ep 3 (چشم های تو) Your eyes

سلام دوستان خوبین؟اینم قسمته سومه فیک چشم های تو این نکته رو هم بگم که سره پارت های رمزی رمز فقط به کسایی داده میشه که نظر گذاشته باشن حالا برید ادامه
 

چانی برگشت خونه و کیفشو روتخت انداخت:مامااااان ناهااااار
خانم پارک:چه خبرتهههههه الان حاضر میکنم پس فردا به زنتم اینجوری میخوای دستور بدی؟؟؟
چانی:کی خواس زن بگیره
خانم پارک:بلاخره که باید بگیری
چانی:میگم مامان یه پسره اومده دانشگاه کوره  
خانم پارک تعجب کرد:واقعا؟! بیچاره…درسش چطوره؟
چانی:عالی خخخ
خانم پارک:خجالت نکشیدی اونوقت؟! تو که چشات سالمه درس نمیخونی اونوقت اون که همه چیو تیره و تار میبینه باید درس خون باشه 
چانی:احححح مامی باز شروع کردیاااا…بزار این امتحانا برسه میخونم
خانم پارک:شنیدی که بابات چی گفت اگه بازم بیفتی این ترم ماشینتم ازت میگیره فهمیدی یا نه؟!
چانی:یس مامی 
خانم پارک رفت بیرون و درو بست 
 
صبح چانی صبحونشو خورد و سریع سواره ماشین شد و رفت دانشگاه…
بلاخره رسید دانشگاه و رفت سره کلاس و نشست سرجاش و دوباره مثل همیشه سرشو رو میز گذاشت و خوابید  
بعد از چند دقیقه بکهیون با خوشحالی اومد سره کلاس…به یکی از بچه ها گفت:ب.بخشید کسی این نزدیکاس؟!..میشه منو ببرین میزه آخر؟؟
پسری با پوزخند نگاش کرد:هه…این مشکل خودته کوچولو اینجا که جای کورا نیست خودت راتو پیدا کن…
اشک تو چشمای بکی جمع شد سره جاش وایساده بود و نمیدونست باید کجا بره همینجوری وایساده بود که یکی دستشو گرفت بکی ترسید و دستشو عقب کشید..
لوهان:سلام من لوهانم همکلاسیت میخوام کمکت کنم آخه بدجایی وایسادی 
لوهان بکی رو برد سره جاش نشوند
بکی:هوووف…ممنون لوهان واقعا بعضی ها شعور ندارن 
لوهان خندید:خواهش میشه هه هه خودتو ناراحت نکن…فعلا  
بکی دستاشو آروم رو میز کشید میخواست بدونه چانیول اومده یا نه!!! دستش به یه چیزی خورد لبخند زد: چانیول…چانیووول اینجایی؟؟!!
چانی از خواب پرید چشماشو یکم مالید و خمیازه کشید:سلام بکی اینجام 
بکی خندید:میدونستم خودتی…
چانی:چه خبر؟چیه قیافت چرا اینجوریه؟!
بکی:هیچی دیشب با داداشم بحث کردم الانم که یه دیوونه میخواست سر به سرم بزاره 
چانی به اطرافش نگاه کرد:کیی؟! کو!! کجاس؟!
بکی: من که نتونستم صورتشو ببینم چانی!! ولش کن
چانی:مرتیکه…خب با داداشت چرا دعوا کردی؟
بکی:بماند 
چانی کنجکاو شد:چرا؟
بکی:هیچی بیخیالش
چانی:عجب پسره بی مزه ای…خو بگوووو
بکی:ششش..استاد اومد 
استاد اومد تو کلاس و شروع کرد به درس دادن 
تمام حواس بکی پیشه درس بود ولی نمیدونست که اطرافش چی داره میگذره 
کای و کریس داشتن اون پایین یه کارایی میکردن 
کای یه نخ کلفتو به پایین عصای بکیهون گره زد و یه سرشم به پای راسته بکی گره زد و خندید 
بکی یکم تکون خورد انگار احساس کرده بود یکی پایین پاش داره یه کارایی میکنه…چیزی نگفت و به درسش گوش داد
کلاس تموم شد 
چانی به بکی نگاه کرد:بکی گشنت نیست؟؟
بکهیون سرخ شد:یکم…اهم..نه ولش کن من گشنم نیست
چانی:لبات خشک شده!! میرم پایین برات غذا میخرم 
بکی دستاشو تکون داد:نه نه خودم میخرم لازم نیست تو بخری 
چانی:من میخرم بکی حرف نباشه  
بکی دستشو تو جیبش کرد و هر چی تو جیبش بود رو خالی کرد رو میز:چانی … هر چقدر که پولش میشه بردار از رو میز 
چانی به پول خوردا نگاه کرد و دلش یه جوری شد با اون پولا حتی نمیشد یه چیپس خرید چه برسه به غذا…دستای بکی رو تو دستاش گرفت:من نمیتونم قبول کنم بکی امروزم مهمونه من باشه؟؟
بکی:نه..نه برش دار چانیول اینجوری احساس خوبی ندارم 
چانی پولا رو از رو میز جمع کرد و گذاشت تو جیب بکی:عیبی نداره مهمونه من 
بکی:ا.اما!!
چانی:اما نداره همینجا باش تا بیام
چانی مقداره زیادی پول رو از جیبش دراورد و یواشکی تو جیبه بکی گذاشت 
بکی:چانیی!!
چانی:هووم
بکی:چیزی تو جیبم گذاشتی؟
چانی:خیلی تیزیااااا 
بکی:چی تو جیبم گذاشتی؟
چانی: دو تا دونه…پول خورد…برا خودت بود 
بکی لبخند زد:زود برگرد
چانی:زود میام 
 
چانی رفت پایین کای و کریس اومدن سمتش
کای:هی هی چانییی نکنه اون کوره خیلی چشتو گرفتههه!!! مارو دیگه تحویل نمیگیری 
چانی:بسه بچه ها گناه داره خجالت نمیکشین؟؟شما باید کمکش کنید 
کریس:برو گمشو باباااا کای بیا بریم بزار با اون کوره خوش باشه بیااا
جفتشون چانی رو تنها گذاشتن و رفتن چانی دو تا ساندویچ گرفت و رفت بالا و با صحنه ی عجیبی رو به رو شد ساندویچ ها از دستش افتادن رو زمین…
بچه ها با گواش افتاده بودن به جونه بکی و صورت و لباسشو رنگی میکردن و میخندیدن…واقعا باورش نمیشد که همچین آدمای بی رحمی میتونن تو دنیا وجود داشته باشن
 
بکی رنگش از ترس سفید شده بود و لباش میلرزید 
چانی دستاشو مشت کرد و داد زد:یاااااااااااااااا 
همه بچه ها برگشتن و با بهت به چانی نگاه کردن 
بکی با صدای لرزون اسم چانی رو صدا کرد:چا..چانی….چانیول 
چانی سریع خودشو به بکی رسوند شونه هاشو گرفت و تکونش داد:ب.بکییییی  حالت خوبه؟؟؟
بکی نفس نفس میزد:چانیول … 
چانی بکی رو محکم بغل کرد میدونست که کاره اشتباهی میکنه ولی الان واقعا میخواست بغلش کنه 
بکی تو بغله چانی آروم شده بود حس خوبی بود چانی مثله یه تکیه گاه براش بود
چانی بلند شد..یقه ی پسری رو گرفت که رو صورته بکی نقاشی میکرد:کصافتتتتتتتتتتت…
پسر:معذرت معذرت 
چانی:وجدان داری تو؟!! از جلو چشمام گمشو تا نزدم لهت نکردم 
پسر سریع از کلاس بیرون رفت 
چانی وسایله بکی رو جمع کرد تو کوله اش و انداخت پشتش کناره کوله ی خودش 
چانی:پا شو بریم
بکی:من جایی نمیام 
چانی:میگم بلند شوووو
بکی: تو کی هستی که به من دستور میدی!!! من خودم از خودم مراقبت میکنم 
چانی صداشو بلند کرد:بلند میشی یا نههههه 
بکی:تو حق نداری سرم داد بزنی..
چانی: اینقدر لج باز نباش تو حتی نمیدونی بچه ها باهات چیکار کردن 
بکی:برام مهم نیست فقط الان میخوام برم خونه 
چانی:خب بلند شوووو…ببینم میتونیییی
 
بکی بینیشو بالا کشید عصاشو دستش گرفت خواست پا شه که محکم خورد زمین 
چانی ترسید و بکی رو بلند کرد:خوبی؟؟؟چی شد؟؟؟سرت گیج رفت؟؟
بکی به نفس نفس افتاد:نه…عصام انگار با یه چیزی به پام وصل بود…آآآخ پااام 
چانی به نخ ها نگاه کرد و خشمش بیشتر شد:دیدی؟!! تو هنوز این دنیای بی رحمو نمیشناسییی اونوقت چطور انتظار داری بتونی از خودت مراقبت کنی!!
بکی دستاشو رو زمین کشید و نخ ها رو پاره کرد از دسته همه چی عصبانی بود از خودش پدرش چشماش حتی خدا….
چانی رو زمین نشست و کمک کرد نخ هارو از پای بکی جدا کرد…بکی داد زد:ولم کننننن…نمیخوام کمکم کنییییی…
چانی بی مقدمه بکی رو رو دو دستش بلند کرد و جلوی چشمای بهت زده ی بچه ها بیرون برد
 
بکی دست و پا میکرد و داد میزد:منو بزار پایییییییین…داری باهام چیکار میکنی؟!! منو کجا میبریییییی؟؟؟!!!
چانی:داریم میریم جهنم 
بکی:یاااااااااا…ولم کنننننن
چانی پله ها رو پایین رفت:بهتره آروم باشی وگرنه جفتمون با مخ میفتیم زمین 
چانی پایینه پله ها رسید و به کریس و کای نگاه کرد و زمزمه کرد:بعدا باهاتون حرف دارم عوضیای بی وجدان 
 
بکی از دست و پا زدن خسته شد و ناچار شد آروم شه…سرشو رو سینه ی چانی گذاشت و اشک تو چشماش جمع شد….
 
چانی دره ماشینشو باز کرد و بکی رو توش نشوند و خودش هم نشست پیشش 
چانی:خوبی؟
بکی:آ.آره
چانی:ببین بکی مگه قرار نشد منو دوسته خودت بدونی؟! پس این مسخره بازیا چیه؟!
بکی: من فقط دلم..نمیخواد کسی برام دل بسوزونه 
چانی:عجباااا…بابا پسره ی احمق به این میگن کمک 
بکی:کمک از سره دلسوزی میاد دیگه
چانی: پسره خوب لجبازی کاره درستی نیستا اگه من نبودم معلوم نبود چه بلایی سرت میومد
بکی آه کشید و شروع کرد به گریه کردن:نباید میومدم اینجا…داداشم راست میگفت 
چانی به صورت رنگیه بکی نگاه کرد بچه ها رو صورتش نقاشی کشیده بودن و براش دماغ و سیبیل گربه کشیده بودن 
چانی خندید:بکی قیافت خیلی بانمک شده 
بکی هق هق کنان دستاشو رو صورتش کشید:مسخره…شدم…چانی؟؟؟
چانی:نه اتفاقا بامزه شدی
بکی دستشو رو صورتش کشید:چرا اینارو الان بهم میگی؟! داشتی به قیافم میخندیدی مگه نه؟!
چانی:هه…گاهی وقتا به کور بودنت شک میکنم 
بکی:برو بابا 
چانی خندید:میخوای بریم پارک یکم بشینیم؟
بکی:خوشیااا
چانی:بیا بریم دیگه 
بکی:برا من فرقی نمیکنه چون نمیتونم ببینم البته اگه باورت میشه 
چانی:بزن بریم 
چانی بکی رو برد تو پارک… داخل پارک یه درخت خیلی بزرگ بود که مردم وقتی گرمشون میشد زیرش استراحت میکردن خوشبختانه کسی اونجا نبود چانی بکی رو برد اونجا 
بکی با احتیاط نشست
چانی:همینجا بمون من برم یه چیزی بخرم بیام لبات خشک شده 
بکی دستاشو رو زمین کشید:نه..چانیول نرو من میترسم…یااااااا  
چانی خندید:نگران نباش پسر اینجا کسی جز منو و تو نیست 
چانی خیلی سریع رفت یه سری خوردنی گرفت و برگشت پیش بکی…بکی خودشو جمع کرده بود یه گوشه و کز کرده بود 
چانیول نشست پیشش بکی از ترس لرزید
چانی:منم بکی نترس  
بکی:چا..چانیول فک کردم یکی دیگه اس 
چانی آبمیوه ای که تو دستش بود رو باز کرد و نیشو گذاشت تو دهنه بکی 
چانی:بخور معلومه خیلی گشنته 
بکی بدون اینکه حرف بزنه مشغول خوردن شد:بابت اینا ممنون چانی واقعا داشتم از حال میرفتم
چانی پاهای بکی رو گرفت و رو پای خودش گذاشت 
بکی:یااااا چیکار میکنی؟؟
چانی:هیچی میخوام زانوهاتو ببینم…با زانو افتادی زمین فک کنم زخم شد پات 
بکی:نه خوبم…
چانی:یه دقه تکون نخور عههههه
بکی:نمیخواااااام 
چانی شلواره بکی رو تا زانو بالا کشید:نچ نچ زانوت زخمی شده پسره خوب بزار درستش کنم 
چانی چسب زخم ها رو روی زانوهای بکی زد 
بکی:آآ…آآآ…میسوزه 
چانی به پاهای لاغره بکی نگاه کرد و آه کشید:الان خوبی؟
بکی:خوبم…ممنون
چانی: من حالشونو میگیرم 
بکی: هنوز برام سواله چرا اینقدر به من علاقه مند شدی 
چانی: جواب نمیدم…
بکی:ندههه…هووووف 
چانی لبخند زد به صورت بکی خیره شد بکی واقعا بانمک بود…
چانی:ااام…بزار صورتتو پاک کنم اینجوری نمیتونی بری خونه 
بکی:هوووف…باشه  
چانی با یه دسمال خیس صورت بکی رو پاک میکرد و بهش خیره شده بود احساس کرد ضربان قلبش بالا و بالاتر میره دستشو رو قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید 
بکی:چانی صورتم..پاک شد؟؟داداشم ببینه نمیزاره بیام دانشگاه هاااا 
چانی:آ.آره…نگران نباش 
بکی:لباسام چی! اونا که رنگی نشدن!
چانی:نه…خیالت راحت 
بکی خندید و تپش های قلب چانی بیشتر شد 
بکی دست کشید رو ساعتش و عقربشو لمس کرد:وای…چانیول من باید برم دیرم شده 
چانی:خودم میبرمت 
بکی نمیخواست چانی خونشو ببینه:نه..نه خودم میرم 
چانی:باشه اگه اینجوری دوست داری من حرفی ندارم 
بکی:چانیول بابت امروز ممنون ببخشید اگه ناراحتت کردم به این چیزا عادت دارم 
چانی دستای گرم بکی رو تو دستاش گرفت:دیگه نمیزارم کسی اذیتت کنه  
بکی لبخند زد:ازت ممنونم که مراقبمی من باید برم الان میان دنبالم  
بکی اینو گفت  دستاشو از تو دست چانی دراورد و آروم ازش دور شد…
The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

50 Responses

  1. الهییییی طفلی بک چقدر شرمنده شد
    چاااانیو چ مهربون شده
    کای و کریسو که اصلا ازشون توقع نمیرف
    لوهان منم که عشقههه بدون اینکه عاشق بک شه کمکش کرد

  2. [email protected]@

    Akheeeeey start!!!!:-):-):-):-):-)

  3. وای لوهانم همه جا مهربونه :inlove:
    وای خدا ببین با بکی چی کار کردن نامردا … واقعا که :reallyangry:
    آفرین چانی خودت مراقب بکی باش … مرسی http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: