ep 19 (عشق بازی) love game

سلامی دوباره معذرت میخوام بابت تاخیر بفرمایید ادامه  
 

 

سهون با دیدنه کای عصبانی درو بست از ترس رنگش سفید شده بود…کای با مشت به در زد:درو باز کن ببینممممممم
سهون:تو اینجا چه غلطی میکنی؟!!
کای داد زد:این بی صاحابو باز کن بهت بگم چه غلطی میکنم…
سهون:نمیتونم جونگین…کار دارم
جونگین داد وحشتناکی زد:بازززز کنننننننن 
دی او:یاااا…جونگین ترو خدا آروم باشش
کای:سهون باز کردی که هیچ باز نکردی این درو از جاش میکنم اونوقت بیام تو خیلیییی برات بد میشه
سهون برگشت و به لوهان نگاه کرد:تو به کای خبر دادی؟!
لوهان سرشو تکون داد:نه…نه سهون من نگفتم 
سهون داد رد:پس این از کجا فهمیدههههههه!!!
لوهان به گریه افتاد:سهوون ترو خدا داد نزن دارم میمیرم 
سهون:احمقه نفهم حالیت میکنم بعدا
لوهان:سهوووون…وایساااا…سهووون
سهون تی شرتشو تنش کرد سر و وضعشو یکم مرتب کرد و به لوهان نگاه کرد:اینجا میمونی تا بره جیکت دربیاد برا باره دوم اینکارو باهات میکنم فهمیدییی؟!
لوهان:سهون…اینجا خونه ی منه…میخوای بهش چی بگی!؟
سهون درو رو لوهان قفل کرد و رفت پایین 
کای:سهون فقط دلم میخواد این در باز شه…آشغااااااال بیا این درو وا کننننننننن
سهون نفس عمیق کشید و درو آروم باز کرد 
کای باصورته قرمز به سهون که رنگش مثله گچ سفید شده بود نگاه کرد:به به بلاخره شهامت به خرج دادی این درو باز کردی
سهون:چته کوچه رو گذاشتی رو سرت؟!
کای سهونو هل داد و رفت داخل و داد زد:لوهاااااااان…لوهااااااان کجاییییی؟!
دی او:یواش جونگین 
سهون:لوهان نیست 
کای برگشت و به سهون نگاه کرد:کجاس؟!
سهون:اااام…رفته چیپس و پفک بخره 
کای پوزخند زد:عهههه میگفتی برا ما هم بخره…کجااااااس
سهون:جونگین برو همه جارو بگرد
 
لوهان یکم پاهاشو مالید و سعی کرد بلند شه خیلی درد داشت به زور بلند شد و وایساد عرق سرد از یه طرف سرگیجه هم از طرفه دیگه باعث شد محکم بخوره زمین و ناله ی بلندی بکنه……
 
کای سرشو بالا برد:صدای چی بود؟!
سهون:هیچی تی وی روشنه
کای:نه بابا…یعنی تی وی خودشو میکوبه زمین…علم چه پیشرفتی کرده 
سهون عصبی خندید
کای:داشتید چیکار میکردید!!
سهون:درس میخوندیم 
کای:هه…باریکلا آفرین
دی او با نگرانی به کای و سهون نگاه میکرد 
کای یکی یکی اتاقارو گشت و رسید به اتاقی که لوهان توش از حال رفته بود 
قلب سهون تند میزد واقعا نمیدونست چیکار کنه…
کای دستگیره رو چرخوند در قفل بود:لوهاااان…لوهاااان اینجایی؟!
سهون:احمق اینجا اتاقه ننه باباشه 
کای:لوهاااان
 
لوهان چشماشو باز کرد هنوز هم سرگیجه داشت با بدبختی خودشو به در رسوند و با صدای لرزون گفت:جو..جونگین….
کای:لوهااااااان…لوهااااان
سهون با دهنه باز به در خیره شده بود
کای برگشت و یقه ی سهون رو گرفت و کبوندش به دیوار:عوضیییییییی درو باز کننننن
سهون:کلید روشه بازش کن 
کای اصلا حواسش نبود سریع کلیدو چرخوند و درو باز کرد و چشماش گرد شد…لوهان لخت روزمین افتاده بود و نفس نفس میزد
کای:لوهان…لوهان چی شدههه؟!
سهون سریع رفت سمت لوهان و بغلش کرد: لوهاااان…خوبیییی؟!!!
لوهان چشماشو آروم باز کرد:سهون…حالم..خوب نیست
کای دستاشو مشت کرد:آشغاله بی همه چیز باهاش چیکار کردیییییی؟!
دی او: وای نه
سهون:به تو ربطی ندارهههه برو بیرون جونگین
کای با حرص سمته سهون رفت و یقیشو گرفت و با مشت محکم تو دهنه سهون کوبید و پرتش کرد تو کمد….
کمد برگشت و افتاد رو سهون…لوهان وحشتزده به سهون نگاه کرد و فریاد زد:سهوووووووووون
کای کمد رو بلند کرد و دوباره یقه ی سهون رو گرفت و بلندش کرد:سهون…باورم نمیشه …واقعا کصافتی…واقعا حیوونیییی…اینا برات کمن…چی بگم بهت!!! با اون بدبخت چیکار کردیییی!!! زر بززززززن
سهون با سر و صورت خونی به کای نگاه میکرد
کای دستشو بلند کرد که ضربه ی دیگه ای بزنه که لوهان داد زد:کایییییییی…ولش کن 
کای:بزار بزنم لهش کنم لوهان 
لوهان:ولش کن کای…تقصیره من بود…همش تقصیره خودمه
کای:چیییی!!!
لوهان رو تختی رو دوره خودش انداخت و رفت سمته کای:همش تقصیره من بود جونگین ببخش که بهت زنگ زدم…عقل اصلا تو سرم نیست 
کای:خیلی آشغالی سهون
کای سهون رو، رو زمین پرت کرد:من میرم پایین هوا بخورم یه سیگارم بکشم کسی نیاد پیشم اعصابم ناجور خورده
 
دی او:منم میرم بیرون 
هر دو بیرون رفتن و درو بستن 
لوهان دستشو رو صورته سهون گذاشت:سهون خوبیییی؟!
سهون دست لوهانو پس زد:تو واقعا کم عقلی لوهان…فکرشم نمیکردم به کای زنگ بزنی 
لوهان سرشو پایین انداخت:آخه واقعا روم فشار آوردی…من هیچوقت یه همچین کاری نمیکنم سهون…چطور ممکنه من با لی بخوابم…یعنی واقعا به عقلت شک کردم…
سهون:خفه شو لوهان
لوهان:سهون فلجم کردی 
سهون خنده اش گرفت
لوهان:زهرماررر به من میخندی یا به قیافه خودت؟!
سهون:خوشحالم لوهان…خیلی خوشحالم
لوهان:چون کتک خوردی خوشحالی؟!
سهون:چون بازم تو رو دارم خوشحالم 
لوهان:هووووف…پاشو برو رو تخت بیام زخماتو پاک کنم 
سهون:چشم قربان
لوهان سرشو تکون داد:واقعا احمقی
سهون:ولی خیلی حال داد
لوهان اخم کرد:چییی!!
سهون:همون کارمون باحال بود 
لوهان مشته محکمی به صورته سهون زد:این چی!! حال داد؟! یه کم دیگه زر زر کنی فک کنم املت بشی
سهون خندید:خیلی بیشورید خدایی!!!
 
دی او:جونگین دو تا سیگار کشیدی بسه دیگهههه خودتو میکشیا پسره خوب نکش
کای:مگه اعصاب گذاشتن اینا برا من؟!
دی او:خیلی خوبه اینقدر به فکرشونی
کای:دوستامن مثلا…هووووف لوهان جلومو نمیگرفت میزدم لهش میکردم 
دی او:ولشون کن باوو
کای تعجب کرد:لات شدی!!
دی او:اهم…نه بابا خخخخ…اهم…ببخشید
کای:من برم اتاق با اینا مثل آدم صحبت کنم..
دی او:باشه من همینجا منتظرت میمونم 
 
سهون رو تخت خوابید و لوهان با پارچه ی خیس صورتشو پاک میکرد:زهرماااار به چی میخندیییی؟!
سهون:به هیچی به خدا 
لوهان پارچه رو انداخت رو صورته سهون:خودت پاک کن 
سهون:یاااااا…لولو قهر نکن جونه سهون 
لوهان:یه جوریم…حالم خوب نیس…
سهون دستشو رو پای لوهان گذاشت:چته!!
لوهان سرشو رو شونه ی سهون گذاشت و لباشو به گوشش چسبوند:باسنم درد میکنه…
سهون خندید:بکش پایین ببینم 
لوهان دستشو لبه ی شلوارش گذاشت:کای نیاد تو
سهون به در نگاه کرد:بزار برا بعد
لوهان دستشو رو سرش گذاشت:وای احساس میکنم همه جام درد میکنه…
 
در باز شد و کای وارد اتاق شد:بتمرگین میخوام دو کلام باهاتون مثله آدم حرف بزنم 
لوهان رو تخت نشست و به کای نگاه کرد
کای:شما دوتا احمق همدیگه رو دوست دارید یا نه؟! اول تو بگو لوهان..جوابتون مثبت باشه که هیچ منفی باشه من بازم جفتتونو با هم ببینم هر دوتونو حلق آویز میکنم فهمیدین یا نه؟!
سهون خندید: آخه…
کای:تو خفه شو دارم از لوهان سوال میپرسم 
لوهان قرمز شد و به سهون نگاه کرد
کای:ببینم اصلا من جا تو بودم یه لحظه هم با این احمقه وحشی نمیموندم 
لوهان:جونگین همش تقصیره خودم بود خودم حساسش کردم 
سهون دستشو بالا برد:عاقا اجازه من میتونم یه چیزی بگم؟!
کای:بنال
سهون:نه وجدانن جونگین اگه مثلا کیونگ سو بیاد بهت بگه جونگین من امشب قراره با سوهو بخوابم…تو چیکار میکنی؟!
کای تعجب کرد:هااااان
سهون: خیلی بده نه؟! منم قاطی کردم چنان س.ک.سی باهاش کردم تا عمر داره یادش نره 
کای پوزخند زد: خب تا یه ماه حداقل میدونیم سهون نمیتونه بهت دست بزنه 
سهون به سرفه افتاد لوهان زد پشتش:آب میخوری؟!
سهون:یعنی چی تا یه ماه؟!
کای:زدی بدبختو ناکار کردی حتما بازم میخوای
سهون:یه ماه خیلیه
کای:لوهان از طرفه من محکم بزن تو دهنش دندوناش خورد شه
لوهان خندید:بابا اینو بزنم دیگه چیزی ازش نمیمونه خخخخخ
سهون:خفه شید جفتتون 
کای:خب عروس خانم جواب ندادی
لوهان عصبانی شد:دررررد بیشووور…
کای:ببینین من وقت ندارم همش به دعواهای شما برسما همین جا به یه نتیجه ی مشخص برسید لطفاااا
لوهان:اهم…چرا اول من جواب بدم؟! 
کای:تو بنال سهون
سهون:من دوسش دارم کای 
کای:این دوستت دارمای تو مثله حباب میمونه 
سهون:نه ایندفعه فرق داره به جونه ننم
کای:خب لوهانم که رفته گل بچینه 
لوهان:یاااااااااا…
کای:عروس چه خشنه خخخ
لوهان پاشو زمین کوبید:خفه شو مسخرههههههه
کای:خب عروس خانم منه خاک بر سر اینجا وکیلم؟!
لوهان با لبای آویزون به سهون نگاه کرد و خیلی سریع گفت:آره بابا
کای:یه ذره ملایم تر 
لوهان:همینه که هست…من میرم حموم
کای:خب من اینجا بله رو ازتون گرفتم به خدا سهون اگه بازم بری با دخترا بپلکی خودم میزنم لهت میکنم
سهون:باشه بابا…اوخ اوخ صورتم خیلی درد میکنه گم شید میخوام استراحت کنم
لوهان رفت حمام و کای هم از اتاق بیرون رفت و نشست پیشه دی او 
کای:عشقم سرتو بگیر بالا ببینمت
دی او سرشو بالا گرفت و به کای خیره شد:حل شد؟!
کای:حله 
دی او خندید:خوشحالم 
کای خم شد و لبای کیونگ سو رو بوسید
دی او:یاااا اینجا نههه
کای:چرا عزیزم؟
دی او:یهو میبیننمون
کای:خب ببینن
دی او: من دوست ندارم 
کای:بیا اینجا ببینمممممممم….
 
بعد از یه ساعت لوهان از حموم برگشت و به سهون نگاه کرد که خواب بود…
رو تخت نشست و موهاشو نوازش کرد سهون چشماشو آروم باز کرد:برگشتی؟!
لوهان سرشو تکون داد:خوبی؟
سهون:آره…چه بوی خوبی میدی 
لوهان خندید:من همیشه بوی خوب میدم آقای اوه
سهون دستای لوهانو بوسید:میدونم…لوهان بابت امروز واقعا معذرت میخوام…میدونم با معذرت خواستن چیزی حل نمیشه ولی قول میدم جبران کنم 
لوهان:فراموشش کن
سهون:ولی حاضرم همه ی دنیامو بدم یه بار دیگه اینجوری…
لوهان:سهون فقط خفه شوووو
سهون:شوخی کردم بابا
لوهان:صورتت زخم شده 
سهون:شما اینجوری کردید دیگه
لوهان خم شد و صورته سهون رو بوسید
سهون: لبامو ببوس 
لوهان:پر رو میشی آخه
سهون:زود باااااش
لوهان لبای سهونو بوسید
سهون:دوستت دارم 
لوهان:باورم نمیشه 
سهون:باور کن 
لوهان:منم دوستت دارم
سهون:با لی به هم بزن همین الان
لوهان:یاااااا سهون اون دوستمه 
سهون:من حساسم رو این لی
لوهان لبای سهونو بوسید:سهونی من و لی کلا این نقشه رو کشیدیم که تو رو امتحان کنیم 
سهون تعجب کرد:چیییی؟!
لوهان:باور کن
سهون:باور نمیکنم
لوهان:من واقعا غیر از تو کسی رو دوست ندارم 
سهون:باور کنم!
لوهان خندید:باور کن 
سهون دستشو رو باسن لوهان گذاشت:خوبی؟
لوهان:اهم…آره فقط درد دارم 
سهون:عیبی نداره بزار دردش باشه یه وقت هوس نکنی دوباره این حرفارو بزنی
لوهان:هوووووف…دیوانه شدم از دستت سهون
سهون:خب حالا بگو دوسم داری
لوهان لبخند زد:دوستت دارررررم 
  
 
تقریبا ١ سال از اون دوستت دارم ها میگذره  هر ۴ تا دوست کناره هم شاد و خوشحالن و کارشون فقط خوش گذروندن با همه…ولی اتفاقی باعث شد که خوشیشون ته بکشه….
 
لوهان تو بغله سهون زار زار گریه میکرد…
کای:احححححح بسه دیگه لوهان نمیخواد بره بمیره که 
لوهان دستاشو دوره گردنه سهون انداخت:این از مردنم…بد.بدتره…
سهون:باورم نمیشه چطور تونستن اینکارو باهام بکنن!!!
کای:یعنی از تو نظرم نپرسیدن؟!
سهون:نه 
دی او:خب بگو دوسش نداری
سهون:مگه جراتم دارم؟!
کای:تو هنوز دهنت بو شیر میده میخوان برات زن بگیرن؟!!
سهون موهای لوهانو نوازش کرد:لوهان گریه نکن عشقم 
لوهان با صدای گرفته ای گفت: خیلی حالم بده 
سهون:گریه نکن یه کاریش میکنیم بلاخره 
کای:بچه آب شد تو این دو روزه
دی او آه کشید:بلاخره که چی باید هممون یه روز زن بگیریم…مامانه منم دنباله دختر بود دیروز…واقعا دوست داشتنمون در حد همون عشق بازی بود هه بچه بازی کردیم…هیچوقت نمیشه دو تا مرد با هم ازدواج کنن اصلا خانواده هامون نمیزارن باید یه فکره دیگه ای بکنیم…
کای:چه فکری؟! احححح بابا لوهان خفه شوووو
لوهان سرشو رو سینه ی سهون گذاشت:سهون ترو خدا یه کاری کن
سهون:عشقم هنوز که چیزی نشده منم که جایی نمیرم عزیزم 
لوهان: حالا دختره چه شکلی هست؟!
سهون:هنوز ندیدمش عزیزم 
لوهان:خوشگله فک کنم
سهون:برام مهم نیست برای من فقط تو خوشگلی 
لوهان آه کشید
کای:کی خاستگاری میرین؟!
سهون:هفته ی دیگه…
لوهان دوباره شروع کرد به گریه کردن:سهوووووووون قلبم درد گرفت…
سهون:بابا کای خفه شو دیگه نمیبینی این حساسه!!
کای:زمانشو پرسیدم فقط 
سهون:خسته شدم از این وضع 
کای:لوهان بسه دیگه 
لوهان:سهون به بابا مامانت بگو نمیخوای زن بگیری بگو نمیشه یه چیزی بگوووووووو
سهون:خودت یه روز بیا خونمون من جلو تو بهشون میگم نمیخوام خودت عکس العملشونو ببین 
لوهان:نه…نه واقعا نمیتونم درک کنم سهون…تو…تو بازم میخوای منو بندازی دور…
سهون محکم لوهانو بغل کرد:نه عزیزم این چه حرفیه…دیوونهههه تو عشقمی 
کای:حالم بد شد احححح 
سهون:میای لوهان؟!
لوهان:آره میام سهون
دی او آهی کشید:من خیلی از آیندمون میترسم از اینکه از هم جدا شیم 
کای:نه بابا حتی اگه مجبور شیم ازدواجم بکنیم باید کناره هم بمونیم 
لوهان با چشمای قرمز به سهون نگاه کرد و آروم زمزمه کرد:من…نمیتونم…
سهون:نگرانه هیچی نباش لوهان…من تا ابد دوستت دارم…
دی او به خورشید نگاه کرد: چه حرفه قشنگی…من تا ابد دوستت دارم….یعنی میشه این جمله ابدی باشه……
The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

13 Responses

  1. عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر بدبخت لوهان . ولی خیلی خوب نوشتی . کوتاه و مفید . ممنون آجی .

  2. بابا من رمز میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: