220 بازدید

EP 20 (شکست) BREAK

سلام بچه ها خوبین؟اینم قسمت 20 داستانمون

بچه ها دقت کنید آدرس بعدی ما در صورت فیلی شدن

ohsehunfanss.in

یادتون باشه فقط یه 1 بهش اضافه میشه

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

تند تند تو خيابون راه ميرفتم و از عصبانيت دندونامو رو هم فشار ميدادم…سريع يه ماشين گرفتم و خودمو رسوندم خونه ي سهون و دستمو رو زنگ گذاشتم…
سهون سراسيمه درو باز كرد دستم هنوز رو زنگ بود سهون دستمو گرفت و از زنگ جدا كرد:سوخت لوهان…
-س.سهون
سهون:چي شده
-بغلم كن…بهت احتياج دارم
سهون دستاشو باز كرد خودمو تو بغلش جا دادم
سهون:بيا بريم تو خونه
با هم رفتيم داخل و رو مبل نشستم سهون انواع اقسام ميوه و آبميوه جلوم گذاشت:يكم بخور ببينم چي شده
-سهون بدبخت شدم
سهون:حرف بزن ببينم چي شدهههه
-بهم ميگن بايد ازدواج كني اونم با كسي كه اصلا دوسش ندارمممم
سهون:خب بهشون بگو كه نميتوني ازدواج كني
-سهون به نظرت قبول كرده بودن الان من اينجا بودم؟
سهون خنديد:وقتي عصباني ميشي خوشگل تر از هميشه اي
-برو بابااا
سهون:جدي ميگم
يهويي ياد اون عكس ها افتادم و آب دهنمو قورت دادم
سهون ليوانارو جمع كرد و نشست پيشم و خودشو بهم چسبوند..يكم جا به جا شدم
سهون:چيهههه نميخوام كه بخورمت
-الان اصلا حوصله ندارم سهون…
سهون گونمو بوسيد:عزيزم نگران نباش همه چي درست ميشه
-هيچي درست نميشه من ازدواج ميكنم و تو هنوز ميگي همه چي درست ميشه اححححح
سهون:من درستش ميكنم
-فقط بلدي حرف بزني سهون
سهون: حرف بزنم انجامشم ميدم
-خب بگو ببينم چيكار ميخواي بكني
سهون به چشمام زل زد آب دهنمو قورت دادم:چيههه
سهون:راهي نداره
-چييي!!!
سهون لباشو به گوشم نزديك كرد:جز يكي
هيجان زده شدم و زمزمه كردم:چي!!
سهون:فراررررر
بهت زده به سهون نگاه كرد: خيلي مسخره اس
سهون ابروهاشو بالا انداخت:تنها راهه نجاتت فراره لوهان تو يه بارم اينكارو كردي
-اون با اين فرق داره سهووون اين فرار من بايد هميشگي باشه ميفهميييي؟؟ فراره من مساوي با نديدن پدر و مادرم
سهون:و ازدواج با اون دختر مساوي با نديدنه من…كدومو انتخاب ميكني؟
احساس كردم قلبم يخ زد سهون راست ميگفت اگر قرار بود با سويون ازدواج كنم اونوقت هيچوقت سهونو نميديدم و اون روز يعني مرگ من….
سهون دستشو رو صورتم كشيد:فكراتو بكن لوهان يا پدر و مادرت يا من…..
-و.ولي سهون اگه من فرار كنم تكليف من و تو چي ميشه؟!!
سهون خنديد:من و تو با هم زندگي ميكنيم
-آخه چه جوري؟
سهون: با هم ازدواج ميكنيم چطوره؟!
دهنم از تعجب باز موند:چييييي!!!
سهون تقريبا منو رو مبل خوابونده بود و به صورتم نگاه ميكرد:ازدواج ميكنيم
-اهم…اولا كه از روي من بلند شو زوووود
سهون خنديد و از روم بلند شد
-دومااا حرفت خيلييي مسخره بود…
سهون:كجاش مسخره اس؟
-همه جاش ازدواج اونم دو تا پسر!!! خيلي طبيعيه هههههه
سهون:اگه منو دوست داري بايد باهام ازدواج كني لوهان و ماله من بشي
خنديدم:سهون بسهههه منو نخندوننننننن
سهون:من دارم جدي حرف ميزنم
-آخه چه جوري ميخواي من باهات ازدواج كنم؟؟؟ حالا فرض كن ازدواجم كرديم تو قراره چيكار كني من قراره چيكار كنم!!! به ايناش فكر كردي؟؟؟
سهون لبخند زد: حالا تو قبولم كن به اونا هم ميرسيم
-سهون شكه شدم شديد اصلا حالم خوب نيست
سهون دوباره گونه مو بوسيد:چرا آخههه!!
-ولم كنننن
سهون:ببينمت…لباتو نبوسيدم امروز
-سهون من تو چه فكريم تو چي داري ميگي
سهون لباشونزديك كرد و من اون چيزي رو كه نبايد ميگفتم رو گفتم….
-سهون برو عقب هنوز اون عكساي تو گوشيتو فراموش نكردمااااا
سهون چشماشو باز كرد و با اخم وحشتناكي بهم نگاه كرد فهميدم اشتباه كردم دستام ميلرزيد
سهون به دستام خيره شد:چيه…چرا ميلرزي؟
-اهم…نميلرزم
سهون:چرا….دستات داره ميلرزه
-من…خوبم…
سهون: ميدوني فضولي چقدر ميتونه بد باشه؟
-سهون باور كن من نميخواستم….
سهون:ششش
لبمو گاز گرفتم
سهون:من يادمه بهت گفتم تو فايلاي شخصي من نري درسته؟؟
-اونا عكساي من بووود
سهون داد زد:جوااااب سوالهههههه منو بدهههههههههههههههه
-سره من داد نزنننن منم بلدم داد بزنم حالا تو به سواله من جواب بدههه اون عكسارو چرا و كي از من انداختييييي!!!!
سهون:جوابشو بدم؟؟
-اره آرهههههه
سهون:چون تو منو به هوس ميندازي
چشمام گرد شد: چييييي!!! من…تو رو…
سهون:آره تو منو تحريك ميكني منم كه با تو كاري ندارم ازت عكس گرفتم اونارو نگاه ميكنم و….
داد زدم:نگاه ميكني و چيييييييي!!!!!
سهون:هيچي فقط حسرت ميخورم كه چرا پيشم نيستي
گوشي رو برداشتم و پرت كردم رو مبل:برش دار و همشونو پاك كن زوووووووود
سهون:آخه چرا؟؟
-سهون باورم نميشه…باورم نميشه
سهون:چرا عادت داري قضيه ي خيلي كوچيك رو اينقدر بزرگ كني؟
-سهون اين كوچيكه؟؟؟ تو تنهايي تو اين خونه هيچ معلوم هست چه غلطي ميكنيييي؟؟
سهون:درباره ي من بد فكر نكن لوهان من كاري نميكنم جز فكر كردن به تو…من ديوانه وار دوستت دارم و بهم حق بده كه به س.ك.س باهات فكر كنم
آه كشيدم
سهون:تو هم فكر ميكني لوهان مطمعنم فكر ميكني
آره سهون راست ميگفت من خيلي به اين موضوع فكر ميكردم…
سهون دستمو گرفت و منو رو پاش نشوند
سهون:لوهان
-مررررررض
سهون خنديد:به خدا عاشقتم چرا اينقدر اذيتم ميكني؟
-فعلا كه تو داري منو اذيت ميكني
سهون:معذرت ميخوام همشونو پاك ميكنم خوبه؟
دستامو رو صورتم گذاشتم:اصلا فكرشم نميكردم سهون
سهون:ببخشيد
سهون:بغلم كن عشقم خيلي سردمه
خندم گرفت و دستامو دوره گردنش انداختم و زمزمه كردم:سهون
سهون:هوووم
-ميخوام فرار كنم و بيام پيشت وقت فكر كردنو اينا ندارم همين الان تصميممو گرفتم
سهون:خوشحالم عزيزم
-كي مياي منو با خودت ببري؟
سهون:هروقت كه تو بگي اين روزا سعي كن مخ مامان و باباتو بزني اگه نتونستي هماهنگ ميكنيم و من ميام ميبرمت فقط شناسنامتو بردار
سرمو تكون دادم:باشه…
سهون:بگو چشم
-از اين كلمه بدم مياد
سهون بي مقدمه شروع كرد به بوسيدنه لبام منم اعتراضي نكردم سهون دستشو زير پاهام گذاشت و رو دو دست بلندم كرد و منو تو اتاق خواب برد و رو تخت خوابوند همچنان مشغوله بوسيدنه هم بوديم سهون دستشو رو باسنم گذاشت و من چشمامو باز كردم:يا يا يااا چيكار ميكني؟؟
سهون نفس نفس ميزد:ب.بخشيد…
خنديدم:نگران نباش سهون خيلي زود…اهم
شروع كردم به سرفه كردن
سهون:قلبم تند ميزنه
لباشو آروم بوسيدم:عزيزم من بايد برم
سهون:لوهان…تنهام نزار
-اينجوري نگو سهون خيلي زود برا هميشه ميام پيشت بهت قول ميدم…….

سريع خودمو به خونه رسوندم واقعا دلم نميخواست سهونو تنها بزارم بازم طبق معمول مامان و بابام وارد اتاقم شدن
-مامان اگه اومدين اون حرفاي مسخره رو برام تكرار كنين بايد بگم كه فقط دارين وقتتونو تلف ميكنين من ازدواج نميكنمممم
بابا:تو ازدواج ميكنيييييي حرفم نباشههههه پسره ي كله شقققق
اهميتي ندادم چون تكليفمو ميدونستم خيلي راحت رو تختم خوابيدم………

صبح با زنگ سهون از خواب پريدم به زور گوشي رو برداشتم
-الوووو
سهون:خواب بودي؟
-اوهووم
سهون: خب فكراتو كردي؟
-درچه مورد؟
سهون:فرار و ازدواج با من
-سهون اين دو تا كلمه بايد يه ماه سره هر كدوم روش فكر كنم
سهون:اينجوري ميشه دو ماه تو بچه دارم ميشي تا اون موقع
خنديدم:يااااا…
سهون:زود فكراتو بكن من طاقت ندارم
-سهون
سهون:جونم
-ميشه ازدواج نكنيم؟ ولي با هم زندگي كنيم
سهون:اينجوري كه خيلي بده
-خب اينجوري يه جوريه
سهون:هر چي تو بگي عزيزم
لبخند زدم:ممنون سهون كه دركم ميكني
سهون:من بايد برم عزيزم كارم دير شد دوستت دارم باي عشقم
خداحافظي كردم و دوباره رفتم زيره پتو نميدونم چرا ولي از ازدواج با سهون وحشت داشتم چون اگه باهاش ازدواج ميكردم بايد خيلي كارا براش انجام ميدادم يه نمونش س.ك.س كه واقعا نميتونستم بهش فكر كنم دوست داشتم امتحانش كنم ولي وقتي بهش فكر ميكردم خندم ميگرفت…
سه روز گذشت همچنان تحت فشار بودم ولي سهون بهم گفت كه باهاشون همكاري كنم تا زماني كه بتونيم با هم فرار كنيم…اينقدر عشق كورم كرده بود كه هيچي رو نميديدم حتي پدر و مادري كه روزي براشون ميمردم….
روز خاستگاري رسيد دستام ميلرزيد و سرمم همش پايين بود
عمو:خب لوهان داماد عزيزم چه خبرا!
سرمو بالا بردم و لبخند زدم
عمو:لوهان خودت كه ميدوني سويون دختره لوسيه
به سويون نگاه كردم جوري بود انگار ميخواست گريه كنه
عموم ادامه داد:تو الان قراره چيكار كني؟
بابا: لوهان قراره فعلا پيشه خودم كار كنه و درسشم بخونه
عمو: خوبه خوبه…
-عمو فك نميكنين ما براي ازدواج يكم زيادي….
عموم:نه لوهان بمونيد كه چي بشه؟؟ از الان زندگيتونو بسازين بهتره
سويون:بابا حداقل بزارين فكر كنيم
بابا:عروس گلم فكر كردنتون چيزي رو عوض نميكنه شما در هر صورت بايد با هم ازدواج كنين
چيزي نگفتم خيلي حالم بد بود فقط به اميد فرارم زنده بودم…….

Print Friendly, PDF & Email


129 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *