159 بازدید

EP 19 (شکست) BREAK

سلام بچه ها عیدتون مبارک اینم قسمت 19 داستانمون 

خب من یه توضیحاتی بدم راجع به این فیک یه عده میخواستن بدونن و زیاد این سوال هارو میپرسن 

بچه ها فیک 20 قسمت نیست ممکنه زیاد بشه مثل فیک آخرین آرزو فعلا دارم مینویسمش خدا میدونه چند قسمت شه خخخخخ 

فیک شکست همونطور که از اسمش معلومه فیک غمناکیه بچه ها من نمیگم آخرش غمگینه یا شاده ولی اینو بدونید فیک شادی نیست و خیلی هم به رفتنه لوهان شباهت داره حالا بخونید یه جورایی حسش میکنید پیشنهاد میکنم این فیک رو از دست ندید چون جالبه وسط های داستان ایده های جالبی به ذهنم میرسه که بهش اضافه میکنم 

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

 

دكتر به پام نگاه كرد:تصادف كردي؟
سرمو تكون دادم
دكتر:چيزه مهمي نيست ضرب ديده يكم استراحت كن اين كرم هم بزن هر شب تا خوب شي
كمربندمو بستم و از تخت پايين اومدم
سهون:ممنون آقاي دكتر
از دكتر تشكر كرديم و از مطب بيرون اومديم
سهون:لوهان نفهميدي كجا رفت؟
تعجب كردم:كي؟
سهون:همون پسره
-ولش كن بابا
سهون:ولش كن بابا كه نشد حرف بايد اون آشغالو پيدا كنيم فك كرده شهر هرته كه ميزنه و در ميره
-ميخواستم برم دنبالش ولي نتونستم
سهون موهامو بوسيد:بهش فكر نكن عشقم…الانم برو خونه و استراحت كن من تند تند بهت زنگ ميزنم
بعد از چند ثانيه زل زدن به چشماش سوال عجيبي ازش پرسيدم:سهون تو دوس دختر داري؟
سهون خنديد:بهم شك داري؟ بهت حق ميدم
لبخند كمرنگي زدم:من ديگه برم كاري نداري؟
سهون برام ماشين گرفت سوارش شدم
سهون:خوب استراحت كن عشقم باشه؟
سرمو تكون دادم:باشه
سهون خنديد و دوباره قلبم شروع كرد به تپيدن دوست نداشتم ازش جدا شم ولي شدم……

خونه رسيدم بابام داشت روزنامه ميخوند با ديدنه من كه لنگون لنگون راه ميرفتم شكه شد:لوهااان چي شده پسرم؟؟
-خوبم بابا ميرم اتاقم
بابا:بگو ببينم چت شدهه!! تصادف كرديي؟؟خوردي زمين!؟
-بابا خوبم فقط الان ميخوام استراحت كنم
سريع رفتم تو اتاقم و درو بستم يكم رو تخت دراز كشيدم و گوشي سهونو از تو جيبم دراوردم و يكم توشو گشتم بلكه شماره ي دختري چيزي توش پيدا بشه ولي كله گوشي اسمه من بود…خندم گرفت و گوشي رو به سينه ام چسبوندم…..
تو فكر بودم كه مامانم دره اتاقمو باز كرد و رو تخت نشست:خوبي فرشته ي مامان؟؟
-هووووف…مامان من ديگه بزرگ شدم منو اينجوري صدا نزن
ماما:عزيزم…دختر عموت سويون اينجاس ميخواد يكي دو تا سوال درسي ازت بپرسه
پوزخند زدم:از داداشه دكترش چرا نميپرسه؟؟
ماما:لابد دلش خواسته از تو بپرسه ايرادي داره؟؟؟
-نه فقط الان تحمل اون دختره ي لوسو ندارم مامان
ماما:ششش…داره مياد
بعد از چند ثانيه دختر عموم وارد اتاقم شد به ريخت و قافه اش نگاه كردم و پوزخند زدم باورم نميشد يه دختر چقدر ميتونست جلف باشه…دامن خيلي كوتاهي پوشيده بود با يه تاپ موهاشم از پشت بسته بود…
سويون:سلاااام لوهانننن خوبي؟؟
لبخند كمرنگي زدم:خوبم…تو خوبي؟
سويون:بد نيستم…لوهاااااان من اينارو ياد نميگيرممم جونگده هم يادم نميده ايششششش
-من درسم خيلي هم خوب نيستا
سويون خودشو لوس كرد:لوهانييييي يادم بدهههه
-من يكم پام درد ميكنه اگه ميشه بيا رو تختم بشين
سويون:تصادف كردي؟
-آره
سو:چرا مواظب خودت نيستيييي لوييييي
-ببين من درسم زياد خوب نيست فقط سريع بگو سوالاتو تا ببينم ميتونم يا نه
سويون خم شد و شروع كرد به ورق زدن كتابش…سرمو يه كوچولو بلند كردم و چشمم خورد به سينه هاش
-اوووم…ميگم يه سوال بپرسم ناراحت نميشي؟
سو:نه بپرس
ااام…خب…سايز سينت چنده؟!
سويون بهت زده چشماشو از كتابش گرفت و به صورت من زل زد
نيشخند ززم:حرفم بد بود؟؟
سو:تو به سايز سينه ي من چيكار داري منحرررررررف
-خودت باعث ميشي من منحرف شم…سينه هات كه كامل بيرونه تازه من يه چيزي هم كشف كردم…اونم اينكه شرتت قرمزه خخخ
سويون جيغ كشيد:منحرررررررررررررف
-خب شايد اگه يه خورده رعايت ميكردي من اين حرفارو بهت نميزدم خخخ
سويون:خيلي بيشورييييي
پوزخند زدم:خب سوالاتو بگو
سويون موهاشو پشت گوشش گذاشت و پاهاشو جمع كرد دلم به حالش سوخت و رو تختيمو رو پاش انداختم سرمو بالا بردم و بهت زده به چشماي گريونش خيره شدم:چيزي شده؟؟
سويون:لوهان ميخوام يه چيزيو بهت بگم فقط قول بده به كسي نگي باشه!
كنجكاو شدم:چيزي شده؟؟
سويون:ديشب وقتي تو اتاقم بودم صداي حرف زدنه مامان و بابا رو شنيدم كه ميگفتن….
ميگفتن چي!؟؟
سويون:ميگفتن من و تو بايد با هم ازدواج كنيم
از تعجب چشمام گرد شد:چييييي؟؟؟؟
سويون:لوهان من هنوز خيلي بچه ام…نميخوام ازدواج كنم من تازه ١٦ رو تموم كردم تازه ميخوام خوش بگذرونم…نميخوام آشپزي كنم و بچه دار شم
خندم گرفت:جدي نگيرش من و تو با هم ازدواج نميكنيم
سويون:ولي بابا و مامانه تو هم راضين
-مهم ماييم كه ناراضييم
سويون شروع كرد به گريه كردن:لوهان خواهش ميكنم يه كاري بكن اين قضيه كنسل شه ولي مطمعنم نميشه چون بابام اينا عقدمونم تعيين كردن
خنديدم:ببين هم تو بچه اي هم من ما عمرا بتونيم با هم زندگي كنيم
سويون:من نميخوام تو اين سن بشورم بپزم بچه بزرگ كنم
خنديدم:اونا نميتونن به جاي من و تو تصميم بگيرن
سويون دستشو رو صورتش گذاشت:ولي من اميدي ندارم…
داشتم كم كم نگران ميشدم:من باهاشون صحبت ميكنم نگران نباش…
گوشي سهون تو جيبم لرزيد رفتم تو يه اتاق ديگه و گوشي رو جواب دادم
-الو
سهون:سلام عشقم خوبي؟
-سلام سهون بد نيستم تو خوبي؟
سهون:من عاليم عزيزم
-چيزي شده؟
سهون:دارم باهات حرف ميزنم
-ديوونه خخخ
سهون:پات خوبه؟
-داره خوب ميشه…
سهون:بعدا بهت زنگ ميزنم دوستت دارم
باشه…
-منم دوستت دارم باي
برگشتم و سويون رو ديدم كه بهت زده بهم نگاه ميكرد
-چيزي شده؟؟
سويون:تو…تو دوست دختر داري؟
-نه
سويون:پس اين كي بود كه بهش گفتي دوسش داري
-آهان…اون دوستم بود اينجوري با هم حرف ميزنيم…
سويون:لوهان ما اگه مجبور شيم با هم ازدواج كنيم
-كسي نميتونه مارو مجبور كنه
سويون:لوهااان…خودت خوب ميدوني كه باباهامون چه جور آدمايين
رو تختم دراز كشيدم:ميخوام تنها باشم
سويون:اونا امروز باهات حرف ميزنن لوهان خواهش ميكنم منصرفشون كن
سويون كيفشو برداشت و رفت بيرون
اين قضيه رو اصلا جدي نگرفتم تا اينكه شب بابام وارد اتاقم شد سخت مشغوله درس خوندن بودم از وقتي كه دوباره با سهون حرف زدم روحيه ام بهتر شده بود و زياد به كاراي بابام و مامانم اعتراض نميكردم ….
بابا:لوهان پسرم
سرمو بلند كردم:بله بابا
بابا:شام حاضره بيا پايين
-باشه الان ميام
يكم به بدنم كش و قوس دادم و به گوشي سهون نگاه كردم برا هزارمين بار رفتم تو گالريش و خندم گرفت همش عكس هاي من تو گوشيش ذخيره بود يكم اينور و اونورشو گشتم تا اينكه فايل عجيبي رو توي گوشيش پيدا كردم كه روش نوشته بود عشق خصوصي كنجكاو شدم و رفتم توش و وحشتزده دستمو جلوي دهنم گذاشتم….چيزي رو كه ميديدم باور نميكردم….سهون از تك تك اعضاي بدنم عكس گرفته بود و ذخيره كرده بود…لبام چشمام بينيم دست و پام سينه هام و خيلي جاهاي ديگه كه باورم نميشد…سريع از اون فايل بيرون اومدم دستام ميلرزيد هزارتا سوال تو ذهنم بود اينكه چرا سهون همچين كاري كرده بود! كه چي بشه!! يعني اينقدر رو من….آآه…مغزم داشت سوت ميكشيد سهون وقتي من خواب بودم اين عكس هارو انداخته بود…پس چطور من بيدار نشده بودم…سهون تقريبا منو لخت مادرزاد ديده بود دستامو لاي موهام كردم و از روي گيجي خنديدم…نميخواستم به چيزاي وحشتناك تر فكر كنم…. گوشي شروع كرد به زنگ خوردن سهون بود گوشي رو برداشتم و زمزمه كردم
-الو
سهون:سلام عشقم چيكار ميكني؟
سعي كردم عادي باشم:اهم…داشتم ميرفتم شام بخورم…تو خوبي؟
سهون:مگه ميشه با تو حرف بزنم و خوب نباشم
لبخند كمرنگي زدم:ههه خوبه…
سهون:دلم برات تنگ شده
-منم…همينطور
سهون:كاش پيشم بودي تا صبح لباتو ميبوسيدم
-سهون ميشه برم تو فايل هاي گوشيت؟
احساس كردم سهون شكه شده:كدوم فايل ها؟
-مثلا عكسات كليپ هات بازيات آخه حوصله ام سر ميره عشقممم
سهون:تو فايلا نه…ببينم نكنه رفتي!!
-مگه چيزي توش داري!!
سهون:نه نه…ولي يه سري عكساي شخصي دارم كه نميخوام ببينيشون
-سهون دارم كنجكاو ميشم كدوم فايله؟؟؟دلم ميخواد ببينمش
سهون خيلي جدي گفت:وقتي ميگم نبايد بري توش بگو چشممم
پوزخند زدم:من عمرا به كسي چشم نميگم
سهون:چشم گفتن يه جور احترامه
-برا من احترام نيست شخصيتمو خورد ميكنه خوشم نمياد از چشم گفتن
سهون: باشه پس نرو تو اون فايلا لطفا
-اوووم…باشهههه…فعلا باي
گوشي رو قطع كردم و دوباره رفتم تو عكس ها از خودم خجالت ميكشيدم…يعني در روز سهون چند دفعه به عكساي من نگاه ميكرده…
رفتم پايين و نشستم سره ميز شام
ماما:كجايي پس چرا نمياي غذات سرد شد
-ببخشيد مامان
بابا:چيكار ميكردي؟
-داشتم يه مساله حل ميكردم…
غذامو تو سكوت خوردم خواستم برم كه بابام گفت:لوهان صبر كن بايد باهات صحبت كنم
دوباره نشستم سره جام
بابا:خوب به حرفايي كه ميزنم گوش كن لوهان
-ميشنوم بابا
بابا:خب لوهان من و مادرت خيلي با هم حرف زديم و به اين نتيجه رسيديم كه تو ديگه بايد ازدواج كني
-چيييي!!! ازدواجججج؟؟؟
ماما:آره عزيزم خب ما اينو بهت نگفته بوديم ولي خيلي وقته دختر عموت سويون رو برات انتخاب كرديم
خنديدم:مامان اصلا حرفشم نزن هم اون بچه اس هم من
بابا:ششش…ببين لوهان تو اول و آخر بايد ازدواج كني فقط هم با سويون
-بابا من نميخوام ازدواج كنم من هنوز برا ازدواج بچه ام سويونم همينطور…
ماما:خب عزيزم ما كمكتون ميكنيم با هم رشد كنين و لذت ببرين از زندگيتون
-ماماااان شما هر كاري خواستين كردم ديگه اين يكي رو نميتونم قبول كنمم
بابا:ساكتتتتتتت….هم تو هم سويون بزرگ شدين تو هم مياي پيش خودم كار ميكني درستم ميخوني بايد ياد بگيري كه چطور بايد يه زندگي رو اداره كنييي
-باباااا
مامان:بحث نكن لوهاااان…تاريخ عقد و عروسيتونم مشخص شده پس ديگه نه نداريم
-مامان من سويون رو دوست ندارممممم
بابا:عشق به مرور به وجود مياد
ماما:برو تو اتاقت اگه غذاتو تموم كردي
سريع بلند شدم و رفتم تو اتاقم و درو بستم واقعا نميدونستم بايد چيكار كنم سريع زنگ زدم سهون
سهون:جونم عزيزم
-سهون بايد ببينمت
سهون:چيزي شده؟؟
-آره داره يه اتفاق وحشتناك برام ميفته
سهون:كي ميتوني بياي؟
-همين امروز مامان و بابام ديگه بهم شك ندارن برا همين نميتونن مانعم شن
سهون:باشه عزيزم الان ميام سره كوچتون
گوشي رو قطع كردم و لباسامو پوشيدم تو آينه به خودم نگاه كردم رنگم پريده بود يكم موهامو شونه كردم و سريع رفتم پايين
بابا:كجا ميري اين وقت شب؟؟
-ميخوام تنها باشم و فكر كنم
بابام اومد چيزي بگه كه مامانم اشاره كرد كه راحتم بزاره منم درو باز كردم و سريع رفتم بيرون……….

Print Friendly, PDF & Email


126 Responses

  1. سهوون منحرف
    چه پدر مادری
    اه اه اه…
    کاش میشد نابودشون کرد
    با اوون دختریِ…
    لولو چه منحرف شد یهو
    خخخخخ
    مرررسی مثه همیشه عالی بود/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  2. يا خدااااا ازدواج؟؟؟؟؟!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wow.gif اونم تو سن ١٩ و١٦. سالگي؟؟؟ شوخي ميكني. عاقا نظرم برگشت پدر مادرش خيلييي ديكتاتورن. عقايد پدره ماله عهده دقيانوسه به خدا

  3. اتفاقا دلم میخواست یه فیک غمگین بخونم..آخه جدیدا بغض دارم اما اشکم درنمیاد خیلی حال بدیه..ولی با یه داستان غمگین مخصوصا درمورد لوهان هق هق ام میکنم تازه..خخخخ شاید بگی دختره دیوونه اس..ولی اینطوریم دیگه دس خودم نیس
    مرسی عزیزم خسته نباشی

  4. یااااااااااااااااااااااا… یایاااااااااایاااااااااااااااا
    یااااااااااااااااااااااایایایایااااااااااا
    ایااااااااااااااااااوهااااااااا..یایایایایاایاااااااااااااااااااااااااااااااااا
    لوهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااان تو به … جیییییییییییییغ بزنمممممممممممممممم لپ تاپو خورد کنممممممممممممم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/13.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/13.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/13.gif

    یااااااااااااااااااااااااااااااااا این بابای این لوهان فکر کنم عقب مونده ستتتتتتت مامانش هم کرتینیسم دارههههههههه جییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif

    یاااااااااااااااا ینیییی چیییی اسن سهون داره چه غلطی میکنههههههههههههه؟؟؟؟؟/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (31).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (32).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (32).gif

    مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/screaming.gif

  5. مامان بابای بده بده بده/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif
    لوهانم ک دیگه مخشو آکبند گذاشته حالا هی من میگم ب این سهون اعتماد ندارم هی این…..
    فلفل بریزم تو دهنش خوب میشه؟

  6. دیگه مطمئن شدم سهون فقط میخواد از لو سوء استفاده کنه
    یه حسی بهم میگه که لو با بکی همدست میشه و پدر سهونو در میاره
    حالا ببین کی گفتم میگی نه نگاه کن/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif

  7. ایششششش این دختره چی میگه این وسططططط/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/screaming.gif
    وای خاکه عالم نکنه به زور بنشوننش پا سفره عقد خخخخ
    سه هون چ قصدی داشته هاااااننننن؟/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/doden-smiley.gif
    خیلی ننه بابای گیری داره اه اه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (10).gif
    منون^^

  8. چییییییی اصن آدم باورش نمیشه..عجب خونواده ای داره بسم الله…
    بابا این بشر هنوز بچس شلوار خودشم نمیتونه درست بالا بکشه آنوقت میخوان زنش بدن… خدا رحم کنه..این لوهانم خیلی منحرفه های بی ادب… البته تقصیر دختر عمو هم هست..بیچاره هر دوشون بچن… مخصوصاً دختره عزیزم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    مرسی

  9. مرسی آجی واقعا عالیییییی بود مثله همیشه ،فقط من بعضی اوقات نظراتم ثبت نمیشه وبا اینکه رمزو درست وارد میکنم بازم میگه تصویر امنیتی رو درست وارد کنید/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gifگفتم بگم که من داستانتو همیشه دنبال میکنم آجی و اگه نظر نذاشتم دیگه خودت بدونی چرا ،مرسی از داسی خوبت/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/15.gifفایتینگ

  10. اه اولش یاد اون کریستال چندش افتادم اما اینکه هم نظر بود با لوهان یکم اروم شدم سمیرا نبینم این دختره هم ازون عقده ای های پسر ندیده باشه هاااا من دیگه طاقتم بریدههههه هقق هققق
    مرسی عخشمممم عالی بود/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  11. چه اتفاقی داره میوفته /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif¿؟!
    عررر لوهانیم=”|
    عصبیم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/13.gif
    نمیدونم چرا=|||
    سهونه مشکوکه=|عر=|
    اجی خواهشا زود بذار عررر سهونی مشکوک نباااش عررر=”(((
    مرسی هق

  12. sehun axaye luhan vase chishe?? onam ch axaiiii nakonee….na na baba sehun mashkok has vali na dg k bekhad ba axash oooof
    khkh vaaay in luhan khandan ekhsham naziiii to b sine haa dokhi mardom chikar dari
    ahh az daste in maman babash…ro asaban
    mrcc ajii aliiii mese hamishe

  13. سلام اجی من مطمئنم سهون یه بیماریه روانی داره… داره شبیه این فیلما میشه اجی خیلی هیجان داره واقعا نمی تونم نقش بکیو تو داستان حدس بزنم اصلا نمیشه داستانتو حدس زد… خیلی مرموزه داستانت…. هر چی هست امید وارم باعث سکته من نشه…این ننه باباهه خیلی رو مخن … من رفتم واسه ترورشون برام دعا کنید سالم برگردم… مرسی من ادامه می خوام

  14. اخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بیچاره لوهان…
    خیلی قشنگ بود ممنونم.زود بزارش بقیشو لطفا /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  15. ای خدااااع اینا دیگه چ پدر و مادریننن زندانیش که کردن الانم میخوان بزور زنش بدن اه.مرسیی عزیزم عالی بوددد♡♡♡♡♡

  16. فکر کنم سهووون یه منحرفه…تازه از اون منحرفتر پدرو مادر لوهان هستن ….اخه تو این سن ازدواج عایاااااااااا حالا خوبه دختر عموه کف کرده نیست…مرسی عزیزم امروز خودم افسردگی داشتم الان که گفتی فیکه غمگینیه بد تر شدم هعیییییییی روزگارررررر…. مرسی عزیزم من تا اخر ادامش میدم

  17. عالی بوووووووووووووووووووووووووووود………… هر چی طولانی تر باشه بهتره /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/09.gif و هر چی زودتر باشه بهتر تره/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/09.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/09.gif مهم نیس غمگین باشه یا نه مهم اینه که هونهانی باشه. مغسی اجی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  18. آجی عید توام مبارک
    داستانت عالیه و خوشحال میشم اگه از آخرین آرزو ام طولانی تر بشه
    بابای لوهانم یکاریش بکن آخرش بکشش من از دستش راحت شم خیلی حرص میده
    ممنووووووووووووون

  19. همین ازدواج رو کم داشتیم که اونم پیداش شد.اجی این داستانم اخرش مثله داستان love game میشه؟؟؟
    تو رو خدا نشه اخره اون داستان اینقدر غصه خوردم

  20. ایوللللللل چقد خوشم اومد لوهان دختر عموهه رو بدجور ضایع کرد
    اون سوالی که از سهون پرسید .. تو دوس دختر داری .. نمی دونم چرا منو برد تو فکر
    اح این مامان باباهه هم دیگه شورشو دراوردن .. آخه ازدواج زوری اونم با یه دختر 16 ساله
    سهونیییی اون عکسا چی بود ؟؟ شاید از شدت علاقه گرفته نمی دونم
    مرسی سمیرا جون عالی بود /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  21. ای سهووووووووون منحرف
    ازدووووووواج 😮 با دختر 16 ساله این مامان باباش انگار یه چیزیشون میشه
    مرسی عزیزم بووووووس

  22. مرسی سمیرا جونی واقعا عالی بود داستانت رو میخونم همه ی ناراحتی هام از یادم میره…الهی قربون لوهانی برم من که زیاد سختی میکشه…نمیدونم بتونم با نبودش کنار بیام یا نه ولی تا آخر عمرم حتی اگه 1 نفر تو اکسو هم بمونه هر 12 تاشون رو حمایت میکنم…مرسی عزیزم ♥

  23. من گفتم این سهون مشکوکه…..انتظار همه چیو داشتم جز این یکی ….
    /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
    مامان بابای لوهان خیلی اعصاب خردکنن لوهان چرا فرار نمیکنه بره…..
    خیلی خوووووب بوووود
    مرسی
    /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif

  24. بیچاره لوهیییییییییییی!
    چه مامان بابای بدی………به این میگن خیر خواهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    سهون عاللللللللللللللللللللللللیه………شخصیتش تو حلقیه!!!!!معرکه….
    خب چرا لوهانو سهون با هم فرار نمی کنن؟؟؟؟
    این دختر عموئه خیلی مشکوکه….احساس می کنم از لوهان خوشش میاد……..
    الهی!بیچاره چن که همچین آبجی منحرفی داره با اون وضع لباس پوشیدنش!!!!!
    آجی…..داسیت حرف نداره…….دستت مرسی!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif
    فایتینگ!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/04.gif

  25. اوه سهووووننننن /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/01.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/01.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/01.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/05.gif
    غلط نکنم سهون یه مشکل روانی داره. مثلا یه عقده ی ج/ن/س/ی یا مثلا یه غیرت خیلی زیاد یا به قول اون دوستمون قاچاقچی انسانه مثلا میخواد لبای لوهانو ببره صادر کنه اونور….خخخخ…. به هر حال عادی نیست آخه این چه کااااریه؟؟؟؟؟ ولی خیلی جذاااااابه.این شخصیت مشکوکشو خیلی دوست دارم. از اونجایی که تجربه بهم ثابت کرده وقتی از یه نویسنده میخوای زود ادامه بذاره میره واسه یه هفته دیگه پس ازت نمیخووام…خخخ(راستی بعد از رفتن لوهان برای اولین باره تو کامنتام از شکلک خنده استفاده میکنم..هیییی)

    • ممنون که حدس میزنی خیلی خوشم میاد از حدسات ^____^ولی نمیگم حدسات درسته یا نه چون داسی لو میره خخخخخ
      سعی میکنم یه روز درمیون بزارم براتون خوبه؟
      الهیییییییییییی

  26. دیگه این مامااااان باباش کلافم کرددددددددددددن اااااااااااااح بسه دیگه….بیچاره لوهان چی میکشه ای خدا….دستت درد نکنه من تا اخرش میخونم چون واقعاااااااااااا عالیه داستانت فوق العادست /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif راستی واست دو تا پوستر درستیدم انشالله بیای تو چت بهت بدم اجی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/09.gif خستهههه نباشی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/32.gif

  27. واییییییییییییییییییییییییییییییییی
    من عاشق این داستانم خیلی قشنگهههههههههه..
    اجی طولانی هم شه اشکال نداره..غمگین هم باشه اشکال نداره…فیک غمگین مگه چشه
    ممنووووووووووووووووووووووون عزیزم خیلی قشنگ بود
    دست درد نکنه اجی و خسته نباشی
    این سهون یک چیزی به خورده لوهان میداده ها…واقعا شخصیت سهون عجیبه
    /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/32.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/30.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  28. اه اول نشدم خخخخخخ ولی دوم شدم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/04.gif
    طبق معمول عالی بود..وایییییی چرا داستانه غمگینیه؟/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    لوهان رفت نباید دیگ برگرده..باید برا همیشه بره..اه ازدواج دیگ چ کوفتیه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/20.gif
    وای وای وای لوهانم از دست رفت..اخه ب سایزه سینه و رنگ شرت دختره چیکار داره؟/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/07.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif
    عالی بود عشقم منتظر قسمت ها ی جدیدش هستم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

    • خخخخخخ
      قربونت عزیزم
      آخه میخوام این ژانرم امتحان کنم ببینم چقدر توش قدرت دارم
      خخخخخخ پسرا منحرفن کلا
      فدات چشمممم

  29. لوبیا بچم چه راه غیر مستقیمی برای متوجه کردن دخترعموش در نظر گرفت !/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
    سهونم ک دو حالت داره : یا بچم ته دلش هوچی نیس. ذوق هنری ب خرج داده. شایستی اصن شغلش عکاسیه ! /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/13.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/13.gif
    یا هم اینکه سهون قاچاقچی آدمه !/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/01.gif ( وااا ! چه حرفا ! ) /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/13.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif
    در هرحالت من همچنان حمایتم رو از این سهون ب شدت مشکوک اعلام میکنم ! سهون سهون سهون سهون! /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/04.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/16.gif
    بعدم اینکه … بععععععععله همینم مونده بود واسه لوبیا زن 16 ساله بگیرین اونم دختر عموشو ! ی پنجه بوکس برسونین لدفن ! /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/07.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/07.gif
    و در آخر اینکه مرسی آبی جونم با خوندن این فیکا حداقل ی کم از دلتنگیمون کم میشه ! دستت مرسی عسیسم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif

  30. دیدی؟ سمیرااااااااااااااااااااااااااااااا بیا بهم افتخار کن اول شدم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/10.gif
    تازه هنوز غمگینم هستم دیروز چرا باهام حرف نزدی؟ /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/28.gif میخواستم باهات قهر کنم اصلا /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *