ep 2 (چشم های تو) Your eyes

خب اینم قسمته دوم فیک چشم های تو بفرمایید ادامه
 

 کلاس تموم شد همه بچه ها جیغ جیغ کنان رفتن بیرون کای خودشو به چانی رسوند:بدو دیگهههه 
چانی یه نگاه به بکی کرد و به کای اشاره کرد که بره 
چانی:ااام خب میای بریم؟
بکی:آخه..آخه من نمیتونم ببینم چه جوری بیام پایین؟
چانی:ببینم پس چه جوری تا بالا اومدی؟
بکی: باید حتما بگم؟!
چانی:بگی بهتره چون دارم کم کم به کور بودنت شک میکنم 
بکی:مهم نیست 
چانی:حالا چرا قهر میکنی؟خب من دو تا قهوه میخرم میام بالا خوبه؟؟
بکی:من چیزی نمیخورم 
چانی:ای بابا چقدر لوسی تو!! 
بکی پوزخند زد: دوست ندارم کسی از رو دلسوزی کمکم کنه 
چانی:دلسوزی کدومه بابا دیدم پسره خوبیی خواستم برات قهوه بخرم با هم بیشتر آشنا شیم کاره بدی کردم؟
بکی:ولی لحنه حرف زدنت یه جوریه 
چانی بی صدا ترکید از خنده:اوووو چقدر حساسی تو 
بکی:تو هم اگه کور بودی حساس میشدی
چانی:ببین تو این دانشگاه همه به من میگن چانی بامعرفت 
بکی نفس عمیقی کشید:باشه باشه برو بخر 
چانی:حالا شدی پسره خوب 
 
چانی سریع دو تا قهوه گرفت با دو تا کیک و دویید تو کلاس بکی همچنان خیره به رو به روش نگاه میکرد
چانی:ااام من اومدم 
چانی نشست بغل دست بکی
بکی لبخند زد:وااای من عاشقه قهوه ام بوش خیلی خوبههه 
چانی قهوه رو داد دست بکی:داغه نسوزی 
بکی خندید:نمیسوزم 
چانی: اینجوری که تو اینو دستت گرفتی الانه که بریزیش 
بکی هل شد و یکم از قهوه رو دستش ریخت:آآآه…
چانی سرشو تکون داد و دسته بکی رو گرفت
بکی دستشو کشید:چیزیم نیست…خوبم…
چانی:خو بزار کمکت کنم
بکی:نه..خودم میتونم 
چانی:باشه بابا 
بکی دستشو فوت میکرد این تنها کاری بود که میتونست انجام بده…
چانی دوست داشت صدای بکی رو بیشتر بشنوه ولی نمیدونست باید چی بگه که به حرف بیارتش
چانی:میسوزه؟
بکی:نه زیاد
چانی:قهوه تو بخور سرد شد
بکی دستشو رو میز کشید و لیوانه قهوه رو پیداکرد و یکم ازش خورد 
چانی:ااام میتونم یه سوال بپرسم؟
بکی سرفه ی کوتاهی کرد:بپرس
چانی:از چند سالگی نمیتونی ببینی؟
بکی:از١٠ سالگی به خاطره..تصادف اینجوری شدم 
چانی:هوووووف
بکی:سخته ولی خب من باهاش کنار اومدم 
بکی ادامه داد:من همیشه دلم میخواست یه خواننده باشم ولی متاسفانه نمیتونم ببینم..چه مسخره..هه  
چانی:راستش من صداتو دوست دارم یعنی به نظرم صدات خیلی..قشنگه
بکی:الان داری دلداریم میدی؟؟
چانی:نه نه نه من واقعیتو گفتم
بکی:باور نمیکنم 
چانی:به جونه خودم 
بکی:از کجا بدونم خودتو دوست داری یا نه 
چانی تعجب کرد: الان داری منو امتحان میکنی؟؟
بکی خندید
چانی:اهم…من خودمو دوست دارم اصلا نگران نباش 
بکی بلند خندید
چانی:زهرمار
بکی:یااااا زود گرم گرفتیا!!
چانی: چیه!! تا حالا کلمه ی زهرمار به گوشت نخورده بود؟! دوستات باهات شوخی نمیکنن؟!
بکی آه کشید:چانیول تو اولین دوستمی باورم نمیشه بلاخره یکی از من خوشش اومد و باهام حرف زد 
چانی تعجب کرد:مگه…
بکی:خب..من از بچگی دوستی نداشتم یعنی کی حاضر میشه با یه آدمه کور مثله من دوست شه؟؟
چانی: باورم نمیشه 
بکی:خب شاید اگه چشمام میدید منم با یه آدمه کوره خسته کننده دوست نمیشدم 
چانی یکم ناراحت شد:ببینم چشمات… هیچ راهی نداره که چشمات بتونن دوباره ببینن؟؟
بکی:نمیدونم…خانواده ام زیاد وضع مالیشون خوب نیست برا همین پیگیرش نشدیم…بیخیالش..هه 
چانی رفت تو فکر آخه چرا یه همچین آدمی با اینهمه استعداد باید نابینا باشه 
عصر شد و دانشگاه تعطیل شد بکی از جاش بلند شد:چانیول…چانیول اینجایی؟؟
چانی دسته بکی رو گرفت و با صدای دو رگه اش گفت:اینجام
بکی دستشو کشید:صدات خیلی مردونه اس چانیول خخخخ 
چانی:هه..همه میگن 
بکی:من باید برم خیلی خوشحالم از اینکه با یکی حرف زدم…بای بای 
چانی خندید:منم خوشحال شدم مواظب خودت باش 
بکی با قیافه ی خندون آروم آروم از گوشه ی دیوار به بیرون رفت
کای اومد نشست پیشه چانی:هه هه حالا دیگه با آدمای کور میگردی  
چانی ختدید:نه بابا خخخ فقط یه خورده دلم براش سوخت 
کریس سیبشو گاز زد و گفت:جوون میده واسه اذیت کردن 
چانی تعجب کرد:اذیت کردنه کی؟
کریس:همین پسر کوره 
کای خنده ی شیطانیی کرد و دستاشو به هم زد:آآآووووررررهههههه ها ها ها
کریس:نظرت چیه چانی؟؟بریم تو نخ اذیت کردنش؟؟
چانی:ولی بچه ها یکم..بیرحمانه نیست یه آدمه معلول رو اذیت کنیم؟؟
کریس:اوه اوه چه بچه مثبت شدی توووو همین هفته پیش بود داشتی یه بچه ده ساله رو اذیت میکردیااا
چانی:یاااا خفه شو…
کریس:چرا باید خفه شم؟! تو داشتی از اون بچه زورگیری میکردی اونم یه بچه ی ١٠ ساله حالا چی شده دلت به حاله این میسوزه؟
چانی:این کوره نفهم 
کای:خو باشه…یکم اذیتش میکنیم باور کن کیف میده 
چانی:باشه قبول….فقط لطفا دیگه در مورد اون بچه حرف نزنین برسه به گوشه بابام دیگه چانیی وجود نداره هااا 
کریس و کای دستاشونو به هم زدن و خندیدن……
بکی با کمک عصای سفیدش تونست از پله ها بالا بره و خودشو به خونه برسونه 
مامان…خونه ای؟؟من اومدم 
هیچکس خونه نبود بکی خودشو به اتاقش رسوند و نشست رو زمین دستشو رو سینه اش گذاشت و سرفه کرد 
بکهیون آخرین پسره خانواده بود یه خواهر و یه برادره بزرگ تر از خودش داشت پدرش تو اون تصادف کشته شد و بکهیون چشماش رو از دست داد و زندگیش و تمامه آرزوهاش بر باد رفت 
 
بکهیون احساس کرد دره اتاقش باز شد 
بکی:داداش تویی؟؟
-آره منم 
بکی خندید
-چه خبرا؟دانشگاه چطور بود؟زودباش تعریف کننن
بکی با هیجان گفت:داداش باورت میشه؟؟من با یکی دوست شددددم 
-واقعا؟؟؟کی هست؟؟
بکی:اسمش چانیوله…صداش خیلی کلفته و خیلیم مهربونه..داداش میدونی بهم چی گفت
-چی گفت بکی؟
بکی:بهم گفت صدات خیلی قشنگه…یعنی من هنوزم میتونم رویای خواننده شدنو…
-بکهیووووووووووون
بکی دستاشو پایین آورد:ب.بله داداش!!
-صدبار بهت نگفتم تحت تاثیر حرفای دیگران قرار نگیررر…شاید داشته مسخرت میکرده
بکی:و.ولی داداش من میتونستم احساس کنم داره راست میگه…خب من صدام اونقدرا هم بد نیست مگه نه؟!
-صدات بد نیستتتت ولی تو هنوز یه آدمه ساده ای…داداش کوچولوی قشنگم به هرکسی اعتماد نکن اصلا سعی کن با کسی حرف نزنی…ببین تو اگرم عالی ترین صدارم داشته باشی نمیتونی خواننده بشیییییی
 
اشک تو چشمای بکهیون جمع شد بغض داشت خفش میکرد: خب…خب..مگه خودم…خواستم کور باشم!!؟ اصلا..چرا باید کور باشم؟؟!!!! من میخوام خواننده…شمممم 
دستاتو بده به من بکی..گریه نکن تو باید تلاشتو بکنی و یه شغله خوب که به دردت بخوره پیدا کنی 
بکهیون:چه شغلییی؟!! من چیکار میتونم بکنم تو آینده ام؟؟؟
-حقه حرف زدن با اون پسرو نداری بکیییی فهمیدیییی؟! وگرنه از درس و دانشگاه خبری نیستتتتتت دوباره باید بشینی یه گوشه 
بکهیون سرشو رو بالشت گذاشت:میخوام تنها باشم خیلی خسته ام
-بکی اون پسر شاید فقط خواسته الکی بهت امید بده…اینو بدون یه آدمه نابینا هیچوقت نمیتونه خواننده بشه…..

 

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

43 Responses

  1. [email protected]@

    Akheeeeeey che dadashe bad akhlaghi…
    http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (66).gif

  2. وایییی بکییی کورهههه.هققققق
    آخی گناه دارهههع.
    واقعاا ممنون سمیرا جون به خاطره فیکه قشنگتتت، عالیییهههه.در واقع کله فیکات عالیههههه

  3. چاااااااااانیییییییییی عشششششششقم اگه بکیو اذیت کنی از بوس موس خبر…..اهم اهم خب بچه ها داشتیم چی میگفتیم ما؟
    مرررررررررسی وری وری وری قشنگ بود

  4. وای اگه اذیتش کنن خیلی نامردی میشه … دلشون می یاد :-(
    حالا بکیم نمی تونه ببینه خودش به اندازه ی کافی ناراحت هست این داداششم باید نمک بپاشه رو زخمش :-(
    ممنون :rose:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: