151 بازدید

ep 19 (آخرین آرزو ) last wish

خب اینم قسمته 19 نظر یادتون نرههههه

ساعت ٣ بود لوهان كابوس میدید و تو خواب گریه میكرد سریع بلند شدم و رفتم پیشش دستمو گذاشتم رو شونه هاشو آروم تكونش دادم
-لوهان..لوهان بیدار شوووووو
چشماشو باز كرد و با وحشت بهم نگاه كرد چشماش گشاد شده بود..خیلی ترسیدم
-ل.لوهان حرف بزن…حرف بزننننننننننن
یكم تكونش دادم دندوناش به هم قفل شده بود خیلی ترسیدم دستمو گذاشتم رو فكش و مالیدم
-عشقم حرف بزن….یه چیزی بگووووو
یكم بهش آب دادم لوهان آروم تر شد و شروع كرد به گریه
-گریه نكن كوچولوی من گریه نكن
آروم بغلش كردم و نوازشش كردم
لوهان دره گوشم زمزمه كرد:س.سهونا…من …میترسم… پیشم…میخوابی؟
-باشه باشه میخوابم پیشت تو فقط آروم باش..نترس..من اینجام
براش یه آبمیوه باز كردم و دادم دستش
-اینو بخور..داشتی كابوس میدیدی؟
لوهان:آ..آره
تختمو با یه دست كشیدم و چسبوندم به تختش تختمون شد دو نفره
لوهان:كمرت..درد..گرفت؟..من…خیلی…اذیتت…میكنم…
-هه…نه بابا ما دیگه عادت كردیم خخخخ
لوهان خندید
رفتم تو تخت لوهان بالشتشو چسبوند به بالشت من خندم گرفت
-میترسی؟
لوهان:اوهوم همش…كابوس…میبینم
-الان دیگه من پیشتم از هیچی نترس
لوهان آروم خوابید پیشم
دلم براش سوخت نمیدونست چه جوری باید بخوابه دست و پاش تو گچ بود
-سختته؟؟
لوهان:نه سهونی…تو…بخواب
لوهان با خودش درگیر بود
-لوهان
لوهان نگام كرد:بله
-سرتو بزار اینجا بخواب
لوهان:سختت میشه
-نه نمیشه بیا…
آروم سرشو گذاشت رو بازوم و چشماشو بست ..موهاشو از رو صورت رنگ پریدش كنار زدم دستشو تو دستم گرفتم خیلی لاغر شده بود
-هه..خوشگلم چه زود خوابید
لوهان یه تكون خورد و زمزمه كرد:تو…بغلت…واقعا… آرومم..
موهاشو بوسیدم
لوهان:شب به خیر
….
٣هفته از اون اتفاق میگذشت لوهان یكم بهتر شده بود و دیگه با نفس تفس حرف نمیزد ولی اصلا از خونه بیرون نمیرفت برا همین عصبی شده بود و با همه حتی من دعوا میكرد یه جورایی افسرده شده بود من دلداریش میدادم ولی فایده ای نداشت…
رفتم تو اتاق لوهان از صبح غذا نخورده بود خیلی ضعیف شده بود نمیتونستم تو این وضعیت ببینمش …پیشش نشستم و صداش زدم:لوهان
جواب نداد
-لوهااان
….
-مگه با تونیستم كری؟؟
لوهان سرشو برگردوند سمتم:چیه سهون حالم اصلا خوب نیست برو بیرون
-هه..نمیرم
لوهان:میخوام بخوابم
-تا اینو نخوری نمیزارم بخوابی
لوهان:نمیخورمش اشتها ندارم
-دو روزه مثل آدم غذا نخوردی الان باید بخوری
لوهان عصبانی شد:نمیخورم سهون ببرش بیرون حالم از غذا بهم میخوره
آه بلندی كشیدم و سعی كردم آروم باشم:لوهانم خوشگلم عشقم تو غذا نمیخوری من دارم نابود میشماااا
لوهان:سهونا از این تخت و این اتاق خسته شدم میفهمییی!!!!
-آره عشقم میفهمم دركت میكنم ولی اگه بخوای لجبازی كنی كه نمیشه… جون من اینو بخور
لوهان:نمیییخووورررررررم
-گشنت نمیشه تو!!!؟؟؟
لوهان:به تو ربطی نداره
-پاشو غذاتو بخور تا ولت كنم
لوهان داد زد:نمیخوووووووووووورررررررررررمممممممم
بلندتر سرش داد زدم:باید بخورییییییشششش داری میمیری بدبخت
لوهان بهت زده نگام كرد و اشك تو چشماش جمع شد
لوهان:برا چی سرم داد میزنییی!!!! اصلا خودتو جای من گذاشتی!!اصلا میدونی من چی میكشمممم!!!! میدونی وقتی نمیرقصم چقدر عذاب میكششششششم!!!!!! میدونی چند وقته بیرون نرفتم بازم سرررم داد بزررررزن
دستمو گذاشتم رو سرم: مگه قراره خوب نشی كه اینجوری شدی!!!
لوهان:فكر نكنم سهون…من هیچ انگیزه ای برا هیچ كاری ندارم…وقتی..وقتی اینهمه آدم به خاطره ضربه زدن به ما اومده بودن فرودگاه…اونوقت ما داریم خودمونو برا كی میكشیم؟؟
-لوهان اونا با یكی دیگه مشكل داشتن نه ما
لوهان سرشو تكون داد و زمزمه كرد:برو بیرون…التماست میكنم تنهام بزار
-چیه دیگه دوسم نداری؟اگه نداری بهم بگو من آماده ام
لوهان:چرت و پرت نگو سهون برو بیرون میخوام یه كم تنها باشم
-مثلا تنهایی میخوای چیكار كنی ؟؟؟
لوهان اخم كرد:به تو ربطی نداره اوه سهون تو از من كوچیك تری حق نداری ازم سوال بپرسی و تو كارام دخالت كنیییییی فهمیدییییییی؟؟؟!!!!
-هه..آره ازت كوچیك ترم ولی انگار تو خیلی بچه تر از منی
لوهان دندوناشو به هم فشار داد:تنهام بزااااار
-لوهان… خیلی آدم بی خودی هستی میدونستی؟
لوهان با تعجب نگام كرد:واقعا؟؟..اگه اینجوریم پس گمشو بیرون
ولی من تسلیم نشدم:ببین لوهان خودتم بكشی من از اینجا تكون نمیخورم تا اینو بخوری
لوهان:من بچت نیستم سهون خودم میدونم كی باید غذا بخورم كی نخورم
دستاشو تو دستم گرفتم:لوهانم چرا اینقدر عصبی شدی؟
لوهان:خسته شدم سهون ولم كن فقط دوست دارم تنها باشم
-لوهان خواهش میكنم غذاتو بخور با كی داری لج میكنی؟با من؟با خودت؟باكی؟
لوهان:تا سه میشمارم نری بیرون ظرف غذا رو میكوبم به دیوار
پوزخند زدم:جرات داری اینكارو بكن
لوهان:یعنی میگی ندارم؟
-نه نداری
لوهان:باشه پس میشمارم
١
٢
آماده بودم تا ظرفو پرت كنه تو دیوار میخواستم یكم خودشو خالی كنه
٣
بشقاب غذا پرت شد تو دیوار و به ٤ تیكه تقسیم شد و غذا تخت و دیوار رو كثیف كرد…
لوهان بدون اینكه بهم نگاه كنه با نفس نفس گفت:دیدی …جراتشو داشتم حالا.. برو بیرون میخوام تنها باشم
داشتم از عصبانیت میتركیدم سعی كردم خودمو كنترل كنم ولی خشم باعث شده بود بدنم میلرزید
لوهان برگشت و بهم نگاه كرد حالت چشمام خیلی وحشتناك بود
لوهان:سهون برو بیرون ..حالم اصلا خوب نیست خودمم اینجا رو تمی..
نذاشتم حرفشو تموم كنه رفتم ازاتاق بیرون و محكم درو بستم صدای لوهانو میشنیدم كه داشت غر میزد
لوهان:با این كارات چی رو میخوای ثابت كنیییی؟؟اینكه مهربونی؟؟اینكه به فكرمییی؟؟؟اینكه دوسم دارییییی؟؟؟باشه فهمیدم بهم ثابت شد….
دستمال رو خیس كردم و یه قاشق ام برداشتم و بردم تو اتاق لوهان همینجوری داشت غر میزد درو كه باز كردم ساكت شد و بهت زده بهم نگاه كرد پوزخند زدم و رفتم سمتش و شروع كردم به تمیز كردن دیوار
-خب داشتی میگفتی ادامه بده…
لوهان سرخ شد و خوابید پتورم تا صورتش بالا كشید
– پاشو تختو تمیز كنم
لوهان:نمیخوام
-پاشو میگم
لوهان:تخت خودمه به تو هم هیچ ربطی نداره
پتو رو از رو سرش كشیدم كنار لوهان با ترس نگام میكرد..
دستمو گذاشتم زیر پاهاشو بلندش كردم لوهان شروع كرد به داد و بیداد كردن:یااااااااا منو بزار پاییین احمقققق دستت دستت …
گذاشتمش رو تخت خودم
-دستم خوبه نمیخواد نگرانش باشی
رو تختی رو تمیز كردم و رفتم لوهان رو برگردونم سره جاش كه دیدم خوابش برده خواستم برم كه چشمم خورد به لباش دلم میخواست ببوسمش دسته خودم نبود…آروم روش و خم شدم تا لباشو ببوسم تقریبا لبام به لباش خورده بود كه لوهان چشماشو باز كرد
لوهان:چ.چیكار میكنی؟
از جام پریدم:اهم اهم هیچی میخواستم بیدارت كنم برم یعنی بری سره جات بخوابی
لوهان:واقعا!!! چه جااااالب ..هه..بیدار كردنات جالب شده
لوهان زل زده بود به چشمای من آب دهنمو قورت دادم و سعی كردم به چشماش نگاه نكنم
دوباره بغلش كردم و گذاشتمش رو تخت خودش
لوهان:خودم پا دارم فك كنم لازم نیست تو بغلم كنی
-در حاله حاضر یه پا داری …لوهانه بداخلاقه یه پا
لوهان نتونست جلو خندشو بگیره زد زیره خنده:یاااااااااا…
-هه..چی شد؟
لوهان دوباره اخم كرد:هیچیی
-لوهان به چیزه دیگه ای فكر نكن من..فقط میخواستم بیدارت كنم همین
لوهان:دروغگو تو داشتی منو میبوسیدی
-نچ نچ اشتباه برداشت كردی
لوهان داد زد:باشه تو راس میگی حالا برو بیرووووووون
پوزخند زدم:اینجا اتاق منم هست میخوام بخوابم سر و صدا نكن لطفا
لوهان نگام كرد احساس كردم میخواد منفجر شه
-چیه!!
لوهان:دلم میخواد خفت كنم سهون
-هعععییییی خدااا …یادش به خیر یه زمان دوستم داشتی
لوهان:آره میدونی چرا اون زمان دوستت داشتم؟به خاطر اینكه بدنت بوی عطر كای رو نمیداد
داشتم شاخ درمیاوردم:چی!!!
لوهان پتو رو كشید رو خودش
شروع كردم بلند بلند خندیدن
لوهان از زیر پتو:خفه شووووو…من كه میدونم یه چیزی بینه تو و اون كای هستتتتت
پتوشو كنار زدم
-لوهان تو هنوز درگیره اون موضوعی؟؟؟
لوهان:نخیر یهو الان یادم افتاد
-لوهان واقعا كه بچه ای
لوهان:برو بخواب سهون
-ببین لوهان من بارها بهت گفتم كه من عاشقتم من دوستت دارم هیچكس هم نمیتونه جای تو رو برام بگیره چرا به من اعتماد نداری؟از ساعته ١ تا الان دارم اینجا گلومو پاره میكنم كه تو غذا بخوری این یعنی چی؟؟این یعنی اینكه من دوووستتتت دااااررررممممم
لوهان:نمیدونم… نمیتونم بهت اعتماد كنم
خندیدم:كوچولوی خوشگلم تو عشق منی.. وقتی غذا نمیخوری نمیدونی من چه حالی میشم
لوهان سرشو بالا آورد و بهم نگاه كرد:یعنی غذا بخورم حله؟؟
-نه..یه بوسم بدی حله حله
لوهان پشته هم پلك زد:یاااااا پر روووو
سرمو نزدیك بردم و لباشو بوسیدم
حالا بخند
لوهان لبخند كوچیكی زد
-تو آخر منو دیوونه میكنی
لوهان سرشو پایین انداخت و آروم گفت:ببخشید اگه اذیتت كردم
-عیبی نداره ..خب حالا غذاتو بیارم؟
لوهان سرشو تكون داد و من شاد و شنگول غذاشو براش بردم
لوهان غذاشو خورد و لبو لوچشو پاك كرد
آروم رفتم پشتش و از پشت بغلش كردم
لوهان:سهونا چیكار میكنی؟
-تكیه بده بهم میخوام رو دستت نقاشی بكشم
لوهان خندید:از كی تا حالا نقاش شدی!!!
لبمو گذاشتم رو گوشش:از الان
لوهان خودشو تكون داد:نكن سهون تنم مور مور میشه
گوششو بوسیدم و زمزمه كردم:بزار بشه
لوهان خیلی ناگهانی گفت:میخوای تحریكم كنی؟میدونی دوستت دارم میخوای تحریكم كنی؟
سریع لبامو از رو گوشش برداشتم:نه لوهان این چه حرفیه!!
لوهان سرشو پایین انداخت گردن سفیدش معلوم شد..دوباره رفتم تو فكر…دلم میخواست گردنشو گاز بگیرم بخورم ..ببوسم ای خاك بر سرت سهون ….
لبامو گذاشتم روی گردنش و آروم گردنشو بوسیدم
لوهان:سهونااا باز دیوونه شدی؟
به خودم اومدم:هااا!!!؟نه بابا خخخ
-اینجوری لوهان فكر بد میكرد از پشتش بلند شدم و رفتم رو تختم
لوهان تعجب كرد:سهونا مگه قرار نبود نقاشی بكشی؟؟
-ا.الان یادم افتاد نقاشیم زیاد خوب نیست
لوهان با بهت نگام میكرد
-چیه لوهان؟بخواب دیگه
لوهان:من خوابم نمیاد سهونا منو میبری ساحل؟؟!!دلم برا اونجا تنگ شده
-نمیشه كریس میكشتمون
لوهان:اونا ساعت ١ شب میان
-لوهان الان هوا سرده تو هم كه هنوز گچات باز نشده بری بیرون سرما بخوری میدونی چی میشه؟؟
لوهان:سهونا سرما نمیخورم خودمو میپوشونم
-لوهان باز داری اذیت میكنیااا
لوهان:سهوناااا خواهششش یه ساعت بمونیم زود برگردیم
دلم براش سوخت چند هفته بود از خونه بیرون نرفته بود
-تو تا مغزه منو نخوری كه ول كن نیستی باشه میریم
لوهان خندید و یه بوس برام فرستاد خندم گرفت
-من میرم حاضر شم بعدش میام تو رو حاضر میكنم
لوهان:باشه ^^
با بدبختی تمام لباسامو پوشیدم دستم هنوز تو گچ بود ولی كمرم خوب شده بود رفتم پیش لوهان
-خب پاشو بشین
كمكش كردم رو تخت بشینه دو تا بافت بهش پوشوندم
لوهان چشماش گرد شد:سهونا..گرمم میشه
-غر نزن
لوهان:باشه
موهاشو آروم شونه كردم و كلاه پشمیشو سرش گذاشتم شال گردن و پیچیدم دوره گردنش و جوری بالاش آوردم كه كل دهنش رو بپوشونه
-خب بزار بغلت كنم بزارمت رو ویلچر
لوهان:نمیشه راه برم؟؟اینجوری خجالت میكشم
-نمیشه عزیزم…تازه من ماسك میزنم كسی نمیتونه مارو بشناسه
به زور بغلش كردم لوهان دستشو انداخت دور گردنمو سرشو تو گردنم فرو برد انگار نمیخواست من بزارمش پایین خندیدم و گونشو بوسیدم
آروم گذاشتمش رو ویلچر
لوهان:سهونا قیافم خیلی مسخره شده مگه نه؟
-نه عشقم تو هر كار كنی بازم خوشگلی
لوهان سرشو پایین انداخت …راه افتادیم هوا خوب بود زیاد سرد نبود لوهان سرشو به طرفم گرفت صورتش از ترس سفید شده بود
-چی شده لوهان؟حالت خوب نیست؟
لوهان:سهونا منو برگردون خونه
با تعجب بهش نگاه كردم:چرا؟
لوهان:پشیمون شدم میخوام برم خونه
از مردم میترسید اون اتفاق اثر بدی روش گذاشته بود
رفتم رو به روش نشستم
-عشقم از هیچی نترس من پیشتم نمیزارم هیچ اتفاقی برات بیفته
لوهان به اطرافش نگاه كرد:واقعا!!
-آره پس نگران نباش
دوباره دسته های ویلچر رو گرفتم و هلش دادم
ماشین گرفتیم و رسیدیم صاحل بردمش همونجایی كه همیشه دوست داشت …رو به روی دریا
كلاهشو دراوردم تا یه كم موهاش هوا بخوره
خودمم كنارش رو شن ها نشستم و به دریا خیره شدم
ده دقیقه بود كه هیچكدوممون حرف نزده بودیم بعضی وقتا آدم حرف نزنه خیلی بهتره
دریا آروم بود به لوهان نگاه كردم كه چشمای قشنگشو به دریا دوخته بود و سخت تو فكر بود..باد موهاشو تو صورتش میریخت با دست سالمش موهاشو عقب میزد تا تو چشمش نرن اینقدر موهاش تو صورتش ریختن كه كلافه شد میخواست با اون دستشم كاری كنه ولی فایده ای نداشت سرشو پایین انداخت و بغض كرد دلم براش میسوخت میخواستم فریاد بزنم خدایا چرا این بلاها باید سره ما بیاد لوهان اشك میریخت رفتم رو به روش نشستم و نگاش كردم
-عشقم…چرا گریه میكنی؟
لوهان آروم و غمناك گفت:هیچی سهون …د.دلم گرفته
-سهون بمیره كه تو دلت گرفته جون سهون گریه نكن
لوهان چشماشو به هم فشار داد و قطره های اشكش پایین ریخت
دستمو گذاشتم رو صورتش و اشكاشو پاك كردم
-لوهان گریه نكن خوب میشی بهت قول میدم
لوهان سرشو تكون داد:خوب نمیشم سهون…دیگه..دیگه فكر نكنم بتونم برقصم
دستشو بوسیدم:معلومه كه میتونی برقصی این فكرای احمقانه رو بریز دور دیوونه
لوهان بهم نگاه كرد:سهونا…چرا اونوقت ها كه پام سالم بود…دوست نداشتم بدوم ولی الان …الان دوست دارم بدوام
آه كشیدمو به صورت كوچیكش نگاه كردم كه هق هق میكرد
هیچی نداشتم كه بگم دست كشیدم رو موهاش :خوب كه شدی با هم میدوییم عشقم
لوهان میخواست جلو گریشو بگیره ولی نمیتونست سرشو بغل كردم و موهاشو بوسیدم
-گریه نكن پسره ی لوس تو باید قوی باشی …
لوهان:فقط..فقط به خاطره تو تونستم تحمل كنم سهوناا
از رو بغض آه بلندی كشیدم
یكم گذشت و لوهان آروم شد
-خب میبینم كه پسره دو سالمونم دست از گریه كردن برداشته خخخخ
لوهان با قیافه ی آویزونی نگام میكرد
-اوه اوه چه اخمی…لوهان باورت میشه یه بار تاو بهم گفت سهون من از لوهان هیونگ میترسم گاهی وقتا خخخخ
لوهان خندید:چرت نگووو
-باور كنننن رفتیم خونه خودش بهت میگه
لوهان:دلم نمیخواد بخندم..
-نمیدونم..هه..تصمیم با خودته خواستی بخند نخواستی گریه كن…
لوهان لپمو كشید:سهونااا اگه نبودی چیكار میكردم؟؟
-هیچی میرفتی با یكی دیگه دوست میشدی
لوهان:اححححح عمراااا
-هه…لوهان همینجا بمون برم چایی حبابی بگیرم
٤تا چایی حبابی خریدم و رفتم پیشش
لوهان بینیشو بالا كشید و خندید:چ.چرا ٤تا خریدی؟
-به خاطر اینكه شما با یكی سیر نمیشی
لوهان:خوبه اینو میدونی خخخخخخ
خیلی خوب بود خیلی وقت بود چایی حبابی نخورده بودم واقعا كیف داد
-لوهان
لوهان:بله
-سردت نیست؟
لوهان:نه زیاد
-سردت شد بگو بریم
لوهان:نهههه میخوام غروب رو ببینم
-باشه
آسمون نارنجی بود خورشید داشت غروب میكرد لوهان به دریا خیره شده بود
لوهان:سهونا
-جونم
لوهان:من آرزو كردم تو همیشه پیشم بمونی
رفتم رو به روش و دستاشو گرفتم :چرا.. همیشه همینو آرزو میكنی؟
لوهان نگام كرد:چون جز این آرزوی دیگه ای ندارم
-مگه میشه آدم آرزوی دیگه ای نداشته باشه؟؟
لوهان:حالا میبینی كه شده هه هه
خندیدم و دستشو بوسیدم
-ولی من آرزو كردم آهو كوچولوم زودتر خوب شه
لوهان خندید و سرشو پایین انداخت دستمو بردم زیرچونشو سرشو بالا آوردم
-نگام كن سرتو پایین ننداز
لوهان با یه دستش موهامو نوازش كرد سرمو گذاشتم رو پاهاش… خیلی حس خوبی بود….. جوری كه خوابم برد…
لوهان:سهونا خوابیدی؟
چشمامو باز كردم و سریع سرمو بالا گرفتم
-ای وااای خوابم برده بود؟؟؟ لوهان پات درد گرفت؟؟آره!!!! خسته شدییی؟؟
لوهان خندید:نه سهونی خسته نشدم ترسیدم سرما بخوری بیدارت كردم بریم خونه
چند تا بوسه زدم به دستش: چه خوب آهو كوچولوم به فكرمه
لوهان:خخخخ من همیشه به فكرتم
بلند شدمو آروم لباشو بوسیدم
لوهان سرشو عقب برد و دور و برشو نگاه كرد:یااااا سهونااا چیكار میكنی؟؟؟الان یكی ببینه چی؟؟؟!!!
-بزار ببینن بزار همه بدونن من عاشقتم میخوام لباتو ببوسم میخوام بغلت كنم اشكالش چیه !!!!
لوهان:ما پسریم سهون
-پسریم كه پسریم گناهمون چیه لوهان؟؟خسته شدم دیگه…وقتی میخوام ببوسمت استرس میگیرم كه یه وقت كسی نیاد ببینتمون لوهان من واقعا خسته شدم از این وضعیت دلم میخواد سفت بغلت كنم و بدون نگرانی لباتو ببوسم
لوهان قرمز شد:تو دیوونه ای سهون
خم شدمو دوباره لباشو بوسیدم
لوهان:سهووونااااا بسه دیگه بریم
دوباره بوسیدمش
لوهان:ایندفعه بیای نزدیكم صورتتو چنگ میزنم
-منو از چنگ زدنت میترسونی
و دوباره لباشو بوسیدم……
-چنگ بگیر ببینم
لوهان عصبانی شد:یاااااااااااا…..دیونههههه….
Print Friendly, PDF & Email


49 Responses

  1. عزیزم ….. درک میکنم که چقدر میتونه تحمل یه جا موندن سخت باشه ….. چقدر ابراز علاقشون دوست دارم ……… مرررررررررررسی عزیزم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  2. سلام اونی خوبی؟؟؟
    میشه رمزه تمام قسمت هارو به وبم بدی ممنون میشممممم
    راستییییی داستانتم خیلی قشنگهههههه
    ممنونننننن
    فایتینگگگگگگگگگگگگ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *