210 بازدید

EP 23 (شکست) BREAK

سلام بچه ها خوبین؟اینم قسمت 23 فیکمون امیدوارم خوشتون بیاد

بچه ها چون اینو دیشب گذاشتم خیلی ها ندیدن برا همین آوردمش بالا

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

 

سويون:بهتر از تو؟
-آره…
سويون:لوهان دوس داري زن زندگيت چه جوري باشه؟
-نچ…نصفه شبي سوالايي ميپرسيا…خب راستش اصلا بهش فكر نكردم
سويون:كلا به سايز سينه فكر كردي؟
خنديدم:نه…
سويون:ميخوام از امشب سعيمو بكنم لوهان ميخوام دوستت داشته باشم
-نهههه…اينكارو نكن چون من قراره ازت جدا شم خودتو به من وابسته نكن
سويون:ولي…
-ولي نداره بگير بخواب
سويون:لوهان بيا فقط يه بار سعي كنيم
-ششش…فردا ساعت ٥ بايد برم سره كار
سويون اخم كرد:خيلي بدي
-هووووف دير شد ساعت داره ٣ ميشه شب به خير
چشمامو بستم صداي بارون حس خوبي بهم ميداد چشمام داشت گرم ميشد كه با صداي بلند و وحشتناكه رعد و برق از خواب بيدار شدم با رعد و برق دوم سويون بيدار شد و جيغ زد
-ياااااااا چرا هوار ميزني؟؟
سويون موهاي بلندشو پشت گوشش گذاشت:ترسيدم
-بگير بخواب
سويون:لوهان
-هوووووم
سويون:بغلم ميكني؟؟
-هه…تو كه از من متنفر بودي چي شد يهو ميخواي بغلت كنم؟
سويون: ميخوام دوستت داشته باشم
-لازم نكرده من قرار نيست پيشت بمونم
سويون از پشت بغلم كرد واقعا دعا دعا ميكردم زودتر اين چند روز تموم شه و بتونم برم پيشه سهون از يه طرفم دلم به حاله اين دختر ميسوخت…چرخيدم سمت سويون و بغلش كردم
سويون شروع كرد به گريه كردن
-چيزي شده؟!
سويون: لوهان…ميشه نري؟! ميشه تنهام نزاري؟
-ببينم يهو چت شد تو!! ازم متنفر بودي
سويون:تو مرد مني…ميخوام دوستت داشته باشم…
ياد حرف بابام افتادم كه بهم گفت نامرد….
-من قرار نيست باهات بمونم پس سعي نكن دوسم داشته باشي
سويون دستشو رو صورتم كشيد:لوهان كاش عاشق هم بوديم اونوقت منم آرزو ميكردم كه يه بچه ازت داشتم فرقي نميكرد دختر يا پسر دوست داشتم فقط شبيه تو باشه
خنديدم:بخواب بابا بچه كجا بود من از بچه متنفرم
سويون:لوهان دوست داشتم چشماش شبيه تو باشه
آه كشيدم:تو با يكي بهتر از من ازدواج ميكني بچه دارم ميشي حالا هم بگير بخواب
سويون روشو ازم برگردوند و خوابيد
به هيچي فكر نميكردم فكر و ذكرم فقط سهون بود اينقدر عاشقش بودم كه به هيچ چيزي تو اين دنيا فكر نميكردم حتي خودم……
صبح ساعت ٩ با صداي سويون از خواب بيدار شدم
سويون:لوهان…لوهان بيدار شو
-بيدارم بيدارم
سويون:كي برميگردي؟
-نميدونم
سويون:برا شام مياي؟
-بهت زنك ميزنم
سويون:ترو خدا آخره شب نيا من ميترسم
سريع لباسامو پوشيدم
سويون:شنيدي چي گفتم؟
تمامه فكرم پيشه سهون بود اصلا متوجه نميشدم سويون داره باهام حرف ميزنه
سويون:لوهاااااان
به خودم اومدم:هاااان
سويون:زود بيا
-باشه اگه تونستم…باي
سويون سريع اومد سمتم و بغلم كرد:احساس ميكنم دارم عاشقت ميشم
سريع از خودم دورش كردم:همچين احساسي نكن فعلا

سريع يه ماشين گرفتم و رفتم خونه ي سهون درو محكم زدم
سهون بهت زده درو باز كرد:لوهاان اينجا چيكار ميكني؟
محكم بغلش كردم و بوسيدمش
سهون خنديد:جونم….دلتنگ شده بودي؟
به صورتش خيره شدم و زمزمه كردم:آره…آره آره آره
سهون: كاش ميمردم تو دلتنگ نميشدي
لبامو رو لباش گذاشتم سهون همينجور كه لبامو ميبوسيد بغلم كرد و درو بست…
دستمو دور گردنش انداختم و پاهامم دوره كمرش حلقه كردم سهون منو رو تخت خوابوند و به بوسيدنه لبام ادامه داد ديگه احساس كردم دارم خفه ميشم دستمو رو سينه اش گذاشتم سهون لباشو برداشت و خنديد:جونم
-سهون خفه شدم ههه
سهون:خب يه جا ديگه رو ميبوسم خفه نشي!
خنديدم:يااااا…
سهون لباشو رو گردنم گذاشت….دستمو پشتش كشيدم و زمزمه كردم:دوستت دارم…دوستت دارمممم
سهون با چشماي خمارش به من كه آروم نفس نفس ميزدم نگاه ميكرد
سهون:آروم باش عشقم…آروم باش
چشمامو بستم تپش هاي قلبم خيلي شديد بود داشتم از كنترل خارج ميشدم…
سهون دستشو رو قلبم گذاشت آروم زمزمه كردم:سهوون
سهون:جونم
-اومدم كه فقط بغلم كني
سهون بغلم كرد:نگران نباش زود ميارمت پيشه خودم
چيزي نگفتم
سهون:بسه ديگه اخم نكن
-خسته شدم تازه اين دختره هم داره بهم وابسته ميشه
سهون:بهش بگو نشه….دست كه بهش نزدي
-نه بابا نزدم…
سهون:دروغ نگووو
-دروغ نميگم
سهون گونمو بوسيد:لوهان…باهام ازدواج ميكني؟
-سهون يه بار گفتي منم بهت گفتم كه نميخوام اين رابطه به ازدواج ختم شه رابطمون مسخره اس مسخره ترش نكن
سهون:عزيزم ولي بايد شناسنامتو حتما با خودت بياري
-باشه اونو برميدارم
سهون:عاشقتم
-منم همينطور منم عاشقتم…
سهون: اون دخترو زياد به خودت وابسته اش نكن
-سهون دلم به حالش ميسوزه
سهون:دلت به حاله خودمون بسوزه اون دختر ميره با يكي ديگه ازدواج ميكنه و تورم يادش ميره
-اميدوارم
سهون:خب چيكار كنيم؟
-نميدونم هر كار تو بگي
سهون دستشو رو سينه ام گذاشت:دوست دارم بخورمت
خنديدم:ياااا…مواظب باش من نخورمت
سهون:تا كي بايد صبر كنم؟
تعجب كردم:هااان
سهون آه كشيد: تا كي بايد فقط ببوسمت؟؟
-يعني چي؟؟
سهون: ميخوام…اححح ولش كن
-سهون ديوونه شديا خخخخ
سهون خنده ي كوتاهي كرد و چيزي نگفت….
ساعت نزديكاي ٨ بود كه گوشيم زنگ خورد
سيبمو گاز زدم و گوشي رو برداشتم
-الووو
سويون:لوهان كجايي؟
-هوووم؟؟
سويون:كجايي؟؟
-٥ دقيقه ديگه ميام
سويون:باشه باي
سهون:كي بود؟
-سويون بود بايد برم سهون
سهون دستاشو دوره كمرم انداخت:دوستت دارم
-منم دوستت دارم
بوسيدمش و ازش خداحافظي كردم

بعد از چند دقيقه رسيدم خونه سويون رو به روم وايساد:سلام خسته نباشي
چشمك زدم:سلام ممنون ( بچه خيلي خسته شده از صبح عرق ريخته خخخخ)
سويون:چيزي ميخوري برات بيارم؟
-چي شده مهربون شدي
سويون:خب ميخوام زندگيمون شيرين باشه
-اووووو زندگي شيرين…الكي دلتو به اين چيزا خوش نكن من رفتم بخوابم
سويون:شام نميخوري؟
-نه خوردم
سويون: باشه…برو بخواب
لباسامو دراوردم و آويزون كردم كارامو انجام دادم و رو تخت دراز كشيدم چقدر امروز برام خوب بود به بوسه هاي سهون كه فكر ميكردم دلم يه جوري ميشد…تو فكر بودم كه سويون با يه لباس خواب خوابيد پيشم و به صورتم زل زد:لوهااان
-هووووم!!
سويون:دلم برات تنگ شده بود
-دلت برا من تنگ نشه لطفا
سويون:من دارم بهت علاقه مند ميشم
-ببين من بهت گفتم كه نبايد بهم علاقه مند شي چون من قرار نيست پيشت بمونم فهميدي؟؟؟؟
سويون:لوهان چرا نميتوني؟به خاطره اون دختره اس؟
تعجب كردم:كدوم دختره!
سويون:هموني كه خيلي بهش ميگي دوستت دارم
رومو ازش برگردوندم و پتو رو كشيدم روم
سويون دستشو دور كمرم حلقه كرد:لوهان جوابمو نميدي؟
-خيلي خسته ام شب خوش
سويون:ياااا دارم باهات حرف ميزنمااا
-بسه ديگههههههه بخواااااب
با دادي كه سرش زدم اشك تو چشماش جمع شد آه كشيدم:چرا گريه ميكني؟؟ ترسيدي؟اره؟
سويون سرشو تكون داد:نه…راست ميگي خسته اي بگير بخواب
نميدونستم چيكار كنم واقعا دخترا موقع گريه كردن ميتونن راحت يه پسرو گول بزنن…چشمم خورد به بند تاپش كه افتاده بود آروم بندشو رو درست كردم:گريه نكن من معذرت ميخوام…
سويون:نه من معذرت ميخوام كه اذيتت ميكنم…شب به خير
دستشو گرفتم:يااا قهر نكنننن
سويون:فرقي نميكنه ما هميشه با هم قهريم
مثله احمق ها گفتم:مياي با هم بخوابيم؟
سويون اخم كرد:يااااااا
شونه هاشو گرفتم و خوابوندمش رو تخت: ميخوام از دلت دربيارم
سويون خودشو تكون داد:ولم كنننننننن
-چرا؟؟ دوست نداري؟؟
سويون:نه ندارم…ميخواي با من حال كني به دوست دخترت بگي دوسش داري…از روم بلند شووووووو
از روش بلند شدم:باشه هر جور راحتي شب خوش بيدارم كني ميكشمت…..
سويون ديگه چيزي نگفت

تو يه روز باقيمونده به زور و بدبختي از سويون جدا شدم و بلاخره روز فرارم رسيد سويون بعد از كلي جنگ و دعوا با من رفت خونه مامانش تا بيان و مثلا تكليف منو روشن كنن…تو اين فرصت كم همه چيمو جمع كردم تمامه لباسام تمام وسايلام شناسنامم برداشتم و تو ساكم گذاشتم و رو تخت نشستم سهون بهم زنگ زد
-الو سهون كجايي؟
سهون:سره كوچه زود بيا
همه چيمو برداشتم و از خونه زدم بيرون…

آره فرار كردم و اون دختره بيچاره رو تنها گذاشتم خيلي خوشحال بودم سره سوزن هم به فكره اون دختر نبودم كه قراره چي به سرش بياد….

سوار ماشينش شدم و خنديدم
سهون:بريم؟؟
سرمو رو شونه اش گذاشتم: بريم سهون فقط بريممممم
و اين آغاز همه ي بدبختيام بود…….

سهون دره خونشو باز كرد:عزيزم به خونمون خوش اومدي
از خوشحالي نميدونستم برم تو خونه يا بپرم بغله سهون
سهون خنديد و بغلم كرد و منو داخل خونه برد باورم نميشد همه ي وسايل خونه عوض شده بود بهت زده به سهون نگاه كردم:ديووونهههههه
سهون خنديد:عشقم خب عوضشون كردم كاره بدي كردم؟
-چقدر هزينه ي اينا شده؟؟؟
سهون خنديد:مهم نيست دوست دارم فقط اينجا شاد باشي
لباشو آروم بوسيدم:من با قبلي هم شاد بودم لازم نبود اينكارو كني ديوونهه
سهون منو رو مبل گذاشت و به چشمام خيره شد دوست نداشتم به چشماش نگاه كنم سرمو پايين انداختم
سهون:سرتو بيار بالا و نگام كن
-نميخوام
سهون چيزي نگفت
سرمو بلند كردم و به چشم هاي خمار ترسناكش نگاه كردم
سهون خنديد:خيلي دوستت دارم
دستامو دوره گردنش انداختم:منم دوستت دارم
سهون:بيا بريم يكم استراحت كنيم…
سهون منو رو تخت گذاشت و به ساعتش نگاه كرد:اوه…ديرم شد
-مگه كجا قراره بري؟
سهون:بايد برم محل كارم…زود برميگردم عشقم تو استراحت كن
-ميخواي اولين روز تنهام بزاري؟
سهون:نه عزيزم گفتم كه زود برميگردم ميخواي باهام بياي؟
لبامو به لباش چسبوندم و بوسيدمش
سهون موهامو نوازش كرد و لباشو برداشت:تو يه دوش بگير يكم غذا بخور منم زود ميام
سرمو تكون دادم:باشه سهون
سهون:بگو چشم
خنديدم:عمراااا….حالا برو
سهون خنديد و رفت بيرون و درو بست…

Print Friendly, PDF & Email


155 دیدگاه

  1. دارم کفری میییشمممم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (31).gif
    این لوهان چرا اینقد با سویون بده /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (2).gif
    اینقدر بی تفاوت و سنگدل نبود /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (31).gif
    برم بعدیییی
    آجی لاو یو /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  2. ابجـــــــــــــی دیگه کم کم دارم باور میکنم که اصلا پیامامو نمیخونی
    من رمز سه تا داستانو خوستم بهم ندادی اخه چرا؟
    من اخرین ارزو قفلاشونخوندم عشق بازیو این داستانم همینطور اخه چرا نمیدی؟
    این ایمیلم
    aa.sh50@yahoo.com
    اینم جیمیلم
    amber.na79@gmail.com

  3. اقا ینی چیییییییییییییییی؟
    همه چی خوب بود قل اینکه اغون کلمه بدبختیو بخونم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/13.gif
    ممنونم که این قسمتم قشنگ نوشتی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *