206 بازدید

EP 19 (شکست) BREAK

سلام بچه ها عیدتون مبارک اینم قسمت 19 داستانمون

خب من یه توضیحاتی بدم راجع به این فیک یه عده میخواستن بدونن و زیاد این سوال هارو میپرسن

بچه ها فیک 20 قسمت نیست ممکنه زیاد بشه مثل فیک آخرین آرزو فعلا دارم مینویسمش خدا میدونه چند قسمت شه خخخخخ

فیک شکست همونطور که از اسمش معلومه فیک غمناکیه بچه ها من نمیگم آخرش غمگینه یا شاده ولی اینو بدونید فیک شادی نیست و خیلی هم به رفتنه لوهان شباهت داره حالا بخونید یه جورایی حسش میکنید پیشنهاد میکنم این فیک رو از دست ندید چون جالبه وسط های داستان ایده های جالبی به ذهنم میرسه که بهش اضافه میکنم

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

 

دكتر به پام نگاه كرد:تصادف كردي؟
سرمو تكون دادم
دكتر:چيزه مهمي نيست ضرب ديده يكم استراحت كن اين كرم هم بزن هر شب تا خوب شي
كمربندمو بستم و از تخت پايين اومدم
سهون:ممنون آقاي دكتر
از دكتر تشكر كرديم و از مطب بيرون اومديم
سهون:لوهان نفهميدي كجا رفت؟
تعجب كردم:كي؟
سهون:همون پسره
-ولش كن بابا
سهون:ولش كن بابا كه نشد حرف بايد اون آشغالو پيدا كنيم فك كرده شهر هرته كه ميزنه و در ميره
-ميخواستم برم دنبالش ولي نتونستم
سهون موهامو بوسيد:بهش فكر نكن عشقم…الانم برو خونه و استراحت كن من تند تند بهت زنگ ميزنم
بعد از چند ثانيه زل زدن به چشماش سوال عجيبي ازش پرسيدم:سهون تو دوس دختر داري؟
سهون خنديد:بهم شك داري؟ بهت حق ميدم
لبخند كمرنگي زدم:من ديگه برم كاري نداري؟
سهون برام ماشين گرفت سوارش شدم
سهون:خوب استراحت كن عشقم باشه؟
سرمو تكون دادم:باشه
سهون خنديد و دوباره قلبم شروع كرد به تپيدن دوست نداشتم ازش جدا شم ولي شدم……

خونه رسيدم بابام داشت روزنامه ميخوند با ديدنه من كه لنگون لنگون راه ميرفتم شكه شد:لوهااان چي شده پسرم؟؟
-خوبم بابا ميرم اتاقم
بابا:بگو ببينم چت شدهه!! تصادف كرديي؟؟خوردي زمين!؟
-بابا خوبم فقط الان ميخوام استراحت كنم
سريع رفتم تو اتاقم و درو بستم يكم رو تخت دراز كشيدم و گوشي سهونو از تو جيبم دراوردم و يكم توشو گشتم بلكه شماره ي دختري چيزي توش پيدا بشه ولي كله گوشي اسمه من بود…خندم گرفت و گوشي رو به سينه ام چسبوندم…..
تو فكر بودم كه مامانم دره اتاقمو باز كرد و رو تخت نشست:خوبي فرشته ي مامان؟؟
-هووووف…مامان من ديگه بزرگ شدم منو اينجوري صدا نزن
ماما:عزيزم…دختر عموت سويون اينجاس ميخواد يكي دو تا سوال درسي ازت بپرسه
پوزخند زدم:از داداشه دكترش چرا نميپرسه؟؟
ماما:لابد دلش خواسته از تو بپرسه ايرادي داره؟؟؟
-نه فقط الان تحمل اون دختره ي لوسو ندارم مامان
ماما:ششش…داره مياد
بعد از چند ثانيه دختر عموم وارد اتاقم شد به ريخت و قافه اش نگاه كردم و پوزخند زدم باورم نميشد يه دختر چقدر ميتونست جلف باشه…دامن خيلي كوتاهي پوشيده بود با يه تاپ موهاشم از پشت بسته بود…
سويون:سلاااام لوهانننن خوبي؟؟
لبخند كمرنگي زدم:خوبم…تو خوبي؟
سويون:بد نيستم…لوهاااااان من اينارو ياد نميگيرممم جونگده هم يادم نميده ايششششش
-من درسم خيلي هم خوب نيستا
سويون خودشو لوس كرد:لوهانييييي يادم بدهههه
-من يكم پام درد ميكنه اگه ميشه بيا رو تختم بشين
سويون:تصادف كردي؟
-آره
سو:چرا مواظب خودت نيستيييي لوييييي
-ببين من درسم زياد خوب نيست فقط سريع بگو سوالاتو تا ببينم ميتونم يا نه
سويون خم شد و شروع كرد به ورق زدن كتابش…سرمو يه كوچولو بلند كردم و چشمم خورد به سينه هاش
-اوووم…ميگم يه سوال بپرسم ناراحت نميشي؟
سو:نه بپرس
ااام…خب…سايز سينت چنده؟!
سويون بهت زده چشماشو از كتابش گرفت و به صورت من زل زد
نيشخند ززم:حرفم بد بود؟؟
سو:تو به سايز سينه ي من چيكار داري منحرررررررف
-خودت باعث ميشي من منحرف شم…سينه هات كه كامل بيرونه تازه من يه چيزي هم كشف كردم…اونم اينكه شرتت قرمزه خخخ
سويون جيغ كشيد:منحرررررررررررررف
-خب شايد اگه يه خورده رعايت ميكردي من اين حرفارو بهت نميزدم خخخ
سويون:خيلي بيشورييييي
پوزخند زدم:خب سوالاتو بگو
سويون موهاشو پشت گوشش گذاشت و پاهاشو جمع كرد دلم به حالش سوخت و رو تختيمو رو پاش انداختم سرمو بالا بردم و بهت زده به چشماي گريونش خيره شدم:چيزي شده؟؟
سويون:لوهان ميخوام يه چيزيو بهت بگم فقط قول بده به كسي نگي باشه!
كنجكاو شدم:چيزي شده؟؟
سويون:ديشب وقتي تو اتاقم بودم صداي حرف زدنه مامان و بابا رو شنيدم كه ميگفتن….
ميگفتن چي!؟؟
سويون:ميگفتن من و تو بايد با هم ازدواج كنيم
از تعجب چشمام گرد شد:چييييي؟؟؟؟
سويون:لوهان من هنوز خيلي بچه ام…نميخوام ازدواج كنم من تازه ١٦ رو تموم كردم تازه ميخوام خوش بگذرونم…نميخوام آشپزي كنم و بچه دار شم
خندم گرفت:جدي نگيرش من و تو با هم ازدواج نميكنيم
سويون:ولي بابا و مامانه تو هم راضين
-مهم ماييم كه ناراضييم
سويون شروع كرد به گريه كردن:لوهان خواهش ميكنم يه كاري بكن اين قضيه كنسل شه ولي مطمعنم نميشه چون بابام اينا عقدمونم تعيين كردن
خنديدم:ببين هم تو بچه اي هم من ما عمرا بتونيم با هم زندگي كنيم
سويون:من نميخوام تو اين سن بشورم بپزم بچه بزرگ كنم
خنديدم:اونا نميتونن به جاي من و تو تصميم بگيرن
سويون دستشو رو صورتش گذاشت:ولي من اميدي ندارم…
داشتم كم كم نگران ميشدم:من باهاشون صحبت ميكنم نگران نباش…
گوشي سهون تو جيبم لرزيد رفتم تو يه اتاق ديگه و گوشي رو جواب دادم
-الو
سهون:سلام عشقم خوبي؟
-سلام سهون بد نيستم تو خوبي؟
سهون:من عاليم عزيزم
-چيزي شده؟
سهون:دارم باهات حرف ميزنم
-ديوونه خخخ
سهون:پات خوبه؟
-داره خوب ميشه…
سهون:بعدا بهت زنگ ميزنم دوستت دارم
باشه…
-منم دوستت دارم باي
برگشتم و سويون رو ديدم كه بهت زده بهم نگاه ميكرد
-چيزي شده؟؟
سويون:تو…تو دوست دختر داري؟
-نه
سويون:پس اين كي بود كه بهش گفتي دوسش داري
-آهان…اون دوستم بود اينجوري با هم حرف ميزنيم…
سويون:لوهان ما اگه مجبور شيم با هم ازدواج كنيم
-كسي نميتونه مارو مجبور كنه
سويون:لوهااان…خودت خوب ميدوني كه باباهامون چه جور آدمايين
رو تختم دراز كشيدم:ميخوام تنها باشم
سويون:اونا امروز باهات حرف ميزنن لوهان خواهش ميكنم منصرفشون كن
سويون كيفشو برداشت و رفت بيرون
اين قضيه رو اصلا جدي نگرفتم تا اينكه شب بابام وارد اتاقم شد سخت مشغوله درس خوندن بودم از وقتي كه دوباره با سهون حرف زدم روحيه ام بهتر شده بود و زياد به كاراي بابام و مامانم اعتراض نميكردم ….
بابا:لوهان پسرم
سرمو بلند كردم:بله بابا
بابا:شام حاضره بيا پايين
-باشه الان ميام
يكم به بدنم كش و قوس دادم و به گوشي سهون نگاه كردم برا هزارمين بار رفتم تو گالريش و خندم گرفت همش عكس هاي من تو گوشيش ذخيره بود يكم اينور و اونورشو گشتم تا اينكه فايل عجيبي رو توي گوشيش پيدا كردم كه روش نوشته بود عشق خصوصي كنجكاو شدم و رفتم توش و وحشتزده دستمو جلوي دهنم گذاشتم….چيزي رو كه ميديدم باور نميكردم….سهون از تك تك اعضاي بدنم عكس گرفته بود و ذخيره كرده بود…لبام چشمام بينيم دست و پام سينه هام و خيلي جاهاي ديگه كه باورم نميشد…سريع از اون فايل بيرون اومدم دستام ميلرزيد هزارتا سوال تو ذهنم بود اينكه چرا سهون همچين كاري كرده بود! كه چي بشه!! يعني اينقدر رو من….آآه…مغزم داشت سوت ميكشيد سهون وقتي من خواب بودم اين عكس هارو انداخته بود…پس چطور من بيدار نشده بودم…سهون تقريبا منو لخت مادرزاد ديده بود دستامو لاي موهام كردم و از روي گيجي خنديدم…نميخواستم به چيزاي وحشتناك تر فكر كنم…. گوشي شروع كرد به زنگ خوردن سهون بود گوشي رو برداشتم و زمزمه كردم
-الو
سهون:سلام عشقم چيكار ميكني؟
سعي كردم عادي باشم:اهم…داشتم ميرفتم شام بخورم…تو خوبي؟
سهون:مگه ميشه با تو حرف بزنم و خوب نباشم
لبخند كمرنگي زدم:ههه خوبه…
سهون:دلم برات تنگ شده
-منم…همينطور
سهون:كاش پيشم بودي تا صبح لباتو ميبوسيدم
-سهون ميشه برم تو فايل هاي گوشيت؟
احساس كردم سهون شكه شده:كدوم فايل ها؟
-مثلا عكسات كليپ هات بازيات آخه حوصله ام سر ميره عشقممم
سهون:تو فايلا نه…ببينم نكنه رفتي!!
-مگه چيزي توش داري!!
سهون:نه نه…ولي يه سري عكساي شخصي دارم كه نميخوام ببينيشون
-سهون دارم كنجكاو ميشم كدوم فايله؟؟؟دلم ميخواد ببينمش
سهون خيلي جدي گفت:وقتي ميگم نبايد بري توش بگو چشممم
پوزخند زدم:من عمرا به كسي چشم نميگم
سهون:چشم گفتن يه جور احترامه
-برا من احترام نيست شخصيتمو خورد ميكنه خوشم نمياد از چشم گفتن
سهون: باشه پس نرو تو اون فايلا لطفا
-اوووم…باشهههه…فعلا باي
گوشي رو قطع كردم و دوباره رفتم تو عكس ها از خودم خجالت ميكشيدم…يعني در روز سهون چند دفعه به عكساي من نگاه ميكرده…
رفتم پايين و نشستم سره ميز شام
ماما:كجايي پس چرا نمياي غذات سرد شد
-ببخشيد مامان
بابا:چيكار ميكردي؟
-داشتم يه مساله حل ميكردم…
غذامو تو سكوت خوردم خواستم برم كه بابام گفت:لوهان صبر كن بايد باهات صحبت كنم
دوباره نشستم سره جام
بابا:خوب به حرفايي كه ميزنم گوش كن لوهان
-ميشنوم بابا
بابا:خب لوهان من و مادرت خيلي با هم حرف زديم و به اين نتيجه رسيديم كه تو ديگه بايد ازدواج كني
-چيييي!!! ازدواجججج؟؟؟
ماما:آره عزيزم خب ما اينو بهت نگفته بوديم ولي خيلي وقته دختر عموت سويون رو برات انتخاب كرديم
خنديدم:مامان اصلا حرفشم نزن هم اون بچه اس هم من
بابا:ششش…ببين لوهان تو اول و آخر بايد ازدواج كني فقط هم با سويون
-بابا من نميخوام ازدواج كنم من هنوز برا ازدواج بچه ام سويونم همينطور…
ماما:خب عزيزم ما كمكتون ميكنيم با هم رشد كنين و لذت ببرين از زندگيتون
-ماماااان شما هر كاري خواستين كردم ديگه اين يكي رو نميتونم قبول كنمم
بابا:ساكتتتتتتت….هم تو هم سويون بزرگ شدين تو هم مياي پيش خودم كار ميكني درستم ميخوني بايد ياد بگيري كه چطور بايد يه زندگي رو اداره كنييي
-باباااا
مامان:بحث نكن لوهاااان…تاريخ عقد و عروسيتونم مشخص شده پس ديگه نه نداريم
-مامان من سويون رو دوست ندارممممم
بابا:عشق به مرور به وجود مياد
ماما:برو تو اتاقت اگه غذاتو تموم كردي
سريع بلند شدم و رفتم تو اتاقم و درو بستم واقعا نميدونستم بايد چيكار كنم سريع زنگ زدم سهون
سهون:جونم عزيزم
-سهون بايد ببينمت
سهون:چيزي شده؟؟
-آره داره يه اتفاق وحشتناك برام ميفته
سهون:كي ميتوني بياي؟
-همين امروز مامان و بابام ديگه بهم شك ندارن برا همين نميتونن مانعم شن
سهون:باشه عزيزم الان ميام سره كوچتون
گوشي رو قطع كردم و لباسامو پوشيدم تو آينه به خودم نگاه كردم رنگم پريده بود يكم موهامو شونه كردم و سريع رفتم پايين
بابا:كجا ميري اين وقت شب؟؟
-ميخوام تنها باشم و فكر كنم
بابام اومد چيزي بگه كه مامانم اشاره كرد كه راحتم بزاره منم درو باز كردم و سريع رفتم بيرون……….

Print Friendly, PDF & Email


126 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *