693 بازدید

EP 31 (شکست) BREAK

سلام دوستان اینم قسمت 31

خب توجه کنید قسمت 32 رمزداره من دفعه ی قبل رمزو به همه دادم و حواسمم بود کیا رمز گرفتن و دیگه پیداشونم نشد و فک کردن قسمت رمزیا تموم شده خب کسایی که برامون نظر گذاشتن درخواست بدن منم با کمال میل رمز رو براشون میفرستم

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

طراح پوستر:السا

آه بلندي از روي بغض كشيدم و نشستم رو زمين…باورم نميشد…من در حدي جلوي سهون ضعيف بودم كه سهون جرات كرده بود دو بار بهم سيلي بزنه…دستمو رو صورتم گذاشتم و گريه كردم….آخه چرا؟ سهون كه منو دوست داشت يهو چش شد….
اينقدر فكراي احمقانه كردم كه رو همون زمين سرد داشت خوابم ميبرد كه سهون بلندم كرد و رو تخت گذاشت اصلا نميخواستم چشمامو باز كنم
سهون دكمه هاي لباسمو باز كرد و پيرهنمو از تنم دراورد و لباس خوابمو بهم پوشوند قلبم تند ميزد سهون سينمو بوسيد:قلب جوجوم چه تند ميزنه
چشمامو باز كردم:به من دست نزن
سهون خنديد:چرا؟ چون زدمت؟ من همه ي اينا رو به خاطره خودت ميگم ديدي كه امروز چه بلايي سرت اومد اگه من نبودم يا دير ميرسيدم معلوم نبود باهات چيكار ميكردن…
بغضم تركيد و شروع كردم به هق هق كردن
سهون آه كشيد و سرشو پايين انداخت…مثله بچه ها گريه ميكردم دسته خودم نبود انگار قلبم يخ زده بود…
سهون دستشو زير سرم گذاشت و آروم بغلم كرد سعي كردم از بغلش بيرون بيام ولي نتونستم….
سهون:عزيزم گريه نكن…ببخشيد…اون لحظه در حد مرگ عصباني بودم اصلا نميفهميدم دارم چيكار ميكنم.
-ديگه…هيچي برام مهم نيست…
سهون:معذرت ميخوام لوهان
از بغلش بيرون اومدم:نه…اتفاقا خيلي هم كارت عالي بود به خودت افتخار كن…
سهون از رو تخت بلند شد و رفت بيرون…به آينه نگاه كردم صورتم سرخ بود آه كشيدم سهون سه تا آبميوه برام آورد و رو ميز گذاشت با يه دستمال مرطوب برا پاك كردنه خونه صورتم…
سهون:لوهان بخواب
با اخم بهش نگاه كردم:ميشه بزاري بخوابم؟؟
سهون:اينجوري نميشه صورتت خونيه بگير بخواب…
از رو ناچاري سرمو رو بالشت گذاشتم سهون دستمالو كشيد رو لبم
-آآآ…ميسوزه
سهون همه جاي صورتمو پاك كرد و گوشه ي لبم هم چسب زد…
سهون:حالا خوب شد اينارم بخور بعد بخواب
خيلي تشنم بود يكيشونو سريع خوردم و رفتم زير پتو و پشتمو به سهون كردم…
سهون دستشو رو كمرم كشيد:لوهان
-دستتو بردار
سهون:من كه عذر خواهي كردم…
آه كشيدم:مهم نيست من الان تو رو يه هيولا ميبينم
سهون خنديد:همه به من ميگن خوشتيپ تو به من ميگي هيولا؟
پوزخند زدم:چون اون روي واقعيتو نديدن
سهون:گفتم كه عصباني بودم…لوهان من اينهمه بهت گفته بودم خانوادتو فراموش كن تو بازم رفتي اونجا؟
-اونا خانواده ي منن
سهون:اينارو بايد قبلا فكرشو ميكردي نه الان
اشكامو پاك كردم:من فقط ميخواستم پدرمو ببينم نميدونستم قراره اينجوري بشه
سهون:اگه به خودم ميگفتي منم باهات ميومدم اونوقت اون پسره ي الدنگ هم جرات نميكرد دست روت بلند كنه
-در هر صورت مشتاي اونو ميتونم فراموش كنم اما سيلي هاي تو رو عمرا
سهون دستشو دور كمرم حلقه كرد:چيكار كنم فراموششون كني؟
-فراموش كردني نيست سهون
سهون:هر كار بگي ميكنم
-لازم نيست شب خوش
سهون گردنمو بوسيد خودمو تكون دادم:نكن
سهون:چرا؟ تو كه دوست داشتي!
-داشتم الان ندارم دس از سرم بردار
سهون:لوهان دو تا سيلي اينقدر هم چيزه عجيبي نيست كه من دارم دو ساعت نازتو ميكشم…
-هووووووف…ميشه من برم رو كاناپه بخوابم؟
سهون اخم كرد:نه لازم نيست من ميرم اگه خيلي اذيتت ميكنم
-آره آره اذيتم ميكنيييي برو يه جا ديگههههه نميخوام ببينمتتتتت
سهون:واقعا؟!
بالشتو محكم پرت كردم روش:برو سهون نميخوام ريختتو ببينم نميخواااااام
سهون بدون هيچ حرفي از اتاق بيرون رفت و درو بست…چند تا مشت به تخت زدم و شروع كردم به گريه كردن….اصلا نميتونستم اون سيلي ها رو هضم كنم…
يكم گذشت آروم شده بودم همه جا تاريك بود دستمو رو ميز كشيدم و چراغ خوابو روشن كردم…سرم به شدت درد ميكرد چشمامو بستم و بعد از چند دقيقه خوابم برد……

صبح زود چشمامو باز كردم و سهون رو ديدم كه پشتش به من بود و داشت يه سري كاغذو تو كيفش ميزاشت چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم سهون رو تخت نشست و موهامو نوازش كرد و زمزمه كرد:بيداري؟
جوابي ندادم برخورد لباي سهون رو روي گونه ام حس كردم…اون لحظه خيلي ازش بدم ميومد سهون از رو تخت بلند شد و رفت بيرون….
ساعت نزديكاي ١ بود كه بيدار شدم سرم به طرز فجيحي درد ميكرد رفتم تو وان و آب گرمو باز كردم و چشمامو بستم…حس خوبي بود صورتم هنوز درد ميكرد…رفتم جلوي آينه و به صورتم نگاه كردم يكم لبم داغون بود وگرنه مثله هميشه خوشگل بودم….
لباساي تميز تنم كردم و يه كم به خودم رسيدم….
تا عصر دپرس بودم دلم ميخواست با مادرم حرف بزنم ميخواستم بفهمم حالش خوبه يا نه ولي واقعا ديگه تحمل يه دعواي ديگه رو با سهون نداشتم…
عصر رو كاناپه لم داده بودم و به تي وي نگاه ميكردم كه سهون درو باز كرد و وارد خونه شد اصلا سرمم برنگردوندم انگار كسي وارد نشده بود
سهون دستشو دور گردنم انداخت و منو بوسيد:سلام عزيزم
چيزي نگفتم
سهون:بهم سلام نميدي؟
بازم چيزي نگفتم
سهون آه كشيد:دلم برات تنگ شده بود…دلم برا چشماي قشنگت تنگ شده بود
اشك تو چشمام جمع شد
سهون رو به روم نشست و دستاشو رو صورتم گذاشت و به چشماي گريونم خيره شد:من…من معذرت ميخوام…عشقم گريه نكن خواهش ميكنم
-سهون دست از سرم بردار
سهون:لوهان خواهش ميكنم…اينجوري حرف نزن
آه كشيدم:سهون من ممكنه حالا حالاها به خاطره اين موضوع از دستت عصباني باشم
سهون:من معذرت ميخوام عصباني بودم باور كن
يه جورايي دلم براش ميسوخت
سهون يه جعبه ي شيك رو پام گذاشت:اينو برا تو خريدم بازش كن
اشكامو با دستم پاك كردم و به زور لبخند زدم
سهون: خوشت مياد مطمعنم…بازش كن عشقم…
نميخواستم دلشو بشكونم چون هنوزم در حد مرگ دوسش داشتم….
دستمو رو جعبه گذاشتم و بازش كردم چشمام ٤ تا شد تو جعبه يه توپ فوتبال خيلي زيبا بود
سهون:قشنگه؟؟ دوسش داري؟ اينو برا اين خويدم كه منو ببخشي و گذشته رو فراموش كني
توپو رو پام گذاشتم هميشه از ديدن توپ فوتبال ذوق زده ميشدم اون موقع هم اين احساسو داشتم
سهون لبخند زد:پس دوسش داري
بينيمو بالا كشيدم و آه كشيدم
سهون دستامو گرفت و بوسيد:بازم معذرت ميخوام عشقم…حالا مياي بغلم؟
از رو كاناپه بلند شدم و رو پاش نشستم…سهون محكم بغلم كرد و خنديد:آآآه…چقدر بده وقتي نميزاري بغلت كنم…الان واقعا حس خوبي دارم….
دستامو دور گردنش انداختم و زمزمه كردم:سهون
سهون:جونه دلم
-توپي كه برام خريدي…خيلي…قشنگه
سهون خنديد..منو از خودش جدا كرد و آروم لبامو بوسيد
دستمو رو لبم گذاشتم:آآه
سهون:درد ميكنه؟
سرمو تكون دادم:به لطف تو آره
سهون:ولي همشو كه من نزده بودم
دستمو رو توپ كشيدم و چيزي نگفتم
سهون: واقعا حرفي ندارم چون….
سرمو بلند كردم:نه سهون همه چيو تقصيره خودت ننداز…من خيلي فكر كردم هم كاره من اشتباه بود هم تو…من بايد به حرفت گوش ميدادم تو هم نبايد اينجوري عصبانيتتو سره من خالي ميكردي
سهون:ميدوني وقتي عصباني ميشم ديگه كنترلمو از دست ميدم…خودمم خوشم نمياد اينجوري باشم ولي…
-بايد خودتو درست كني سهون
سهون:باشه عزيزم تو فقط بخند قول ميدم آدم شم
لبخند كمرنگي زدم:عيبي نداره…برو لباساتو عوض كن و بخواب ممنون بابت توپ ميبرمش كلاس
سهون خنديد و بغلم كرد:باشه هر چي تو بگي زندگي من
از رو پاش بلند شدم و رفتم اتاق خواب و رو تخت دراز كشيدم هنوزم نميتونستم فراموشش كنم اما بايد سعيمو ميكردم…سهون بعد از يه ربع از حمام درومد و با حوله نشست رو تخت
سرمو برگردوندم:سهون…اومدي؟
سهون لبخند زد:ميخواستم تورم با خودم ببرم اما ديدم خوابيدي
-من صبح رفته بودم سهون
سهون صداشو صاف كرد:اهم…ميخوام كنارت بخوابم ميزاري؟
تعجب كردم:با حوله؟
سهون:خب…آره
-پاشو لباساتو بپوش بعد بيا استراحت كن
سهون از پشت بغلم كرد و خودشو رو تخت كنارم جا داد
اعتراضي نكردم سهون بينيشو رو صورتم گذاشت و نفس عميق كشيد:واااي چه بوي خوبيييي
به توپم نگاه كردم كه هنوز تو بغلم بود سعي كردم رو اون تمركز كنم تا تحريك نشم
سهون لباشو رو گوشم گذاشت و زمزمه كرد:لوهااان
-هوووم
سهون:ميخوامت
-حوصله ندارم
سهون لاله ي گوشمو آروم گاز گرفت
-نكنننن
سهون:بزار تي شرتتو درارم
اخم كردم:برا چي دراري؟؟ ولم كن سهون
سهون تي شرتمو بالا داد و دستشو رو بدنم كشيد
-يااااا نكن….دوس ندارممممم
سهون لباشو رو نوك سينه ام گذاشت دستمو رو شونه هاش گذاشتم و هلش دادم:يااااا نميخوااااام…الان دوست ندارممممممم
سهون:الان دوست نداري؟ من دوست دارم…لوهان من كه معذرت خواهي كردم…به غلط كردن افتادم چرا هنوز از من بدت مياد؟
داشتم زياده روي ميكردم به هر حال اون هزاربار ازم عذرخواهي كرده بود بلند شدم و رو تخت نشستم
سهون:باشه…نميخوام اذيتت كنم ميرم رو كاناپه بخوابم
دستشو گرفتم:سهون
سهون برگشت:بله
-بشين لازم نيست بري من تو رو بخشيدم ولي فقط اين يه بارو
سهون رو تخت نشست:ميخوام بازم مثله قبلت باشي
سرمو تكون دادم:باشه……..

Print Friendly, PDF & Email


209 دیدگاه

  1. سلام سمیراجون.من تازه با فن سایت و داستانات آشنا شدم به نظرم نویسنده فوق العاده ای هستی.موندم چرا رمان نمینویسی خودم همشو میخرم خخخخخ.
    میشه رمز قسمت 27 به بعدو برام بفرستی دارم دیوونه میشم
    09379302364

  2. عالییی بود،شخصیا لوهان وسهون به نظرم نازن
    خخ منم مثله بقیه رمز میخوام داستانات عالین همه داستاناتو خوندم امیدوارم بازم بنویسی
    09016705569

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *