259 بازدید

EP 18 (شکست) BREAK

سلام بچه ها صبحتون به خیر..خب ببینم در چه حالین؟میدونم سخته ولی باید کنار بیایم با این موضوع ..ازتون میخوام خودتونو ناراحت نکنید گرچه خودم دیروز تو ماشین خیلی گریه کردم خدارو شکر تصادف نکردم چون واقعا جلومو نمیدیدم.. شک بزرگی بود برا همه اکسوتیکا ولی ازتون میخوام قوی باشین..امروز خیلی از فنکلاب های هونهانی و لوهانی بسته شدن مهم نیست من برام فرقی نمیکنه لوهان تو اکسو باشه یا نباشه من دوسش دارم و همیشه اخباراشو دنبال میکنم و براتون میزارم نگرانه هیچی نباشین فقط یه نکته ی مهم میمونه لطفا نظرتونو بهم بگین چون برام مهمه اونم اینه همونطور که میدونید کاپل های فیک شکست هونهان و بکهانه..سواله من اینه من این فیک رو ادامه بدم؟یانه؟هنوزم دوست دارید بخونیدش؟ لطفا نظراتونو بهم بگین چون من غیر از این فیک دو تا دیگه فیک از هونهان دارم نمیدونم چیکار کنم دلمم نمیاد نزارم چون هر سه موضوعات جالبی دارن …میترسم دیگه نخونیدش پس منتظرم

اینم قسمت بعدی فیکمونه امیدوارم بخونینش

04532843082849229499 EP 17 (شکست) BREAK

-بابا حداقل بزارين با شيومين حرف بزنم خواهش ميكنم
بابا:شيومين كيه؟
-دوسته دانشگاهيمه
بابا:هنوز تو همون دانشگاه درس ميخونه
-آره بابا هنوز اونجاس
بابا:باشه با هم ميريم اونجا
-بابا…اينو خيلي جدي دارم بهتون ميگم اگه قرار باشه همش اينجوري منو كنترل كنيد من يا خودكشي ميكنم يا يه جوري از اينجا ميرم
بابا:ساكتتتتتت
-بابا من بچه نيستم كه منو كنترل ميكنيد! من ديگه با اون پسر كاري ندارم اون يه بچه بازي بود تموم شد و رفت
بابا: باشه ميري دانشگاه و زود برميگردي اگه دير كني فرار كني غلط اضافي بكني مطمعن باش ديگه نميزارم جايي بري تا زمانه ازدواجت فهميديييي؟؟
سرمو تكون دادم:آره آره فهميدم…

اين بهترين فرصت بود تا باهاش حرف بزنم و ازش خبر بگيرم سريع لباس پوشيدم و رفتم بيرون اينقدر هل بودم نزديك بود با يه ماشين تصادف كنم
راننده هوار زد:ياااااا مگه كوري بچه سوسووول
رفتم كه ازش عذر خواهي بكنم ولي بهت زده شدم راننده همون پسري بود كه سهون راهي بيمارستان كرده بود
پسر عينك آفتابيشو برداشت و در حالي كه آدامس ميجوييد يه نگاه به صورتم كرد: صب كن ببينمت…تو هموني كه خيلي وقت پيش دوس پسرت زد ناكارم كرد
پوزخند زدم:خب كه چي!!
پسر خنديد:اسمم بكهيونه
-به من چه!!
بكي:ببين به اون دوس پسرت بگو دارم براش فقط مواظب باشه نبينمش
دستمو رو شيشه ي ماشينش گذاشتم:هيچ گوهي نميتوني بخوري
بكي:خواهيم ديد
-هووووف راتو بكش برو كوچه بوگند گرفت
بكي دره ماشينشو باز كرد و بيرون اومد:چي زر زدي!!
-بشين تو ماشينت راتو برو الاففففف
بكي خنديد:فسقلي برو خداتو شكر كن شلوارتو نكشيدم پايين
با كوله ام محكم زدم تو صورتش:گمشو تا دوباره رفيقم نيومده سراغت
بكي پوزخند زد:خوشحال ميشم ببينمش
داد زدم:گمشووووووووووووو
بكي سوار ماشينش شد و محكم با ماشينش زد به پام…رو زمين افتادم احساس كردم پام شكسته ناله ي بلندي كردم و داد زدم:آشغااااال جرات داري وايسااااا
بكي آدامسشو تركوند:با من درنيوفت خوشگل حالا برو به كارت برس هههههه
بكي ازم دور شد بلند شدم دنبالش برم ولي پام به شدت ضربه ديده بود مجبور شدم سره جام وايسم واقعا در حدي از اون پسر نفرت داشتم كه دوست داشتم پرواز كنم و بهش برسم….
لنگون لنگون خودمو به يه ماشين رسوندم و سوارش شدم
راننده:كجا برم؟
-ب.برين دانشگاه
آدرسو به راننده دادم و از درد پام ناله اي كردم
راننده:حالت خوبه؟؟
-خوبم
راننده:به نظر ميرسه خوب نيستي رنگت پريده
-نه…خوبم فقط ميشه سريع تر منو برسونيد؟
راننده:باشه حتما
به دانشگاه رسيدم و از دور شيومين رو ديدم كه داشت ميومد سمتم
همديگرو بغل كرديم
شيو:لوهااااان كجايي تووو!! چرا تلفنتو جواب نميدي؟؟چرا به اين روز افتادي؟؟؟
اشك تو چشمام جمع شد:حالم اصلا خوب نيست شيو
شيو:چي شده؟؟ چرا اينجوري شدي؟!
-وقت ندارم بعدا همه رو برا تعريف ميكنم…فقط با گوشيت شماره سهونو بگير ببينم برميداره!
شيو:گذاشته رفته؟
-برات تعريف ميكنم تو بگير شماره رو
شيو شماره رو گرفت فقط دلم ميخواست سهون برداره اونوقت هر چي دلم ميخواست بارش ميكردم…
شيو:بيا بيا برداشت
گوشي رو گرفتم
سهون:الو…الو
با صداي لرزون گفتم:خيليييي آشغالي سهون
سهون:لوهاااان…لوهاااان تويييي؟؟
-باورم نميشه اگه مرده بودي بيشتر خوشحال ميشدم
سهون:عزيزم الان كجايي؟؟ ميدوني چقدر به گوشيت زنگ زدم؟؟؟؟
-خفه شووووو كه حالم ازت به هم ميخورههه
سهون:نه قطع نكن عشقم…فقط بگو كجايي؟؟ ميام حرف ميزنيم…
-سهون…اگه برنميداشتي شايد با خودم ميگفتم مردي عيبي نداره ولي جواب دادي يعني اينكه تو تمامه اين مدت بهم دروغ گفتي باورم نميشه…وقتمو سره توي آشغال هدر دادم
سهون:بگو كجايي لوهان ميام حرف ميزنيم…
-خفه شو كه حالمو به هم ميزني
سهون:عشقم آروم باش…فقط بگو كجايي؟؟
-اين اون دوست داشتني بود كه هميشه بهم ميگفتي؟؟ آره!!
سهون:گوشي رو بده به دوستت
گوشي رو به شيومين دادم
شيو:الو…ما تو دانشگاهيم فعلا
اخم كردم:برا چي بهش گفتي؟؟؟
شيو:لوهان داري چيكار ميكني؟ ول كن اين پسررو
-بيخيالش شدم فقط يه سوال ازش دارم اونم وقتي بياد ازش بپرسم برا هميشه فراموشش ميكنم…
بعد ازيه ربع ماشينشو ديدم
شيو:من ميرم راحت باشيد
پام بدجور درد ميكرد سهون بدو بدو اومد سمتم و كنارم نشست:سلام لوهاان
آه كشيدم:برا چي اومدي؟؟
سهون:بايد با هم…حرف بزنيم
-من حرفي ندارم جز اينكه واقعا آدمه پستي هستي
سهون:لوهان من…من تو اينهمه مدت حالم خوب نبود باور كن
-باشه باور كردم…دليلت عالي بود…ببخش بايد برم
سهون دستمو گرفت:كجا بري؟؟
-دستمو ول كننننن
سهون به صورتم خيره شد:حالت خوبه؟
-به تو ربطي نداره سهون حتي فكرشم نميكردم بري و پشت سرتم نگاه نكنيييي…مگه من بازيچه ي توام؟؟؟
سهون:لوهان همشو بهت ميگم…يه دقه بيا تو ماشين احساس ميكنم حالت خوب نيست…
اومدم بلند شم ولي پام درد گرفت ناله اي كردم و دوباره نشستم سهون دستشو رو پام گذاشت:لوهاان پات چي شدههه؟؟
-برات مهمه؟؟
سهون:هست لوهان باور كن هست بيا بريم تو ماشين
بازم گولشو خوردم و رفتم تو ماشينش سهون منو به خونه اش برد
-برا چي منو اينجا آوردي؟؟؟
سهون:اول بايد پاتو ببينم
-فكر كردي اين اجازه رو ميدم؟؟
سهون:تصادف كردي؟؟
-سهون ميخوام برم خونه
سهون:نميزارم
-برام فيلم بازي نكن تو اين چند هفته مخ كيا رو زدي؟؟
سهون:من فقط تو رو دوست دارم
-منو؟؟ ها ها ها چه جالب
سهون دستشو لاي موهام كرد:دلم برات تنگ شده بود…
به چشماش خيره شدم چقدر دوست داشتم بهش بگم دله منم درحد مرگ برات تنگ شده بود
سهون:عشقم…اول بيا بريم خونه پاتو ببينم بعد همه چيو بهت ميگم اگه غير منطقي بود تو براي هميشه تركم كن باشه؟
دره ماشينو باز كردم سهون سريع پياده شد و رو به روم وايساد:بيا بغلم اينطوري نميتوني بياي
-خودم بلدمممم
سهون:پات درد ميكنه بيا بغلم
به دستاي باز سهون نگاه كردم واقعا دلم ميخواست بغلش كنم دستمو آروم دوره گردنش انداختم سهون رو دو دست منو بلند كرد كنترلمو از دست دادم و شروع كردم به گريه كردن
سهون:گريه نكن من همه چيو توضيح ميدم
با گريه گفتم:ا.ازت متنفرم سهون…ازت متنفرمممم
سهون سريع منو برد تو خونه اش چقدر دلم برا خونه اش تنگ شده بود آه عميقي كشيدم….
سهون منو رو تخت گذاشت و دوييد و دو تا آبميوه برام آورد:اينارو بخور يكم حالت بهتر شه بعد من شروع ميكنم حرف زدن
-نميخورم
سهون:لوهان خواهش ميكنم لج نكن
آبميوه رو برداشتم و يه كم ازش خوردم
سهون به پام نگاه كرد:با كي تصادف كردي؟
-با يكي كه فكرشم نميكردم باهاش تصادف كنم
سهون:كي؟؟
-با همون پسره كه اون روز زديش يادت مياد؟؟
سهون اخم كرد:شماره پلاكشو نفهميدي چي بود؟؟؟
-چيه! بازم ميخواي بري بزنيش؟؟
سهون:هزاربار بهت گفتم تنهايي بدونه من جايي نرو
-منم هزارباررر بهت گفتم من دختر نيستممممم
سهون:تو خوشگلي همين كافيه كه اذيتت كنن
-سهون بسههههه
سهون دستشو سمت دكمه ي شلوارم برد شكه شدم:يااااا داري چيكار ميكنيييي!!!!
سهون:درش بيار ببينم پات چي شده
-لازم نيست ميرم دكتر
سهون دكمه ي شلوارمو باز كرد و زيپمو پايين كشيد
-ياااااااا گفتم كه حالم خوبهههههه ولم كننننن
سهون:لوهان خودت باعث ميشي كه همه مثله دخترا باهات رفتار كنن…
ديگه چيزي نگفتم سهون شلوارمو كامل دراورد و از ديدن پاهاي سفيدم بهت زده شد جوري كه يادش رفته بود قراره چيكار كنه….
-سهوون
سهون به خودش اومد:جونم
-چرا ماتت برده!!
سهون دستاشو رو پاهام كشيد و آب دهنشو قورت داد:پاهات خيلي سفيدن
سرخ شدم:سهون تو فقط ميخواستي پامو ببيني اونم به خاطره تصادفم
سهون خنديد:آها آره…
پاهامو برگردوندم و وحشتزده شدم پام كاملا كبود شده بود سهون دستشو روش كشيد و من ناله ام رفت هوا
سهون:درد ميكنه؟؟؟
-آره خيلي
سهون:خب بپوش بريم دكتر…من اون پسرو خدا نكنه پيداش كنم
-سهون من و شما الان با هم هيچ رابطه اي نداريماااا
سهون:باشه باشه الان توضيح ميدم بهت عشقم فقط اينجوري حرف نزن
شلوارمو ازرو تخت برداشتم و جلوي چشم هاي بهت زده ي سهون پوشيدمش
-خب ميشنوم
سهون:من هزاربار به گوشيت زنگ زدم لوهان
-خب اون مهم نيست من ميخوام اينو بدونم كه تو ميدونستي خونمون كجاس برا چي يه بار نيومدي بهم سر بزنييييي؟؟؟ من دوستت بودم…ميدوني چقدر لب پنجره به اون خيابون لعنتي نگاه كردم؟؟ خيلي بي رحمي سهون تو اين بلارو سره من آوردي اونوقت خودت تنهام گذاشتي
سهون:اينجوري حرف نزن تو كه نميدوني چه بلاهايي سره من اومده! مامان و بابام اومده بودن كره تا منو با خودشون ببرن…خيلي باهاشون جنگيدم خيلي فقط هم به خاطره تو…ماشينمم گرفته بودن لوهان كلا روزاي سختي داشتم…تازه ديروز رفتن و تنها شدم بازم به گوشيت زنگ زدم برنداشتي…اين فكرارو بريز دور من عاشقتم…
از شدت عصبانيت مشت محكمي به صورتش زدم سهون خنديد
-نخنننننننندددددد
سهون دستاشو باز كرد:بيا اينجا…بيا
كولمو انداختم پشتم و به زور و بدبختي بلند شدم:ببخشيد اگه به خاطرم اذيت شدي ديگه نميزارم منو ببيني
سهون دره اتاقو بست:لوهان خواهش ميكنم اينجوري نباشش…من نميتونم بدونه تو زندگي كنم
-برو كنار سهون…پام خيلي درد ميكنه بايد برم خونه
سهون:لوهان باور كن بهت دروغ نگفتم عشقم…باور كنننن…
-سهون اصلا قضيه اين نيست من و تو بايد اين رابطه ي مسخرمونو تموم كنيم باباي من شديدا منو كنترل ميكنه الانم بفهمه اومدم پيشه تو دخلمو مياره ميفهمي؟؟
سهون:نه…من دوستت دارم…هر جور شده از اونجا ميارمت بيرون
دستمو رو سرم گذاشتم:سهون برو كنار
سهون شونه هامو گرفت و بغلم كرد…بوي عطرش دوباره داشت ديوونم ميكرد سرمو به سينه اش چسبوندم..سهون محكم تر از قبل بغلم كرد و زمزمه كرد:تو هم منو دوست داري ميدونم…پس بيا از هم فرار نكنيم
بينيمو بالا كشيدم: چاره اي ندارم سهون…بزار…برم…
سهون دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و بهم خيره شد…برقي رو تو چشماي خمارش ميديدم كه بيشتر عاشقم ميكرد….آره…بازم گولشو خوردم گوله چشماش…به ديوار تكيه داده بودم و سهون آروم لبامو ميبوسيد و من اشك ميريختم…
سهون لباشو از رو لبام برداشت و رو چشم هام گذاشت و چشم هاي خيسمو بوسيد:انگار دلت خيلي پر بوده عشقم
به صورت جذابش نگاه كردم و خنديدم: سهون تو گريه ميكني منم گريم ميگيره
سهون بازم بغلم كرد:دلم خيلي برات تنگ شده بود
پام از درد خم شد و رو زمين افتادم سهون وحشتزده بهم نگاه كرد:لوهااان
-حالم خوبه…فقط پام يه خورده درد گرفت…
سهون دندوناشو رو هم فشار داد:من اون عوضي رو ميكشمممممممم
با نگراني به ساعتم نگاه كردم:ب.بايد برم
سهون:كجا بري؟؟؟
-بايد برم…بابام…سهون دستمو ول كن
سهون لبامو بوسيد با دستم هلش دادم ولي سهون ولم نميكرد دوباره هلش دادم سهون لباشو برداشت:چيهههه
-ولم كن…ديرم شده…بايد برممم
سهون:باشه باشه هنوز ساعت چهاره ميريم دكتر پاتو ببينه بعدم ميبرمت خونه…
با دهنه نيمه باز بهش نگاه كردم سهون لبخند زد و از رو زمين بلندم كرد و سريع منو بيرون برد و تو ماشين گذاشت…
سهون:عشقم…اين گوشيه منه پيشت باشه يواشكي باهم حرف بزنيم
زمزمه كردم:نميخوامش
سهون:چرا؟!
-بابام ميفهمه و برام بد ميشه
سهون: نگران نباش يه جاي خوب قايمش كن كسي نميفهمه
سرمو به شيشه چسبوندم و آه كشيدم واقعا نميدونستم قراره چي بشه……..

Print Friendly, PDF & Email


134 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *