277 بازدید

EP 24 (شکست) BREAK

خب بچه ها اینم قسمت 24

یه سری از دوستامون سوال پرسیدن که این داستان الان زمانه حاله یا نه خب این داستان اولا که فقط از زبانه لوهانه و تا اینجا که ما 23 قسمت گذروندیم همه خاطراته لوهان بوده و به زودی داستان وارد جاهای اصلی میشه یعنی زمانه حال ^____^

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

 

يه ساعت خوابيدم و با صداي در بيدار شدم اولش سراسيمه بودم به دور و برم نگاه كردم نميدونستم كجام سهون دره اتاقو باز كرد و بهم لبخند زد:سلام عزيزم
موهامو مرتب كردم:سهون…گيج ميزنم من كجام؟؟
سهون رو تخت نشست:خونه ي خودت
خنديدم:ياااا ديوونه…
چشمم به يه جعبه ي كوچيك افتاد:اين چيه!
سهون جعبه رو باز كرد توش يه كيك شكلاتي بود
سهون:اينو خريدم جشن بگيريم
تعجب كردم:جشنه چي؟؟
سهون:جشنه با هم بودنمونو
خنديدم و محكم بغلش كردم:سهوووووون
سهون:جونم
-خيلي خوشحالم خيلييييي
سهون:چقدر خوبه كه دوسم داري عشقم
-كاره من از دوست داشتن گذشته من عاشقتم…
سهون:من هر كاري ميكنم تا خوشحال باشي…دوست دارم كاري كنم فقط بخندي عشقم…..
لبخند زدم:تو پيشم باش من قول ميدم فقط بخندم خوبه؟
سهون:خوبه…
-سهووون از كجا فهميدي من كيك شكلاتي دوسدارم!!
سهون:حدس زدم
-خب بيا بخوريمش ديگه
سهون يه تيكه از كيكو تو دهنم گذاشت واقعا شيرين بود مثله زندگيي كه الان داشتم….

شب شده بود سهون خواب بود منم تو بغلش داشتم فكر ميكردم يعني مامان و بابام و سويون الان كجاها دارن دنبالم ميگردن!! دلم برا سويون ميسوخت ولي من دوسش نداشتم…به سهون نكاه كردم كه با اخم خوابيده بود خنديدم و گونشو آروم بوسيدم…
سهون چشماشو آروم باز كرد
دستمو جلو دهنم گذاشتم و زمزمه كردم:بيدارت كردم؟؟؟؟ ببخشيد
سهون:چرا هنوز بيداري؟
-داشتم فكر ميكردم
سهون پيشونيمو بوسيد:به چي؟
-به مامان و بابام
سهون:اگه قراره بامن باشي بايد همه ي اونارو فراموش كني لوهان
-باشه سعيمو ميكنم
سهون:الان راحت بخواب
-باشه
سهون خوابش برد به لبا و گردنش نگاه كردم دلم يه جوري شد ميخواستم سهون بغلم كنه و لباشو نزديك گردنم بياره و نفس هاش به گردنم بخوره…
دستمو جلو دهنم گرفتم و سعي كردم صدام درنياد…بازم تحريك شده بودم نميدونستم بخندم يا گريه كنم…
سهون يه تكون ديگه خورد سريع چشمامو بستم …پاشو رو پام انداخت اين ديگه واقعا فاجعه بود دستمو رو پاش گذاشتم و از خودم دورش كردم….
سهون چشماشو باز كرد:لوهان چرا نميخوابي؟؟
-هاااا!!!!؟؟ من؟؟؟ من خوا.خوابيده بودم پاتو انداختي رو پام بيدار شدم هههه
سهون دستشو برد نزديك كليد برق داد زدم:سهون نهههههههه
سهون ترسيد:چي شددد؟؟؟
-نه سهون برقو روشن نكن…اگه برق روشن شه من ديگه نميتونم بخوابم
سهون بهت زده به من نگاه ميكرد
دستمو رو صورتش گذاشتم و لباشو بوسيدم تا چشش نخوره به پايين تنم
سهون همچنان بهت زده منو ميبوسيد پتو رو دوره خودم پيچيدم و لبامو برداشتم:خيلي سرده خخخخخ
سهون:واقعا؟؟ ميخواي…
-نه سهون نه نميخوام كاري كني فقط بخواب عزيزم…
سهون:باشه تو هم سعي كن بخوابي شيطون كوچولوي من
خنديدم:باشه ههههههه
سهون دوباره چشماشو بست نزديك به هزاربار به خودم لعنت فرستادم آه كشيدم و دستمو رو پايين تنم گذاشتم
سهون: چيكار ميكني؟؟
چنان دادي زدم كه سهون از جاش پريد:چي شددددد؟؟؟؟
-س.سهون ترسيدم يهو حرف زدي تو فكر بودم
سهون برقو روشن كرد داد كوتاهي زدم و محكم بغلش كردم كه كندكاريمو نبينه
سهون:چته لوهاااان
-سهون ميخوام مثله چسب بهت بچسبم برقو خاموش كن
سهون بهت زده برقو خاموش كرد:خب الان ول كن منو
دستامو از دوره گردنش برداشتم و پشت بهش خوابيدم
سهون از پشت بغلم كرد و گردنمو بوسيد:عشقم خوابت نمياد انگار
لبخند كمرنگي زدم: سعي ميكنم بخوابم
سهون:خب زور كه نيست نخواب
-نخوابم كه چي بشه؟
سهون لباشو رو گوشم گذاشت:كه با هم كاراي خوب بكنيم
چشم هام از وحشت گشاد شد:اهم…من ميخوام بخوابم شب به خير…
سهون:ببخشيد عزيزم ناراحتت كردم ولي من منظورم از كاراي خوب يه چيز ديگه بود…
تعجب كردم:چه كارايي؟؟؟
سهون:خب مثلا بيرون بريم
-ياااا اين وقته شب؟؟؟
سهون:ديگه صبحه هههه
-برو بابا من خوابم مياد باي يعني شب به خير
سهون:باشه عزيزم هر چي تو بگي
نميدونم چرا ولي خيلي اعصابم خورد شد وقتي سهون گفت منظورش يه چيزه ديگه بوده يه جوري شدم……
اون شب بلاخره با هزار بدبختي صبح شد سهون ساعت ٦ با صداي زنگ گوشيش از خواب بيدار شد هنوز بيدار بودم سهون آروم گردنمو بوسيد خندم گرفت
سهون زمزمه كرد: هنوز بيداري؟
-اصلا نخوابيدم
سهون پتو رو روم كشيد:چرا عزيزم؟
-نميدونم خوابم نميبرد
سهون بغلم كرد و گونمو بوسيد:اوووووم….دوس دارم پوسته صورتتو تا شب بو كنم…
خنديدم:ديرت نشه
مهم نيست ديرم بشه
خميازه كشيدم:الان خوابم مياد سهون
سهون:باشه عزيزم بخواب
دستمو رو صورتش گذاشتم و نوازشش كردم:زود برگرد
سهون:باشه عشقم…
سهون صبحونه خورد و از در بيرون رفت سريع رفتم دم پنجره و به قد و هيكل جذابش خيره شدم و مثله ابله ها صداش زدم:سهووون
سهون سرشو بلند كرد و خنديد:برو بخواب عزيزم
خنديدم و خودمو پرت كردم رو تخت خيلي خوشحال بودم خيليييي بالشت سهون رو بغل كردم و بوسيدم واقعا روزاي خوبي بودن…..
سهون نزديك به هزاربار بهم زنگ زد حوصلم داشت سر ميرفت به پدر و مادرم فكر كردم اونا الان تو چه حالي بودن با يه خط ديگه به مادرم زنگ زدم
مامان:ا.الو
-مامان
مامان:لوهااااااااااان كجايي تووووووو!!!!!!!
-مامان لطفا آروم باش
مامان:كجايي لوهاااان زنت داره خودشو ميكشههههههههه
-مامان من…ديگه برنميگردم…دنبالم نگرديد
ماما:چي؟؟؟؟ الان كجاييي؟؟؟
-مامان فقط خواستم بدونيد خيلي دوستون دارم و حالمم خوبه…دنبالم نگرديد حتي اگه پيدامم كنيد من برنميگردم
ماما:آخه چرا عزيزم؟؟ خب با يه دختر ديگه در ارتباطي؟ بهمون بگو با هم ميشينيم حرف ميزنيم حلش ميكنيم اين درست نيست زنتو اينجوري ول كردي و رفتي
-مامان من به اون و شما گفته بودم كه نميخوام ازدواج كنم…سويون منو دوست نداره منم دوسش ندارم با زور كه نميشه زندگي كرد
ماما:سويون تو رو دوست داره لوهان…
-مامان من برنميگردم
ماما:خب الان بگو كجايي؟؟
-خونه ي يكي از دوستام…
ماما:شيومين؟!
-چه فرقي داره!!مهم اينه كه من خوشحالم و ديگه هم به اون زنداني كه شما براي من درست كرديد برنميگردم….
ماما:لوهااااان…عزيزم اينجوري نباش به فكره من و بابات نيستي؟ بابات تو بيمارستانه
-چييييي؟؟؟ چرا بيمارستانه؟؟؟چيزيش شده؟؟؟
ماما:به خاطره تو قلبش درد گرفت لوهان
-مامان بهش بگو نگرانه من نباشه من حالم خوبه
ماما:لوهانم عزيزم برگرد دق ميكنيم ميميريمااا
-مامان من حالم خوبه و شادم دنبالم نگرديد التماستون ميكنم مامان من بازم بهت زنك ميزنم
گوشي رو قطع كردم و برگشتم خونه و در كمال تعجب سهون رو ديدم كه خونه اس
درو بستم و رفتم سمتش:كي اومدي سهون؟؟
سهون:كجا بودي؟
-رفتم يه زنگ به مامانم زدم
سهون اخم كرد:خب
-هيچي ديگه ميگه بابام بيمارستانه دختره هم داره خودشو ميكشه
سهون دستمو گرفت: خودتو ناراحت نكن عزيزم زود فراموشت ميكنن
-هووووف خيلي كلافه ام
سهون بغلم كرد:نميخوام ناراحت باشي ميخوام فقط بخندي
چشمامو بستم:باشه سهون هر چي تو بگي……

دو سه روز گذشت سهون سركار ميرفت و منم بيكار تو خونه ول ميچرخيدم ديگه واقعا حوصلم سر رفته بود…
شب بود رو تخت بوديم سهون بهم خيره شده بود
-سهون چرا نميخوابي؟
سهون:خوابم نميبره
-تو هم مثله من شدي؟
سهون خنديد:عزيزم خيلي دوستت دارم
لبخند زدم:منم همينطور
سهون لبامو بوسيد:شب به خير
-آآآ… سهون
سهون:جونم
-ميگم نميشه نري سركار؟
سهون:نرم كه از گشنگي مرديم ههه
-خب وقتي ميري من حوصله ام سر ميره…يه فكري دارم منم ميرم كار ميكنم
سهون:نچ…اصلا حرفشم نزن
تعجب كردم:چرااا!!!
سهون:چون نميخوام اينكارو كني
-خب دليلش چيه!!!
سهون: دليلي نداره
-يااااا…دليلي نداره پس بزار برم
سهون:نچ
-سهوووون اصلا من برا چي دارم از تو اجازه ميگيرم تو فقط دوستمي
سهون:وقتي ازدواج كرديم ميشي همسرم
-من هيچوقت با يه پسر ازدواج نميكنم
سهون:پس برميگردي خونه ي بابات و مامانت
از تعجب چندبار پلك زدم:چي!!!!
سهون:واضح بود
-ياااااااااااا
سهون:فكراتو بكن
-سهون اگه با كاره من موافق نيستي باشه پس من دانشگامو ادامه ميدم
سهون:هركار دوست داري بكن
-سهون خب دليلشو بگو چرا من نبايد هيچكاري تو زندگيم انجام بدم!!!!
سهون:هه…بزارم بري بيرون كه بازم آدمايي مثل اون پسره اذيتت كنن؟؟؟
-كدوم پسرههه؟؟؟
سهون:همون كه زد به پات
-بكهيون؟؟؟
سهون با اخم بهم خيره شد:اسمشو از كجا ميدوني؟؟
-خب…وقتي زد به پام اسمشم گفت
سهون:كه چي بشه!!!
-من چه ميدونم سهون چقدر گير ميدي
سهون:از اون پسره خوشم نمياد
-سهون اونو ولش كن اون ديگه رفت به درك الان من چيكار كنم؟؟
سهون:زندگي
-خب اونو كه ميدونم ميخوام يه كاري بكنم درس بخونم يا برم كلاس فوتبالمو ادامه بدم
سهون:ادامه بدي كه چي بشه؟ بشي فوتباليست؟؟
خندم گرفت:سهووون حالت خوبه؟؟ اينا تفريحن
سهون:حالا درباره اش حرف ميزنيم الان خسته ام
سهون چشماشو بست دلم گرفت ميخواستم لباشو ببوسم اما ترجيح دادم بخوابم
بازم مثله هميشه سهون صبح زود از خونه رفت من موندم و تنهايي…در روز ٣٠ بار به سهون زنگ ميزدم تا برگرده كلافه بودم سهون تا درو باز ميكرد ميپريدم بغلش و يه لحظه هم ازش جدا نميشدم ……

Print Friendly, PDF & Email


130 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *