرون اومدم…سهون خواب بود بوسه ي آرومي به لباش زدم و پتو رو روش كشيدم:خوب بخوابي سهونا خيلي دوستت دارم خيلييي…
سهون:منم دوستت دارم
-ياااااا ترسيدم…فكر كردم خوابي
سهون بدون اينكه چشماشو باز كنه خنديد
سيلي آرومي به صورتش زدم:زهرمار نخند
سهون:لوهان چقدر از اينكه دارمت خوشحالم…واقعا احساس خوشبختي ميكنم
-منم همينطور عزيزم حالا بگير بخواب فردا بايد زود پا شي
بوسيدمش و سرشو بغل كردم:اينجوري بخواب خخخخ
سهون:اينجوري كه تا صبح گردنم خشك ميشه
-حرف نباشهههه بخوااااب
سهون تو بغلم خوابيد…نفساش به گردنم ميخورد و بدنمو مور مور ميكرد…موهاشو جند بار بوسيدم و خنديدم واقعا حس خوبي داشتم……….

چند روزي گذشت تو فوتبال كاملا راه افتاده بودم خودم ميرفتم و برگشتني سهون ميومد دنبالم تا تنها نباشم و من از اين بابت هميشه غر ميزدم ولي سهون اصلا بهم توجه نميكرد…..
مثل هميشه تو ماشين در حال برگشت به خونه بوديم سرمو به شيشه ي ماشين تكيه داده بودم و بيرونو نگاه ميكردم
سهون:عروسكه من چرا اينقدر ساكته؟
آه كشيدم
سهون:چيه چرا دپرسي؟
-امروز باعث شدم گل بخوريم
سهون خنديد
-كجاش خنده داشت؟
سهون:اينكه به خاطره اين چيز مسخره خودتو ناراحت ميكني
-برا تو شايد مسخره باشه ولي برا من نيست
سهون:اوه..معذرت ميخوام نميدونستم قراره سر من خالش كني
-من كي سره تو خاليش كرد
سهون:عصباني هستي معلوم نيس از كي…
-سهون چرا نميزاري خودم تنهايي برگردم؟؟
سهون:چون اجازه نميدم تنهايي برگردي
-ياااااااا اين جوابه منه؟
سهون:آره اين جوابته
-با من درست حرف بزنننننن
سهون:مگه چي گفتم؟
دستمو رو سرم گذاشتم:ميخوام خودم برگردممممم
سهون:لوهان اون پارك خطرناكه ميفهمي؟؟؟
-مثلا اونا ميخوان چيكار كنن؟؟؟ سهون بزار رو پاي خودم وايسم
سهون ماشينو نگه داشت و بهم خيره شد:كيا؟؟
دستمو جلو دهنم گذاشتم چيزي گفته بودم كه نبايد ميگفتم
سهون:گفتم كيا؟؟؟؟
چند بار پلك زدم:ههه اونا منظورم آدماي پاركن
سهون:تو كه ديگه اون پسره بكهيون رو نديدي؟
سرمو تكون دادم:نه نه…ههههه اونو ببينم بهت ميگم سهون
سهون چيزي نگفت و دوباره حركت كرد
-سهون
سهون:هووم
-من…ميخوام…
سهون:نميخوام چيزي بشنوم….ديگه حرف نباشه
سرمو پايين انداختم و با توپ جديدي كه سهون برام خريده بود بازي ميكردم….
سهون:به خانوادت كه زنگ نزدي
-نخير
سهون:خوبه
-برا تو خوبه براي من نه
سهون:فراموششون ميكني
-خانواده رو نميشه فراموش كرد
سهون:ميشه
-نميشههههه
سهون:با من بحث نكن لوهان…سعي كن با من خيلي بحث نكني
-آره چون هميشه حرف حرفه خودته…
سهون:همينه كه هست
-الان احساس ميكني من زنتم نه؟!!
سهون:هر جور دوست داري فكر كن
دستامو مشت كردم:من زنت نيستم سهون
سهون به صورتم نگاه كرد:ولي زيره مني
چشمام از تعجب گرد شد:چييي!!!
سهون:خب دروغ ميگم؟سنت از من كمتره خوشگل ترم هستي
ديگه چيزي نگفتم اينقدر حرف سهون روم فشار آورد كه ميخواستم خودمو از ماشين پرت كنم پايين…………..

 

Print Friendly, PDF & Email


198 دیدگاه

  1. وای من الان سکته میکتم
    چرا زود تر کشفت نکرده بودم
    داستانت خیلی عالیه
    ولی خیلیاش رمز داره خیلیم دیر دارم میخونم ولی اگه تونستی خواهش میکنم رمز قسمت بعدیو بفرست اینم شمارم 09339075708

  2. آجییییی عالییی بود دل تو دلم نیست برم بعدی رو بخونم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif
    ولی آجی کاش لوهان یکم کمتر گریه میکرد
    موندم چقد جون داره همش گریه میکنه بچم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *