117 بازدید

ep 25 (آخرین آرزو ) last wish

بلهههههههه اینم قسمته 25 حااال میکنیناااا اینقدر زود میزارم

صبح شده بود هوا عالی بود نمیخواستم چشمامو باز كنم اتفاقی كه دیشب برامون افتاده بود تو ذهنم برام مرور شد خندم گرفت چشمامو آروم باز كردم و صورت زیبای لوهانو دیدم كه زل زده بهم
لوهان:سهونااا بیدار شووو خوابالو
خندیدم و خمیازه كشیدم:سلام آهو كوچولوی قشنگم كی بیدار شدی؟
لوهان سرخ شد:خیلی وقته دارم نگات میكنم تكونت دادم تو گوشت فوت كردم ولی بیدار نشدی
خندیدم:چیكارم داشتی مگه؟
لوهان:كاریت نداشتم حوصلم سر رفته بود
دستمو به موهاش كشیدم:وااای…چقدر خوشگل شدی اول صبح میخوای دیوونم كنی؟
لوهان:سهونااااا میزنمتا!!!خخخخخ
-به جا كتك لبامو ببوس
لوهان لبامو بوسید
-وااااای چه حس قشنگی
نفس عمیق كشیدم بینیم از عطر لوهان پر شد
-راحت خوابیدی؟
لوهان سرشو پایین انداخت
-میگم خوب خوابیدی؟
لوهان:آ.آره
-دروغ میگی درد داشتی؟
لوهان:یه كوچولو
-الانم داری؟
لوهان:اوهوم كل بدنم درد میكنه ولی مهم نیست خوب میشم
-كجات درد میكنه؟؟
لوهان:ااام…همه جای بدنم
-بیا بغلم
لوهان خودشو تو بغلم جا داد نوازشش كردم:همش تقصیره منه خره
لوهان:نه سهون این چه حرفیه خب طبیعیه دیگه خخخخ
موهاشو بوسیدم:چرا دردامون تمومی نداره؟من خوب میشم تو یه چیزیت میشه تو خوب میشی من یه چیزیم میشه..هه
لوهان:آره آره ولی خب من دردم خیلی جدی نیست
-میگم لوهان از یه چیزی خیلی میترسم عذاب وجدان دارم شدید
لوهان بهم نگاه كرد:چیزی شده؟
-نه…فقط…من…میترسم …میترسم كه تو… حامله شی
اینو گفتمو تركیدم از خنده لوهان از خشم قرمز شد و با متكا افتاد به جونم
لوهان:خجالت نمیكشی بی شعور ….میكشمتتتتتت عوضییییییییی
-لوهان..غلط كردم داشتم شوخی میكردم خخخخخخ
لوهان:به این میگی شوخی دیوونههههه؟؟؟؟
از خنده منفجر شدم
لوهان:سهون نخند
-باشه باشه ببخشید
لوهان:با من حرف نزن
-آهوی خوشگلم قهر كنی من مردم
لوهان:الان قهرم ببینم میخوای چیكار كنی
بغلش كردمو انداختمش رو تخت و لباشو بوسیدم
-باهام قهر نكن كار دستت میدما
لوهان:تو غلط میكنی از روم پاشو باید بریم بیرون گشنمه
لباس پوشیدیمو رفتیم پیش بچه ها یه تیكه نون گذاشتم تو دهنم و نشستم
بكی:به به بلاخره تشریف آوردن عروس و داماد
با این حرف لقمه تو گلوم پرید و دی او زد پشتم
بكی: ای كلك ببینش چه حالی كرد با این حرفم
كریس:شما دو تا برید دكتر خودتونو نشون بدید حتما
خندم گرفت:بابا همش تقصیره این بكیه دیگه
بكی:سوسكم بیاد تو این خونه میگین تقصیره بكیه
-بقیه كوشن؟؟
كریس:كپیدن…اونوقت میگن چرا بی ای پی (BAP)ازمون بالاتره احححح
چانی خمیازه كشان اومد نشست سره میز:بی ای پی كیه دیگه؟!!
كریس:پسر خاله عمه من
چانی ابلهانه به كریس نگاه كرد:آهان همون بی ای پی خودمون خخخخخ
كریس آه كشید:یكی بره اون بی خاصیت ها رو بیدار كن صبحونه كوفت كنن تمرین داریم
بكی:این دختررو بیدار كنم؟؟
كریس:نمیخواد بشین سره جات
بكی خندید
لوهان:آبو كجا گذاشتین؟؟
چانی:آبو كجا میزارن؟؟
لوهان دهن كجی كرد:هه هه..لی همیشه میزاره بالا سرش برا اون گفتم
لوهان پاشد و رفت سمته یخچال
به كریس نگاه كردم كه مشكوك به راه رفتن عجیب لوهان نگاه میكرد قلبم تو سینم میكوبید
كریس:لوهان
لوهان:بله!!
كریس:چرا اینجوری راه میری؟
لوهان:چه جوری راه میرم مگه؟
كریس:بد راه میری
لوهان:هااا؟؟!!! من..من دیشب خوردم زمین پام یكم درد گرفت
وحشت كل وجودمو گرفته بود سرمو بالا بردم كای با اخم نگام میكرد خیلی ترسیدم حتما كای فهمیده دوباره همون قضیه داشت تكرار میشد
كریس:استراحت كن تا خوب شی خیلی بدجور راه میری…ما باید تو كله اجراهامون برقصیم خیلی مواظبه خودتون باشین
لوهان سریع اومد نشست:ب.باشه كریس نگران نباش خوب میشم
با بی میلی چند لقمه صبحانه خوردم چشمم همش به كای بود كه با حالت ترسناكی نگام میكرد اصلا نفهمیدم چی خوردم
دی او:چقدر خودتو اینور اونور میكنی بدنت درد میكنه
لوهان:نه نه من دستشویی دارم
لوهان اینو گفت و رفت
منم گفتم:منم برم كتاب بخونم با اجازه
داشتم میرفتم تو اتاق كه كای دستمو گرفت:بیا اینجا كارت دارم
دوباره با اكراه رفتم تو اتاقش
-چیه كای چیزی شده؟
كای:با لوهان چیكار كردی؟
-من؟؟؟
كای:نه من
-كای چرت و پرت نگو میخوام برم
كای:پس حدسم درست بود دیشب با هم رابطه داشتید
-كای دهنتو ببند دیشب لوهان خورد زمین
كای یقمو گرفت و محكم منو به دیوار كوبوند:عوضییی…اینقدر دروغ نگوووو…فقط بفهمم كاری باهاش كردی میكشمتتتتتت…اون باید تو گروه برقصه اگه نتونه…من فقط به تو شك میكنم
یقمو ول كرد:حالا گمشو برو بیرون آشغاله گی
بدونه اینكه چیزی بگم سریع رفتم تو اتاقه خودم و درو قفل كردم
لوهان با تعجب نگام كرد:چیزی شده؟
-لوهان كای میدونه
لوهان:چیو؟
-قضیه دیشبمونو
لوهان چشماش گرد شد:مگه میشه!!!
-لوهان نباید اون كارو میكردیم
لوهان:از كجا فهمیده خب؟؟؟
-از راه رفتنت..ببینم هنوز درد داری؟
لوهان:نه ندارم
-بهم دروغ نگو لوهان باید راستشو بگی تا یه كاری كنیم
لوهان سرشو پایین انداخت:آ.آره درد دارم
-كجات دقیقا درد میكنه؟
لوهان:از..از كمر به پایینم كلا درد میكنه
-لوهان میتونی برقصی؟؟
لوهان:آره بابا نگران نباش
-فك كنم تا ساختنه ام ویمون خوب شی
لوهان خندید:آرهههههه سهوناااا نگران نباش خخخخخخخ
-هه..باشه
لوهان:كای رو چیكار كنیم؟
-هیچی فقط امروز رو نیا سمت من خیلی باهام گرم نگیر باشه؟
لوهان لبشو آویزون كرد:خب دلم میخواد پیش تو باشم
بغلش كردم:كوچولوی خوشگلمامروز برو پیش لی و با اون باش
بهم نگاه كرد:با لی؟؟
-آره نگرانه چیزی هم نباش خودم این قضیه رو درستش میكنم
لوهان:باشه
لباشو بوسیدم و رفتم بیرون
رو كاناپه دراز كشیدم كه كریستال اومد نشست پیشم
كریستال اخم كرد:خیلی بیشعوری سهون
پوزخند زدم:باز چی شده؟
كریستال:تو باید از من معذرت خواهی میكردی
-من؟؟به چه دلیل؟
كریستال از شدته خشم میلرزید:تو…تو منو زدی
-میشه اون كنترل تی وی رو بهم بدی؟
كریستال:یااااااااا گوش كردی چی گفتم؟؟؟
-خب حقت بود.
كریستال:چییییی؟؟؟
-هه..باورم نمیشه اون روز میخواستی منو تحریك كنی
كریستال:سهون چرا نمیفهمی من دوستت دارم
-ببین دختر جون من نمیخوام از الان خودمو درگیر این چیزا بكنم میخوام رو رقصم و كارم و شهرتم تمركز كنم خواهش میكنم دست از سرم بردااار
كریستال یكم خودشو لوس كرد:آخه چرااااا من میخوامت
-برو كنار چیكار داری میكنی؟؟!!!
سرمو بردم بالا و لوهان رو دیدم كه داره نگامون میكنه بدون حرفی چند تا شكلات برداشت و رفت تو اتاق و درو محكم بست ..كریستال رو هل دادم و سریع رفتم تو اتاقم
لوهان نشسته بود كنار پنجره و بیرونو نگاه میكرد دوییدم سمتش و محكم بغلش كردم
-لوهانم عشقم
لوهان با تعجب نگام كرد:چیه
-لوهان فكره بد نكن عشقم من با اون دختر كاری ندارم
لوهان سرشو رو سینه ام گذاشت:س.سهونا اون دختره دوستت داره آرهه؟؟!!!
موهاشو نوازش كردم:خب كه چی؟
لوهان:تو هم دوسش داری ؟؟
خندیدم:عشقم چرا به من اعتماد نداری؟من فقط یه نفرو تو این دنیا دوست دارم اونم تویی تو زندگی منی عشق منی نگران نباش اون دختر خودش خسته میشه و میره سمت یكی دیگه پس ناراحت نباش باشه؟؟
لوهان:من و اون با هم فرق داریم…اون یه دختره..یه دختره زیبا و خوش هیكل و پولدار ولی من یه پسرم سهون فقط..فقط یه پسره خوشگل
موهاشو نوازش كردم:لوهان نگرانه هیچی نباش خودم همه ی اینارو میدونم ولی من فقط تو رو دوست دارم
لوهان محكم بغلم كرد:سهونا… تو مال منی
-من فقط مال توام آهو كوچولو نمیخواد نگران باشی حالا سرتو بیار بالا
لوهان سرشو بالا آورد
-اوخ اوخ چه آهوی زشتی دارم..هه..دماغش كه قرمز شده چشماشم كه باد كرده
لوهان به زور خندید
اشكاشو با دستم پاك كردم و لبامو گذاشتم رو لبش لوهان لباشو به لبام فشار میداد انگار میترسید اگه لبامو بردارم تركش میكنم
خودمو ازش جدا كردم:لوهان گریه نكنیاا
لوهان:باشه ببخش ناراحتت كردم
-بدنت درد نمیكنه؟
لوهان:نه برو سهون مثلا قرار بود منو تو امروز پیش هم نباشیم
لبامو به لبش نزدیك كردم و زمزمه كردم:آخه من توی خوشگل و لعنتی رو چه جوری میتونم ول كنم؟
آروم به دیوار كبوندمش و دوباره بوسیدمش در اتاق باز شد و كریستال اومد تو اتاقمون با بهت داشت به منو لوهان كه غرق بوسیدن هم شده بودیم نگاه میكرد چشمامو باز كردمو با دیدنش شكه شدم
لوهان دستشو جلو دهنش گذاشت
كریستال با دهنه باز نگامون میكرد:خدای من ..شما…داشتید چیكار میكردید!!!!!
سعی كردم به خودم بیام:داشتیم همو میبوسیدیم مشكلی هست؟
كریستال تعجب كرد:چییییی!!!؟؟؟؟
-داشتم لوهانو میبوسیدم خانم كریستال بابات بهت یاد نداده وقتی وارد یه اتاق میشی در بزنی؟
لوهان نفس نفس میزد:سهونااا
كریستال:آآآآ…پس تو این مدت تو و لوهان عاشق هم بودین..هه..چه جالب دو تا پسر كه عاشق هم شدن پس گى تشریف داری آقای اوه سهون
لوهان با نا امیدی نشست رو تخت ولی من سعی كردم خودمو آروم نشون بدم
كریستال:واقعا خنده داره سهون تو الان باید با من باشی نه با این پسره كه حتی نمیتونه…
-برو بیرون
داشتم از عصبانیت میتركیدم دستامو مشت كردم:برو گمشو بیرون
كریستال:اصلا نمیترسی؟
-برووو بیرووووووووووووووون
كریستال رفت سمته لوهان: فكرشم نمیكردم رقیبم یه پسر باشه ..هه …. واقعا برا خودم متاسف شدم
دستمو بالا آوردم كه بزنمش ولی لوهان پا شد و دستمو گرفت:سهوناااا ولش كن
كریستال پوزخند زد:بزار بزنه لوهان قبلا هم یه بار منو زده
لوهان با تعجب نگام كرد:ر.راست میگه سهون؟
-لوهان اینو بنداز بیرون قاطی كنم دیگه هیچكسو نمیشناسم
لوهان:تو…دست روش بلند كردی؟؟؟!!!!!
داد زدم:آررررههههه میدونی چرا؟؟؟چون داشت منو تحریك میكرد
لوهان:سهوناااا
-میخواستی چیكار كنم لوهان؟؟
لوهان به كریستال نگاه كرد كه داشت دورش میچرخید
كریستال:لوهان عزیزم چه رقیب خوشگلی هم دارم ولی حیف كه تو پسری و به درد سهون نمیخوری پس لطف كن و ازش دور شو
کریستال با حالت تمسخرآمیزی به گردنه لوهان نگاه كرد:هه…این كبودیای روی گردنت مال سهونه؟؟ پس هرشب برنامه دارین وااای خدای من یعنی تو اجازه میدی سهون این كارارو باهات بكنه؟؟ ای وای بیچاره عموم نمیدونه چه جونورایی داره تو کمپانیش پرورش میده هه
لوهان اشك تو چشماش جمع شد آروم رفت سمت تختش و كتشو برداشت و رفت بیرون
چشمام قرمز شده بود با لحن ترسناكی گفتم: فقط دعا كن گریه نكنه… چون اگه گریه كنه میكشمممتتتتتتت
كتمو برداشتمو كریستالو كه بهت زده داشت رو به روشو نگاه میكرد رو تنها گذاشتم….
Print Friendly, PDF & Email


23 Responses

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *