143 بازدید

ep 18 (آخرین آرزو ) last wish

قسمته 18

از كاری كه كای باهام كرد شكه شده بودم باورم نمیشد چه دلیلی داشت كه كای یه همچین كاری باهام بكنه.. تو همین فكر بودم كه كریس اومد تو اتاقم
كریس:خوبی سهون؟
-خوبم هیونگ یه كم كرم درد میكنه
كریس:مامانت زنگ زده بود بهش گفتم خوبی
-كاره خوبی كردی
كریس:فردا لوهانو میاریم خونه الان از بیمارستان زنگ زدن كه حالش خیلی بهتره
-واقعا؟؟وای هیونگگ دمت گرم خبر از این عالی تر نمیشدددد
كریس:میتونی راه بری؟داریم غذا میخوریم میخوای غذاتو بیارم اینجا؟
خندیدم:نه بابا الان میام فقط دستمه پاهام سالمه خخخخ
رفتم پیش بچه ها و شروع كردم به خوردن
چشمم افتاد به كای…كای بهم چشمك زد و من سرفم گرفت تائو زد پشتم:آروم بخور سهون آب میخوری؟
سرمو تكون دادم تائو برام آب ریخت
آب خوردم و سعی كردم اصلا به كای نگاه نكنم
كریس خیلی ناگهانی گفت:مین سوك كم كوفت كن
ژیو:یه كم دیگه بخورم تمومه
كریس:وقتی چاق شدی اون موقع قیافتو میبینم
چانی:بچه ها نفهمیدین اون عوضیا رو گرفتن یا نه؟؟
لی با گوشیش مشغول بود یهو گفت:اووووم هنوز خبری نیست…وای بچه ها این خبر مثل بمب همه جا تركیده ولی فك كنم یه نفر با رییس كمپانی لج بوده و نمیخواسته پیشرفت ما رو ببینه
بكی:عوضیای حرومزاده
كریس:اححح تمومش كنید این بحثو…به زودی زود سهون و لوهان به حال اولشون برمیگردن و دوباره شروع میكنیم.
دی او:ولی ما الان خیلی از كارمون عقب افتادیم
كریس:مهم نیست فشرده كار میكنیم ولی نا امید نمیشیم
كریس مشتشو بالا برد:اكسوو فایتینگگگگ
همه بچه ها ابلهانه داشتن كریسو نگاه میكردن
كریس:چیه،..چرا اینجوری نگام میكنین؟؟
نسیم خندید:خب به جای اینا من میگم اكسووو فایتییییینگ
چانی:ای جوووونم
نسیم خندید
فاییزه:خیلی برای لوهان نگرانم خیلیییی
سوهو:فردا میاد اگه خدا بخواد
هلیا:راستی ما پس فردا برمیگردیم ایران
چانی :چییی؟؟؟؟
هلیا:واقعا دلمون براتون تنگ میشه
چانی:پس من چی؟؟؟
نسیم:هه هه چانی بازم میایم نگران نباش
چانی:میخوای شكسته عشقی بهم…
نسیم بلند خندید:یعنی در این حد عاشقم شدی؟؟؟
چانی خندید و سرشو انداخت پایین
كریس:چانی پس مباركههههه خخخخخ
بكی:سهون برو بخواب انگار خوابت میاد
هه نه بابا مدل چشمام اینطوریه خخخخخ
كای:همین مدله چشماته كه منو كشته
با چشمای گرد نگاش كردم كای خندید و سرشو تكون داد…
صبح شد و چشمامو باز كردم احساس كردم هیچكس خونه نیست
آروم از تختم بلند شدم و رفتم جلو آینه قیافم داغونه داغون بود یكم به خودم رسیدم موهامو ژل زدم و تی شرتمو عوض كردم.. رفتم بیرون كسی نبود یه سیب برداشتم و گاز زدم نشستم رو مبل كه صدایی شنیدم صدا از اتاق چانی و بكی میومد تعجب كردم آروم رفتم سمت در..در نیمه باز بود آب دهنمو قورت دادم صدای چانی میومد كنارش یه صدای عجیب دیگه… آروم سرمو بردم نزدیك تر و دستمو گذاشتم جلوی دهنم تا داد نزنم…چانی و نسیم تو اتاق تنها بودن چانی سره نسیم رو بالا میاورد و لباشو میبوسید نسیم هم قرمز میشد…خدای من باورم نمیشد یعنی نسیم اینقدر دیوونه بود كه به همین راحتی به چانی اعتماد كرده بود همونجا بیحركت نشستم و بهشون خیره شدم كم كم كار داشت به جاهای باریك كشیده میشد چانی نسیم رو خوابوند رو تخت و شروع كرد به باز كردنه دكمه های لباسش پیرهنشو انداخت یه گوشه نسیمبه بدنه چانی نگاه میكرد و لبشو گاز میگرفت چانی لبخنده عجیبی زد و دستشو برد سمت كمربندش میخواست بازش كنه كه نسیمدستشو گرفت:چانییی
چانی:چی شده؟
نسیم:ااام…میخواستم بگم…
چانی پرید وسطه حرفش :تو ماله منی عزیزم مشكلی نداره با هم رابطه داشته باشیم
نسیم:ولی من نمیتونم باهات باشم
چانی:چرا آخه؟؟من دیگه نمیتونم صبر كنم
نسیم:هر وقت با هم ازدواج كردیم….
چانی:شك داری بهم؟؟ من باهات ازدواج میكنم نگران نباش
نسیم با قیافه ی نگرانی چانی رو نگاه میكرد:نمیدووووننننم یکم میترسسسممم
چانی:كاریت ندارم بابا اگه بهت بد گذشت من دیگه ادامه نمیدم باشه؟؟
نسیم:ب.باشه…فقط یادت نره كه من ایرانیم تو حق نداری باهام…
چانی:باهات چی؟
نسیم نفسه بلندی كشید:من…میترسم
چانی لبای نسیم رو بوسید:نگران نباش من نمیزارم بهت سخت بگذره
نسیم با تعجب گفت:هاااا؟؟!!!
چانی خندید:نگران نباش فقط حال كن باشه؟
كله بدنم عرق كرده بود از ترس صدام درنمیومد اگه چانی بلایی سرش میاورد چی؟؟ نسیم كاملا در اختیاره چانی بود جز من هم تو خونه كسی نبود چانی آروم بلیزه نسیم رو زد بالا و شروع كرد به بوسیدن بدنه دختره بیچاره..چانی دستشو رو سینه های نسیم گذاشت…نسیم نفس بلندی کشید:چانیییی درو قفل کننننن
چانی:کسی نمیاد..سهون مریضه خوابیده نگران نبااااش
دیگه نمیتونستم تحمل كنم اومدم صداش كنم كه یهو یه دست اومد جلو دهنم داشتم خفه میشدم به دستش چنگ زدم ولی دستش خیلی قوی بود بدون اینكه بدونم كیه آروم باهاش رفتم تو اتاقم خیلی ترسیده بودم دستشو از رو دهنم برداشت و اومد رو به رومو منو كوبوند به در كمرم درد گرفت چشمامو باز كردم و در كمال تعجب كای رو رو به روم دیدم
-جو..جونگین تو خونه ای؟
كای با قیافه ی بی حالتی نگام میكرد
-چا.چانی و اون دختره…جو..جونگین باید..باید بریم…
كای پرید وسط حرفم:چرا دوسم نداری؟
مغزم هنگ كرد:چی!!
كای:گفتم چرا منو دوست نداری؟
با ناباوری گفتم:چی میگی كای من حالم خوب نیست اونوقت تو اومدی یه همچین سوال احمقانه ای میپرسی…بیا بریم بیرون وضعیته اون دو تا خیلی وحشتناكه
میخواستم برم كه كای دستمو محكم گرفت
كای:جوابو ندادی
-ولم كن دیوونه الان چانی كاره دختررو میسازه اونوقت…
كای صورتمو محكم گرفت و لباشو رو لبم گذاشت داشتم دیوونه میشدم با یه دستم صورتشو پس زدم
-داری… داری چه غلطی میكنی؟!!
كای دوباره اومد سمتم و لبامو بوسید
با دسته سالمم هلش دادم:ولم كككككن
كای بیخیال شد و نشست رو تخت و سرشو بین دو تا دستش گرفت
نفس نفس میزدم كمرم دوباره شروع كرده بود به درد گرفتن
كای:خیلی آدم عوضیی هستی سهون من اینهمه مدت دوستت داشتم ولی تو عاشق لوهانی؟؟!!!!
سعی كردم آرومباشم:چی داری میگی…من همتونو دوست دارم این حرفا چیه میزنی تو دیوونه شدی!!!
كای:توی احمق هنوز نفهمیدی كه دوست داشتن من چه شكلیه؟
-جونگین خواهش میكنم ترو خدا بس كن من و تو پسریم
كای:مهم نیست برام مهم نیست فقط میخوام یه شب باهات بخوابم
چشمام گرد شد:كاااااای خجالت بكش من حالم خوب نیست گمشو برو بیرون میخوام استراحت كنم
كای دست بردار نبود
كای:تو منو دیوونه كردی سهون…از اون موقع كه دیدم رو لوهان خوابیدی و داری میبوسیش تا الان….
-كای ولم كننننننن من گ.ی نیستم اون موقع هم لوهانو نمیبوسیدمممم
كای:پس چه جوری عاشق لوهانی؟
داد زدم:كدوم خری بهت گفته من عاشق لوهانم؟؟؟
كای:چه فرقی داره؟سهون بیا باهام باش الان فرصته خوبیه كسی هم خونه نیست
با این حرفش آروم نشستم رو زمین و یه دستی زدم تو سرم
-كای دیوانه چی داری میگی؟نكنه مستی هاااا؟؟؟!!!
كای:سهون فقط یه بار..خواهش میكنم
تازه فهمیدم كه وضعه گروهمون خیلی خراب تر از این حرفاس…دنیا دوره سرم میچرخید باورم نمیشد كمرمم خیلی درد میكرد
-كای ترو خدا دست بردار من و تو گی نیستیم كه بخوایم با هم باشیم منو و تو باید زن بگیریم كای باید خونواده تشكیل بدیم این فكرارو بریز دور كودن
كای اومد سمتم و خواست كه بازم منو ببوسه كه من صورتمو برگردوندم
كای:باشه اگه تو منو نمیخوای باشه پس بهم قول بده سهون قول بده اگه احساس كردی لوهانو دوست نداری بیای پیش من باشه؟
به چشماش نگاه كردم :جونگین… باور كن …هیچی بین من و لوهان نیست من و لوهان مثل دوتا برادر همدیگرو دوست داریم
كای یكدفعه قیافش از حالت جدی به حالت مسخره درومد و بلند بلند شروع كرد به خندیدن
بهت زده بهش نگاه میكردم
كای:وااااااای سهون كاش یه دوربین داشتم از قیافت فیلم میگرفتم خخخخخخ
چند بار پلك زدم
كای سعی كرد جلوی خنده اشو بگیره:اهم…میگم الان واقعا باورم شد كه تو و لوهان هیچی بینتون نیست خخخخ
-باورم نمیشه…یعنی این چرت و پرتا رو گفتی كه..كه از زیره زبونم حرف بكشی بیرون؟؟
كای:آره یه جورایی وگرنه من غلط بكنم گی باشم اح اح فكر كردن بهش هم حالمو به هم میزنه اییییییی
-كای خیلی آدمه پستی هستی چانی و اون ….
كای پرید تو حرفم:یاااا آخه به منو تو چه ربطی داره!!! بزا هر غلطی دوست دارن بكنن باباااا
-آخه…
کای:سهون من میرم بیرون تو هم خودتو اذیت نكن چانی هر غلطی با اون دختره بكنه باید بگیرتش پس به فكره خودت باااش
دستشو رو موهای من كشید و رفت بیرون
به نفس نفس افتادم دستمو گذاشتم رو سینه ام خدای من این بلاها چیه داره سرمون میاد…..
آروم رفتم بیرون..چانی و نسیم نشسته بودن فیلم میدیدن
چانی بهم لبخند زد:چطوری سهون!!
نسیم:دستت درد نمیكنه؟
-نه..هه خوبم
یعنی با هم كاری كرده بودن؟؟سعی كردم زیاد فكر نكنم
عصر شد رفتم آشپزخونه و یه لیوان آبمیوه خوردم دلم بد جور برا لوهان تنگ شده بود به لیوانه خالی خیره شدم…با صدای زنگ گوشیه چانی به خودم اومدم چانی سریع اومد و گوشیشو برداشت
چانی:الو سلام كریس
آهان رسیدین؟؟
اوكی اوكی الان میام
-چانی چیزی شده؟؟
چانی:نه چیزی نشده لوهانو آوردن دارم میرم كمكشون
چانی كتشو برداشت
صداش زدم:هیوووونگ
چانی برگشت و نگام كرد
-داره بارون میاد چترم با خودت ببر
چانی لبخند زد:ممنون كه گفتی
چانی رفت و من از هیجان قلبم آروم نمیگرفت درو باز كردم برم بیرون كه آیدا صدام زد
نسیم:سهون
برگشتم:بله
نسیم:كجا میری؟
-میرم بیرون یكم هوا بخورم
نسیم:سرده ها سرما نخوری
لبخند زدم:مهم نیست
رفتم بیرون و سرمو به دیوار تكیه دادم….بارون شدید شده بود چشمامو بستم قطره های بارون صورتمو خیس میكرد…چشمامو رو هم فشار دادم…قطره های اشك همراه با قطره های بارون رو صورتم جاری میشدن..این اشكا از كجا میان…چرا نمیتونم جلوشونو بگیرم…آه بلندی كشیدم و به كفشام خیره شدم…بعد از چند دقیقه صداهایی شنیدم برگشتم و چانی رو دیدم كه داره لوهانو میاره لوهان..لوهانم..آهو كوچولوی شیطونم مظلومانه رو ویلچر نشسته بود و به من نگاه میكرد …هرچقدر كه بهم نزدیك تر میشدن بغض بیشتر خفم میكرد دستمو گذاشتم رو گلوم و فشارش دادم نمیخواستم گریه كنم ولی مگه میشد….
چانی چترو بالا سره لوهان گرفته بود…با دیدن من كه خیسه خیس بودم سرم داد زد:سهوووون چرا زیره بارون وایسادی احمققققق؟؟؟یالا برو توووو الان سرما میخوریییی
-هیونگ تو برو من لوهانو میارم نگرانه من نباش من سرما نمیخورم
چانی:واقعا كه عقلت كمه زود بیارش تو بدووو…اححححح…اینم زندگیه ما داریم؟؟
چانی اینو گفت و رفت
به لوهان نگاه كردم كه همچنان به من زل زده بود رو صورتش ماسك سفیدی بود شال گردنه ضخیمی دوره گردنش بود چترم تو دسته سالمش گرفته بود رفتم رو به روش نشستم و آروم صداش زدم:لو..لوهان خوبی؟!!
لوهان چترو گرفت بالا سرم تا خیس تر از اینی كه هستم نشم چترو ازش گرفتم و نگهش داشتم لوهان ماسكو از جلو دهنش برداشت و لبخند زد:سهوناا..خوبم…تو…خوب..شدی؟؟
چشمام گرد شد:چرا…نفس نفس میزنی؟؟
لوهان:به..خاطره..دندمه..شكسته..نگران ..نباش..خوب..میشم
اشك تو چشمام جمع شد
لوهان با دست سالمش موهای خیسمو نوازش كرد:گریه..نكن..خو..ب ..میشم
-تو كه …تو که خوب بودیییی اولش..كه اومدم ملاقاتت میتونستی راحت حرف بزنیییی پس..پس چرا الان…اینجوری شدی؟؟؟!!!
لوهان به سرفه افتاد
خیلی ترسیدم:لوهااان لوهااااان خوبی؟؟؟
چانی اومد بیرون و سرم داد زد:مگههه نگفتتتتم زووووووود بیاررررررش خونهههههه
چانی لوهانو رو دو دستش بلند كرد و برد
نشستم رو زمین و بلند بلند گریه كردم ….
كریس از دور داشت میومد و كلی هم دارو تو دستش بود با دیدنه من خشكش زد بدو بدو اومد سمتم
عه عه عه سهوون چرا اینجا نشستییییی؟؟پاشو ببینم الان سرما میخوری پاشوووو
با گریه گفتم:هیونگ لوهان چرا موقع..حرف زدن نفس نفس میزنه؟؟
كریس:سهون دندش شكسته یه ماه دیگه خوبه خوب میشههه گریه نكن مثلا مردیاا
-هیونگ..لوهان بازم میتونه بخونه مگه نه؟؟
كریس:معلومه كه میتونهههه نگران نباش پاشو بریم تو
دره اتاقمو باز كردم و رفتم تو…لوهان رو تخت بود و به بالشت ها تكیه داده بود با دیدن من لبخند زد
كریس هم اومد تو
كریس:خب لوهان چیزی نمیخوای؟
لوهان:نه..كریس
كریس:اوكی پس چیزی خواستی بهم بگو..راستی به مامان و بابات گفتم نگران نشن و نیان كره اونا هم بیان یه جور دیگه دردسر داریم
لوهان:باشه
-هیونگ بچه ها كجان؟؟
كریس:رفتن بیرون شب میان همشون
كریس رفت بیرون و درو بست و ما تنها شدیم رفتم كنارش رو تخت نشستم و دستشو تو دستم گرفتم
لوهان همینطور كه نفس نفس میزد گفت:سهونا.. دلم.. برات.. تنگ .. شده.. بود
خم شدمو پیشونیشو بوسیدم
-منم همینطور آهو كوچولو
لوهان با نگرانی نگام كرد:دستت..خوبه؟كمرت..چی؟
-من خوبم فقط كمرم یكم درد میگیره كه اونم با دیدن تو خوب شد..نمیخواد زیاد حرف بزنی عزیزم
لوهان لبخند زد و با دستش صورتمو نوازش كرد
رنگ صورتت میزون شده ها
لوهان:واقعا؟..آخه.. امروز…تو…آینه…نگاه …كردم… زشت… بودم
-تو همیشه برای من خوشگلی
لوهان:سهونا
-جونم
لوهان:دسبندم…دسبندمو..میخوام…كجاس..
آه كشیدم:اونو ولش كن دیگه
لوهان:گم..شد؟؟
سرمو تكون دادم
لوهان:من..من..خیلی..دست و پا..چلفتیم
-این چه حرفیه كه میزنی؟
لوهان فقط نگام میكرد
به چشمای زیباش نگاه كردم و خندیدم:هه..قربونت برم من عیبی نداره برات خوشگل ترشو میخرم اونو فراموشش كن باشه؟
لوهان خندید:زود…میخریااا
-چششششم…لوهان میترسیدم دیگه…نتونم این چشمای زیبا رو ببینم
لوهان خندید:سهونا..
-جون سهون
لوهان سرخ شد:لبامو..ببوس
-الان؟؟؟!!!!!
لوهان سرشو پایین انداخت و زمزمه كرد:آره..همین…الانه…الان
درو قفل كردم و نشستم رو به روش:هه..سرتو بیار بالا
لوهان سرشو آروم بالا آورد و چشماشو بست
-لوهان چشماتو نبند
لوهان خندید و چشماشو باز كرد:آخه…خجالت…می…كشم
-دیگه خجالتو بزار كنار آهو كوچولو..میبوسمت وای به حالت اگه چشماتو ببندی..هه
آروم لباشو بوسیدم لوهان با چشمای باز نگام میكرد و منم از بوسیدنش دست نمیكشیدم سرمو عقب بردم:الان خجالت نمیكشی دیگه
لوهان لبخند كمرنگی زد
دوباره لباشو بوسیدم..لوهان با دست سالمش موهامو نوازش میكرد بوسیدنش بهم آرامش میداد
یكم همدیگرو تو سكوت بوسیدیم
لوهان سرمو با دستش عقب برد و بهم با اخم نگاه كرد
-چیزی شده؟
لوهان:بدنت..بو..میده
تعجب كردم:واقعا؟؟به جان تو تازه حمام بودم
لوهان:بوی…عطر..كای…رو..میدی
یخ كردم و با بهت بهش خیره شدم
لوهان:كاری…كردین…با…هم؟
به من من افتادم
-نه…عشقم چه كاری میتونیم بكنیم منو كای؟؟!!!
لوهان:پس..چرا..بدنت..بوی..عطرشو…میده؟؟؟حتما…بغلش…كردی…
لوهان دوباره سرفه كرد
-لوهاااان خوبی؟؟؟
لوهان یه كم آب خورد:راستشو…بهم…بگو
صورتشو بین دستام گرفتم:لوهان..تو تموم زندگی منی…اصلا لازم نیست شك كنی…من اینقدر دوستت دارم كه حتی به خودمم فكر نمیكنم چه برسه به یكی دیگه
لوهان:یعنی…خیالم…راحت…باشه؟
محكم لباشو بوسیدم
لوهان به چشمام زل زد و چند بار پلك زد
دوباره محكم بوسیدمش
-خیالت راحت شد؟؟
لوهان خندید:آره…خخخ
-خوبه…من میرم بخوابم آهو كوچولو تو هم استراحت كن
لوهان:میخوام…پیشت…بخوابم
-عشقم هر وقت گچ هامون باز شد اونوقت خودمو به تو گره میزنم خوبه؟
لوهان سرشو تكون داد
بوسیدمش و رفتم رو تختم خیلی خوشحال بودم كه لوهان دوباره رو تختشه
لوهان:سهونا…
-جونم
لوهان:دلم…میخواد…بریم…ساحل و…چایی.. حبابی…بخوریم
-خوب كه شدیم میریم با هم
لوهان اخم كرد:اوووو…كو…تا…من…خوب …شم
-زود خوب میشی عزیزم
لوهان:سهونا
-جونه دلم خوشگل صدام میكنی دلم میخواد بیام اونجا بچلونمت
لوهان:هه هه
-چی میخواستی بگی
لوهان:میخواستم…بگم…خیلی…دوستت…دارم
لبخند زدم:منم دوستت دارم قشنگم…
واقعا از ته قلبم خوشحال بودم كه میتونم دوباره صداشو بشنوم..صورته زیباشو ببینم..بغلش كنم و ببوسمش ….
Print Friendly, PDF & Email


47 Responses

  1. وای سکته کردم. فکر کردم کای واقعا سهونو دوس داره! البته شایدم دوسش داره ولی نمیگه!به هر حال داستانت خیلی قشنگهخیلی خوشحالم لولو برگشت خونه❤❤❤

  2. من آخر اگه چانی رو نکشتم همش با احساساتم بازی میکنه عوضی #/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
    خوب میره با بکی خوش میگذرونه بعدم میره با یکی دیگه بدبخت بکی دلم برای خودم و بکی میسوزه …—–
    ایول این عالی بود
    خسته نباشی اونی جونم

  3. من آخر اگه چانی رو نکشتم همش با احساساتم بازی میکنه عوضی #/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
    خوب میره با بکی خوش میگذرونه بعدم میره با یکی دیگه بدبخت بکی دلم برای خودم و بکی میسوزه …—–
    ایول این عالی بود
    خسته نباشی اونی جونم

  4. کای واقن که کثافتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت خخخخخخ خوب سهونو سر کار گذاشته بود
    لوهان برگشت
    بنده خدا نسیم
    چانی داشت خرش میکرد خدا عاقبتشونو به خیر کنه
    ممنون

  5. کایو ببرن تو سازمان امنیتی بازجویی کنه از آدما. این چه وضع حرف کشیدن آخه کای؟!! /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (2).gif
    چه تیزه لوهان!!! /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif سهون کارش در اومدس /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *