ep 17 (عشق بازی) love game

سلام دوستان خوبین؟اینم قسمته 17 
 
توجه:قسمت بعد رمزداره من این سری خیلی سختگیری میکنم هر کسی این قسمت نظر داد من رمز میدم و دوستانی که فکر میکنن فقط همین قسمت نظر بدن و منم بهشون رمز بدم دیگه همه چی تمومه اینجوریام نیست اگه از این به بعد نظر دادین منم رمز میدم واقعا دیگه شوخی با کسی ندارم من وقتمو میزارم رمز میفرستم اونوقت عده ای میخونن حالشم میبرن سایلنتم هستن…مخصوصا سره آخرین آرزو
 
نکته ی مهم:دوستان توجه کنین فقط نویسنده های وب حق دادن رمز به دوستانی که وارد چت میشن رو دارن اونم فقط تو خصوصی 
 
بفرمایید ادامه 
 

کای:پاشو بیا دی دی من مردم اینجا
دی او به ساعت نگاه کرد:باشه جونگین الان میام 
کای گوشی روقطع کرد و یکم اتاقشو جمع و جور کرد ساعت ١٠ بود که دی او وارد خونه ی کای شد 
کای لبای کیونگ سو رو چند بار بوسید:خوش اومدی عشقم…خوبی؟
دی او خندید:خوبم…تا الان داشتم درس میخوندم…
کای:پس باید خسته باشی
دی او:نه خوبم…از لوهان و سهون چه خبر؟!
کای شونه هاشو بالاانداخت:خبری ندارم ازشون 
دی او:بهشون زنگ بزن من دلم یه جوریه 
کای:باشه الان زنگ میزنم 
دی او:منم لباسامو درمیارم 
کای:باشه 
دی او زیپه سوییشرتشو باز کرد و…..
کای:الو…سهون
سهون:سلام جونگین خوبی؟
کای:چی شد؟!!
سهون:هووووف…هیچی خرابکاری کردم 
کای:چه غلطی کردی باز؟!
سهون:کای باور کن یه لحظه از حاله خودم خارج شدم…اصلا نفهمیدم چی شد…بغلش کردم…
کای تعجب کرد:چه غلطی کردییییی!!!!
سهون:به خدا دسته خودم نبود
کای:روانی احمق الان من چی بگم بهت!!! 
سهون:دستاش میلرزید جونگین…دستاش یخ کرده بود…ازم میترسید…
کای:خاک بر سره تو که خودتم نمیدونی چی میخوای…
سهون: یکم آرومش کردم…جمعه قراره برم خونشون
کای: سهوووون…یا بهش بگو دوسش داری یا کلا حساسش نکن اون داره به خاطره توی احمق آسیب میبینه…
سهون:باشه باشه کای…بهش میگم…
کای:سهون بشین مثله آدم فکراتو بکن اگه قرار باشه دوباره آسیب ببینه اونوقت من خودم شخصا میکشمتتتتتت…
سهون:باشه باشه جونگین…
کای گوشی رو قطع کرد و رو تخت انداخت:پسره ی احمق 
دی او:چی گفت؟! 
کای برگشت و چشماش گرد شد…دی او لخت لخت فقط با یه لباس زیر رو تخت نشسته بود با دیدن کای یکم پاهاشو تو خودش جمع کرد…
کای:تو چرا لختی؟؟ 
دی او:خب..آماده ام دیگه…لباسامو دراوردم سریع…
کای:سریع چی!!!
دی او قرمز شد و سرشو پایین انداخت
کای رو تخت نشست:ببینم تو واقعا فکر کردی من تو رو اینهمه راه کشوندم اینجا که باهات بخوابم!!؟
دی او: خب خودت گفتی فردا شب بیام که باهام باشی!!
کای: لباساتو بپوش
دی او تعجب کرد:هااا
کای:بپوش لباساتو 
دی او:آخه…
کای:ببین کیونگ سو من عاشقه توام…اینجوری که تو خیلی سریع لخت اومدی رو تخته من نشستی من فکره بدی راجب بهت میکنم…
دی او:خب…من فقط با توام…
کای:دفعه ی دیگه نبینم از اینکارا بکنیا…
دی او:باشه قول میدم…
کای تی شرته دی او رو پرت کرد رو تخت:بپوشش
دی او:جونگینم
کای:بگو
دی او:میشه به جای کشیدن سیگار با من بخوابی؟!
کای تعجب کرد
دی او:من حاضرم با من بخوابی ولی سیگار نکشی…چون سیگار چیزه خوبی نیست…برا آرامش بیا پیشه من … با من آروم شو… 
کای خندید:قربونت برم که حرفای قشنگ قشنگ میزنی من دیوونه میشم
دی او بلند شد و رو به روی کای وایساد:سیگارو انتخاب میکنی…یا منو؟!
کای لبخند زد و سیگارشو رو خاموش کرد:تو رو میخوام
دی او خندید و سرخ شد
کای به تخت اشاره کرد:بپر رو تخت الان میام…….
بوووق بوووق 
 
لوهان کل شبو گریه کرد برا هزارمین بار دسمال کاغذی رو از تو جعبه اش کشید بیرون و اشکاشو پاک کرد…چقدر اون آغوش گرم رو دوست داشت…خیلی وقت بود در این خد به سهون نزدیک نشده بود…ولی سهون باید حالا حالاها اذیت میشد…دلش میخواست سهون واقعا دوسش داشته باشه باید امتحانش میکرد….
 
دی او:جونگین…خوبی؟
کای موهای دی او رو از رو صورتش کنار زد و لبخند زد:آره…
دی او دستشو رو صورت کای گذاشت:خوشحالم 
کای:منم همینطور…ببینم تو دردت نمیگیره؟! جیکتم درنمیاد…
دی او خندید و سعی کرد دسته راستشو قایم کنه:هه هه نه زیاد…
کای:دستتو چرا قایم میکنی؟!
دی او:قایم نمیکنم 
کای شک کرد:باشه بخواب 
دی او خودشو به کای چسبوند:شب به خیر..دوستت دارم 
کای:من بیشتر 
بعد از ده دقیقه کای هنوز بیدار بود فقط به دی او فکر میکرد..به دستش…یعنی چی میتونست باشه!!!
آروم آستینشو زد بالا و چشماش گرد شد….دی او از شدت دردی که بهش وارد میشد دستشو خیلی شدید گاز گرفته بود جوری که دستش کامل کبود شده بود
کای دستشو رو کبودی کشید…دی او چشماشو باز کرد و وحشت زده دستشو کشید و آستینشو پایین داد…
کای:چرا…چرا بهم نگفتی هر دفعه عذاب میکشی !!؟
دی او سرشو پایین انداخت: چون…چون..
کای داد زد:چون چیییییییییی؟!!! 
دی او ترسید:خب..من نمیخواستم تو ناراحت شی! میخواستم لذت ببری…
کای: تو واقعا یه احمقه واقعی هستی…از درد دستتو اینجوری کردی که مثلا من لذت ببرم؟؟!! آرهههههه!!!!
دی او:نمیدونستم عصبانی میشی
کای:درد میکنه؟!
دی او:نه…خوبم…چیزیم نیست 
کای:بیا اینجا
دی او با خنده بغله کای خوابید:من خوبم جونگین نگرانم نباش
کای لبای دی او رو بوسید:ببخشید اگه اذیت شدی!! من نمیدونستم وگرنه همون یه بار که باهات بودم کافی بود
دی او:من دوستت دارم…این چیزا هم برام مهم نیست…پس به من فکر نکن 
کای لبخند زد و پتو رو، رو جفتشون کشید
 
 
سهون با خشم به لی نگاه میکرد که سرشو رو شونه ی لوهان گذاشته بود…
لوهان سرشو رو سره لی گذاشت و به سهون نگاه کرد
سهون سریع برگشت و سرشو رو میز گذاشت واقعا دلش میخواست لی رو تیکه تیکه کنه 
دوس دختر سهون خیلی عصبی نشست بغل دست سهون 
دختر:عزیزم
سهون:بگو
دختر:چرا اینقدر بداخلاقی؟!
سهون:همینم که هستم 
دختر:واااا
سهون:حوصله ندارم 
دختر:عزیزم من حالم خوبه هااا…امشب بیام خونتون؟!
سهون: نچ
دختر:خب چته؟!!!
سهون:نمیدونم
دختر:هووووف تو واقعا حوصله ی آدمو سر میبری
دختر بلند شد و رفت…
لوهان شگفتزده به دختر نگاه میکرد…این همون دختری بود که سهون هر روز تو کلاس همه کاری باهاش میکرد…اما الان حتی سرشم بالا نبرد…
سهون واقعا طاقت نیاورد سرشو بلند کرد و به لوهان نگاه کرد
لوهان:چیزی شده!!
سهون:ااام…چیزه…آهان فردا کی بیام؟!
لوهان:فردا؟! فردا کجا بیای؟!
سهون:مگه فردا جمعه نیست؟!
لوهان:هه…خیلی باحالی حتی روزارم از هم تشخیص نمیدی
لی با حالت تمسخرآمیزی خندید
سهون به لی نگاه کرد و عصبانی شد:هوووی…به چی میخندی تو دلقک!!
لی به خودش اومد:هیچی به حرفه لوهان خندیدم 
سهون بلند شد و رفت سمت لی:مگه لوهان چی گفت که خندیدی!؟
لوهان:سهون بسه برو بشین سرجات!!
سهون یقه ی لی رو گرفت:یالا بگو به چی خندیدی مرتیکه ی عوضیییییییی
لوهان ترسید:سهون ولش کنننن…سهون خواهش میکنم ولش کن الان استاد میاد
لی:تو برو اونور لوهان من و سهون با هم کنار میایم 
لوهان:سهون بس کن 
لی:آره به تو خندیدم واقعا آدم احمق تر از تو ندیده بودم
سهون دندوناشو رو هم فشار داد و مشت محکمی به لی زد 
لوهان بهت زده به لی که رو میز افتاد نگاه میکرد…
لی بلند شد و رفت سمت سهون و شروع کرد به زدنه سهون 
لوهان فریاد میزد: ولششششش کننننننن…کشتیشششش
لی بعد از کلی کتک زدن یقه ی سهونو گرفت و به صورته خونیش نگاه کرد:مواظب باش با من در نیفتی 
سهون با صورت خونی به لوهان نگاه میکرد که اشک میریخت 
در باز شد و کای وارد کلاس شد و بهت زده به سهون و لی نگاه کرد:چی شدهههههه؟!!
لی:از شازده بپرس 
کای سهونو بلند کرد:سهون چی شده؟! چرا این ریختی شدی؟!
سهون به زور بلند شد:جونگین برو کنار…میخوام بکشمششش
کای:سهون چت شده؟!!
لی:بزار بیاد حالشو بگیرم
لوهان دستشو جلو دهنش گذاشته بود و گریه میکرد:تمومش کنید…تمومش کنیییییییییید
لی نفس نفس میزد:فقط به خاطره لوهان نمیکشمت…
لی دسته لوهانو گرفت و با هم از کلاس رفتن بیرون 
سهون با مشت محکم زد رو میز
کای:بچه ها برید بشینید سر جاهاتون 
بچه ها دور سهون رو خلوت کردن 
کای:ببینم چت شد یهو؟!
سهون:این پسره داره میره رو اعصاب من…حالشو میگیرم…
کای:به خاطره لوهانه؟! داری حسادت میکنی! 
سهون چیزی نگفت کیفشو برداشت و رفت بیرون 
تو راهرو قدم میزد تا اینکه لوهان صداش زد
لوهان:فردا ساعت ٩ خونه ی من باش
سهون برگشت:چی!!
لوهان به صورت خونی سهون نگاه کرد:واقعا نشنیدی؟!
سهون پوزخند زد: چیه!! بازم میخوام صدتا اسم روم بزاری؟! مهم نیست هر چی دوست داری بهم بگو خنگ، احمق…اسکل…نفهم…
لوهان:تو برام ذره ای مهم نیستی که بخوام اینجوری صدات کنم….فردا شب ساعت ٩ خونه ی من باش…
سهون دسته لوهان رو گرفت:چرا مهم نیستم؟!!
لوهان اخم کرد:فکر میکنی چرا!؟ 
سهون:ببینم تو اون پسره لی رو دوست داری؟!
لوهان:دستمو ول کن
سهون:جوابه منو بده
لوهان:به تو چه ربطی داره؟!
سهون:فقط یه کلمه بگو دوسش داری یا نه؟!
لوهان:دلیلی نمیبینم بهت بگم 
سهون:تو اون پسرو دوست دارییییی؟!!
لوهان چیزی نگفت…
سهون:لوهان…من پشیمونم…من شدیدا پشیمونم…در حد مرگ پشیمونم…من دوستت داشتم…هنوزم دوستت دارم…
لوهان:خفه شوووو…فقط خفه شووو…تو از آشغالم آشغال تری…حرف از دوست داشتن نزن که حالم از هر چی عشقه به هم میخوره…دستمو ول کن تا جلوی اینهمه آدم نزدم تو گوشت
سهون:نه…لوهان من اون آدمه قبل نیستم من عوض شدم…قول میدم جبران کنم…
لوهان:ولم کن…
سهون دسته لوهانو ول کرد:باشه الان برو…فردا…فردا میام پیشت..خونتون و راضیت میکنم…خداحافظ لولو
لوهان بهت زده به سهون نگاه میکرد باورش نمیشد سهون بلاخره اعتراف کرد…ولی هنوز لوهان نفرتش از سهون کم نشده بود…
 
جمعه…
 
سهون بعد از گرفتن یه دوش حسابی لباس شیکی پوشید…کلی هم به خودش عطر زد و آماده ی رفتن شد…دلش میخواست لوهانو خوشحال کنه هدیه ی کوچیکی براش خرید و با یه دسته گل خیلی زیبا…
 
لوهان درو باز کرد و به سهون و دسته گلش و تیپ خفنی که زده بود نگاه کرد
سهون:سلام
لوهان:بیا تو 
سهون دنبال لوهان وارد اتاقش شد..
لوهان:بشین الان میام 
سهون گل رو رو تخت گذاشت و خودشم نشست رو تخت 
لوهان با دو تا قهوه برگشت تو اتاق قهوه هارو رو میز گذاشت و زیرچشمی به سهون نگاه کرد
سهون به پاهای لخت لوهان خیره شد واقعا میترسید دوباره تحریک بشه اونوقت به کل آبروش میرفت…سرشو برگردوند خیلی معذب بود…
لوهان:قهوه تو بخور بیا سره درس
سهون:لوهان
لوهان چیزی نگفت
سهون:لوهااان 
لوهان خیلی آروم زمزمه کرد:بله
سهون:بابت دیروز…معذرت میخوام
لوهان:مهم نیست 
سهون:ولی من…همشو جدی گفتم 
لوهان:بازم برام مهم نیست
سهون:یعنی تو اصلا حتی یه ذره هم دوسم نداری؟
لوهان:تو برای درس اومدی اینجانه این حرفا پاشو سریع به کارمون برسیم…
سهون:باشه هر چی تو بگی
لوهان کتاباشو باز کرد:خب جزوه ها رو خوندی؟!
سهون:نهههه…یادم رفت
لوهان اخم کرد
سهون:اخم نکن جونه من…یه ربعه برات میخونمش…
لوهان:بزنم تو گوشت؟!
سهون خندید:نه زودی میخونمش…همه ی جای صورتم درد میکنه 
لوهان: نباید با لی درمیفتادی
سهون: باید بی خیالت بشه…وگرنه مثله سایه دنبالش میرم….
لوهان تعجب کرد:چییی؟! زندگی من دیگه ربطی به تو نداره اوه سهون
سهون: متاسفانه من دوستت دارم…
لوهان سیلی محکمی به سهون زد:دیگه این حرفو بهم نزن خواهشاااا!! 
سهون دستشو رو صورتش گذاشت:هوووف…دست به زن داریاا
لوهان:یه ذره دیگه بری رو اعصابم پا میشم نصفت میکنم
سهون:ولی من حرفمو پس نمیگیرم 
لوهان:سهون اگه اومدی اینجا چرت و پرت بگی همین الان پاشو برووو!!
سهون:باشه بیا بهم یاد بده…
لوهان کتابشو ورق زد:خب کجا بودیم؟!
سهون:صفحه ۴٠ 
لوهان شروع کرد به درس دادن سهون تصمیم گرفت ایندفعه واقعا گوش بده و یاد بگیره که خوشبختانه موفق هم شد…
لوهان:این ۴ تا رو حل کن بلد نشی با مشت میاد تودهنت 
سهون خندید:باشه 
لوهان:بجنب من تا قهوه میخورم حلشون کن 
سهون شروع کرد به حل کردن…لوهان چشمش به گلی که سهون براش آورده بود افتاد و تعجب کرد:این گل ها رو تو آوردی؟!
سهون:آره..
لوهان:برا چی؟! 
سهون:معذرت خواهی بابت دیروز 
لوهان پوزخند زد
سهون:خوشگله؟! سعی کردم یه چیزی بگیرم از خودت خوشگل تر باشه ولی میبینم که بازم تو خوشگلی
لوهان چیزی نگفت…دوباره داشت گول میخورد دوباره حرفای سهون داشت روش تاثیر میزاشت…نه…نباید اینجوری میشد…بلند شد و گل رو پرت کرد رو زمین…سهون وحشتزده به لوهان که داشت گل هارو تیکه تیکه میکرد نگاه کرد…
لوهان داد زد:نمیخوامشوووووون…برا چی اینکارو کردییییییی؟!!! هااااان؟؟! دوباره میخوای گولم بزنی نه!!! جواب بدههههههههه
سهون از جاش بلند شد و دستای لوهانو گرفت:لوهااان…آروم باششش…چرا اینجوری شدی یهو!! 
لوهان نفس نفس میزد:دستامو ول کنننننننن…از خونه ی من برو بیرووووون
سهون:لوهان…جونه من آروم باش…باشه ببخشید نباید اینکارو میکردم…اصلا من آدمه احمقیم…ببخشید…آروم باش 
لوهان هق هق میکرد: دستمو…ول…کن
سهون:باشه…به شرطی که آروم باشی
سهون لوهانو از رو زمین بلند کرد و رو تخت نشوندش:ببخشید نمیدونستم این گل در این خد اذیتت میکنه…اگه میدونستم نمیخریدم…
لوهان آه کشید با صدای لرزون گفت:تمریناتو حل کردی؟!
سهون سرشو تکون داد:آره همه رو حل کردم…هه…از کتک خوردن میترسم جدیدا صورتمم درد میکنه 
لوهان چیزی نگفت 
سهون:بیا ببین درستن!!
لوهان:اینارو از جلو چشمم دور کن 
سهون:چیارو؟!
لوهان:این گل هارو
سهون:باشه الان جمعشون میکنم…
لوهان گل هارو با پاهاش له کرد و رفت سمته میز 
سهون آه کشید و گل هارو از رو زمین جمع کرد:لوهان میدونم ازم بدت میاد ولی به این گل های بیچاره چیکار داشتی تو؟! 
لوهان بلند شد و پاشو رو گل ها کوبید: برام مهم نیست من لهشون میکنم…
سهون سرشو بلند کرد و به چشمای پر از نفرته لوهان نگاه کرد:این قلبمه لوهان…این قلبه منه که داری لهش میکنی!!
لوهان گل ها رو از رو زمین برداشت و پرپرشون کرد و همشونو تو صورته سهون ریخت:قلبت…خودت…برام اندازه سره سوزنم ارزش ندارن…وقتتو تلف نکن اوه سهون…من دیگه اون لوهانه احمق و ساده نیستم که هر وقت دوست داشتی شلوارشو بکشی پایین و لذتتو ببری هر وقتم نخواستیش مثله آشغال بندازیش دور…من اون نیستم…دست از سرم بردار…من الان یکیو دارم…یکی که صد بار بهتر از تو و امثالته…پس سعی نکن منو گول بزنی…
سهون خیلی جدی گفت:باشه…تمامه تلاشمو میکنم برگردی پیشم…اینکارو که میتونم بکنم؟! حتی اگه حالتم ازم به هم بخوره…من دست از سرت برنمیدارم…
لوهان:واقعا برات متاسفم…از دخترا خسته شدی نه!! اومدی سمته من؟! اونا هم نتونستن بهت حال بدن؟! نیازت چه جوری براورده میشه؟!
سهون:لوهان…من از اون اولشم دوستت داشتم…من دوستت داشتم…ولی میدونی من فقط به خاطره این باهات به هم زدم چون…نمیخواستم بهم وابسته شی و اذیت شی…ولی دیدم تو واقعا دوسم داری…من با دیدنت اعصابم خورد میشد لوهان…وقتی افسرده شده بودی…ولی وقتی با لی شروع کردی من نتونستم خودمو کنترل کنم…
لوهان دوباره خیلی محکم تر از قبل تو گوشه سهون کوبید:آشغاااااال چه طوری روت میشه این حرفارو بهم بزنیییییی؟!!!
سهون دستشو رو صورتش گذاشت:درد داشت…
لوهان:خیلی بی شعوریییی خیلییییی…
سهون:میدونم…میدونم لوهان…من بی شعورم آشغالم نامردم…ولی الان اجازه نمیدم با لی بگردی…شده میکشمش…ولی نمیزارم باهاش باشی…
لوهان بلند خندید:من با هر کسی که دلم بخواد میگردم به تو هم هیچ ربطی نداره…
سهون: من به خاطرت آدمم میکشم 
لوهان بغض کرد: اون موقع که با دوس دخترت کیف میکردی…به فکره منم بودی؟! من شبا..نمیخوابیدم…همش فکر میکردم به توی آشغال…همش فکر میکردم الان کی تو بغلته!! لباتو کی داره میبوسه؟! کی داره موهاتو نوازش میکنه!! 
لوهان اشکاشو پاک کرد: گاهی وقت ها اینقدر ازت متنفر میشدم که دلم میخواست…آه ولش کن…
سهون:منو ببخش لوهان…من اشتباه کردم…خریت کردم…ببخشید…
لوهان زمزمه کرد:ولم کن سهون…من و تو با هم به هیچ نتیجه ای نمیتونیم برسیم…
سهون:چرا؟! کی گفته نمیرسیم؟! تو فقط یه بار دیگه بهم فرصت بده لوهان…فقط یه بار دیگه!! بهت قول میدم یه سهونه دیگه بشم…همونی که تو دوست داری…هر کار بگی میکنم!! هر چی بخوای همونه قول میدم…فقط اینبار بهم اعتماد کن…اگه دوباره بد بودم تو ترکم کن باشه؟! 
لوهان دستاشو مشت کرد: توواقعا آشغالی سهون
سهون لبخند زد:بگو آره…بگو لوهان……….
 
این خماریش یه خورده ناجوره ببخشین به بزرگیتون خخخخ

 

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

31 Responses

  1. عالی بود آجی . لوهان چقدر خوب حال سهون رو گرفت .مث دخترا شده بود .البته من که دخترم از این کارا نمی کنم . بازم ممنون . من تو آخرین آرزو نظر ندادم گفتم ایجا جبران کنم . :-)

  2. وای ابجی خانوم کشتم خودمو خب خواهشا رمز هارو بفرست دیگه
    من الان رو مرز منگلیتم از بس بدون رمز هارو خودم
    ۰۹۲۱۸۱۰۶۶۹۲ اینم شماره مه ممنون میشم

  3. سلام من اولین باره تو این قسمت پیام میزارم ….عزیزم خیلی قشنگ مینویسی همه ی قسمت هارو خوندم به جز رمزی ها میشه لطفا برام رمز هارو بفرستی این شمارمه 09381982750

  4. خخخخ میگم لوهان اخلاقشم شبی دختراس :|
    احتمالا خدا حواسش پرت شده دکمه رو اشتب زده :|
    من ک منم تو صورت کسی نمیزنم…با مشت میزنم تو دهنش ک پر دندون بشه.
    :|

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: