78 بازدید

ep 28 (آخرین آرزو ) last wish

اینم قسمته 28

رفتم تو اتاقم بسته ی كوچیكی رو از تو جیبم دراوردم و تو كشوم گذاشتم در باز شد و لوهان اومد تو شكه شدم و سریع كشو رو قفل كردم
لوهان با تعجب گفت:اون چی بود؟؟
هول شدم:چ.چی؟؟
لوهان:همونی كه تو كشوت گذاشتی؟؟
-آ.آهان..اون..یه چیزه شخصی بود..هه
لوهان اومد نشست رو پام:بگوووو چی بووود
-هه..باور كن چیزی نبود اگه مهم بود بهت میگفتم
لوهان اخم كرد:یاااا تو همه چیتو باید بهم بگی
-چشم عزیزم
لوهان:خودت كه میدونی من چقدر فضولم
-بلهههه در جریان هستم..هه
لوهان:پس بزار ببینم چی بود
-لوهان بیخی..ببین برات چایی حبابی خریدم
لوهان:چایی حبابی نمیخوام
-اوه اوه انگار خیلی لوست كردمااا
لوهان:آره دیگه تقصیره خودته متاسفانه
-اون بسته رو نشونت میدم لوهان حالا بیا اینارو بخوریم
لوهان: بدش مممممن
-هه..بخور عشقم ٤ تا گرفتم كه دلتو بزنه
لوهان:متاسفانه دلمو نمیزنه
-اوخ اوخ..پاشو لوهان…پام شكست
لوهان خندید و از رو پام بلند شد….
فردا میخواستیم بریم اسپانیا واقعا خوشحال بودم خیلی وقت بود جایی نرفته بودیم ساكمو بستم و گذاشتمش پایین تخت لوهان خوابش برده بود یكم صورتشو نگاه كردم درست مثله یه عروسكه خوشگل خوابیده بود خیلی آروم صداش كردم:لوهان
لوهاااان
آهو كوچولووو
لوهان یه تكون خورد ولی بیدار نشد
سرمو بردم نزدیكه صورتش و لباشو كوچولو بوسیدم لوهان از جاش پرید:هاااااااا چیییی شدههههه من كجاااام
خندیدم:رو زمینی نگران نباش..هه
لوهان موهاشو با دستش به هم ریخت:یااااااا سهونا نمیبینی خوابم؟؟…آآآه قلبم اومد تو دهنم
-فردا میخوایم بریم وسایلتو جمع كردی؟؟
لوهان خمیازه كشید:آره جمع كردم
-من میرم حمام تو نمیای؟
لوهان سرخ شد:هان؟؟؟!!!!
-هه.. میگم تو نمیای؟بیا بریم دوش بگیریم
لوهان لبشو گاز گرفت
خندیدم:بدو پس
لباسامو دراوردم و رفتم تو حمام لوهان بدون اینكه لباساشو دربیاره دنبالم اومد
خندم گرفت:لوهان با لباس چرا داری میای؟؟
لوهان هل كرد:هااا؟؟؟حواسم نبود
-بدو باید زود بخوابیم
لوهان لباساشو دراورد و اومد رو به روم زیر دوش ..مثل لبو هم قرمز شده بود
-چیه لوهان؟؟نگو كه از من خجالت میكشی من دو بار لخت لخت دیدمت تو هم همینطور
لوهان سرشو بالا آورد و زد تو دستم:خخخ نه بابا خجالت چیه..هه
-پس چرا نگام نمیكنی؟؟
لوهان:ه.همینجوری
آه بلندی كشیدم:زندگی خیلی سخته لوهان
لوهان:چیزی شده؟؟
-فك كن عشقتو داشته باشی ولی نتونی باهاش…
لوهان ابروهاشو بالا انداخت:باهاش چی؟؟
-اهم..باهاش..
لوهان محكم زد تو دستم:یاااااا چی تو كلته باز؟؟
-اوخ اوخ چقدر دستت سنگینه احححح
لوهان:انگار پر رو شدی
كشیدمش سمت خودمو بغلش كردم:خوشگل خوددددم…نه بابا من عمرا دیگه بهش..اهم..فكر كنم
لوهان سعی كرد از بغلم فرار كنه ولی من محكم گرفته بودمش و نمیزاشتم بره
لوهان:یااااا… بزار برم اون قضیه دیگه تكرار نمیشه آقای اوه سهووون حالا ولم كن
-چیكارت دارم مگهههه؟؟
لوهان خیلی اتفاقی گفت:الان وقتش نیستتتت
چشمامو ریز كردم:وقت چی؟؟
لوهان دستشو جلوی دهنش گذاشت
سرمو بردم نزدیك گوشش و لاله ی گوششو گاز گرفتم
لوهان:آخخ
آروم دره گوشش زمزمه كردم:وقت چی نیست؟زود باش جواب بده
لوهان خودشو تكون داد و خواست ازم فرار كنه دستاشو محكم گرفتم:جوابمو ندادی..وقته چی نیست؟؟
لوهان چشماشو خمار كرد:و.وقت اون كار
صدامو آروم تر كردم:كدوم كار؟؟
لوهان:تو گوشم حرف نزن س.سهونا
لبامو بیشتر چسبوندم به گوشش:كدوم كار؟
لوهان:همون ….
لاله ی گوششو تو دهنم گذاشتمو آروم مكیدم لوهان شونشو بالا آورد:ن.نكن آآآآآه
زبونمو كردم تو گوشش
لوهان نفس نفس میزد
بازم دره گوشش زمزمه كردم:خوشت میاد؟
لوهان:س.سهوناا…بسه
صورت خیسشو محكم بین دو دستم گرفتم و شروع كردم به بوسیدن صورت قشنگش
لبامو به لباش چسبوندم و بوسیدمش لوهان لباشو از هم باز كرد و به زبونم اجازه ی ورود داد زبونمو كردم تو دهنش لوهان هم همراهیم میكرد هر دو لذت میبردیم و گذر زمان برامون مهم نبود لوهان خیلی ناگهانی صدام كرد:سهونااا
از خوردنه گردنش دست كشیدم:جونم
لوهان:دیره بیا بریم بیرون
اهمیت ندادم دوباره پوست سفیده گردنشو بوسیدم
لوهان:سهونااا گردنم كبود شد بسه دیگه…
سرمو بردم نزدیك لباش و بوسه ی آرومی بهش زدم و به گردنش نگاه كردم كه قرمز شده بود
-اوه…كبود شده
لوهان:دروغ میگی مثله….
-هه..ادامه بده مثله خر؟؟
لوهان خندید و بغلم كرد:نه..مثله سهون
-لوهان..میای برا آخرین بار با هم….
لوهان:بریم بیرون؟؟دارم خفه میشم تو حموم
-باشه عشقم بریم…
لوهان خندید حولشو پوشید و رفت بیرون
ساعت ١ بود و ما هنوز بیدار بودیم لوهان داشت گردنشو تو آینه نگاه میكرد:سهوناااا حالا چیكار كنم؟؟همه جای گردنم كبود و قرمزه
-مهم نیست
لوهان:چی چی رو مهم نیست دیوونه بچه ها ببینن چی؟؟!!!
-دیدن بگو سهون گردنمو خورده
لوهان:هر هر هر خیلی بامزه ای
لوهان انواع كرم ها رو زد به گردنش:پوستم حساسه زود قرمز میشه احححح
-بیا بگیر بخواب كسی گیر داد با من نگران نباش
دراز كشیدم رو تختم لوهان هم مسواكشو زد و آروم خودشو تو بغلم جا كرد
-لوهان
لوهان:بلههه
-هیچی بخواب شب به خیر
لوهان با تعجب نكام كرد:چیزی میخواستی بگی؟
-نه عشقم شب به خیر
لوهان:بگو دیگههههههه
-اام … میگم كاش میشد یه بار دیگه با هم…
لوهان پتو رو كشید سرش:شب به خیر سهونی…شدیدا خوابم میاد
آه كشیدم:هه..باشه..باشه عزیزم شب به خیر
صبح:
بكی داد میزد:چانیوووووووووول این جورابای بی صاحابه من كوووو؟؟؟
چانی:تو یخچال من چه میدونممم
كریس:بجنبین دیگه زود صبحونه بخورید از پرواز جا میمونیما
چشمامو باز كردم سر و صدای بچه ها بلاخره بیدارم كرد لوهان كنارم خواب بود دستمو رو صورتم كشیدم و ساعتو نگاه كردم ٦ بود
-لوهان…لوهان پا شو دیر شد
لوهان یه تكون خورد و دوباره خوابید
-لوهاااان پاشو دیرمون شد
لوهان:میخوام بخوابم ولم كنننن
-یعنی چی داریم میریمااا
لوهان خوابه خواب بود شونه هاشو گرفتم و بلندش كردم و سرشو به سینم چسبوندم
-پاشو ببینم چقدر خوابالویی تووو
آروم لباشو بوسیدم
لوهان چشماشو باز كرد:سهوناا ساعت چنده؟خوابم میاد
-ساعت ٦ صبحه پاشو پسره تنبل
لوهان خمیازه كشید:تو برو منم الان میام
-باشه فقط نگیری بخوابیااا
لوهان:نه الان بیدار میشم
خندم گرفت:یعنی الان خوابی؟خخخ
وسایلامونو جمع كردیم و همه آماده شدیم
كریس:بچه ها اونجا هوا گرمه با خودتون لباسای نازك بیارید برندارید كاپشن و شال و كلاه بیارید اونجاها
چن با چشمای گرد كریسو نگاه میكرد:من دستكشم آوردم
كریس پوزخند زد:شوما خعلیییی باحالی
چانی دستاشو به هم زد:به به چه حالی كنیم اونجا
كریس:خب بدویید در ضمن آقای لی سومانم ممكنه بیاد به خاطره كریستال جون
بكی:اااااااحححح اون برا چیییی؟؟؟
كریس:مگه من گفتم بیاد
بكی:اون بیاد حال نمیده
همه افسرده حال رفتیم تو ماشین كه بریم سمت فرودگاه
لوهان رنگش پریده بود
-لوهان حالت خوبه؟
لوهان:آ.آره
-نگران نباش دیگه فرودگاه اونشكلی نیست من نمیزارم هیچ اتفاقی برات بیفته عشقم
لوهان نفس راحت كشید و خودشو چسبوند بهم:امیدوارم
بلاخره رسیدیم فرودگاه بازم شلوغ بود ولی شلوغی به خاطر هوادارامون بود كه دور تا دور فرودگاه وایساده بودن و ازمون حمایت میكردن همه براشون دست تكون دادیم لوهان خندید و بلند گفت:دوستوووووون دارررررم
تو هواپیما بودیم لوهان سرشو رو شونم گذاشته بود و خواب بود به بیرون نگاه كردم كه سفیده سفید بود یكم ترسیدم تو فكرای احمقانه بودم كه لوهان بیدار شد
لوهان:هنوز نرسیدیم؟؟
-هه..میخوای از راننده بپرسم چقدر مونده؟؟
لوهان خندید:دیوونهه
-لوهان اگه این دختره نبودا خیلی خوش میگذشت بهمون
لوهان آه كشید:سهونا ترو خدا روش عصبانی نشو كار دستمون میده ها
-دسته خودم نیست از حرفاش میخوام منفجر شم
لوهان:یاااا خودتو كنترل كن
-سعیمو میكنم هعیییی
خلاصه كه سفرمون آغاز شد تا حالا هیچوقت اسپانیا نرفته بودم خیلی هیجان داشتم بعد از چند ساعتی رسیدیم مادرید هوا عالی بود دیگه از سرما خبری نبود
همه بچه ها شاد بودن و بالا پایین میپریدن
كای نفس عمیق كشید:به به عجب هواییییی به این میگن زندگیییییییی
تا شب بیرون بودیم تا اینكه كریس هوار زد:بچه ها بیاید تو اتوبوس بریم هتل
با یه اتوبوس مخصوص رفتیم هتل
هتلش عالی بود…
كریس:بچه ها گوش بدید میخوام بگم كی با كی هم اتاقیه
دست لوهانو تو دستم فشار دادم
كریس:خب سوهو و دی او با هم میخوابن
كای و چن…ژیومین و لی…لوهان و تاوو …
لوهان یهو داد زد :نههههههه
كریس با تعجب بهش نگاه كرد:چی شد؟
لوهان سرشو پایین انداخت:هیچی..هه یه چیزیمو كره جا گذاشتم هه
كریس:میخوای بریم بیاریمش؟؟
لوهان خندید:بی مزه
كریس ادامه داد:خودم با بكی …چانی هم با آقای سومان
چشمای چانی به وضوح داشت میزد بیرون
كریس: و سهونم با كریستال
با گفتن این حرف انگار دچاره برق گرفتگی شدم
-چیییییی؟؟؟؟؟
كریس:چی؟
-من با یه دختر هم اتاقی شمممم؟؟؟؟
كریس:به خودت اعتماد نداری؟
-هیونگ من سنم كمه تو سن بحرانیم نمیتونم با یه دختر تو یه اتاق باشم
كریس:نگران نباش ما كه قرار نیست شبا بخوابیم میخوایم خوش بگذرونیم در ضمن اینو آقای لی سومان تعیین كرده نه من
-اما هیونگ نمیشه …
كریس:نگران نباش سهون كریستال دختر خوبیه
به كریستال نگاه كردم كه خودشو به مظلومیت زده بود باورم نمیشد میدونستم كه اون از لی سومان خواسته پیشه من باشه واقعا داشتم از عصبانیت میتركیدم
لوهان بازومو گرفت و رفتیم یه جای خلوت:سهونااا عیبی نداره سه شب فقط اینجاییم
-من نمیخوام با اون عوضی تو یه اتاق باشم
لوهان: كاری كه نمیتونیم بكنیم پس بهتره قبول كنی
-لوهانم من عادت دارم شبا بغلت كنم
لوهان:فقط سه شبه سهون به خاطر من تحمل كن فقط بیا خوش بگذرونیم باشه؟نمیخوام هیچكدوممون اعصابمون خورد شه
به چشماش نگاه كردم:باشه عشقم
لوهان لبخند زد ساكشو برد تو اتاقش و منم با اكراه رفتم تو اتاقم
كریستال داشت لباس میپوشید تا منو دید جیغ بلندی كشید سریع رومو برگردوندم
كریستال:منحرف بلد نیستی در بزنی؟؟؟
پوزخند زدم:مگه شما بلدی؟
كریسال:یااااااا
-پوشیدی بهم بگو برگردم
كریستال:میتونی برگردی
در كمال تعجب دیدم تخت دو نفرس
-چرا تخت یه دونه اس؟
كریستال با عشوه گفت:یه دونه نیست دو نفرس
پوزخند زدم:مهم نیست من اینور رو زمین میخوابم
كریستال:آخه چرا؟
-به نظرت چرا؟؟
كریستال:سهونیییی رو این تخت…نمیخوای..نمیخوای منو مال خودت كنی؟؟
-خفه شو هرزه
كریستال خندید و خودشو رو تخت انداخت لباسامو عوض كردم مسواك زدم و یه بالشت و یه پتو برداشتم
كریستال با بهت نگام میكرد:اوپااااا واقعا میخوای رو زمین بخوابی؟
-آره نگران من نباش راحتم
بالشتمو رو زمین گذاشتم و پتو رو كشیدم روم گوشیمو روشن كردم به لوهان اس ام اس دادم : كوچولوی من خوابیدی؟
بعد از دو دقیقه اس اومد:
سهونا بیدارم تو چه جوری خوابیدی؟
اس زدم:رو زمین خوابیدم عشقم
لوهان:واقعا؟؟كاش پیشت بودم
اس زدم:تو همیشه تو قلبمی لوهان همیشه پیشمی دوستت دارم شب به خیر
لوهان:منم دوستت دارم شب به خیر
چشمام بسته شد و خوابیدم
صبح كریس هممونو بیدار كرد میخواستیم بریم گردش سریع لباس پوشیدم و رفتم دم در اتاق لوهان و تاوو
لوهان از اتاق بیرون اومد:سهوناااااا
-تاوو خوابه؟؟
لوهان تعجب كرد:آره
محكم بغلش كردم و بوسیدمش
لوهان:یااا حالا مجبوری الان اینكارو كنی؟؟
-دیشب پیشم نبودی داشتم دق میكردم
لوهان خندید:خوبییی؟؟؟اون دختره ی عوضی چطوری تونست بزاره تو پایین بخوابی؟؟!!!
-مهم نیست ولش كن بیا بریم خوش بگذرونیم
لوهان خندید و دستمو محكم گرفت:بریم
اون روز عالی ترین روز زندگیم بود اول اینكه همه با شلوارك رفتیم بیرون این از همه عالی تر بود البته به غیر از لوهان كه به خاطره من شلوار پوشید
داشتیم قدم میزدیم لوهان اخم كرده بود و یه كلمه هم حرف نمیزد
-واااای چه اخمی اوه اوه
لوهان روشو برگردوند
-ای بابااااا لوهان بس كن این بچه بازیارو خب عزیزم تو خوشگلی من دوست ندارم اینجوری بیای بیرون همه نگات كنن و ازت عكس بندازن تازه این چیزا براشون عادیه یه وقت میدزدنت من بی لوهان میشم
لوهان:هه هه بانمك اینجا همه گی ان؟؟آره؟؟من نمیخوام شلوار تنم كنم تو این گرما
-اووووف…باشه باشه ایندفعه هر چی دوست داری بپوش بیا بیرون خوبه؟؟
لوهان:برو بابااا
-بسه دیگه یكم بخند
لوهان خندید و دستمو گرفت
رفتیم شهر بازی و سینما و همه جای مادرید رو گشتیم واقعا به هممون خوش گذشت
لوهان داد زد:سهونااا
-جونم
لوهان:از اینا میخوااام
-كدوما؟
لوهان:بستنی برجی
لوهان بستنیش خیلی بزرگه میتونی بخوریش؟
لوهان لباشو غنچه كرد:معلومه كه میتونم
یكی براش خریدم بستنی اندازه ی قدش بود خندم گرفت
لوهان:واااای معلومه خیلی خوشمزه اس
یكی داشت پایین تی شرتمو میكشید برگشتم و ژیومینو دیدم كه لپاشو باد كرده بود و منو نگاه میكرد
-چیه هیونگ؟؟
ژیو:برا منم میخری؟؟؟
بلند خندیدم
یكی هم برا ژیو خریدم
بكی هوار زد:بچه هااااا بدویین سهون داره برا همه بستنی میخره
همه بچه ها جمع شدن دورم و منم مجبور شدم برا همشون بستنی بخرم
لوهان كل بستنیشو خورد:واااای تركیدم خیلی توپ بود
-باورم نمیشه همشو خوردی؟؟!!!
لوهان:چی فك كردی سهون خان به من میگن لوهاااان خخخخخخ
از بس راه رفته بودیم داشتیم از حال میرفتیم رسیدیم هتل رفتم یه دوش گرفتم و خوابیدم تو جام
كریستال:خوش گذشت عشقم؟؟
-آره
كریستال:هه..من ١٠٠ بار اینجا اومدم دیگه برام عادی شده
پوزخند زدم:خوش به حالت
كریستال:عشقم من عذاب وجدان دارم تو شب رو زمین میخوابی
-نگران من نباش و بگیر بخواب من اینجا راحت راحتم
كریستال خودشو لوس كرد:نمیخوااااام پس منم رو زمین میخوابم
-میشه بری بخوابی؟؟ خیلی خسته ام
كریستال خیلی ناگهانی گونمو بوسید و رفت تو تختش
-یاااااا…چیكار كردی دختره ی …
كریستال:ببخش اوپا ولی نتونستم خودمو كنترل كنم
داشتم از عصبانیت میتركیدم گوشیمو برداشتم و رفتم بیرون واقعا نمیتونستم تحمل كنم خوشبختانه هتلمون رو به روی دریا بود رفتم صاحل و نشستم رو شن های سفید مردم میرقصیدن و آواز میخوندن زنگ زدم به لوهان و ازش خواستم بیاد پیشم بعد از ده دقیقه لوهان اومد پیشم
-اومدی؟
لوهان:سهونا پام درد میكنه تا اینجا هم به زور اومدم
-چرا عزیزم؟!!
لوهان:چیزی نیست از بس راه رفتیم پام تاول زده خخخخ
-ببینمش
لوهان پاشو عقب كشید:چیزه مهمی نیست سهون
پاهاشو گرفتم تو دستم كفشاشو دراوردم پاهاش تاول زده بود و بعضی جاهاش قرمز شده بود
لوهان:یااااا ولم كن سهوووون مردم دارن نگامون میكنن
سرمو بلند كردم و دیدم همه دارن به ما نگاه میكنن و لبخند میزنن یه مرد اومد سمتمون و به انگلیسی گفت:سلام ژاپنی هستین؟
لوهان به انگلیسی:سلام نه من اهل چینم و دوستم كره ایه
مرد:خوشبختم
باهاش دست دادیم
مرد:اسم من جیمزه
لوهان:من لوهانم اینم سهونه
جیمز خیلی راحت گفت:گی هستین؟
لوهان قرمز شد و سرشو پایین انداخت
جیمز خندید:خیلی به هم میاین هم بامزه این هم زیبا
لوهان تشكر كرد
جمیز :اگه اولین بارتونه مادرید میاین یه جا هست كه میتونین برین و كلی خوش بگذرونین حتما با دوست پسرت اونجا برو
لوهان بلند بلند خندید منم كه نمیفهمیدن چی میگن
لوهان:باشه ممنون
جیمز:حتما برید پشیمون نمیشید اونجا قشنگ ترین جای دنیا رو میبینید
آدرسو ازش گرفت از جیمز خداحافظی كردیم
-چی به هم میگفتین؟؟
لوهان خندید:خیلی بامزه بود… سهونا جیمز گفت حتما اینجا بریم میای فردا ساعت ٢ بریم؟؟
آدرسو نگاه كردم:باشه میریم
لوهان:فقط خودمون بریم سهون به بچه ها نگو
با تعجب نگاش كردم:ااام…باشه
لوهان لبخند زیبایی زد و لبامو بوسید:شب به خیر سهونی خیلی دوستت دارم
لوهان رفت و منو بهت زده تنها گذاشت…..
Print Friendly, PDF & Email


18 Responses

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *