118 بازدید

ep 31 (آخرین آرزو ) last wish

سلام بچه ها خوبین؟اینم قسمته 31
راستی بچه ها یه سوالی دارم از همتون لطفا همه جواب بدین نظرتون راجع به اسمه داستان چیه؟کلا اسمه داستان چه حسی بهتون میده چی برداشت میکنین ازش؟منتظره نظراتون هستم

از دید لوهان:
امروز آخرین روزی بود كه تو اسپانیا بودیم من و سهون اون بهشت رو مثل یه راز تو سینمون نگه داشتیم و به بچه ها نگفتیم رو تخت دراز كشیده بودم و با حلقم بازی میكردم حلقه ی ساده ای بود روشم نوشته بود سهون چند بار اسمشو بوسیدم و مثل بچه ها رو تخت غلت زدم و بلند بلند برا خودم خندیدم..حلقه رو انداختم تو دستم ولی از اینكه بچه ها كنجكاو بشن میترسیدم برا همین انداختمش دست راستم بالشتمو بغل كردمو شروع كردم برای خودم آواز خوندن كه تاوو اومد پیشم
تاوو:لوهان خیلی شنگول منگول میزنی چیزی شده؟
از جام پریدم و حلقمو سریع دراوردم و تو مشتم قایم كردم
-ن.نه چ.چیزی نشده تاوو خخخخ همینجوری خوشحالم فقط
تاوو:نكنه عاشق شدی كلك
سرخ شدم:نه بابا خخخخخ عاشق كی؟؟هه هه
تاوو:اون چیه پشتت قایم كردی؟
-هیچی ..تاوو من برم وسایلمو جمع كنم
اومدم پا شم كه از درد شدید افتادم زمین تاوو ترسید دستمو گرفت و بلندم كرد
تاوو:چی شددد؟؟سرت گیج رفت..لوهان خوبی؟؟
واقعا درد داشتم:آآآییییی…آآآه
تاوو كمكم كرد نشستم رو تخت
تاوو:خوبی؟؟لوهان…جاییت درد میكنه؟؟سرت گیج رفت؟؟
آروم زمزمه كردم:چ..چیزی نیست تاوو یكم..یكم خستم..ببخش اگه نگرانت كردم
تاوو به قیافه ی داغونم نگاه كرد:این جای كبودی ها چیه رو گردنت؟
سریع از تخت بلند شدم با اینكه درد داشتم ولی سعی كردم سریع از دسته تاوو فرار كنم
-ا.اینا چیزه اینا كاره پشه هاس خخخخ..به نیششون حساسیت دارم خیلی میخارونمشون اینجوری..میشه..هه
تاوو ابروهاشو بالا انداخت:این روزا بدجور مشكوك میزنی این از كبودی های گردنت اینم از راه رفتنت اگه چیزی اذیتت میكنه بهم بگو
-نه نه تاوو من خوبم یعنی عالیم فعلا بای
سریع از اتاق بیرون اومدم و به دیوار تكیه دادم خیلی درد داشتم دست و پام یخ كرده بود لنگ لنگ زنان رفتم پشت در اتاق سهون و كریستال
صدامو صاف كردم و در زدم
كریستال درو باز كرد: بازم تو؟؟چرا دست از سره عشق من برنمیداری؟
-س.سهون كجاست؟
كریستال:به تو چه ربطی داره؟
حالم اصلا خوب نبود كریستال تعجب كرد:حالت خوبه؟؟
-برو كنار..
راحت هلش دادم و رفتم تو اتاق سهون پایین تخت خوابیده بود هیچی هم روش نبود
برگشتم و با خشم به كریستال نگاه كردم:تو خجالت نمیكشی؟
كریستال اخم كرد:برو بیرون تا جیغ نزدم
رفتم جلوش:جیغ بزن برا چی سهون اینشكلی خوابیده؟؟؟
كریستال:چون حقشه.. اون نیومد بالا تا پیشم بخوابه
پوزخند زدم:واقعا به این میگی عشق؟
كریستال:دارم میرم حموم وقتی برگشتم نمیخوام ریختتو اینجا ببینم پسره ی دخترنما …رفت و درو بست
رفتم سمتش سهون خوابیده بود حلقه هم دستش بود لبخند زدم و سرخ شدم ..آروم دو تا پتو روش كشیدم و خم شدم لباشو بوسیدم سهون یهو چشماشو باز كرد و منو پرت كرد عقب…شكه شدم دوباره درد اومد سراغم س.سهونا
سهون تعجب كرد:ل.لوهاااان تو اینجا چیكار میكنی؟؟فكر كردم این دختره ی عوضی داره میبوستم.
-نه..من بودم خخخخ
سهون:چیه..چرا رنگت پریده؟؟
-سهونااا…درد دارم
سهون پتو رو از روش كنار زد و اومد رو به روم نشست دستشو رو پیشونیم گذاشت:عزیزم چیزی شده؟؟بهم بگو عشقم كجات درد میكنه؟؟
-چیزی نیست سهونم
سهون:به..به خاطره دیشبه؟؟آرهه؟؟
سرمو پایین انداختم:سهوناا من خیلی ضعیفم تازه فهمیدم كم جونم خخخ
سهون:لبات چرا بی رنگه؟؟
سهون سریع رفت و یه چیزه شیرین برام آورد
سهون:اینو بخور زودباش
یكم با خوردنش بهتر شدم سهون بغلم كرد و منو رو تخت خوابوند:یه كم استراحت كن باشه؟؟
دستشو گرفتم:سهونااا..بخواب پیشم
-باشه عزیزم
سرمو رو سینش گذاشتم و به صدای قلبش گوش دادم..یكم آروم شده بودم…سهون دستمو تو دستش گرفت و به حلقه ام نگاه كرد:آهو كوچولوم چقدر دستاش خوشگله
خندم گرفت..بلند شدم و نشستم رو تخت
سهون:چی شد؟؟
-سهوناا دختره یهو میاد میبینتمون
سهون:خب بیاد
-الان بهترم ببخش نگران شدی
سهون بلند شد و نشست:بیا بغلم عشقم
رفتم رو پاش نشستم و بغلش كردم:سهونااا
سهون:جون دلم
-كاش بیشتر میموندیم خیلی خوش گذشت بچه ها همه ناراحتن اونا هم میگن خیلی خوش گذشته بهشون
سهون تو گوشم زمزمه كرد:ولی فك نكنم هیچكس به اندازه ی ما خوش گذرونده باشه خخخخ
به چشماش نگاه كردم و خندیدم
سهون: چیه خوشگلم؟چی میخوای؟
سرخ شدم:لباتو میخوام
سهون خندید و لبامو بوسید و گاز گرفت
آآخخخخ
سهون خندید:دردت گرفت؟ببخشید
-هه..سهونااا سختت بود رو زمین میخوابیدی؟
سهون از رو تخت بلند شد و جاهارو از رو زمین جمع كرد:نه زیاد همش تو فكر توام چطور میتونه سختم باشه؟
خندیدم:واقعا؟
سهون:واقعا واقعا
-سهوناا امروز تاوو بهم مشكوك شده بود
سهون با تعجب نگام كرد:تاوو؟؟چرا؟؟
-میگفت گردنت چرا كبوده؟چرا اینجوری راه میری و از این حرفا
اومد كنارم نشست:ای خدا اینا چرا خوب نمیشن؟؟پمادی چیزی نیست بزنی بهش؟؟
یكم ناراحت شدم:چه فرقی داره وقتی كه تو بازم این كارو میكنی
سرخ شدم و سرمو پایین انداختم
سهون لباشو به گردنم نزدیك كرد…نفسای گرمش به گردنم میخورد لباشو رو گردنم گذاشت و چند تا بوسه رو جای كبودیام گذاشت
سهون:متاسفانه باید بگم كه تو مال منی و من هركار كه دلم بخواد باهات میكنم
آروم خندیدم:باشه آقای اوه سهون من مال توام ولی آخه این كبودیارو چه كنم؟
سهون:درست میشه آهو كوچولو
سهون لبامو بوسید و بهم خیره شد:هه..این دختره اینجا نبود الان خورده بودمت
از رو تخت بلند شدم:عمرا دیگه بهت اجازه نمیدم سهون دیگه نمیزارم بهم دستبزنی
سهون تعجب كرد:چرا!!!!؟؟؟؟
-اهم…اولا كه دردم میگیره بعدشم بد راه میرم ..تازه من باید تو گروه برقصم اگه نتونم برا كله گروه بد میشه..برا..برا همین دیگه حق نداری بهم دست بزنی
سهون اخم كرد:اصلا حرفشم نزن من طاقتشو ندارم
-خودت گفتی منو به خاطره س.ك.س دوست نداری بهم گفتی خودمو دوست داری چیه نكنه پشیمون شدی؟؟
سهون اومد جوابمو بده كه كریستال با حوله از حموم بیرون اومد:اومو..تو كه هنوز اینجایی؟
-دارم میرم نگران نباش بای سهون
سهون آه كشید:جدا چرا بعضی زنا اینقدر نفهمن؟
با بی تفاوتی شونه هامو بالا انداختم و از در بیرون رفتم
از دید سهون:
برگشتیم كره دوباره همون هوای سرد و بی خود…
خودمو انداختم رو تختم:وااااای تختتتتتم دلم برات تنگ شده بود
لوهان:من رفتم مسواك بزنم
لوهان رفت و شروع كرد به مسواك زدن رفتم تو دستشویی از پشت بغلش كردم و گوشش رو بوسیدم
تو آینه به خودم و لوهان نگاه كردم
-لوهان
لوهان با دهن كفی:هوووم
-من واقعا خوشبخت ترین آدم رو زمینم
لوهان با دهن كفیش لپمو بوسید
-یااااا…پسره ی كم عقل
لوهان دهنشو شست:كم عقل خودتی
-خونه خیلی سرده لوهان سرما نخوری
در كمال تعجب لوهان رفت سمت تخت خودش
-لوهان !!!!!
لوهان:بلهه
-كجا رفتی؟
لوهان:ر.رفتم بخوابم دیگه
-قدیما پیشم میخوابیدی
لوهان قرمز شد:من…من امشب میخوام رو تخت خودم بخوابم
بلند شدم و رفتم سمتش
لوهان:س.سهوناااا وللللم كننننن خواهش خواهش
-ببینم مگه ما با هم ازدواج نكردیم؟؟
لوهان:یاااا چرا برا خودت میبری و میدوزی!!كجا با هم ازدواج كردیم؟؟فقط به هم حلقه دادیم اینو دختر پسرای ١٤ ساله هم از رو كم عقلی به هم میدن ها ها ها
-یعنی من كم عقلم؟؟
لوهان خندید:نه…خب تا ازدواجمون رسمی نشه من پیشت نمیخوابم
-هه..چرا اونوقت؟؟مثلا میترسی من كار دستت بدم یا حامله شی؟؟
لوهان محكم زد تو پام:احمقققققق خفه شووووووو…آره ازت میترسم خوبه؟؟سهونا باید برا اجرا و ام وی و هزارتا كوفت و زهرماره دیگه خودمو آماده كنم تو هم كه هر دفعه كه این كارو باهام میكنی نمیتونم درست راه برم حالا فهمیدی چرا میترسم؟؟؟!!!!!!
بی توجه بهش رو دو دستم بلندش كردم و آروم گذاشتمش رو تختم
-باید اون تختو فراموش كنی فهمیدی؟؟
پارچ آبو برداشتم و همه رو رو تختش خالی كردم
لوهان هوار زد:یااااااااااااا چیكار میكنییییی؟؟؟؟روانیییی
-بگیر بخواب تا آتیشش نزدم
لوهان:خیلی خرییییی
-میدونم
لوهان:عوضیییییی
-مرسیییییی
لوهان:دهنتو ببند…یاااااا میخوابم..حق نداری بهم دست بزنی سهون
لپمو باد كردم:بغلت كنم چی؟؟
لوهان نتونست خودشو كنترل كنه و خندش گرفت
-باور كن اصلا نمیخواستم بهت دست بزنم فقط میخوام پیشم بخوابی
لوهان لبخند زد جفتمون رفتیم زیر پتو لوهان پشتشو بهم كرد… خودمو از پشت بهش چسبوندم و دره گوشش زمزمه كردم:لوهان كوچولوی من ازم میترسه..هه
لوهان:نخیرم نمیترسم برو عقب میخوام بخوابم
-درد كه نداری؟؟
لوهان:دارم
-دروغ میگی
لوهان:مثلا بگم ندارم چی میشه بازم باهام…
-لوهاااااان این بحثو تمومش كن من نمیخوام الان باهات بخوابم
لوهان:با..باشه باور كردم
خیلی خسته بودم چشمامو بستم و خوابم برد
از دید لوهان:
خیلی از خوابیدن باهاش لذت میبردم ولی به خاطر راه رفتنم نمیخواستم دوباره باهاش بخوابم سهون از پشت بغلم كرده بود دیگه حرف نمیزد حتما خوابیده بود آروم برگشتم سمتش سهون خوابش برده بود با دستم موهای رو صورتش رو كنار زدم با پشت دستم صورتشو نوازش كردم آروم زمزمه كردم:خیلی بدی سهون خیلی خیلی خیلی همیشه قبل خواب منو میبوسیدی
بینیمو به بینیش چسبوندم و خیلی آروم لبامو به لباش فشار دادم سهون بیدار نشد
-خیلی خسته ای سهونم؟چه قدر زود خوابیدی
سهون چشماش بسته بود..میخواستم كاری كنم بیدار شه سرشو بغل كردم و به سینه ام چسبوندم سهون تكون خورد
-سهونااا بیدارت كردم؟
سهون:اشكالی نداره عزیزم
-خیلی خوابت میاد؟
سهون:اوهوووم
-باشه بخواب شب به خیر
سهون:شب به خیر
زمزمه كردم:دوستت دارم اوه سهون نامرد و خوابالو
سهون خواب و خواب بود
موهاشو آروم نوازش كردم…چشمامو بستم و خوابیدم ……..
صبح از خواب بیدار شدم حس قشنگی داشتم دستمو كشیدم رو جایی كه سهون خوابیده بود با تعجب چشمامو باز كردم سهون پیشم نبود ساعتو نگاه كردم ده بود…یعنی كجا رفته!! یه نگاه به اتاق انداختم لباساش نبودن حتما رفته بیرون با بی حوصلگی لباسامو از پایین تخت برداشتم و پوشیدم گوشیمو برداشتم و شمارشو گرفتم …. جواب نداد دوباره گرفتم بازم جواب نداد نگران شدم ولی خودمو دلداری دادم شاید وسط یه كاریه نمیتونه جواب بده
از اتاق رفتم بیرون بچه ها همه خواب بودن جز چن
-جونگده سلام صبح به خیر
چن:سلام لوهان چطوری؟چقدر زود بیدار شدی؟
-هه.. سهون كجا رفته؟
چن:سهون؟؟نمیدونم من بیدار شدم نبود
خیلی نگران شدم بازم به گوشیش زنگ زدم سهون گوشیشو خاموش كرده بود قلبم تند تند میزد رفتم تو اتاق كریستال فك كردم شاید با اون رفته ولی كریستال تو اتاقش خواب بود خیلی عصبی بودم بعد از یه ساعت بچه ها بیدار شدن از همه بچه ها پرسیدم اونا هم نمیدونستن..
٤ ساعت بعد
كریس:پاشو بیا ناهارتو بخور لوهان
-نمیخورم كریس اشتها ندارم
كریس:ای بابا باید بخوری تا بتونی تمرین كنی
-حوصله هیچ كاری رو ندارم
كریس:چی شده لوهان؟؟همچین زانوهاتو بغل گرفتی انگار یكی مرده
-هیچیم نیست یكم بی حالم همین
كای:نگران سهونی؟
-هااا؟؟؟!!!! نه یعنی آره
كریس:اون مارمولك اینجوری نگرانت كرده؟؟
-نه خب..یكمم بیحالم همین
كریستال:منم براش نگرانم كجا رفته آخه؟؟
سوهو:نكنه اتفاقی برا خانوادش افتاده؟
چانی:گوشیش خاموشه ولی میاد نگران نباشید
دلم میلرزید نتونستم بشینم سریع رفتم تو اتاقم و نشستم رو تخت
شمارشو گرفتم خاموش بود
-سهوناكجایی؟؟دلم شور میزنه ترو خدا تلفنتو روشن كن
خیلی دلهره داشتم رو تخت دراز كشیدم و به جای خالیش رو تخت خیره شدم …
شب شد و سهون نیومد بچه ها همه جا زنگ زدن ولی هیچكس نفهمید كجا رفته منم خودمو انداختم رو تخت و گریه كردم از صبح هیچی نخورده بودم انقدر گریه كردم كه خوابم برد….
در اتاق باز شد چشمامو آروم باز كردم یكی آروم اومد تو و در رو بست از قد بلندش فهمیدم سهونه از رو بغض یه نفس بلند كشیدم و خودمو زدم به خواب واقعا از دستش عصبانی بودم
سهون كاپشن چرمشو دراورد و انداخت گوشه اتاق به نظر ناراحت میومد از گوشه ی چشمم نگاش میكردم سهون رفت دم پنجره و یه نگاه به بیرون انداخت و اومد نشست رو تخت …از تكونای تخت فهمیدم داره تی شرتشو درمیاره ….حس كردم كنارم دراز كشید دستشو دور كمرم انداخت و آروم منو كشید سمت خودش یكم تكون خوردم سهون موهامو نوازش میكرد خیلی از دستش ناراحت بودم واقعا دلم میخواست محكم بزنم تو گوشش.. آروم و خیلی خشك گفتم:كجا بودی؟
احساس كردم سهون شكه شد:بیداری؟
-كجا بودی؟
سهون:چرا اینجوری خوابیدی؟؟
-جوابه منو بده
سهون:یه جایی بودم دیگه چیه نگرانم شدی؟
-دستتو بردار میخوام بخوابم
سهون:پرسیدم نگرانم شدی؟
جواب ندادم
سهون:با توامااا
-نكنه از قصد این كارو كردی تا نگرانم كنی
سهون:یه جورایی
داشتم از خشم میلرزیدم:خب به هدفتم رسیدی میخوام بخوابم شب خوش
سهون دستشو آروم كرد زیر بلیزم و بدنمو لمس كرد
دستشو پس زدم:چیكار داری میكنی؟؟؟
سهون:دستمو كردم تو لباست كاره بدی كردم؟؟
با خشم برگشتم و صورتشو دیدم و جا خوردم چشماش باد كرده بود معلوم بود خیلی گریه كرده
-سهونا چرا چشمات اینشكلیه؟؟چیزی شده؟؟
سهون:چیزی نشده ..مگه نمیخواستی بخوابی؟
-بگو چی شده؟؟؟
سهون:چیزه مهمی نیست لوهان
-من نباید بدونم چرا گریه كردی؟؟؟
سهون بلند شد و نشست رو تخت منم از جام بلند شدم
سهون:داداشم بیمارستانه حالش اصلا خوب نیست از صبح اونجا بودم ببخش اگه نگران شدی
-داداشت؟؟چشه؟؟
سهون:تصادف كرده
-نگران نباش خوب میشه
سهون برگشت و منو تو آغوشش فشار داد و گریه كرد:لوهان…داداشم…اگه چیزیش شه،….
-این چه حرفیه سهونم خوب میشه گریه نكن
بیا یكم آب بخور بعد بگیر بخواب حتما از صبح كلی خسته شدی
سهون یكم آب خورد و دوباره رو تخت دراز كشید منم رفتم پیشش زیر پتو
سهون به چشمام زل زده بود دستمو رو صورتش گذاشتم و نوازشش كردم
-نمیدونی چقدر نگرانت شدم
سهون:ببخشید
-ا.اگه فقط یه لحظه گوشیتو برمیداشتی میگفتی كار دارم اینقدر زجر نمیكشیدم
سهون:دیگه تكرار نمیشه
خندیدم:نگران داداشتم نباش خوب میشه
خودمو كشیدم بالاتر و لباشو بوسیدم
سهون صورتمو گرفت و شروع كرد به بوسیدن لبام اونم وحشیانه با دستم میخواستم هلش بدم ولی نتونستم سهون لباشو رو گوشم گذاشت:میخوام بخورمت لوهان …
-سهونا الان نمیشه
باز دره گوشم گفت:چرا نمیشه؟
-من.من خستم از صبح چیزی نخوردم…الان وقتش نیست برو كنار
سهون اخم كرد:پس كی وقتشه؟كی!!؟ من الان میخوامت
دستشو كرد تو بلیزم و سینه هامو مالید
-سهوناااا…من چیزی نخوردم از صبح..سهوناااا
تی شرتمو دراورد و پرت كرد پایین تخت واقعا دلم نمیخواست الان باهاش بخوابم ولی سهون اصلا به حرفم گوش نمیكرد و به كار خودش ادامه میداد
-اصلا گوش میكنی چی میگم؟؟؟
سهون دوباره اومد دم گوشم:چته!!!
-من ..من اگه امشب باهات بخوابم فردا بد راه میرم همه دارن بهمون شك میكنن بعدشم از صبح…نگرانه تو بودم برا همین…برا همین هیچی نخوردم الان…
سهون خیلی عادی زل زده بود بهم:همین؟
-مگه قراره دلیل دیگه ای داشته باشه؟
سهون:یعنی نمیخوای با من بخوابی؟یا شایدم دوسم نداری
تعجب كردم:این مزخرفات چیه میگی تو دیوونه؟؟
سهون:شب به خیر لوهان
-سهون اینو گفت و پتو رو كشید رو سرش
چشمام از تعجب گرد شده بود سهون واقعا بی حوصله بود
آروم صداش كردم:سهوناا
جواب نداد
-قهر كردی؟واقعا كه بچه ای
سهون بلند شد: الان مشكلت دقیقا چیه؟گفتی بهم دست نزن منم نزدم
-س.سهونا چته چرا اینجوری شدی؟
سهون بهم نگاه كرد:من چیزیم نیست لوهان تو هم بگیر بخواب
رفتم و سرشو بغل كردم:اگه باهام اینجوری باشی دیوونه میشم
سهون سرشو از تو بغلم بیرون آورد: بخواب لوهان
داد زدم:نمیخواااابم
سهون:هیییس آروم چه خبرته الان بچه ها بیدار میشن
بغض كردم
سهون:چیه لوهان چرا بغض كردی؟من كه بهت دستم نزدم
-خب..دردم میگیره..چیكار كنم!!
سهون خندش گرفت: هه…لباستو بپوش بیا بغلم زود باش فقط گریه كنی میكشمت
آروم رفتم تو بغلش سهون موهامو نوازش كرد و بوسید:واااای چه بوی خوبی میده موهات
سرمو به سینش چسبوندم
سهون:كوچولوی قشنگم ببخش كه میخواستم به زور باهات بخوابم از این به بعد خودت هر موقع گفت…
-سهوناا
سهون:جونم
-كاش دختر بودم
سهون:ای بابا باز اون حرفای تكراری و بی خود من دلم نمیخواد تو دختر باشی این هزار دفعه
-اگه دختر بودم تو هر شب میتونستی باهام بخوابی
سهون خندید:ولش كن لوهان بیخیال الان بگیر بخواب نمیخواد زیاد فكر كنی
-خوابم نمیبره
سهون:میخوای برات لالایی بگم؟خخخ
-نه نه لازم نكرده
سهون:گشنته؟؟بمیرم من آهو كوچولوم غذا نخورده از صبح
-آره گشنمه یه كوچولو
سهون:برم یه چیزی درس كنم برات؟؟
-نه خودم یه چیزی میخورم
سهون:بیا منو بخور
سرمو بالا بردم و خندیدم:دیوونههههه
سهون:هه..سهون قربونه اون خنده های خوشگلت..
-سهونا خیلی خوشحالم برگشتی
سهون:مگه قرار بود برنگردم!!
-فك كردم از دستم فرار كردی
سهون بلند بلند خندید:ای جان من عاشقتم برا چی باید فرار كنم خخخخ
-نمیدونم …خیلی فكرا كردم
سهون: سرتو بیار بالا ببینمت
سرمو بالا بردم و نگاش كردم
سهون:واااای چه چشمای زیبایی میترسم آخر یكی بدزدتت اونوقت من بی آهو شم
خنده ی شیرینی كردم:بی آهو بمون تا قدرمو بدونی اوه سهون
خندش آروم محو شد و چشمای خمارشو به لبام دوخت …چشمامو آروم بستم و فشاره لباشو رو لبام حس كردم یه بوسه ی طولانی و شیرین داشتیم سهون سرشو عقب برد: خوشگلیت منو میكشه آخر برام بهتره زود بخوابم
خندیدم و بغلش كردم:سهونا منو ببخش ولی قول میدم زود زود باهات بخوابم فقط بهم یه كم فرصت بده
سهون:باشه عشقم
از دید سهون:
ساعت ٦ گوشیم زنگ زد اینقدر خوابم میومد كه چشمامو نمیتونستم باز كنم لوهان گوشیمو خاموش كرد و تكونم داد:سهونا
-هووم..
لوهان:سهوناااا
-هووووووووم
لوهان:پا شو
لوهان اینو گفت و پتو رو كشید رو سرش امروز عكاسی داشتم آخرین سری عكاسی با كریستال خیلی شاد بودم تی شرتمو تنم كردم یه چیزی خوردم …حاضر شدم و نشستم رو تخت به ساعت نگاه كردم هنوز زود بود به لوهان نگاه كردم كه بالشت منو بغل كرده بود و راحت خوابیده بود سرمو نزدیكش بردم و پیشونیشو بوسیدم
لوهان تو خواب و بیداری بود:سهونااا
جا خوردم:جون دلم ..بیدارت كردم؟ ببخشید بگیر بخواب
لوهان:برام.. چایی حبابی بخر یادت نره ها
خندیدم:چشم برات میخرم عزیزم
پتو رو روش كشیدم و رفتم بیرون ماشینو از تو پارك دراوردم و منتظر موندم
كریستال اومد نشست پیشم:سلام اوپا صبح به خیر
-سلام خوبی؟
كریستال تعجب كرد:اوپاااا مهربون شدی؟؟؟
-حالتو پرسیدم این رو هر انسان باشعوری باید بدونه
كریستال:لوهان خانم خوبه؟
پامو گذاشتم رو ترمز كریستال پرت شد جلو:یااااااااااااا…روانی چته؟؟؟
از شدت خشم نفس نفس میزدم دندونامو به هم فشار دادم: دیگه این كلمه رو نگوووو فهمیدی؟؟؟؟
كریستال موهاشو مرتب كرد:مگه چی گفتم خب واقعیته …
بلند داد زدم:خفهههههه شووووووو
كریستال ساكت شد و به رو به روش خیره شد
-فقط دلم میخواد بشنوم به خودش این حرفو زدی اونوقت..
كریستال:اونوقت چی میشه؟!!
-اونوقت اینقدر میزنمت تا بمیری
كریستال:تو غلط میكنی مگه الكیه كه رو من دست بلند كنی عوضی
-ببین دختر خوب من دیوونه ام میزنم كار دستت میدماااا..از هیچی هم نمیترسم.. پس مراقب حركاتت باش
ماشینو روشن كردم و گاز دادم
كریستال از اول تا آخر عكاسی یه كلمه هم باهام حرف نزد منم از این بابت خیلی شنگول بودم بعد از عكاسی لباسامو تنم كردم
-من تو ماشینم زود بیا خیلی سردمه
كریستال لباساشو پوشید و اومد تو ماشین
تو راه یه كلامم حرف نزدیم كنار خیابون پارك كردم :الان میام
كریستال:كجا میری؟
-باید یه چیزی بخرم الان میام
٤ تا چایی حبابی خریدم و رفتم تو ماشین..
كریستال:من سردمه دو ساعته منو الاف كردی
-خب بابا بپا باد نبرتت..تو این سرما دامن به این كوتاهی پوشیدی خب معلومه یخ میبندی..هه
كریستال:خیلی بامزه ای
-همه میگن
كریستال:آخه چرا من باید عاشقه تو بشم چرا اینقدر دوستت دارم؟؟؟
با تعجب نگاش كردم: من نمیدونم اینهمه باهات بدرفتاری میكنم باز تو حرف از عشق و دوست داشتن میزنی؟
كریستال:خب چیكار كنم دوستت دارم
-دختر یكم غرور داشته باش
كریستال:غرور چیه من تو رو میخوام آخه لوهان چی داره تو اینقدر دوسش داری؟
فقط خوشگله البته من از اون خیلی خوشگل ترم اصلا اینا مهم نیست من دخترم سهون… هیكلم خوبه قیافم خوبه پولدارم كه هستم دیگه چی میخوای؟؟؟
-تو چه حسی به من داری؟واقعا عاشقمی؟اصلا عشق چیه؟؟تو عشق رو تو چی میبینی؟
تو خوشتیپی؟تو س.ك.س؟تو پول؟؟تو چی؟
كریستال:تو همه ی اینا سهون هر چی كه بخوای بهت میدم…
ولی من هیچی نمیخوام من فقط لوهانو میخوام ببینم خیلی زیاده؟؟ نمیدونم هر اسمی كه دوست داری روم بزار گی،عوضی،آشغال،پسرباز، هرچی كه دوست داری ولی من نمیتونم كسی رو غیر لوهان دوست داشته باشم
كریستال بغض كرد:واقعا؟؟
-آره واقعا!!!تو خیلی خوشگلی من لیاقته تو رو ندارم واقعا متاسفم..
كریستال:اگه لوهان نباشه چی؟
تعجب كردم:منظورت چیه؟
كریستال:هااا؟؟هیچی هیچی بریم …
كریستال خنده ی عجیبی كرد و من ترسیدم……
همین خنده پایینیه
Print Friendly, PDF & Email


32 Responses

  1. برم قسمت بعد رو بخونم ببینم آخر این کریستال چی کار می خواد بکنه
    دمت گرم
    راستی هنوز رمزای قسمت های قبل رو برام نفرستادی
    09303478990

  2. kolli hese motazad ro dare dastanet baram!
    Akharin arezooye harkasi…benazaram…kholase mishe to tamame zendegish!yani..benazaram…akharin arezosh ye chize kheli mohem az zendegishe!hese khoshhali toam baqam shayad…harchie esme khobi dare…ba neveshte hamahange smile

  3. راستی نسبت به اسم فیک عالیه خوب انتخابش کردی
    ادم تو فک میمونه اخرین ارزو چیه منظور نویسنده بااینکه معلومه بازم مبهم میمونه
    زیادی حرفیدم در بگم خیلی خوب انتخاب کردی عالیه

  4. وااااا دلدرد گرفتم :weep: :brokenheart: این چه دختر بی شعوریه اصلا شخصیت نداره :shout:
    از خندش باید ترسید نکنه میخواد لولو رو بکشه :tremble:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *