143 بازدید

ep 17 (آخرین آرزو ) last wish

قسمته 17

دستش تو دستم نبود…جرات نمیكردم برگردم صدای بلند مردم كه داد میزدن تو گوشم میپیچید…برگشتم…بدنم میلرزید..چشمام از وحشت گشاد شد… لوهان داشت تو جمعیت غرق میشد باورم نمیشد..مردم میخواستن به زور كاری كنن لوهان زمین بخوره ولی لوهان با تمام قدرتش سعی میكرد نزاره این اتفاق بیفته … دستشو به طرفم دراز كرد ازم كمك خواست… ترس و نا امیدی رو تو چشمای وحشت زدش میدیدم
لوهان با تمومه قدرتش داد میزد:سهووونااااااااا سهونااااااااا كمكم كننننننن سهونااااااااا
باید كمكش كنم…باید نجاتش بدم وگرنه زیره دست و پا له میشد…هر كی رو كه جلوم بود و میزدم تا بهش برسم صدای كریس رو میشنیدم كه فریاد میزد
برییییین كناااااااااااار…لوهااااااااااااان
لوهان دستشو طرفم دراز كرد…. دستم بهش نمیرسید…به چشمای معصومش زل زدم….چشمای قشنگش انگار بهم میگفتن كه دیگه هیچوقت قرار نیست ببینمشون…..هیونگ….من…نجاتت میدم…تو فقط..بهم اعتماد كن…
ولی آدما زیاد بودن هلم میدادن عقب تا دستم بهش نرسه …سر جام خشكم زد…لوهان تو جمعیت غرق شد و من فقط دستشو دیدم كه هنوز به سمت من دراز بود و اونم كم كم ناپدید شد باورم نمیشد…نفسام سنگین شده بود… با تمام قدرت اسمشو صدا كردم و به مردم التماس كردم كه كنار برن لوهان دیده نمیشد قلبم داشت از شدت نفرت میسوخت…میدونستم مرده میدونستم دیگه هیچوقت نمیتونم ببینمش …ولی من نمیزارم… با تمام قدرتی كه تو بدنم بود مردمو كنار زدم دیگه هیچی برام مهم نبود هیچ صدایی رو نمیشنیدم فقط هر كی رو كه جلوم بود رو میزدم زن مرد هركی كه بود.. تا اینكه بلاخره دیدمش كه روی زمین افتاده بود و آنتی فنامون از همه طرف میزدنش.. با بدبختی خودمو بهش رسوندمو خودمو انداختم روش نمیخواستم كتكش بزنن عوضش اون ضربه های سنگین رو خودم تحمل میكردم…مهم نبود حتی اگه میمردمم مهم نبود…چشمم افتاد به دستبندش كه پاره شده بود و دونه هاش رو زمین ریخته بود … درد قلبم بیشتر از درد ضربه هایی بود كه بهم میزدن درد شدیدی تو دستم احساس كردم از درد دندونامو به هم فشار دادم و گریه كردم….صدای شلیك اومد و مردم ازمون دور شدن تمام بدنم درد میكرد فقط میخواستم بدونم لوهان زندس یا نه!! سرفه ی آرومی كردم از دهنم خون میومد و میریخت رو سوییشرت لوهان.. چشمام بسته بودن جونی تو بدنم نبود كه بخوام حتی چشمامو باز كنم…یه نفر منو آروم از روی لوهان بلند كرد چشمامو آروم باز كردم…چانی رو دیدم كه رنگش پریده بود و با وحشت بهم نگاه میكرد.. نمیتونستم گردنمو نگه دارم سرم افتاد رو بازوش چانی میلرزید بقیه بچه ها هم نشستن رو زمین
بكی بینیشو بالا كشید:ا.الان آمبولانس میاد
كریس داد میزد:لوهااااان لوهااااااان زنده ای؟لوهااااااااااااان جواب بدهههههه
چانی با دستش خون رو لبمو پاك كرد
با بدبختی دهنمو باز كردم:چا..نی
چانی با بهت به صورتم خیره شده بود انگار شك بهش وارد شده بود!!
صدای سوهو رو شنیدم:كریس حال لوهان خیلی بده
كریس سره سوهو داد زد:مردهههههههه سوهوووووو لوهان مردهههههههههههههههه
سوهو سعی كرد كریسو آروم كنه:كریس لوهان زنده اس بیا خودت ببین داره نفس میكشه الان آمبولانس میاد نگران نباش…آروم باش…مرگه من آروم باش
كریس سره چن داد زد:برو ببین این آمبولانس لعنتی كی میااااااد
چن سریع رفت
كریس همچنان فریاد میزد و هرچی فحش بود به پلیسا و محافظ ها میداد:عوضیااااااااااااا پس شما اینجا چیكاره اییییییید هاااااااا!!!!كدوم گوری بودییییید وقتی این بلا رو داشتن سره این دوتا میاوردن!!!!!!؟؟؟
كریس یقه ی یكی از محافظ ها رو گرفت و مشت محكمی تو دهنش كوبوند و با صدای لرزون ادامه داد:عوضیییییییییییییااااااااااا
سوهو رفت جلوش:كریس تو این وضعیت تو دیگه آروم باششششش ولشون كن كریس ترو خدا آروم باش
كریس دستشو كرد لای موهاش و فریاد بلندی كشید
سوهو دستشو گذاشت پشت كریس
لی و تائو بالا سره لوهان نشسته بودن و آروم صداش میكردن
سرفه ی آرومی كردم
كای دستمو محكم گرفت:سهون خوبی؟؟
چشمام باز بود و فقط به لوهان فكر میكردم اگه قرار بود لوهان بمیره پس منم دلیلی برا زنده موندن ندارم….
با صدای ضعیفی چانی رو صدا زدم:هیونگ
چانی:چیه سهون درد داری؟؟آره؟؟
-د.دستم….درد میكنه..
چانی:الان آمبولانس میاد
تا دقایقی بعد فرودگاه پر شد از خبرنگار..رییس كمپانی لی سومان بدو بدو اومد سمتمون همه بچه ها احترام گذاشتن
سومان با صدای لرزون و صورتی رنگ پریده گفت:چ.چی شده؟؟
بكی نشست رو زمین و مثل دیوونه ها شروع كرد با صدای بلند گریه كردن
سومان:كی..این كارو كرد؟؟!!!!! اونم با یه چینی
كریس:اونا فقط میخواستن…ما رو اذیت كنن هدفشون اعضای چینی نبود
سومان با دستمال عرق پیشونیشو پاك كرد و گفت:اصلا نگران نباشید…همه برن خونه ما این دوتا رو میبریم بیمارستان الان كمپانی پیگیر شده به زودی دستگیر میشن حالا گریه نكنید و پاشید…
دی او بكی رو به زور از زمین بلند كرد:بكی گریه نكن بیا بریم خونه نگران نباش زود خوب میشن
بكی سرشو تكون داد و با گریه گفت:آخه…آخه چرا ما؟؟!!! چرا این اتفاق باید برا ما..بیفته؟؟مگه..مگه ما چیكار كردیم؟!!!
دی او آه بلندی كشید و به زمین زل زد
به لوهان نگاه كردم…بدن كوچیكش رو زمین افتاده بود وسایلش رو زمین پخش شده بود و سوییشرتی كه دوسش داشت پاره شده بود قلبم درد میكرد میخواستم صداش كنم ولی نمیتونستم ….آهوی كوچولو.. فقط یه بار..
چشماتو باز كن تا بدونم زنده ای فقط یه تكون بخور…ولی لوهانه من هیچ حركتی نمیكرد چشمای قشنگش بسته بودن اشك از گوشه ی چشمم پایین میریخت چانی سرشو رو سینه ام گذاشته بود
با صدای ضعیفی زمزمه كردم:ه.هیونگ
چانی سرشو بلند كرد: بگو سهون
-لوهان… زن…دس!!!؟؟
چانی:معلومه كه زندس نگرانش نباش قول میدم زود خوب شه ….
لی سومان دست كشید رو موهام:پسر من واقعا نمیدونم چی بگم…ما همه از تو ممنونیم اگه خودتو پرت نكرده بودی روی لوهان اون الان مرده بود
لبخند كمرنگی زدم و چشمامو بستم
دوباره فرودگاه پر از آدم شد ولی اینبار جمعیت طرفدارامون بودن كه جیغ میزدن و گریه میكردن …
بلاخره آمبولانس اومد…هم منو هم لوهانو گذاشتن تو آمبولانس چانی و سوهو اومدن پشه من كریس و لی هم رفتن اونور پیش لوهان بقیه هم رفتن خونه كل راه چانی دندوناشو به هم فشار میداد و گریه میكرد و سوهو هم فقط به من نگاه میكرد
دستمو اصلا نمیتونستم حركت بدم میدونستم شكسته چون خیلی درد داشتم آروم آروم دردش شدیدتر شد.. از درد داد میزدم چانی سعی میكرد آرومم كنه ولی من مثل دیوونه ها داشتم از درد به درو دیوار ماشین چنگ مینداختم دكتر به سوهو اشاره كرد تا پاهامو نگه داره و درد آمپول رو حس كردم و یه كم آروم شدم
چانی:سهون پسره خوب تحمل كن الان میرسیم بیمارستان ترو خدا آروم باش
گوشیم زنگ خورد سوهو گوشیمو برداشت مانیتورش داغون شده بود ولی كار میكرد میدونستم بابامه خدای من اگه اونا خبردار میشدن حتما از نگرانی دق میكردن
سوهو:الو..سلام آقای اوه خوب هستید؟سوهو هستم
ممنون.. سهون..اااام یكم حالش خوب نیست اصلا نگران نباشین داریم میبریمش بیمارستان نه نه نمیخواد خودتونو نگران كنید نه ….
چانی:چی شد؟
سوهو:دارن میان بیمارستان خبرا پخش شده
میدونستم اینجوری میشه چشمامو بستم اصلا باورم نمیشد كه در این حد آنتی فن داشته باشیم
بلاخره رسیدیم بیمارستان اصلا نتونستم لوهانو ببینم …
از همه جای بدنم عكس انداختن و معلوم شد دستم شكسته و كمرم یه كم مشكل پیدا كرده… دستمو گچ گرفتن دكتر گفت كه درمانم فقط استراحته… تو اتاق تنها بودم دلم شور میزد میخواستم لوهانو ببینم در باز شد و كریس اومد تو اتاقم
كریس:خوبی سهون؟
-هیونگ.. ل.لوهان
كریس:خوبه… ولی داغونه
اشك تو چشمام جمع شد كریس سرمو بغل كرد :چرا گریه میكنی دیووونه؟
-هیونگ…برناممون از دست رفت
كریس با تعجب بهم نگاه میكرد:تو تو این گیرو ویر به فكره برنامه ای نگران نباش خوب كه شدین بازم میریم اون برنامه سره جاشه.. اگه تو نبودی لوهان مرده بود گرچه الانم وضعش زیاد خوب نیست
چشمام گرد شد: مگه….
كریس:واقعا میخوای بدونی؟
-آ.آره
كریس:پای راستش شكسته انگشتای دست چپش و یكی از دنده هاشم شكسته
كریس اینارو گفت و دستشو گذاشت جلو صورتش و با بغض گفت:چه جوری د.دلشون اومد این كارو باهاش بكنن!!! كمپانی پیگیر شده سهون بلاخره میفهمیم كی باعث این اتفاقاس..اونا فقط میخواستن ما رو از كارمون عقب بندازن كه موفق هم شدن..
باورم نمیشد نه امكان نداره لوهانه من لوهان شیطون من الان..الان با دست و پای شكسته رو تخت خوابیده …نه این امكان نداره هیچكس نمیتونست جلومو بگیره بیمارستانو گذاشته بودم رو سرم میخواستم ببینمش
كریس سعی میكرد آرومم كنه
كریس:سهون میبینیش الان نمیشه دارن دستشو گچ میگیرن تازه ببینیش هم فایده ای نداره چون بیهوشه…سهون منو ببین سهووون
-التماس میكنم بزارین ببینمش بزارین لوهانو ببیننننننننننم
پرستار اومد تو اتاقم و یه مسكن بهم زد
پرستار به كریس اشاره كرد:شما میتونین برین ایشون باید استراحت كنن
كریس رفت و من قدرت صدا كردنشم نداشتم …….
چشمامو باز كردم معلوم بود خیلی وقته خوابیدم بلند شدم و نشستم پرستار كم سن و سالی غذا به دست وارد شد چهره ی خیلی زیبایی داشت سرخ شدمو سرمو انداختم پایین
پرستار:سلام سهون بیدار شدی؟
سرمو تكون دادم
پرستار:درد كه نداری؟
-نه
پرستار:گشنته؟؟غذاتو گذاشتم پیشت باید همشو بخوری
اصلا اشتها نداشتم ولی سعی كردم بخورم عصر بود كه همه بچه ها به همراه ته مین از گروهه شاینی وآقای لی سومان اومدن ملاقاتم همشونو بغل كردم
-ته میییین تو اینجا چیكار میكنی؟؟
ته مین خندید:بابا مثلا شماها رفیقای صمیمی منید هااا ….جونگین بهم خبر داد واقعا براتون ناراحت شدم بقیه بچه ها هم میخواستن بیان ولی نشد…بچه ها اصلا نا امید نشین باشه؟؟سخت تلاش كنید این چیزا عادیه از خودتون ضعف نشون ندین من میدونم اكسو یكی از بزرگ ترین و معروف ترین گروه های اس ام میشه
لی سومان:آره منم حتم دارم كه این اتفاق به زودی میفته
همه برگشتن و احترام گذاشتن
سومان خندید:خب سهون خوبی؟
-بله ممنون بد نیستم
سومان:خوب استراحت كن پسر باید دوباره برگردین به حالت قبل باشه؟؟
-چشم
یكم حرف زدیم و لی سومان و ته مین خداحافظی كردن و رفتن بیرون
دی او:ناراحت نباش سهون همه چی درست میشه
با دست سالمم دستشو گرفتم
-هیونگ لوهان خوبه ؟؟هیچكس جوابمو نمیده دارم دیوونه میشم
دی او:خوبه نگران نباش و خوب استراحت كن
كای با نگرانی نگام كرد:هی سهون هر چی خواستی به خودم زنگ بزن
به قیافه ی افسرده ی بچه ها نگاه كردم خواستم یكم جو رو عوض كنم:هه…مریض بودنم حال میده ها خخخخ ولی خدایی بچه ها خیلی دوستون دارم
ژیومین دو تا آبمیوه رو قلپ قلپ خورد و گفت:ما هم دوستت داریم سهونی
چن:اونارو برا سهون آوردیماااا
ژیو:نترس اینجا پره از آبمیوه اس منم فقط دو تا خوردم
چن:اححححح شورشو دراوردی
خندم گرفت:هیونگ راحت باش هه
به چانی و بكی نگاه كردم كه هر دو پكر بودن
-بكی چته؟
بكی:هااا…هیچی رفته بودم تو فكر
چانی بهش نگاه كرد و خندید
لی با قیافه ی افسرده ای گفت:دیدین..چقدر بهتون گفتم ما ضد زیاد داریم قط مسخره ام کردین
كریس:آخه مگه میشه؟؟!!! یعنی اینقدر بدیم؟؟
چانی:اتفاقا بد نیستیم چون خوبیم اینقدر ضد داریم به خاطره پیشرفتمونه كه اینطوری شده
سوهو:یعنی از حسادته؟؟
چانی:نمیدونم..شاید
سوهو:من نگران لوهانم میترسم روحیه اش سره این قضیه ضعیف بشه
چن:نمیشه… ما كمكش میكنیم
یاد حرفش افتادم كه میگفت چرا همه بلاها باید سره من بیاد…
كریس:به خاطره این اتفاق مسخره نباید كم بیاریم باید سخت تر تلاش كنیم …..
هممون یه فایتینگ بلند گفتیم و خندیدیم
سوهو:خب ما دیگه باید بریم سهون مواظب خودت باش فك كنم فردا مرخص شی
-باشه هیونگ…
همشون رفتن و مامان بابام با هوار هوار اومدن تو دو ساعتم طول كشید تا به اونا بفهمونم حالم خوبه خلاصه وقت ملاقات تموم شد و من دوباره تنها شدم پرستار شاممو آورد و خواست دوباره بهم مسکن بزنه که صداش زدم
-خانم…
پرستار تعجب كرد:بله
-من..من درد ندارم میشه اینو نزنی؟
پرستار:خجالت بكش از آمپول میترسی؟
-نه نه خخخ
پرستار:پس چی؟
-خانم میشه..میشه منو ببرین پیش لوهان؟
پرستار:بگیر بخواب سهون اصلا نمیشه بزار مسكنتو بزنم…
بازم دستشو گرفتم:من.. درد ندارم فقط میخوام دوستمو ببینم
پرستار:گفتم كه نمیشهههه
اشك تو چشمام جمع شد:خواهش میكنم بزارید فقط ٢ دقیقه ببینمش قول میدم بیشتر نشه … قول میدم
التماسش میكردم اصلا یادم رفته بود كه غروری هم دارم… پرستار با تعجب بهم نگاه میكرد كه یهو عجیب ترین سوال ممكن رو ازم پرسید
پرستار:شما گ.ی هستین؟
احساس كردم چشمام داره میزنه بیرون
چ.چی؟
پرستار:نیستین؟ولی بهتون میخوره باشین چرا اینقدر تعجب كردی؟خب گ.ی بودن مگه چه اشكالی داره؟تازه جالبم هست دو عضو اكسو كه .گی ان
باورم نمیشد یعنی رفتارم در این حد بود كه اینم فهمید ما گییم؟؟!!!
سریع اشكامو پاك كردم:نه بابا نیستیم خانم شایعه چرا درس میكنی نصفه شبی لوهان بهترین دوستمه اگه شما اكسوتیك باشی اسم هونهانو باید شنیده باشی البته این هوادارای ما یه خورده منحرف فك میكنن…
پرستار خندید و لپمو كشید:خیلی بامزه ای
سرخ شدم:هه لطف دارین شما..حالا..میشه منو ببری پیش لوهان؟
پرستار یكم فكر كرد و قبول كرد:به شرطی میبرمت كه رو ویلچر بشینی
چشمام گرد شد:ولی من حالم خوبه پام كه مشكلی نداره فقط دستمه
پرستار:برای من مسولیت داره باید بشینی رو ویلچیر به خاطره كمرت اگه نمیخوای بگیر بخواب
-باشه باشه چرا عصبانی میشی..هه
قبول كردم و نشستم قلبم تو حلقم میزد
پرستار:اووم یه سوال بپرسم؟
تعجب كردم:بفرمایید
پرستار:دوس دختر داری؟
-هه..آره یه ده تایی میشن
پرستار:واقعااا؟؟؟
-حالا منظورتون چیه؟؟
پرستار:همینجوری پرسیدم هه هه
-خانم چرا مورچه مورچه راه میری؟بابا مردم من اینجا
پرستار:همینه كه هستتتت
-بلهههه ببخشید
پرستار:میگم..اهم..ده تایی كه گفتی راست بود؟؟
خندم گرفت پرستار از من خوشش اومده بود فقط همینو كم داشتم
-اااام..نه من ١١ تا دوس دختر دارم یكیشو جا انداختم ببخشید هه
پرستار دیگه هیچی نگفت
رسیدیم به اتاقش پرستار آروم درو باز كرد و منو فرستاد تو
پرستار:سهون زود بیایااا بدبخت میشم اگه كسی بفهمهههه
اتاق تاریك بود یه تخت گوشه ی دیوار بود آروم رفتم سمتش پام داشت بی حس میشد رفتم نزدیك تر و بلاخره دیدمش…لوهان دستو پاش تو گچ بود و صاف رو تخت خوابیده بود
دستمو محكم فشار دادم جلو دهنم و بی صدا اشك ریختم باورم نمیشد این همون لوهانه…نشستم پایینه تختش و.. آروم لبامو گذاشتم رو گوشش و زمزمه كردم:آ.آهو كوچولووووو… بیدار شو…منم..سهون…
قطره های اشكام رو گردنش میریخت و گردنشو خیس میكرد
-لوهان… چشماتو باز كن فقط یه بار بازشون كن دلم…برا چشمات تنگ شده
به صورت رنگ پریده اش خیره شدم لباش خشك و بی رنگ بود … رنگ صورتش سفید بود با خودم گفتم شاید مرده دستمو كشیدم رو صورت سردش و نوازشش كردم … صورتمو بردم نزدیك بینیش نفس های گرمش به صورتم خورد… لبخند كمرنگی زدم …
كاش میتونستم تا خود صبح نگاش كنم …
پرستار اشاره كرد كه بیام بیرون… دستاشو بوسیدم:كوچولوی من بهت قول میدم..زود خوب شی ….
خواستم برم بیرون چشمم افتاد به وسایلش كه نابود شده بودن
سویشرت خوشرنگش رو دیدم كه پاره شده بود و خاكی…یادم افتاد كه لوهان گفته بود عاشق این سوییشرته و قلبم دوباره درد گرفت…
برگشتیم و رفتم رو تختم
-خانم ترو خدا راستشو بگین لوهان به هوش میاد
پرستار لبخند تلخی زد:معلومه كه به هوش میاد زیاد نگرانش نباش فقط..فقط دلم خیلی به حالش سوخت عوضی ها اینقدر با كفش زدن پشتش طفلك دندش شكسته
پرستار مسكنمو زد و رفت اینقدر گریه كردم كه فك كردم دارم كور میشم نزدیكای ساعت ٣ بود كه خوابم برد ….
صبح از خواب بیدار شدم و پرستارو دیدم كه بالا سرمه و داره لبخند میزنه
بهلههههه اینم پرستاره سهون خخخخخسهون خوب طاقت آورده هاااا
سلام سهون خوبی؟
خمیازه كشیدم:سلام آره خوبم!!
پرستار:اوووم یه خبره خوب..رفیقت چشماشو باز كرده و فقط هم اسم تو رو صدا میزنه
یهو از جام پریدم:واقعا!!!!! ؟؟؟؟میتونم ببینمش؟؟؟
پرستار خندید محكم بغلم كرد:آره میتونیییییی
-اهم اهم
پرستار سریع ازم جدا شد و سرخ شد:وای ب.ببخشید
-هه..عیبی نداره..اهم
پرستار:ااام.. راستی امروزم مرخص میشی
داشتم بال درمیاوردم صبحونمو خوردمو آروم نشستم رو ویلچیر و مظلومانه به پرستار نگاه كردم: خانم پرستار میشه منو ببری پیش لوهان؟؟
پرستار خندید و منو برد
آروم درو باز كردم …لوهان چشماش باز بود و به سقف خیره شده بود رفتم نزدیكش و صداش كردم..
-آهو كوچولوووو
لوهان برگشت سمت من و شروع كرد به هق هق كردن:سهونااا
رفتم نشستم رو تختش
-لوهانم عشقم خوبی؟؟!!! اوخ اوخ چه گریه ای میكنه بمیرم الهی
لوهان:سهونااا… چرا ..اینجوری شدم؟اصلا نمیتونم حركت كنم
دست كشیدم رو موهاش:زود خوب میشی لوهان بهت قول میدم باشه؟؟
لوهان:خیلی درد دارم سهون خیلیی
-اینجوری نگو لوهان
به چشمای قشنگش خیره شدم خوشحال بودم كه میتونستم این چشما رو دوباره ببینم
لوهان:سهونا دستت !!!
-مهم نیست فقط تو زود خوب شو
لوهان شروع كرد به گریه كردن:یاااااااا احمقه روانییییی من گفته بودم كه برات خطرناكم…نگفته بودم؟؟چرا خودتوانداختی رو من؟؟؟چراااا دیوونههههه؟؟
لبخند زدم:چون تو عشقه منی…هه..فك كردی مثلا وایمیسادم نگات میكردم
لوهان:ببین الان..به خاطره من اینجوری شدی
-نمیخواد بهش فك كنی لوهان باشه ؟؟
اشكاشو با یه دستم پاك كردم:گریه نكن دیگهههه
لوهان :انگشتام… درد میكنه
دستشو گرفتم تو دستم و بوسیدم
-نگران نباش زود خوب میشی
خم شدمو پیشونیشو بوسیدم
لوهان:سهونا اینهمه آدم از گروهمون متنفرن ما به چه امیدی داریم كار میكنیم؟؟
آه كشیدم و لبخند كمرنگی زدم:لوهان نباید نا امید بشی باشه؟
لوهان با قیافه ی افسرده ای نگام کرد و گفت:راستی ..تو میخوای بری؟
-آره امروز میرم خونه
لوهان لباشو جمع كرد
-قیافتو این شكلی نكن میخورمتااا
لوهان:سهوناا نكنه فلج شدم بهم نمیگین
-اوووو…جوری میگی انگار تریلی لهت كرده بابا یه ماه دیگه خوبه خوب میشی
لوهان خندید:پرستار داره اشاره میكنه باید بری اححح …اووووف عجب پرستاریم هست…جوووووووووون پرستاره من شبیه گودزیلاس شانسو میبینی ترو خدا
لوهان من به خاطره تو بهش نگاهم نکردم اونوقت تو داری با این وضعت هیز بازی درمیاری؟؟
لوهان:خب خوشگله چیکار کنم خخخخ
برم برات بگیرمش؟
لوهان:شوخی کردم بابا من اصلا حسی به دخترا ندارم هییییی…داره اشاره میکنه سهون پاشو برو
-برم خفش كنم؟؟
لوهان خندید:دیووونهههه
-مواظب خودت باش باشه؟
لوهان:بوشه ^^ تو هم خوب استراحت كن
-چشششم
به پرستار اشاره كردم كه الان میام
لوهان با تعجب نگام میكرد:خب برو دیگه
لوهان خیلی خوشحالم از اینكه…
لوهان پرید تو حرفم:از اینكه زنده ام؟؟
-نمیتونم حتی بهش فكر كنم لوهان
با بدبختی خم شدم و لباشو بوسیدم
لوهان با دست سالمش سعی میكرد منو عقب ببره لبامو از رو لبش برداشتم و خندیدم
لوهان:یاااااا دیوونه شدی؟؟؟اینجا دوربین داره ابله
-خب داشته باشه كووو كجاااس..من از كسی نمیترسم جلو این دوربین كه هیچی جلو همه آدمای دنیا هم میبوسمت
لوهان خندید:سهوووووون برو تا نزدمت…وای خدا اینجا جای بوسیدنه آخه؟؟
-خب بابا نمیخواد حالا تكون بخوری
لوهان:من كی قراره خوب شم نمیتونم بی حركت یه جا بمونم كه
-اوننننم توووو از درو دیوار بالا میری
لوهان خندید..
موهاشو نوازش كردم:آهو كوچولوی من اگه چیزیت میشد چیكار میكردم
لوهان خندید:هیچی..زندگی میكردی ها ها ها….آخ سینم درد گرفت
-چی شد؟؟؟
لوهان:هیچی..خوبم ..هه
پرستار با کلی عشوه و ناز داد زد:سهووووون مگه با تو نیستم چرا نمیای؟
لوهان:ای جووووووون
داشتم میترکیدم از خنده:اومدم بابا اومدم
به زور ازش جدا شدم خیلی خوشحال بودم كریس و چانی و مامانم اومده بودن دنبالم لباسامو تنم كردن
مامانم با نگرانی نگام كرد:عزیزم چرا نمیزاری بیام بهت برسم؟؟این پسرارم اذیت میكنی
-مامان نگرانم نباش یه عمر اینا منو اذیت کردن حالا یه بارم ما اذیت کنیم چی میشه مگه؟؟تو برو خونه من چیزیم نیست كه فقط دستمه
مامانم دست كشید رو صورتم:باشه عزیزم هر جور دوست داری اگه چیزی لازم داشتی به من یا بابات زنگ بزن
-باشه مامانی
رفتیم خونه بچه ها همه شاد بودن از اینكه حالم خوب بود… دخترا اومدن سمتم
فاییزه با نگرانی سر تا پامو نگاه میكرد:سهون خوبی؟؟؟..سهوووووون لوهااااان..
خندیدم:لوهان فردا مرخص میشه نگران نباش
فاییزه شروع كرد به گریه كردن
نسیم:آخه چرا اینجوری شد؟؟
-نمیدونم به خدا خودمونم توش موندیم
هلیا:الهیییی چقدر با ذوق و شوق رفتین
لی خندید:با ذوق و شوق رفتیم شل و پل برگشتیم
نسیم:برو استراحت كن سهون
-باشهههه
رفتم تو اتاقم و دیدم چانی داره تختمو مرتب میكنه
چانی:سهون بیا یكم بخواب باید استراحت كنی به خاطره كمرت
-چانی من میخوام برم حمام بوی گنده بیمارستانو میدم
چانی:یكی از ما باید باهات بیاد خودت تنها نمیتونی بری میخوای من ببرمت؟
كای:نه من میبرمش چانی
سرمو برگردوندم و با تعجب كای رو نگاه كردم
كای:چیهههه اگه دوس نداری با من بری..
سرمو تكون دادم :نه نه جونگین این چه حرفیه باشه..برا من فرقی نمیكنه..نشستم رو تخت
چانی:باشه فقط لفتش ندیدا زود بیاید بیرون
كای:الان وان رو پر میكنم
بعد از دو دقیقه كای اومد:بیا تو..خب بزار كمكت كنم لباساتو دربیاری
-آآآ..فقط بزار لباس زیرم تنم باشه
كای خندید:اوه اوه خوبه دختر نیستی اینقدر ناز داری
رفتم تو وان و توش نشستم و با یه دست زانوهامو بغل كردم كای اومد پشتم و بینیشو بالا كشید سرمو برگردوندم و نگاش كردم چشماش قرمز شده بود
-جونگییین چرا گریه میكنی؟؟!!!چیزی شده؟؟!!!
كای:كی گفته دارم گریه میكنم..چیزی نشده برگرد
برگشتمو دوباره زانوهامو بغل كردم
كای زمزمه كرد:لعنت بهشون
-كای پشتم چیزیش شده؟
كای:نه چیزی نیست…بلاخره اون عوضی هارو پیدا میكنیم
-مامانم میخواست بیاد بهم برسه نزاشتم كاش میومد اینجوری شما هم سختتون نمیشد
دست كفیشو آروم به پشتم كشید و من از درد ناله كردم
كای:درد میكنه؟
نمیخواستم كای ناراحت شه دستمو سفت رو دهنم فشار دادم كه صدام درنیاد
كای خیلی آروم دستشو پشتم میكشید
خلاصه كه با بدبختی من تونستم حمام كنم
كای كمكم كرد و من از وان بیرون اومدم و نشستم لبه وان
كای:خب سهون لباسا…
-نه..نه كایی تو برو من خودم لباسامو میپوشم
كای:بابا منم پسرم دیگه بزار كمكت كنم بپوشی
-نه كای خودم میپوشم نگران نباش بابت حمام ممنون
نمیدونم چرا استرس داشتم…
كای:باشه پس من میرم بیرون اگه دیدی نمیتونی منو صدا كن
درو بستم و نشستم لبه وان آروم لباس زیرمو كردم تو پام و دستمو بردم تا بكشمش بالا ولی كمرم درد شدیدی كرد و دادم رفت هوا تا اومدم بلند شم پام لیز خورد و افتادم كف حمام دردم شدید بود جوری كه اشكم درومد و به نفس نفس افتادم حوله از روم كنار رفته بود میترسیدم یكی بیاد تو حمام و منو اینطوری ببینه دستمو به زور دراز كردمو حوله رو گرفتم و انداختم رو خودم نمیدونستم باید چیكار كنم بعد از ده دقیقه كه من كف حمام بودم در باز شد و كای اومد تو حمام و بهت زده بهم نگاه كرد
كای:داری چیكار میكنی تو؟!!!!
ك.كای كمرم گرفته
كای كمكم كرد و منو برد بیرون و گذاشت رو تخت اینقدر كمرم درد میكرد كه میخواستم فریاد بزنم
كای بدون اینكه حرف بزنه لباسامو آروم تنم میكرد سرم افتاد رو شونه اش كای سرمو رو شونش فشار داد و موهامو نوازش كرد:سهون داغونم داغون پس این كارو باهامنكن
سرم رو شونش آویزون بود اینقدر درد داشتم كه ترجیح دادم لبمو گاز بگیرم لبمو با دندونام فشار دادم و طعم خون رو تو دهنم حس كردم ولی درد كمرم اجازه نمیداد كه درد لبم مشخص شه
با یه دستم بازوی كای رو چنگ میزدم
كای:سهون بزار لباس زیرتو بپوشونم
-ن.نه خود.دم میپوشم
كای سرم داد زد:آخه چه جوری میخوای بپوشیش هااا؟؟!!!!
اشكام پایین ریخت
كای:سهون چته تو؟؟چرا اینجوری شدی؟تو كه اصلا بلد نبودی گریه كنی چرا الان….
نفس نفس میزدم:مگه..بده؟؟آدم باید هر از گاهی گریه كنه
كای: سهونی كه من میشناختم اینقدر مغرور بود كه اجازه نمیداد كسی اشكاشو ببینه..
-من غروری ندارم كای
كای:هه..عاشق شدی؟
-آ.آره
كای:یاااااا …. كی هست؟؟؟معرفیش كن ما هم ببینیمش
-یه…فرشته اس
كای: احححح حالم به هم خورد بگووو كیهههه …آآآ شاید بتونم حدس بزنم اون كیه..
-كم..رم درد میكنه…میخوام بخوابم
كای:پس بزار اینو تنت كنم
-دوس ندارم مثله بچه باهام رفتار شه خودم میتونم بپوشمش
با بدبختیه تمااام موفق شدم لباسامو خودم بپوشم
كای بهم زل زده بود:چرا لبتو اینجوری كردی دیوونه ؟؟
-كای میخوام رو تخت دراز بكشم درد كمرم خیلی وحشتناكه
كای كمكم كرد و خوابیدم رو تخت
كای:لبتو ببینم
-خوبم كای فقط یه دستمال كاغذی بهم بده
كای به جای دستمال كاری باهام كرد كه فكر نكنم تا آخره عمرم فراموشش كنم..كای آروم لبشو رو لبم گذاشت چند ثانیه ی اول تو خودم نبودم انگار یه سطل آب یخ رو سرم ریختن ….شكه شده بودم كای لباشو از رو لبم برنمیداشت عوضش داشت زبونشو تو دهن من میچرخوند باورم نمیشد چشمام داشت از تعجب بیرون میزد…بلاخره كای دست از این كاره عجیب برداشت و بهم نگاه كرد
-ك.كای چیكا…
كای خندید و دستشو رو لبام گذاشت و حرفمو قطع كرد
كای:شششش فقط اینكارو كردم كه خون لبت بند بیاد
كای نزاشت حرف بزنم خندید و رفت بیرون و در رو بست …..
Print Friendly, PDF & Email


51 Responses

  1. وااااااااااااااااااااای مامان ….. خیلی بد بود ….. گناهی لوهان ….. سهوناااااااااا /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

    کای این چه کاری بود ….. بچه هنگید /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/loosing-it-smiley.gif

    مررررررررررررسی عزیزم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  2. واااااای …. هق …هق … آجی قسمتای احساسیشو خیلی خوب توصیف کرده بودی! هق هق …. لوبیا … فداش شم … چطور تونستن اینکارو باهاش بکنن ؟!
    ولی آجی این کای هم عجب بشریه… خعلی حال میکنم باهاش خخخخخخخ
    ممنون آجی واقعا خسته نباشی. عالیییییی

  3. اخیییییییییییییییییی عجب عشق تو عقشی شدهههههه.کای نمیشه که با سهون باشه .کای شگست میخوره گناه داره.عرررررررررررررررررررررررررررررر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *