147 بازدید

EP 21 (شکست) BREAK

سلام برو بچ من اومدم با قسمت 21 داسیمون چون فردارو خونه نیستم نمیتونم داسی بزارم امشب میزارم حالشو ببرین خب میبینم که هیچکدومتونم نمیتونین حدس بزنید داسیو خخخخخ من بدم اینو سریال کنن خخخخخخ به هر حال امیدوارم تا آخرش خوشتون بیاد و ازش خسته نشین بفرمایید ادامه

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

رفتيم يه جاي خلوت كه مثلا با هم حرف بزنيم به سويون خيره شده بودم كه اشك ميريخت
سويون:لوهان…من…من نميخوام الان ازدواج كنم…به خدا بچه ام هيچي هم بلد نيستم…نه بلدم غذا درست كنم نه بلدم خونه تميز كنم كلا هيچي بلد نيستم…
آه كشيدم: يعني يه تخم مرغم بلد نيستي درست كني؟
سويون:نه…
خندم گرفت:به نظرم ديگه وقتشه ياد بگيري
سويون:يااااا…تو بايد اين قضيه رو كنسل كني نه اينكه ازم بخواي ياد بگيرم
خيالم از بابت همه چي راحت بود الان فقط دوست داشتم يه خورده دخترعمومو اذيت كنم خيلي جدي بهش نگاه كردم:چاره اي نيست بايد با هم ازدواج كنيم تو هم تو مدتي كه نامزديم همه نوع غذاهارو ياد ميگيري كيك شيريني بستني همه چي بايد ياد بگيري چون من عاشقه خوردنم
سويون بهت زده بهم خيره شده بود و منم تو دلم ميخنديدم
سويون: لوهان من نميتونم اينارو ياد بگيرم
-ياد ميگيري دختري ديگه بيكارم كه هستي
سويون:من باهات ازدواج نميكنمممممم
-تو با من ازدواج ميكني در ضمن من آدمي هستم كه تا حالا تو زندگيم ظرف و لباس و اينا نشستم پس ازم انتظار كمك نداشته باش
اشك تو چشم هاي سويون جمع شد:من تازه ميخواستم خوش بگذرونم…نميخوام نميخواااام
خندم گرفت:خوشگذروني تموم شد ديگه ..فقط حالا كه ما قراره با هم ازدواج كنيم ميتونم يه سوال بپرسم؟
سويون اشكاشو پاك كرد
-ميتونم؟!
سويون:بگووووو
نيشخند زدم:سايز سينت چنده!!!
سويون سيلي جانانه اي به صورتم زد و با هق هق گفت: ٧٥ خوبههههه؟؟؟دوس داري!! باهاش حال ميكنيييي؟؟؟
اينو گفت و رفت بيرون و درو محكم بست
شونه هامو بالا انداختم:هووووف دخترا ديوونه ان ولي نسبت به سنش بدم نيس خخخ

مراسم تموم شد شاد و خوشحال به سهون زنگ زدم:الووووووو
سهون:سلام عزيزم
-سلامممم سهونييييي
سهون:چيزي شده! چرا اينقدر شادي!
-اوووم شديدا امروز خوشحالم دلم ميخواد داد بزنممم
سهون:حالا ميگي چي شده يا نه
-سهون رفتم خاستگاري دختر عموم خخخخ
سهون:ياااا…نكنه عاشق اون شدي!!
-خب چه جوري بگم يه جورايي آره سهون من پشيمون شدم…مرد و مرد با هم اصلا نميشه همچين چيزي تو هم زن بگير سهون…
سهون سكوت كرده بود
خنديدم:سهون…سهون زنده اي؟؟
سهون:لوهان واقعا گفتي؟ يعني ميخواي ازدواج كني؟
-آره بايد بيام رو در رو حرف بزنيم الان خونه اي؟
سهون:آ.آره خونه ام
-اوكي پس فعلا
گوشي رو قطع كردم و بلند خنديدم خيلي سريع خودمو رسوندم خونه ي سهون و در كمال تعجب ديدم سهون جلوي در خونه نشسته و دو تا بطري مشروب كنارشه تعجب كردم و دوييدم سمتش و نشستم رو به روش
-س.سهووون
سهون به زور سرشو بلند كرد…چشم هاي گريونش شكم كرد دستامو رو صورتش گذاشتم:سهوننننن چي شدهههه؟؟؟ چرا گريه ميكني؟؟؟ اتفاقي افتاده؟؟؟؟
سهون چيزي نگفت فقط مثل بچه ها گريه ميكرد
به زور بلندش كردم و بردمش خونه و رو تخت خوابوندمش
-ديوونههههههه همين يه ساعت پيش داشتيم با هم حرف ميزديم تو اين يه ساعت چه بلايي سره خودت آوردييييي؟؟؟
سهون همچنان گريه ميكرد
اشكاشو با دستم پاك كردم:سهونم گريه نكن بگو چي شدههه؟؟
سهون در حد مرگ مست كرده بود نميدونستم چيكار كنم فقط سرشو بغل كردم و باهاش حرف زدم تا شايد خوابش ببره..
-سهون بخواب ديگه گريه نكن من اينجام
سهون زمزمه كرد:لوهاان
-چيزي ميخواي؟
سهون:نرو
-نميرم تازه اومدم…نگران نباش تو فقط بخواب
سهون چشماشو بست:ميخواي…منو تنها بزاري
-كي گفته سهون!! اين حرفا چيه ديوونه
سهون:باهام…ازدواج نميكني…
لبخند زدم:بخواب ديوونه حالا تا اونجاها خيلي مونده عشقم
سهون خنديد و خوابش برد….
پتو رو روش كشيدم و به صورته اخموش نگاه كردم:اوووه چه اخمي…خداروشكر من عاشق همين اخمت شدم سهونه اخمووو…
بوسه ي آرومي گوشه ي لبش زدم و رفتم بيرون يكم خونه رو مرتب كردم و منتظر موندم بيدار شه دو ساعت بعد سهون با قيافه ي ژوليده از اتاق بيرون اومد
-سهووون بيدار شدي؟؟
سهون نشست كنارم رو مبل و سرشو رو شونم گذاشت:كي اومدي؟
خنديدم:دو ساعتي ميشه…حالت خوبه؟
سهون:نه خيلي
-چرا مست بودي؟؟
سهون:وقتي بهم زنگ زدي و اون حرفارو زدي داغون شدم
شكه شدم:چيي!!!
سهون:دوسم نداري
بلند شروع كردم خنديدن:ياااااا من فقط شوخي كردم ديوونهههههه خخخخخخخ
سهون:هوووم؟؟!!!
-ديوانه شوخي بود فقط ..تو هم جديش گرفتي مست كردي؟؟؟
سهون اخم كرد:خيلي شوخي مسخره اي بود
محكم لپشو كشيدم:ببخشيد…نميدونستم در اين حد جدي بگيريش
سهون خندش گرفت
-سهووووون يه كم بخند
سهون: بوسم كن
-اووووم…الان دارم فيلم ميبينم مزاحم نشو
سهون:يعني فيلم مهم تر از منه؟؟
-آره چرا كه نه خخخخخ
سهون دستاشو زير پام گذاشت و بلندم كرد:ولي من الان ميگم كه بايد منو ببوسي
ياااا…چرا بلندم كردي؟
سهون:ميخوام ببرمت اتاق خواب
-نه اونجا نميام
سهون:چرا عزيزم؟
-چون…چون
سهون:چون ازم ميترسي؟
-نه نميترسم من از هيچكس نميترسم
سهون:ولي از من ميترسي
-نميترسممممممم
سهون:باشه ميزارمت رو مبل اونوقت ميبوسمت خوبه؟
سرمو تكون دادم
بعد از چند ثانيه من رو مبل دراز كشيده بودم و مشغول بوسيدنه سهون بودم…دلم يه جوري بود دوست داشتم لباسامو دربيارم و لخت بشم دوست داشتم سهون به جاي بوسيدنه لبام لختم كنه با دستاي خودش…..
چشمام نيمه باز بودن و لب پايينم تو دهنه سهون بود خيلي حسه خوبي بود سهون لبامو آزاد كرد و بهم لبخند زد: عزيزم چشماتو باز كن
با كلي شرمندگي چشمامو باز كردم
سهون:واقعا..خيلي خوشگلي
-سهون من ديگه بايد برم…
سهون زمزمه كرد:نرو لوهان
موهاشو نوازش كردم: ميام پيشت و برا هميشه پيشت ميمونم
سهون خنديد…..

شاد و خندون خودمو رسوندم خونه
ماما:لوهان خودتو آماده كن برا پس فردا
-برا چي؟؟
ماما:پس فردا قراره ازدواج كني ديگه
-مامان چرا اينهمه عجله دارين؟؟؟ نگران نباشين ازدواجم ميكنم
ماما:ميخوام تو لباس دامادي ببينمت پسره خوشگله مامان
-هوووووف…ميبيني مامان نگران نباش
ماما:الانم برو يه زنگ بزن به دختر عموت البته ديگه ميشه همسرت…
-مامان الان خسته ام حالا فردا بهش زنگ ميزنم
ماما: واااا كي ميخواين لباس عروس و اين چيزارو بخرين؟؟؟؟
-مامان من مگه قراره لباس عروس بپوشمم؟؟؟ خودش ميره ميخره ديگه
ماما:پسره ي احمققق تو شوهرشي بايد باهاش بري ديوونه
-باشه باشه ميرم وااااي
مامانم خنديد و گونمو بوسيد
دستامو پشتش گذاشتم و بغلش كردم از اينكه قرار بود تركش كنم عذاب وجدان داشتم ولي چاره اي نداشتم عشق كورم كرده بود
-مامان
ماما:جونم پسره خوشگلم
-مامان من عاشقتم
ماما:مگه من نيستم؟!
بغض كردم: منو ببخش مامان اگه اذيتت كردم اگه چرت و پرتي گفتم اگه…به حرفت گوش ندادم
ماما:چي شده لوهان؟
-چيزي نشده همينجوري فقط خواستم خودمو خالي كنم
ماما:نگران نباش عزيزه دلم تو فقط خوب زندگي كن اين برا من همه چيزه
پيشونيشو بوسيدم:باشه مامان
ماما:حالا برو و به همسرت زنگ بزن
خنديدم:باشه

سريع رفتم اتاقم و به خاطره مامانم به سويون زنگ زدم
سويون:الو
-سلام خوبي؟
سويون:خوب نيستم لوهان
-چيزي شده؟
سويون: پس فردا عروسيمونه به نظرت بايد شاد باشم؟
-خب مگه من خواستم كه باهام ازدواج كني!
سويون:تو بايد با مامان و بابات حرف ميزدي لوهان بايد اونارو منصرف ميكردي
-هه…حرفاي مسخره نزن
سويون:باشه باشه الان اصلا حاله حرف زدن ندارم
-راستي فردا بايد بريم خريد
سويون:لوهان خيلي بيخيالي ها
-بسه ديگه تمومش كن ما اول و آخر بايد با هم ازدواج كنيم لازم نيست اينقدر غر بزني منم تو رو دوست ندارم ولي چاره اي نيست
سويون:ميشه داد نزني!!
-هووووف…فردا ساعت ١٠ ميام اونجا بريم لباس عروس و كوفت و زهرمار برا پس فردا بخريم
سويون:باشه الان حالم خوب نيست فعلا
قطع كردم و به سهون زنگ زدم
سهون: سلام عزيزم
-سلام سهون خوبي؟
سهون:عاليم عشقم
-سهون كي مياي؟
سهون:كجا عشقم؟
-دنبالم ديگه مگه قرار نبود منو ببري؟؟
سهون خنديد:حالا چرا اينقدر عجله داري؟
-ميخوام بيام پيشت خب
سهون:عشقم اينجوري بهت شك ميكنن با اون دختر ازدواج كن دو سه روز بعدش ميام ميبرمت
-سهوووون دو سه روز؟؟؟؟؟
سهون:عشقم يه كم بايد كارامو جفت و جور كنم بعد بيام پيشت و ببرمت
آه كشيدم:باشه هر چي تو بگي
سهون:فقط يه كلمه بهم بگو چشممم
-برو بابا
سهون:هوووف…اوكي عشقم برو به كارت برس دوستت دارم فعلا
-منم همينطور باي
رو تختم دراز كشيدم دوست داشتم بشينم و فقط دقيقه ها رو بشمارم تا اين چند روز تموم شه و برم پيشش……..

 

Print Friendly, PDF & Email


92 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *