173 بازدید

EP 25 (شکست) BREAK

سلام بچه ها اینم قسمت 25 امیدوارم خوشتون بیاد

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

سهون رو كاناپه خواب بود و منم سرم رو سينه اش بود و داشتم فيلم نگاه ميكردم از شب بدم ميومد چون قرار بود زود صبح شه و سهون بره
سهون تكوني خورد و بيدار شد: لوهان
سرمو بالا بردم:هوووم
سهون:هنوز تموم نشده؟
-چي؟
سهون:فيلم
-تو كه همش خواب بودي
سهون:آره هه…خوابم ميومد يه خورده خسته ام
-منظورت اينه كه ميخواي بري بخوابي آره؟
سهون:هه…نه عزيزم…چيزي ميخوري برات بيارم؟
-نه…يعني آره ميخوام…
سهون خميازه كشيد و رفت سر يخچال
-سهووون
سهون:جوووون
-تو واقعا تنبل و بي حوصله اي
سهون يه خورده ميوه رو ميز گذاشت و محكم بغلم كرد:اوووم دوس دارم تا ابد بغلت كنم
خنديدم:سهون فردارو نرو سره كار بمون پيشم من حوصله ام سر ميره
سهون:عشقم پس فردا تعطيله ميريم خوش ميگذرونيم
گونه شو بوسيدم:سهون من فردا ميرم فوتبال
سهون: فوتبال دوست ندارم بازي كني
-ياااااا
سهون:ميترسم صدمه ببيني
-چيزيم نميشه خخخخخخ
سهون:ولي من ميترسم
-سهون تو هم كه مثل بابا و مامانم باهام مثله بچه ها رفتار ميكني
سهون:من فقط برات نگرانم
-نميخوام باشي
سهون: اون پسره ي عوضي وقتي زد به پات اون موقع نتونستي از خودت دفاع كني
-اون تو ماشين بود چه طوري ميتونستم بگيرمش
سهون:در هر صورت من نگرانم
-نگران نباش سهونم
سهون خنديد و بغلم كرد:خب بريم بخوابيم ….

بعد از چند دقيقه لباي سهون رو لبام بود…با لذت تمام ميبوسيدمش سهون لباشو برداشت و نفس نفس زنان گفت:لوهاان
چشمامو باز كردم
سهون:من دوست دارم باهات باشم
خنديدم:خب باش
سهون:يعني ميزاري؟
-معلومه كه نميزارم خخخخ
سهون:لوهان…بيا با هم ازدواج كنيم
خنديدم و لبمو گاز گرفتم:فقط به خاطره اون كار؟؟
سهون:نه…ميخوام مال خودم بشي
-من ماله توام
سهون:نه…نيستي
از حرفاش خوشم ميومد پاهامو از هم باز كردم سهون خودشو وسط پاهام جا كرد و گردنمو بوسيد
-سهون بسه بلند شو از روم
سهون سريع از روم بلند شد:باشه عزيزم
-خيلي ديوونه اي
سهون:معذرت ميخوام
-فراموشش كن…هه…بيا بخوابيم
سهون:ميرم بيرون يه سيگار بكشم بيام
-سهوووون سيگار ميكشي؟؟
سهون:آره…
-من از سيگار متنفرممم
سهون:اينقدر بيرون ميمونم تا بوش بره
-سهون….وايسا ديوونه…يااااااا
سهون رفت بيرون نميدونستم چيكار كنم رفتم بيرون و دسته سهونو گرفتم سهون برگشت و نگام كرد:برا چي اومدي بيرون؟
-ازم ناراحت نباش
سهون:ازت ناراحت نيستم عزيزم برو بخواب
-نه سهون اصلا يه جوري شدم
سهون دومين سيگارشم روشن كرد
-سهون
سهون:هوووم
-ميشه سيگار نكشي؟
سهون خنديد و سيگارشو خاموش كرد:باشه عزيزم بريم بخوابيم؟
-آره فقط…ازم ناراحت نباش من…خب سخته ميدوني….
سهون:عزيزم من از اون بابت ناراحت نيستم فقط ميخوام كه باهام ازدواج كني
سرمو پايين انداختم
سهون:باهام ازدواج ميكني؟
آه كشيدم:مسخره اس
سهون:رابطه ي الانمون مسخره تره معني نداره تو بموني خونه من برم سره كار…خب اينجوري ميموندي خونه خودت هراز گاهي هم به من سر ميزدي
-سهون خواهش ميكنم بهم فرصت بده
سهون: چقدر فرصت ميخواي؟
-نميدونم بايد روش فكر كنم…
سهون:منتظرم…من ميرم بخوابم…..

رو تخت خودمو تو بغلش جا دادم و نفس راحت كشيدم
سهون:شب به خير عزيزم
-شب به خير…
سهون خوابيد و من دوباره رفتم تو فكر نميدونستم اين كارو بكنم يا نه…من سهونو با تمومه وجودم دوست داشتم به خاطره اون خانوادمو ترك كرده بودم پس ازدواج باهاش چيزه بزرگ و عجيبي برام نبود…ميدونستم اگه جواب رد بهش بدم اونم منو پس ميزنه اونوقت مجبور بودم بدونه اون زندگي كنم…نه…اين امكان نداره…من به خاطرش هركاري ميكنم…تصميممو گرفتم و تو دلم بهش جواب مثبت دادم…..

صبح چشمامو باز كردم و بهت زده به سهون كه پيشم خواب بود نگاه كردم
-سهون…سهوووون
سهون:هووووم
-سهون خواب موندي؟؟؟
سهون خنديد:نه امروز نرفتم به خاطره تو
-به خاطره من؟؟ديوونه شدي؟؟
سهون:خودت گفتي نرو منم نرفتم
-هوووووف ديوونه
سهون دستاشو باز كرد:بيا اينجا گرم شي
رفتم تو بغلش و خنديدم:خوشحالم نرفتي
سهون موهامو بوسيد:عاشقتم
-سهووون
سهون:جونم
-امروز كلاس فوتبال دارم
سهون:ساعت چند؟
-ساعت ٢
سهون:با هم ميريم
-نه تو استراحت كن خودم ميرم
سهون:هوووووف باشه عزيزم
-سهون چقدر خوبه وقتي خونه اي و با هم بيدار ميشيم
سهون خنديد و به شونه ام نگاه كرد
حواسم نبود بليزم تا شونم پايين اومده سهون خم شد و شونه ي لختمو بوسيد از جام پريدم…
سهون بلند خنديد:چقدر حساسي
پيرهنمو صاف كردم:اهم…من…ميرم صبحونه بخورم….
سهون:برو منم الان ميام
سريع رفتم تو دستشويي و نفس راحت كشيدم قلبم هنوز تند ميزد نميدونستم چيكار كنم ميترسيدم كنترلمو از دست بدم…
قيافمو درست كردم و رفتم سر ميز نشستم سهون بهم زل زده بود حس بدي داشتم بدونه اينكه سرمو بلند كنم گفتم:از زل زدن بهم خسته نميشي آقاي اوه؟؟!
سهون خنديد:نه آقاي لو شما ميخواستي اينقدر زيبا نباشي
سعي كردم نخندم:نگام نكن
سهون:چي ميشه مگه؟
خنديدم:حس بد بهم دست ميده
سهون از جاش بلند شد و كناره من نشست
-همونجا صبحونتو ميخوردي
سهون:لوهان
-هووم
سهوم:باهام ازدواج ميكني؟
-هووووف…سهون بسه ديگه همش داري به اين موضوع گير ميدي
سهون:عزيزم باهام ازدواج كن قول ميدم زندگيمون بهتر شه
-من نميتونم با يه مرد ازدواج كنم سهوووون
سهون:چرا؟؟ پس چرا اومدي پيشه من؟
-من اومدم پيشت چون دوستت دارم ولي نميخوام اين دوست داشتن به ازدواج ختم بشه ميفهمي؟؟
سهون دستاشو رو سرش گذاشت:من اصلا نميفهمم اين زندگي چه معنيي ميده
-من و تو دو تا پسر مجرديم كه فقط با هم زندگي ميكنيم اگه اينجور بود همه مردا بايد همديگه رو ميگرفتن
سهون:من تو رو يه جور ديگه دوست دارم لوهان بفهمممم
-ميدونم ولي بهم حق بده من نميتونم باهات ازدواج كنم كه خواسته هاي تو رو براورده كنممممم
سهون تعجب كرد:چي!!!
رومو برگردوندم:هيچي
سهون:يه بار ديگه تكرارش كن
-ميخوام تنها باشم سهون
سهون:ببينم تو واقعا فكر كردي من به خاطره س.ك.س با تو ميخوام باهات ازدواج كنم؟؟هااا!!!!
-نميدونم شايد
سهون خيلي ناگهاني بلند شد و درو قفل كرد
تعجب كردم:چي كار ميكني؟
سهون سمتم اومد:بلند شو
-چرا؟؟؟سهون ديوونه شدي؟؟؟
سهون دستمو گرفت و بلندم كرد
-يااااااا دستمو ول كنننننن ديوونه شدييييي؟؟؟
سهون: راه بيفتتتتت
سهون منو به زور تو اتاقش برد و دره اتاقم قفل كرد
-چته ديووونههههههه
سهون هلم داد رو تخت و شروع كرد به دراوردنه لباسام
داد زدم:ولم كنننننننن….ياااااااااا….چيكار ميكني سهووووون
سهون دستامو گرفت و به صورته وحشتزده ام زل زد
-ولم كن سهون
سهون نفس نفس ميزد: ميبيني من بدونه ازدواج با تو هم ميتونم كارمو بكنم
داد زدم:دستامو ول كننننننننن
سهون دستامو ول كرد و رفت جلوي پنجره
قلبم اينقدر تند ميزد كه بهم اجازه نميداد بلند شم در حد مرگ ترسيده بودم….
سهون برگشت و بهم نگاه كرد:نترس كاريت ندارم فقط ميخواستم بهت ثابت كنم كه داري اشتباه ميكني و من هيچوقت به خاطره هوس خودم نميخوام باهات ازدواج كنم
سهون دستشو طرفم دراز كرد:دستتو بده به من
-ب.برو بيرون ميخوام تنها باشم
سهون رو تخت نشست و موهامو نوازش كرد
-به من دست نزنننننن برو بيروووون
سهون:فكراتو همين الان بكن و بهم جواب بده
داد زدم:من باهات ازدواج نميكنمممممم
سهون:پس برگرد خونت
چشمام از تعجب گرد شد:چييي؟!!
سهون:موندنت اينجا هم منو ناراحت ميكنه هم خانوادتو…برگرد خونت درستم بخون منم ميام هر روز بهت سر ميزنم و ميبرمت بيرون چطوره؟
اشك تو چشمام جمع شد
سهون:لوهان گريه نكن من فقط به خاطره خودت كه حوصله ات اينجا سر ميره ميگم
-دوست داري برم نه؟
سهون:نه عشقم…من هيچوقت نخواستم تو از پيشم بري!
-وقتي اينجوري حرف ميزني منظورت همينه…
سهون دستامو گرفت:لوهان آروم باش
-دستمو ول كن…نميخوام چيزي بشنوم
سهون:ببين لوهان خونه موندنه تو مسخره اس تو فقط آخره شبا منو ميبيني منم كه خوابم
-سهون مثلا ازدواج كنيم اين حالت عوض ميشه؟؟
سهون:عوض نميشه بهتر ميشه…خب چه جوري بگم من انگيزه پيدا ميكنم كه حداقل يكي دوساعت در روز بيام پيشت
-به خاطره س.ك.س آره؟
سهون:نه لوهان چرا اينقدر منحرفانه فكر ميكني؟
-سهون بسه…حرفتو زدي
سهون: لوهان خودتم ميدوني چقدر دوستت دارم
سريع بلند شدم و كولمو برداشتم و وسايلمو توش گذاشتم
سهون:چيكار داري ميكني ديوونه؟؟؟
-دارم ميرم خونمون
سهون آه كشيد:لوهااان
-چيه!!! خودت گفتي چيه نكنه نظرت عوض شد!!!!!
سهون بلند شد:ناراحت نشو عزيزم لازم نيست جايي بري من معذرت ميخوام
كولمو پشتم انداختم:اين درارو باز كن زود
سهون:لوهان عشقم من منظورم اين نبود
-سهون درو باز كننننن
سهون:باهام ازدواج كن مگه چي ميشه؟
دستمو رو سرم گذاشتم:فقطططط درو باز كنننننن
سهون:ميخواي كجا بري؟؟
-اونش ديگه به خودم مربوطههه
سهون درارو باز كرد سريع كفشامو پوشيدمو از در بيرون رفتم….
سهون دنبالم دوييد و دستمو گرفت برگشتم و با اخم نگاش كردم:دستمو ول كن
سهون:لوهان من معذرت ميخوام كجا داري ميري؟؟؟
-برم بهتره حداقل تنهايي بهتر ميتوني زندگي كني…
سهون از پشت بغلم كرد:لوهان نرو…تنهام نزار من عصباني بودم يه زري زدم ببخشيد
-سهون من حتي بمونمم باهات ازدواج نميكنم اينو تو گوشت فرو كن
سهون:باشه باشه ازدواج نكن فقط برگرد خواهش ميكنم…فك نميكردم جدي بگيريش
نميدونستم چيكار كنم اگه ميزاشتم ميرفتم كسي رو نداشتم پدر و مادرمم منو زنداني ميكردن پس مجبور بودم بمونم…
سهون دستمو گرفت:بيا بريم…….

Print Friendly, PDF & Email


152 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *