154 بازدید

EP 30 (شکست) BREAK

سلام بچه ها اینم قسمت 30 داستانمون

طراح پوستر:آرمینا

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

دستام از وحشت ميلرزيد جونگده با اخم سمتم اومد و مشت محكمي به صورتم زد سريع از جام بلند شدم:ياااااااااا
جونگده:پسره ي آشغال تو چطور جرات كردي با خواهر من اينكارو بكنيييي؟؟؟؟؟
خونه لبمو پاك كردم:اون خواهره هرزت خودش تحريكم كرد
مثل سگ دروغ ميگفتم اون كسي كه شروع كرد من بودم نه سويون
جونگده:توي عوضي…ميكشمتتتتت
جونگده دستمو گرفت:كارت زاره لوهان دوباره بايد سويون رو بگيري فهميدي؟
-ياااااااااا ولم كننننننن….من دوسش ندارممممم ولم كننننننننننن
جونگده:اون خودكشي ميكني عوضييييييي من نميخوام خواهرمو از دست بدم راه بيفت
جونگده هلم داد خواستم فرار كنم كه كه از پشت يقمو گرفت تو بد دردسري افتاده بودم به سهون فكر كردم حتما كلي نگرانم شده بود اگه دوباره به اون خونه برميگشتم كارم تموم بود برگشتم و محكم زدم تو صورت جونگده و با سرعت ازش دور شدم جونگده داد ميزد…دنبالم ميومد با تموم قدرت ميدوييدم ولي از شانس بدم خوردم به يه دختر و با هم رو زمين پرت شديم
-م.معذرت ميخوام خانم
ميخواستم فرار كنم كه جونگده از پشت منو گرفت:عوضيييييي
-ولم كن جونگده ولم كننننننننن مگه زورهههه؟؟نميخوام با اون خواهره عوضيت ازدواج كنممممممم
عموم و مامانم تند تند اومدن پيشم عموم محكم تو گوشم زد:پسره ي نفهمممم دختره من عروسكت نيست كه دو روز باهاش زندگي كني و بزاري بري
-عموووو مگه زورهههه؟؟؟ نميخوامششش
عموم:نميخواستيش چرا باهاش خوابيدي؟؟ كه عاشقش كني؟؟كه زجرش بدي؟؟؟ نفهممممممممم
-آره…آره ميخواستم زجرش بدم
عموم دوباره منو محكم زد سرمو بالا گرفتم:از اين كارت پشيمون ميشي
عموم خنديد:سوار ماشين شو يالا
جونگده منو به زور سوار ماشين كرد…دلم شور ميزد يعني الان سهون داره كجا دنبالم ميگرده ميترسيدم حتما نگرانم شده بود
رسيديم خونه ي خودمون آروم از پله ها بالا رفتم در باز شد و سويون با زن عموم بهت زده بيرون اومدن
سويون شروع كرد گريه كردن و محكم بغلم كرد:لوهاااان كجا بوديييي…چرا تنهام گذاشتي چراااااا؟؟؟؟
پوزخند زدم:خب كه چي منو كشوندي اينجا كه چي بشه؟؟
سويون دستمو گرفت و برد بالا تو اتاقم
به در تكيه دادم:خب ميشنوم
سويون:من دوستت دارم لوهان…تو شوهره مني
-نچ…نيستم من شوهرت نيستم چوم طلاقت دادم
سويون:لوهان خواهش ميكنم اينجوري حرف نزن
-به چه جراتي به اون داداشه آشغالت گفتي منو بياره اينجااااااا؟؟؟؟؟
سويون:لوهان من دوستت دارم
-من دوستت ندارررررررم
سويون دستشو رو صورتم گذاشت دستشو پس زدم:دستتو به من نزننننننن من طلاقت دادم تو الان فقط دختر عموي منيييييي
سويون:لوهان پس چرا باهام اينكارو كردي؟
-ببين خيلي از پسرا هستن كه تو دوره ي مجرديشون با دخترا اينكارارو ميكنن همين داداشه دكترت جونگين معلوم نيست با چندتا دختر خوابيده بايد بره بگيرتشون؟؟؟ در ضمن وقتي من اينكارو كردم كه تو زنه من بودي…حالا مگه چت شده؟؟ حامله اي؟؟ بد راه ميري؟چه مرگتهههه كه منو كشوندي اينجااااااا!!!!؟؟؟
سويون اشكاشو پاك كرد:نه…حامله نيستم كاش بودم….من مثله احمقا فقط عاشقت شدم همين
-نشو نشو نشوووووو اينو هزاربار بهت گفتممممم
در باز شد و جونگده اومد تو و يقمو گرفت:هووووي وحشي با خواهره من درست حرف بزننننننننن
-دستتو بكشششش من خواهرتو دوست ندارمممممم
جونگده: خفه شووووووو فك كردي ميزارم دوباره فرار كني و خواهرم به خاطره توي عوضي خودكشي كنه؟؟!
جونگده سويون رو از اتاق بيرون برد و درو روم قفل كرد:اينجا ميموني تا پليس بياد
-ياااااااااا درو باز كننننننننن جونگدههههههه درو باز كن من بايد بررررررم ياااااااا

نشستم رو تخت و گوشيمو باز كردم سهون ٢٠٠ بار بهم زنگ زده بود سريع شمارشو گرفتم سهون برداشت و داد زد:لوهاااااان كجاييييييييي؟؟؟
-سهون…سهونم آروم باش…
سهون: جوابه منو بدهههههه
-منو گرفتن…مامان و بابام…الان بازم تو اتاقم زندانيم
سهون:تو اتاقت؟؟؟ چه جوري پيدات كردن؟؟؟؟
-حالا ميام بهت ميگم فقط بيا منو ببر سهون خواهش ميكنم
سهون:الان ميام
گوشي رو قطع كردم و نفس عميق كشيدم…
بعد از يه ربع صداهايي از پايين شنيدم…گوشمو به در چسبوندم صدا واضح نبود…
داد زدم:درو باز كنيددددددد
در كمال تعجب مامانم درو باز كرد و بهت زده بهم نگاه كرد:اين پسر كيه پايين؟؟داره درو ميكنه
سريع رفتم پايين جونگده زودتر درو باز كرد سهون آروم وارد خونه شد…با ديدن قيافش لرزيدم خيلي ترسناك شده بود پشت ديوار قايم شدم تا منو نبينه قلبم تو دهنم بود براي اولين بار ازش ميترسيدم…نه اون ترس هاي هميشگي اين ترسي كه ازش داشتم با بقيه وقت ها فرق ميكرد…
عموم:شما؟؟؟؟
سهون با اخم وحشتناكي به عموم خيره شد:به چه جراتي لوهانو بدونه اجازه ي من آوردي اينجا؟؟!!
جونگده تعجب كرد
مامان:اجازه ي تو؟؟؟ تو مگه كي هستي؟؟ گمشو بيرونننننننننننن
سهون:آره…بدونه اجازه ي من لوهانو اينجا آورديد…اينكار خيلي براتون گرون تموم ميشه
ماما:اون پسره منههههه…
سهون شناسناممو از جيبش دراورد و بازش كرد و پوزخند زد:و همسره من
دستمو جلو دهنم گذاشتم…
مامانم شروع كرد به خنديدن:يكي اين ديوونه رو بندازه بيرون من نميخوام الان بخندم
سهون:ديوونه؟! اين شناسنامه ي پسرته بگير نگاش كن اون الان به طور قانوني همسره من حساب ميشه ميدوني يعني چي؟ يعني الان همه چيش ماله منه
جونگده:يااااااا چرا مزخرف ميگي؟؟ مگه ميشه؟؟ اون پسره!!!
سهون:اون عشقه منه چه پسر باشه چه دختر
مامانم نشست رو مبل و بغض كرد:يه…يه حرفي بزن با عقل جور دربياد
سهون شناسنامه رو تو جيبش گذاشت
مامانم بلند شد و سمت سهون حمله ور شد سهون دستاشو گرفت:آروم باش خانم
ماما:ياااااااااااااااااا با پسره من چيكار كردييييييييييي،،؟؟؟؟؟؟ چه بلايي سرش آوردييييي كه باهات ازدواج كردهههههه عوضيييييي حروم زادههههههههه
سهون:ششش….فقط به لوهان بگو بياد بريم
ماما:نه…نه اون پسره منههههه اون عشقمه منهههههه نميزارم ببريش به پليس شكايت ميكنم آره…اينجا ازدواج كردن دو تا پسر جرمه….
سهون خنديد:هيچ كاري نميتوني بكني خانم چون ما توسط سفارت ژاپن ازدواج كرديم اونجا كه ديگه جرم نيست
ماما:نه…نهههه…پسرمو بهم برگردون…لوهانمو بهم برگردون….هر چي بخواي بهت ميدم پول خونه هر چي كه بخواي فقط…
سهون:خانم پسرتون عاشقه منه حتي اگه منم بخوام اون برنميگرده
مامانم مثله ديوونه ها دوره خونه ميچرخيد جونگده و عموم و سويون با قيافه ي بي حالتي به زمين خيره شده بودن…
سهون داد زد:لوهاااااااان بيا پايين بريم
نميدونستم چيكار كنم از مامانم خجالت ميكشيدم از خودم خجالت ميكشيدم….
سهون:لوهاااااااان
اشكامو پاك كردم و از پشت ديوار بيرون اومدم و رفتم رو به روي سهون وايسادم
سهون دستشو رو شونه هام گذاشت:سرتو بيار بالا ببينمت…حالت خوبه؟؟؟
سرمو بالا بردم و نگاش كردم:من…حالم خوبه سهون
سهون چشماش با ديدنه من گشاد شد:صورتت…چرا اينجوري شده؟؟
دستامو مشت كردم و آه كشيدم
سهون داد زد:جوابه منو بدهههههههه
اشكام رو گونه ام ريخت:سهون…من خوبم
سويون سريع اومد سمتم و دستمو گرفت و به سهون نگاه كرد:ياااااا اين چرت و پرتارو نگو پسره ي آشغااااال شوهره من گ.ي نيستتت
سهون پوزخند زد:چرا از خودش نميپرسي؟ ازش بپرس
سويون به قيافه ي داغونه من نگاه كرد:لوهان…لوهان بگو كه دروغهههه…مگه ميشه؟؟ تو با اين پسر ازدواج كردي؟؟
سرمو بالا گرفتم:آره…من دوسش دارم…
سويون دستمو اروم ول كرد:نه…اين پسره تو رو جادو كرده لوهان….باورم…نميشه
مامانم از حال رفت خواستم برم سمتش كه سهون داد زد:سره جات وايساااااااا
-سهون مامانم…
سهون دستمو محكم گرفت:دارم اخطار ميدم دفعه ي بعد نزديك همسره من بياين ازتون شكايت ميكنم…
سهون دستمو گرفت و با هم رفتيم بيرون سويون جيغ ميزد و سهونو فحش ميداد سهون در ماشين رو باز كرد:سوار شو
بغض كردم:سهون…مامانم
سهون:سوار شو
چاره اي نبود سوار شدم و سهون درو بست و نشست پشت فرمون
دستمو رو سرم گذاشتم و دلم ميخواست بفهمم مامانم حالش خوبه يا نه
كله راه سهون حرفي نميزد فقط با اخم به جلوش زل زده بود و خيلي هم وحشتناك رانندگي ميكرد
-سهون آروم برو ميخواي جفتمونو به كشتن بدي؟؟؟
سهون چيزي نگفت
-سهون با توام
سهون بازم سكوت كرد و منم ديگه چيزي نگفتم
رسيديم خونه سهون درو باز كرد:برو تو
برقارو روشن كردم و سريع رفتم تو اتاق خواب…جلوي آينه به خودم نگاه كردم و وحشت زده شدم زير چشمم كبود شده بود و گوشه ي لبم هم خون خشك شده بود…دست كشيدم رو موهاي به هم ريخته ام بغض گلومو فشار ميداد دستمو رو گلوم گذاشتم…اشك تو چشمام جمع شد دلم براي مادرم ميسوخت برا اولين بار دلم ميخواست كنارش باشم….
در باز شد و سهون وارد اتاق شد و رو به روي من وايساد
سهون:سرتو بگير بالا
سرمو گرفتم بالا و به چشماش كه از عصبانيت قرمز شده بود نگاه كردم
سهون دستشو رو كمرش گذاشت:خب توضيح بده
-سهون…فردا…بهت ميگم الان حالم خوب نيست ميخوام بخوابم
سهون پوزخند زد: فكر كردي باهات شوخي ميكنم وقتي ميگم بايد خانوادتو فراموش كني؟؟هاااا؟؟
بينيمو بالا كشيدم:سهون حالم خوب نيست
سهون داد زد:به دررررررررك…
-سره من داد نزننننن
سهون:داد بزنم چي ميشه هااان؟!
-داد بزني منم بلندتر داد ميزنم
سهون خنديد:داد بزن هر چقدر دوست داري داد بزن
-گفتم فرداااا حرف ميزنيم
سهون:لوهان با اعصاب من بازي نكن
اصلا حوصله نداشتم:هوووووف باشه باشه ميگم
سهون دستشو رو ديوار گذاشت و بهم خيره شد:خب ميشنوم
آه كشيدم:امروز به مامانم زنگ ز…..
هنوز كلمه ي زدم رو نگفته بودم كه چنان سيلي محكمي خوردم كه احساس كردم سرم شروع كرده به زنگ زدن….دسته لرزونمو رو صورتم گذاشتم حتي از تعجب نميتونستم پلك بزنم…چرا؟ چرا مني كه هنوز حرفمو نزده بودم بايد اينجوري تحقير ميشدم….
سرمو آروم برگردوندم و به سهون نگاه كردم
دستام يخ كرده بود…آره منم پسر بودم منم ميتونستم بزنمش اما…از چشماش ميترسيدم…از نگاه هاي خيره اش….
سهون:اينو برا اين زدم كه يادت باشه ديگه به خانواده ات زنگ نزني خب بقيه اش
داشتم خفه ميشدم از سهون انتظار نداشتم اينكارو باهام بكنه
سهون:گفتم بقيه اشششششش
به زور دهنمو باز كردم:ز.زنگ…زدم…به جاي اون زن عموم برداشت و گفت..بابام تو بيمارستانه….بعد منم نگرانش ش…
سيلي دومم خوردم…اينقدر شديد بود كه سرم خورد به ديوار…شكه شده بودم سيلي هاي سهون اينقدر دردناك بود كه قلبمو تيكه تيكه ميكرد…برگشتم و آروم گفتم:چرا…ميزني سهون؟
سهون:اينو برا اين زدم كه ديگه هيچوقت نگرانشون نشي
بغض كردم مزه ي خون رو تو دهنم حس ميكردم…
سهون:خب بقيه اش
مجبور بودم جواب بدم چون سهون واقعا قاطي كرده بود
-نگرانش…شدم و رفتم بيمارستان
سهون دستشو بلند كرد كه دوباره منو بزنه كه با ديدنه چشماي خيسم و صورته داغونم دستشو پايين آورد…
سهون:لوهان
بغض داشت خفم ميكرد
سهون:وقتي صدات ميكنم جواب بدهههه
زمزمه كردم:بله
سهون:دفعه ي بعد دور و بر خانوادت بپلكي من ميدونم و تو فهميدي؟
چشمامو رو هم فشار دادم و اشك ريختم
سهون با مشت به ديوار زد:فهميدي يا نهههههه؟؟؟؟!
سرمو تكون دادم:آره آره فهميدم…
سهون:دوست دارم بكشمت
سرمو بالا بردم:تو هيچ حقي نداريييي كه منو بزني سهون
سهون پوزخند زد:چرا…دارم…تو همسر قانونيه مني…
اشكامو پاك كردم و چيزي نگفتم…
سهون برقارو خاموش كرد لباساشو عوض كرد و رو تخت خوابيد…

Print Friendly, PDF & Email


212 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *