127 بازدید

EP 22 (شکست) BREAK

سلام بر و بچ گل خوبین؟آمدم با قسمت 22 داسی

نظراتم…خوندم…ولی…نتونستم ج بدم…بیانه قول میدم هر نظری گذاشتید از امروز به بعد شریع جواب بدم

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

 

63436799121102003163 EP 20 (شکست) BREAK

صبح با صداي زنگ گوشيم از خواب بيدار شدم
-مامان من دارم ميرم
ماما:لوهان بزار هر چي دوست داره بردارها پولش مهم نيست
-چرا مهم نيس؟
ماما:خب تنها عروسمه هر چي خواست براش بخر
-باشه باشه فعلا بايييي

يه آژانس گرفتم و رفتم دمه خونه ي دختر عموم
سويون از در بيرون اومد و با قيافه ي افسرده اي نگام كرد
بارون گرفته بود با هم زير بارون راه ميرفتيم چترمو باز كردم
-اوووف خيس شدم
سويون موهاي خيسشو پشته گوشش گذاشت
چترو گرفتم رو سرش
سويون:ممنون
-خب اينجا فك كنم باحال باشه لباساش نه؟؟
سويون:فرقي نداره
خنديدم:بيا بريم
سويون چند تا لباس عروس رو امتحان كرد تا اينكه ديدم هيچ جوره پسند نميكنه خودم يكي براش انتخاب كردم…همه ي خريدامونو كرديم و برگشتيم
سويون:لوهان
-بله
سويون:تو منو دوست نداري؟
-من؟؟ خب من تو رو به عنوانه يه همسر دوست ندارم من تو رو از ديد دختر عمويي دوست دارم
سويون:پس چه جوري ميخواي باهام زندگي كني؟ چه جوري ميخواي تحملم كني؟
-خب ميدوني بعضي ها رفته رفته عاشقه هم ميشن
سويون:يعني چي!
-خب در طوله زندگي
سويون:من ميترسم نتونيم زندگي كنيم
-ميتونيم بلاخره يه كاريش ميكنيم
سويون سرشو تكون داد:سلام برسون به مامان و بابات باي
انگشتامو لاي موهام كردم نميدونستم بايد چيكار كنم واقعا توش مونده بودم…….

 

تو اتاقم دراز كشيده بودم كه بابام درو باز كرد:پسرم بيداري؟
-آره بابا بيدارم
بابا:پسرم فردا مرد ميشه
خنديدم:بابا مگه الان زنم؟
بابا:نه الان نامردي
بلند خنديدم:حالا چرا نامرد؟
بابا:چون ميخواي باباتو تنها بزاري
آه كشيدم
بابا:پسرم بايد يه زندگي خوب براي اون دختر بسازي
سرمو تكون دادم:سعيمو ميكنم ولي…
بابا:ولي چي؟
-بابا اون منو دوست نداره منم همينطور
بابا:عشق به وجود مياد صبر داشته باش
-اميدوارم اينطوري شه…
بابا: عشقو بايد بسازيش ميدونم الان ميترسي ولي بهت قول ميدم همه چي خوب پيش بره
لبخند زدم:بابا
بابا:هووم
-دلم برات تنگ ميشه
بابا:مگه ميخواي جايي بري؟
-خب اگه ازدواج كنم از اين خونه ميرم
بابا:نه اينكه خاطراته خوبي توش داري ههه
-فقط تنبيها بد بودن بقيه اش خوب بودن
بابا:تنبيها به خاطره خودت بود پسرم
لبخند زدم:ميدونم…
پدرم دستشو رو موهام گذاشت و نوازشم كرد حسه قشنگي داشتم تقريبا از بچگيم به اين نوازش ها عادت داشتم پدرم هر شب نوازشم ميكرد و من ميخوابيدم…
-بابا
بابا:جونه دلم
-دوستت دارم
بابا:منم همينطور اميدوارم خوشبخت شي
خنديدم و به سهون فكر كردم به اينكه چقدر قراره باهاش خوشبخت شم…….

 

صبح ساعت ٧ از خواب بيدار شدم و كارامو كردم ساعت ٦ عصر مهموني كوچيكي ميگرفتيم و بعدش همه چي تموم ميشد….
ساعت نزديكاي ٦ بود كه تو كليسا دست در دست هم ازدواج كرديم و توسط فك و فاميل وارد خونمون شديم….
با مهمون ها خداحافظي كرديم و سويون درو بست…
خودمو رو مبل انداختم و به سويون كه با لباس عروس هنوز به در چسبيده بود نگاه كردم…
-چرا چسبيدي به در بيا بشين
سويون دامنه پفيشو داد بالا و آروم يه گوشه نشست
خنديدم:ياااا چرا اونجا نشستي؟ بيا اينجا رو به روي من بشين
سويون:حالم خوب نيست ولم كن
-ميگم بيا بشين رو به روم
سويون با حرص بلند شد و نشست رو به روي من و شروع كرد به دراوردن كفشاش
چشمم خورد به سينه هاش و آب دهنمو قورت دادم…
سويون به صورتم خيره شد:خب چي ميخواستي بگي
-ميگم خيلي خوشگل شدي تو لباس عروس
سويون چيزي نگفت
به در و ديوار خونه نگاه كردم:خونمون قشنگه ها…
سويون:من ميرم بخوابم
خنديدم:صبر كن منم الان ميام
سويون:تو رو كاناپه ميخوابي نه پيشه من
-چرا؟ تو زنه مني من بايد پيشت بخوابم
سويون:نميخوام كسي كه دوسش ندارم بهم دست بزنه…
كراواتمو شل كردم و خنديدم:ولي من ميخوام شب اولمون خيلي هم عالي باشه
مست كرده بودم و سويون از اين موضوع خبر نداشت از حاله خودم خارج شده بودم اون واقعا زيبا بود…
از رو مبل بلند شدم و رفتم سمتش سويون عقب عقب رفت و خورد به ديوار:برو عقب لوهان
دستامو دو طرفش رو ديوار گذاشتم:چرا؟
سويون:چون ازت بدم مياد
خنديدم: منم از تو بدم مياد ولي چاره اي نيست امشب بايد خودتو تسليم كني
سويون :نميخوامممم…برو كناررررر
زيباييش داشت گولم ميزد دستمو رو صورتش گذاشتم و زمزمه كردم:چه بدت بياد چه نياد امشب در اختياره مني
سويون دستشو رو سينم گذاشت:لوهان مستي؟
سرمو تكون دادم:نه نيستم اصلا امشب چيزي نخوردم
سويون:پس بزار برم حموم بعد
-نه همينجوري خوبه
سويون:لوهان…التماست ميكنم بهم كاري نداشته باش بزار باكره بمونم…
خنديدم:تو باكره اي؟
سويون سرشو تكون داد:آره
دستشو گرفتم و به زور بردمش تو اتاق خواب و انداختمش رو تخت
سويون وحشتزده به من نگاه ميكرد
كراواتمو باز كردم و انداختمش زمين
سويون:لوهان خواهش ميكنم بهم دست نزن…لوهاااان
-ببين اول و آخر بايد باهام بخوابي ميفهمي؟؟
سويون:پس..بزاريم فرداشب الان آماده نيستم…ا.امشب استراحت كنيم فردا شب باهام باش…من قول ميدم جلوتو نگيرم
رو تخت نشستم و به پاهاش نگاه كردم من واقعا گ.ي نبودم و از خوابيدن با دخترا هم خوشم ميومد اما…..

از خودم بدم مياد…از خودم متنفرم…مست بودم خوب يادم نیست اما من باعث شدم دختر عموي بيچاره ام بكارتشو از دست بده خيلي تلاش كرد جلومو بگيره…التماسم كرد به پام افتاد…اما من باهاش خوابيدم…..

سويون دستشو جلو دهنش گذاشته بود و اشك ميريخت و منم از س.ك.سم لذت ميبردم….واقعا چرا؟ هميشه با خودم ميگم چرا اون دختره بيچاره رو كه قرار نبود باهاش زندگي كنمو بدبخت كردم
سويون هق هق ميكرد:آآآه…دلم ميخواد بميرررم….لوهان ترو خدا منو بكش يه كاري كنننننن
-ششش…بزار حال كنيم با هم….
بعد از چند ثانيه هر دو تو بغل هم نفس نفس ميزديم سويون همچنان گريه ميكرد
عرق رو پيشونيمو پاك كردم و به صورته بي حالتش نگاه كردم كم كم داشتم از حالت مستي خارج ميشدم
سويون از اول رابطمون تا الان يه لحظه هم نگام نكرده بود خيلي آروم گفت:ميخوام بخوابم…اجازه هست؟
پتو رو روي بدنه لختش كشيدم:خوب بخوابي خانم سويون
سويون چيزي نگفت منم لباسامو تنم كردم و خوابيدم پشتش و از پشت بغلش كردم:لازم نيست اينقدر ناراحت باشي من طلاقت ميدم فقط ٢ روز صبر كن
سويون:ديگه برام مهم نيست من ديگه مثله قبلم نيستم…
از كارم پشيمون بودم چون از روس هوسم باهاش اينكارو كردم
سويون:شب به خير لوهان
-گريه نكن طلاقتو ميدم
سويون:اگه قراره طلاقم بدي برا چي اينكارو باهام كردي؟ منه بدبخت مگه چيكارت كردم؟مگه زورت كرده بودم باهام ازدواج كني؟…ازت بدم مياد لوهان از خودمم بدم مياد
دستمو از روي كمرش برداشتم
سويون:نميخواستم بدنمو ببيني نميخواستممم
از رو تخت بلند شدم و رفتم حياط و به سهون زنگ زدم خيلي داغون بودم
سهون:سلام عشقم
لبخند زدم:سلام سهون
سهون:چرا ناراحتي؟
-دلم تو رو ميخواد…دلم برات تنگ شده
سهون:فقط دو روز طاقت بيار خودم ميام ميبرمت
-سهون دو روز با اين دختره نميتونم زندگي كنم
سهون:چي شده مگه!!
-ازم بدش مياد اصلا دوست نداره قيافمو ببينه فكر كنم قبلا عاشق كسي بوده
سهون:آره خب حتما هم تو باعث جدايي بينشون شدي…
-منم خوشم نمياد ازش ولي به خاطره تو هرچي ميگه چيزي نميگم….
سهون: بهش كه دست نزدي؟
لبمو گاز گرفتم:اوووم نه…
سهون: خوبه…
-سهون زودتر بيا و منو ببر
سهون خنديد:ميام عشقم دوستت دارم……

صبح

چشمامو آروم باز كردم نور از پنجره به صورتم ميخورد پتو رو روي سرم كشيدم سويون نشست رو تخت و آروم صدام كرد…
سويون: لوهان…لوهاان
-هوووووم
سويون:ميخواي همينجوري بخوابي؟
-مگه ساعت چنده!
سويون:ساعت يكه
سريع از جام بلند شدم و به سويون نگاه كردم كه تاپه سفيد پوشيده بود با يه شرته كوتاه…
سويون:صبحونه كه نميخوري ناهار برات درست كردم
نيشخند زدم:خب چرا بيدارم نكردي؟
سويون:تو كه بيكاري چرا بايد بيدارت كنم؟
-چنان ميگي بيكار انگار يه عمره سره كار نرفتم
سويون بدونه يه لبخند:ناهارتو حاضر كنم؟
سرمو تكون دادم:آره
سويون از اتاق رفت بيرون….
يكم به بدنم كش و قوس دادم و رفتم بيرون و به غذاها نگاه كردم:اينارو خودت درست كردييي؟؟؟؟
سويون سرشو تكون داد
-آفرين داري ياد ميگيري…ههههه
سويون:با من كاري نداري؟
-بشين پيشم…چرا ازم فرار ميكني؟؟
سويون با فاصله كنارم نشست
-يه سوال بپرسم؟
سويون:سايز سينمو كه فهميدي ديگه چه سوالي داري؟
-تو كسي رو قبلا دوست داشتي؟؟
سويون:يااااااا
-ببين نه تو منو دوست داري نه من تو رو پس رك حرفاتو بزن…كسي تو زندگيت هست كه دوسش داشته باشي؟؟؟
سويون:نه نيست ولي مثله اينكه تو زندگي تو هست
-هه…
سويون:ديشب اون كي بود كه بهش ميگفتي دلم برات تنگ شده و دوستت دارم؟؟؟؟؟
-پس گوش وايساده بودي!!!
سويون:من الان زنتم حتي اگه حالمم ازت به هم بخوره تو حق نداري خيلي راحت يكي ديگه رو دوست داشته باشي….خيلي آشغالي
-آره آره من يكي رو تو زندگيم دارم…خب كه چي!! ببين من دو روز ديگه از اينجا ميرم برا هميشه و منو نميبيني
سويون:يعني ميشه اين دو روز زود بگذرهههه؟؟؟؟؟؟!!!!
-ميگذره نگران نباش
سويون درو محكم بست و خوابيد رو تخت سوييشرتمو برداشتم و زدم بيرون….
شب ساعت ٢ شب بعد از كلي خوش گذروني با سهون برگشتم خونه كليد رو انداختم و وارد خونه شدم و وحشتزده به سويون نگاه كردم كه با يه چاقو تو دستش داره از ترس ميلرزه
-چيكار ميكني؟چاقو چرا گرفتي دستت؟؟
سويون:لو.لوهان…تويي؟؟
سريع چاقو رو ازش گرفتم:چيزي شده؟
سويون:نه…فقط…فك كردم دزدي…
-برو بگير بخواب دختره ي ترسو
سويون سريع رفت اتاق خواب و منم پشت سرش رفتم و لباسامو دراوردم
سويون:كجا بودي؟
-پيشه دوستم
سويون:دوست دخترت؟
پوزخند زدم:تو فكر كن پيشه دوس دخترم بودم
سويون:پس من چي!! چرا زودتر طلاقم نميدي؟
رو تخت نشستم:احححح بسه خفه شو
سويون:ياااااااااااا
-بگير بخواب بزار منم بخوابم…
سويون كنارم خوابيد تختمون چون كوچيك بود خيلي فاصلمون كم بود
چشمامو باز كردم…سويون به صورتم زل زده بود
-د بخواب ديگه دختر
سويون زمزمه كرد:تو خيلي خوشگلي
لبخند زدم
سويون:صورتت مثله يه نور ميمونه…سفيد و صاف چشماي عسليت واقعا خيره كننده اس…تو بايد دختر ميشدي
خنديدم:دختر ميشدم كه عالي ميشد
سويون دستشو رو صورتم گذاشت:لوهان
چشمامو بستم:هوووم…
سويون:يعني ميشه يه روزي عاشقت بشم؟
-نچ نميشه…چون من قرار نيست پيشت بمونم
سويون:پس من چه جوري زندگي كنم؟
-تو ميري با يكي بهتر از من ازدواج ميكني………..

 

Print Friendly, PDF & Email


129 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *