128 بازدید

ep 3 (چشم های تو) Your eyes

سلام دوستان خوبین؟اینم قسمته سومه فیک چشم های تو این نکته رو هم بگم که سره پارت های رمزی رمز فقط به کسایی داده میشه که نظر گذاشته باشن حالا برید ادامه
 

چانی برگشت خونه و كیفشو روتخت انداخت:مامااااان ناهااااار
خانم پارك:چه خبرتهههههه الان حاضر میكنم پس فردا به زنتم اینجوری میخوای دستور بدی؟؟؟
چانی:كی خواس زن بگیره
خانم پارك:بلاخره كه باید بگیری
چانی:میگم مامان یه پسره اومده دانشگاه كوره  
خانم پارك تعجب كرد:واقعا؟! بیچاره…درسش چطوره؟
چانی:عالی خخخ
خانم پارك:خجالت نكشیدی اونوقت؟! تو كه چشات سالمه درس نمیخونی اونوقت اون كه همه چیو تیره و تار میبینه باید درس خون باشه 
چانی:احححح مامی باز شروع كردیاااا…بزار این امتحانا برسه میخونم
خانم پارك:شنیدی كه بابات چی گفت اگه بازم بیفتی این ترم ماشینتم ازت میگیره فهمیدی یا نه؟!
چانی:یس مامی 
خانم پارك رفت بیرون و درو بست 
 
صبح چانی صبحونشو خورد و سریع سواره ماشین شد و رفت دانشگاه…
بلاخره رسید دانشگاه و رفت سره كلاس و نشست سرجاش و دوباره مثل همیشه سرشو رو میز گذاشت و خوابید  
بعد از چند دقیقه بكهیون با خوشحالی اومد سره كلاس…به یكی از بچه ها گفت:ب.بخشید كسی این نزدیكاس؟!..میشه منو ببرین میزه آخر؟؟
پسری با پوزخند نگاش كرد:هه…این مشكل خودته كوچولو اینجا كه جای كورا نیست خودت راتو پیدا كن…
اشك تو چشمای بكی جمع شد سره جاش وایساده بود و نمیدونست باید كجا بره همینجوری وایساده بود كه یكی دستشو گرفت بكی ترسید و دستشو عقب كشید..
لوهان:سلام من لوهانم همكلاسیت میخوام كمكت كنم آخه بدجایی وایسادی 
لوهان بكی رو برد سره جاش نشوند
بكی:هوووف…ممنون لوهان واقعا بعضی ها شعور ندارن 
لوهان خندید:خواهش میشه هه هه خودتو ناراحت نكن…فعلا  
بكی دستاشو آروم رو میز كشید میخواست بدونه چانیول اومده یا نه!!! دستش به یه چیزی خورد لبخند زد: چانیول…چانیووول اینجایی؟؟!!
چانی از خواب پرید چشماشو یكم مالید و خمیازه كشید:سلام بكی اینجام 
بكی خندید:میدونستم خودتی…
چانی:چه خبر؟چیه قیافت چرا اینجوریه؟!
بكی:هیچی دیشب با داداشم بحث كردم الانم كه یه دیوونه میخواست سر به سرم بزاره 
چانی به اطرافش نگاه كرد:كیی؟! كو!! كجاس؟!
بكی: من كه نتونستم صورتشو ببینم چانی!! ولش كن
چانی:مرتیكه…خب با داداشت چرا دعوا كردی؟
بكی:بماند 
چانی كنجكاو شد:چرا؟
بكی:هیچی بیخیالش
چانی:عجب پسره بی مزه ای…خو بگوووو
بكی:ششش..استاد اومد 
استاد اومد تو كلاس و شروع كرد به درس دادن 
تمام حواس بكی پیشه درس بود ولی نمیدونست كه اطرافش چی داره میگذره 
كای و كریس داشتن اون پایین یه كارایی میكردن 
كای یه نخ كلفتو به پایین عصای بكیهون گره زد و یه سرشم به پای راسته بكی گره زد و خندید 
بكی یكم تكون خورد انگار احساس كرده بود یكی پایین پاش داره یه كارایی میكنه…چیزی نگفت و به درسش گوش داد
كلاس تموم شد 
چانی به بكی نگاه كرد:بكی گشنت نیست؟؟
بكهیون سرخ شد:یكم…اهم..نه ولش كن من گشنم نیست
چانی:لبات خشك شده!! میرم پایین برات غذا میخرم 
بكی دستاشو تكون داد:نه نه خودم میخرم لازم نیست تو بخری 
چانی:من میخرم بكی حرف نباشه  
بكی دستشو تو جیبش كرد و هر چی تو جیبش بود رو خالی كرد رو میز:چانی … هر چقدر كه پولش میشه بردار از رو میز 
چانی به پول خوردا نگاه كرد و دلش یه جوری شد با اون پولا حتی نمیشد یه چیپس خرید چه برسه به غذا…دستای بكی رو تو دستاش گرفت:من نمیتونم قبول كنم بكی امروزم مهمونه من باشه؟؟
بكی:نه..نه برش دار چانیول اینجوری احساس خوبی ندارم 
چانی پولا رو از رو میز جمع كرد و گذاشت تو جیب بكی:عیبی نداره مهمونه من 
بكی:ا.اما!!
چانی:اما نداره همینجا باش تا بیام
چانی مقداره زیادی پول رو از جیبش دراورد و یواشكی تو جیبه بكی گذاشت 
بكی:چانیی!!
چانی:هووم
بكی:چیزی تو جیبم گذاشتی؟
چانی:خیلی تیزیااااا 
بكی:چی تو جیبم گذاشتی؟
چانی: دو تا دونه…پول خورد…برا خودت بود 
بكی لبخند زد:زود برگرد
چانی:زود میام 
 
چانی رفت پایین كای و كریس اومدن سمتش
كای:هی هی چانییی نكنه اون كوره خیلی چشتو گرفتههه!!! مارو دیگه تحویل نمیگیری 
چانی:بسه بچه ها گناه داره خجالت نمیكشین؟؟شما باید كمكش كنید 
كریس:برو گمشو باباااا كای بیا بریم بزار با اون كوره خوش باشه بیااا
جفتشون چانی رو تنها گذاشتن و رفتن چانی دو تا ساندویچ گرفت و رفت بالا و با صحنه ی عجیبی رو به رو شد ساندویچ ها از دستش افتادن رو زمین…
بچه ها با گواش افتاده بودن به جونه بكی و صورت و لباسشو رنگی میكردن و میخندیدن…واقعا باورش نمیشد كه همچین آدمای بی رحمی میتونن تو دنیا وجود داشته باشن
 
بكی رنگش از ترس سفید شده بود و لباش میلرزید 
چانی دستاشو مشت كرد و داد زد:یاااااااااااااااا 
همه بچه ها برگشتن و با بهت به چانی نگاه كردن 
بكی با صدای لرزون اسم چانی رو صدا كرد:چا..چانی….چانیول 
چانی سریع خودشو به بكی رسوند شونه هاشو گرفت و تكونش داد:ب.بكییییی  حالت خوبه؟؟؟
بكی نفس نفس میزد:چانیول … 
چانی بكی رو محكم بغل كرد میدونست كه كاره اشتباهی میكنه ولی الان واقعا میخواست بغلش كنه 
بكی تو بغله چانی آروم شده بود حس خوبی بود چانی مثله یه تكیه گاه براش بود
چانی بلند شد..یقه ی پسری رو گرفت كه رو صورته بكی نقاشی میكرد:كصافتتتتتتتتتتت…
پسر:معذرت معذرت 
چانی:وجدان داری تو؟!! از جلو چشمام گمشو تا نزدم لهت نكردم 
پسر سریع از كلاس بیرون رفت 
چانی وسایله بكی رو جمع كرد تو كوله اش و انداخت پشتش كناره كوله ی خودش 
چانی:پا شو بریم
بكی:من جایی نمیام 
چانی:میگم بلند شوووو
بكی: تو كی هستی كه به من دستور میدی!!! من خودم از خودم مراقبت میكنم 
چانی صداشو بلند كرد:بلند میشی یا نههههه 
بكی:تو حق نداری سرم داد بزنی..
چانی: اینقدر لج باز نباش تو حتی نمیدونی بچه ها باهات چیكار كردن 
بكی:برام مهم نیست فقط الان میخوام برم خونه 
چانی:خب بلند شوووو…ببینم میتونیییی
 
بكی بینیشو بالا كشید عصاشو دستش گرفت خواست پا شه كه محكم خورد زمین 
چانی ترسید و بكی رو بلند كرد:خوبی؟؟؟چی شد؟؟؟سرت گیج رفت؟؟
بكی به نفس نفس افتاد:نه…عصام انگار با یه چیزی به پام وصل بود…آآآخ پااام 
چانی به نخ ها نگاه كرد و خشمش بیشتر شد:دیدی؟!! تو هنوز این دنیای بی رحمو نمیشناسییی اونوقت چطور انتظار داری بتونی از خودت مراقبت كنی!!
بكی دستاشو رو زمین كشید و نخ ها رو پاره كرد از دسته همه چی عصبانی بود از خودش پدرش چشماش حتی خدا….
چانی رو زمین نشست و كمك كرد نخ هارو از پای بكی جدا كرد…بكی داد زد:ولم كننننن…نمیخوام كمكم كنییییی…
چانی بی مقدمه بكی رو رو دو دستش بلند كرد و جلوی چشمای بهت زده ی بچه ها بیرون برد
 
بكی دست و پا میكرد و داد میزد:منو بزار پایییییییین…داری باهام چیكار میكنی؟!! منو كجا میبریییییی؟؟؟!!!
چانی:داریم میریم جهنم 
بكی:یاااااااااا…ولم كنننننن
چانی پله ها رو پایین رفت:بهتره آروم باشی وگرنه جفتمون با مخ میفتیم زمین 
چانی پایینه پله ها رسید و به كریس و كای نگاه كرد و زمزمه كرد:بعدا باهاتون حرف دارم عوضیای بی وجدان 
 
بكی از دست و پا زدن خسته شد و ناچار شد آروم شه…سرشو رو سینه ی چانی گذاشت و اشك تو چشماش جمع شد….
 
چانی دره ماشینشو باز كرد و بكی رو توش نشوند و خودش هم نشست پیشش 
چانی:خوبی؟
بكی:آ.آره
چانی:ببین بكی مگه قرار نشد منو دوسته خودت بدونی؟! پس این مسخره بازیا چیه؟!
بكی: من فقط دلم..نمیخواد كسی برام دل بسوزونه 
چانی:عجباااا…بابا پسره ی احمق به این میگن كمك 
بكی:كمك از سره دلسوزی میاد دیگه
چانی: پسره خوب لجبازی كاره درستی نیستا اگه من نبودم معلوم نبود چه بلایی سرت میومد
بكی آه كشید و شروع كرد به گریه كردن:نباید میومدم اینجا…داداشم راست میگفت 
چانی به صورت رنگیه بكی نگاه كرد بچه ها رو صورتش نقاشی كشیده بودن و براش دماغ و سیبیل گربه كشیده بودن 
چانی خندید:بكی قیافت خیلی بانمك شده 
بكی هق هق كنان دستاشو رو صورتش كشید:مسخره…شدم…چانی؟؟؟
چانی:نه اتفاقا بامزه شدی
بكی دستشو رو صورتش كشید:چرا اینارو الان بهم میگی؟! داشتی به قیافم میخندیدی مگه نه؟!
چانی:هه…گاهی وقتا به كور بودنت شك میكنم 
بكی:برو بابا 
چانی خندید:میخوای بریم پارك یكم بشینیم؟
بكی:خوشیااا
چانی:بیا بریم دیگه 
بكی:برا من فرقی نمیكنه چون نمیتونم ببینم البته اگه باورت میشه 
چانی:بزن بریم 
چانی بكی رو برد تو پارك… داخل پارك یه درخت خیلی بزرگ بود كه مردم وقتی گرمشون میشد زیرش استراحت میكردن خوشبختانه كسی اونجا نبود چانی بكی رو برد اونجا 
بكی با احتیاط نشست
چانی:همینجا بمون من برم یه چیزی بخرم بیام لبات خشك شده 
بكی دستاشو رو زمین كشید:نه..چانیول نرو من میترسم…یااااااا  
چانی خندید:نگران نباش پسر اینجا كسی جز منو و تو نیست 
چانی خیلی سریع رفت یه سری خوردنی گرفت و برگشت پیش بكی…بكی خودشو جمع كرده بود یه گوشه و كز كرده بود 
چانیول نشست پیشش بكی از ترس لرزید
چانی:منم بكی نترس  
بكی:چا..چانیول فك كردم یكی دیگه اس 
چانی آبمیوه ای كه تو دستش بود رو باز كرد و نیشو گذاشت تو دهنه بكی 
چانی:بخور معلومه خیلی گشنته 
بكی بدون اینكه حرف بزنه مشغول خوردن شد:بابت اینا ممنون چانی واقعا داشتم از حال میرفتم
چانی پاهای بكی رو گرفت و رو پای خودش گذاشت 
بكی:یااااا چیكار میكنی؟؟
چانی:هیچی میخوام زانوهاتو ببینم…با زانو افتادی زمین فك كنم زخم شد پات 
بكی:نه خوبم…
چانی:یه دقه تكون نخور عههههه
بكی:نمیخواااااام 
چانی شلواره بكی رو تا زانو بالا كشید:نچ نچ زانوت زخمی شده پسره خوب بزار درستش كنم 
چانی چسب زخم ها رو روی زانوهای بكی زد 
بكی:آآ…آآآ…میسوزه 
چانی به پاهای لاغره بكی نگاه كرد و آه كشید:الان خوبی؟
بكی:خوبم…ممنون
چانی: من حالشونو میگیرم 
بكی: هنوز برام سواله چرا اینقدر به من علاقه مند شدی 
چانی: جواب نمیدم…
بكی:ندههه…هووووف 
چانی لبخند زد به صورت بكی خیره شد بكی واقعا بانمك بود…
چانی:ااام…بزار صورتتو پاك كنم اینجوری نمیتونی بری خونه 
بكی:هوووف…باشه  
چانی با یه دسمال خیس صورت بكی رو پاك میكرد و بهش خیره شده بود احساس كرد ضربان قلبش بالا و بالاتر میره دستشو رو قلبش گذاشت و نفس عمیقی كشید 
بكی:چانی صورتم..پاك شد؟؟داداشم ببینه نمیزاره بیام دانشگاه هاااا 
چانی:آ.آره…نگران نباش 
بكی:لباسام چی! اونا كه رنگی نشدن!
چانی:نه…خیالت راحت 
بكی خندید و تپش های قلب چانی بیشتر شد 
بكی دست كشید رو ساعتش و عقربشو لمس كرد:وای…چانیول من باید برم دیرم شده 
چانی:خودم میبرمت 
بكی نمیخواست چانی خونشو ببینه:نه..نه خودم میرم 
چانی:باشه اگه اینجوری دوست داری من حرفی ندارم 
بكی:چانیول بابت امروز ممنون ببخشید اگه ناراحتت كردم به این چیزا عادت دارم 
چانی دستای گرم بكی رو تو دستاش گرفت:دیگه نمیزارم كسی اذیتت كنه  
بكی لبخند زد:ازت ممنونم كه مراقبمی من باید برم الان میان دنبالم  
بكی اینو گفت  دستاشو از تو دست چانی دراورد و آروم ازش دور شد…
Print Friendly, PDF & Email


50 Responses

  1. الهییییی طفلی بک چقدر شرمنده شد
    چاااانیو چ مهربون شده
    کای و کریسو که اصلا ازشون توقع نمیرف
    لوهان منم که عشقههه بدون اینکه عاشق بک شه کمکش کرد

  2. وای لوهانم همه جا مهربونه :inlove:
    وای خدا ببین با بکی چی کار کردن نامردا … واقعا که :reallyangry:
    آفرین چانی خودت مراقب بکی باش … مرسی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *