174 بازدید

EP 17 (شکست) BREAK

خببببب اینم از داسی زود گذاشتم نه؟؟خخخخ برید بخونید منم برم نظرارو ج بدم اگه نظری جا موند ببخشین

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

04532843082849229499 EP 16 (شکست) BREAK

به دستام نگاه كردم يخ زده بود باورم نميشد اگه بابا و مامانم اينجا منو با سهون ميديدن كارم زار بود بلند شدم و خيلي جدي گفتم:من شمارمو نميدم
پليس:نترس پسره خوب الان ميترسي بعدها ازم تشكرم ميكني
-من نميخوام كسي برام دل بسوزونه
پليس:من اجازه نميدم دو تا گ.ي راه بيفتن تو پارك ها و با هم هر كاري خواستن بكنن
-من كه گفتمممم ديگه سمته اين پسر نميرممم
پليس:صداتو بيار پايين پسره ي بي تربيتتت
سهون دستمو گرفت:لوهان بشين
آروم نشستم و با اخم به سهون نگاه كردم: يعني چي سهوون مامان بابام بيان اينجا بدبخت ميشم ميفهمييي؟؟؟
سهون:هووووف…تنها راه از اينجا بيرون رفتن همينه لوهان…نگران نباش بازم فراريت ميدم…
-سهون دارم ديوونه ميشممم چرا هيچي برامون جور درنميااااد
سهون:چون جفتمون پسريم…
-لعنتيييي…
پليس:ميگين يا بفرستمتون يه جا ديگه!
سهون:من كسي رو ندارم آقا…مادر و پدرم تركم كردن و تنها زندگي ميكنم…از ده سالگي خودم كار كردم اگه باور نميكنين ميتونين بياين خونمو ببينين
پليس به سهون نگاه كرد: عجيبه قيافت آشنا ميزنه
سهون ابروهاشو بالا برد:ولي من اولين بارمه شمارو ميبينم
پليس:خب تو شمارتو بده
چاره اي نبود شماره ي خونمونو بهش دادم و اونم زنگ زد از بخت بدم سريع مادرم گوشي رو برداشت
پليس:سلام خانم از اداره ي پليس زنگ ميزنم پسرتون لوهان پيشه ماس لطفا سريع خودتونو برسونيد

سهون زمزمه كرد:قوي باش لوهان من كنارتم
-ديگه همه چي تموم شد سهون فكر نكنم بتونيم همديگه رو ببينيم
سهون:اين حرفارو نزن لوهان من…
سرمو بلند كردم و به چشماش كه برق ميزد نگاه كردم:تو چي
سهون زمزمه كرد:مثله سايه مواظبتم
لبخند كمرنگي زدم
بعد از بيست دقيقه پدرم درو باز كرد و وارد شد هيچي برام مهم نبود سرمو پايين انداخته بودم كه پدرم رو به روم وايساد و داد زد:بلند شو وايساااااااا
با اكراه بلند شدم و رو به روش وايسادم
پدرم كشيده ي محكمي زير گوشم زد چيزي نگفتم فقط به زمين نگاه كردم
بابا:كصافتتتتتتت
پليس:آروم باشيد آقا پسرتونو نميتونيد با كتك ادب كنيد بايد باهاش حرف بزنيد
بابا:حرف؟؟؟ چقدر حرف بزنمم؟؟؟ باور كنيد من هر كاري كه ميكنم هر بدبختيي كه ميكشم فقط به خاطره اين احمقههههه…
پليس:بشينيد لطفا
بابا:نميتونم بشينم فقط ميخوام بدونم به چه دليلي پسره منو اينجا آوردين؟؟
پليس: بشينيد
آروم يه گوشه نشستم و دستامو لاي موهام كردم سهونم سعي ميكرد از جلو چش بابام دور شه ولي نميتونست
بابا:آقاي پليس من تا الان پام به همچين جايي باز نشده بود كه اين پسره ي احمق با اين كاراش منو وادار به اينكارا كرده
پليس: لطفا آروم باشين…بلاخره بچه ها كاره خطا هم ميكنن
بابا:ولي پسره من اينجوري نبود آقاي پليس پسره من درس ميخوند و هدفش اين بود پزشك بشه خيلي نقشه ها براش داشتم ولي اين پسررررر
پدرم انگشتشو به سمت سهون گرفت:باعث شد تمام آرزوهام به باد برن
سرمو بلند كردم:تقصيره اون نيست بابا همش تقصيره خودمهه
بابا:ساكت شووو كه كارت زاره
پليس:خب پسرتونو ما به اينجا آورديم چون داشت يه كاره غير قانوني انجام ميداد
بابا:غير قانوني؟؟؟
پليس:من بايد اينو به شما بگم چون شما پدرشي آقا پسره گلتون داشتن اين پسر رو تو پارك عمومي ميبوسيدن
با اين حرفش احساس كردم يخ زدم حتي جرات نداشتم سرمو بلند كنم
بابا:داريد شوخي ميكنيد مگه نه؟
پليس:اين كار شوخي نيست آقا گ.ي بودن تو كره ي جنوبي جرم سنگيني داره ميتونن تو خونه اينكارو بكنن ولي بيرون جلوي عموم نه
مادرم كه از اون اول فقط به يه نقطه خيره شده بود سرشو بلند كرد:باورم نميشه
پليس:نيازي نيست نگران شين و خيلي هم بهش سخت نگيرين فقط باهاش صحبت كنيد و ببرينش پيش يه مشاوره كتك زدن راه درستي نيست
مادرم سمتم اومد و با گريه گفت:اين بود!!! اين بود جواب همه ي زحمتاي ما مگه نه!! لوهان واقعا از اينكه پسرمي شرمنده ام….
مادرم رفت و درو محكم بست
پليس:خواهش ميكنم از كتك استفاده نكنين ما الان از ايشون يه تعهد ميگيريم كه اگه بار ديگه اينكارو انجام بده اونوقت مجازات ميشه
بدون هيچ حرفي امضا كردم و به سهون خيره شدم…يعني همه چي تموم شد! يعني ديگه قرار نيست سهونو ببينم!
پدرم:برو تو ماشين منم ميام
از در بيرون رفتم و سوار ماشين شدم مادرم همچنان گريه ميكرد خيلي بي تفاوت بهش گفتم:مامان گريه نكن
مامان:دهنتو ببنددددد
-مامان من اون پسرو نبوسيدم داشتيم شوخي ميكرديم يهو پليس سركله اش پيدا شد
مامان:لوهان…ازت اين يه چيزو انتظار نداشتم…
-مامان گفتم كه همش الكيه من گ.ي نيستم
مامان:حيف اون صورته قشنگت نيست كه اينجوري داري در اختياره اون پسره ي….ميزاري
-مامان اينقدر بهم اين حرفارو زدي كه اعتماد به نفسم كم شده و شدم مثله دخترا…من نميتونم از كسي مراقبت كنم…اگه با يه دختر بخوام دوست بشم همش ترس دارم نكنه نتونم از پسش بربيام…مامان شما منو نابود كردين…
مامان:لوهان فكرشم نميكردم اينكارو بكني
پدرم دره ماشين رو باز كرد و نشست پشت فرمون:از اون پسره ي حروم زاده هم شكايت كردم امروز فردا حالشو جا ميارن
چشمام از تعجب گرد شد:چيييي!! شما چيكار كردييييين؟؟؟ اون تقصيري ندارهههه باباااا
بابام برگشت و خواست دوباره بزنه تو گوشم كه مامانم دستشو گرفت:نكن اينكاروو
-باباااا منو له كن اما اون پسر گناهي ندارههه به خدا راست ميگممم…بابا خواهش ميكنم شكايتتو پس بگيررر بابا
بابا:تو به فكره خودت باش كه ميكشمت
-بابا منو بكشش ولي اون هيچكسو نداره بابا همش تقصيره من بود باور كن اون پسره خوبيه
پدرم حركت كرد دره ماشينو ميكوبيدم و بلند داد ميزدم پدرم مجبور شد نگه داره:لوهان به خدا ميگيرمت جلو اينهمه آدم ميزنمتاااا اونوقت تحقير ميشي پسره ي نفهمممممممم
-بابا شكايتتو پس بگير اگه پس نگيري فرار ميكنم همين الان ديگه هم خونه برنميگردم
بابا:داري منو تهديد ميكنيييي!!!
-بابا دارم خواهش ميكنمممم
بابا:لعنتيييي اون پسر چي داره كه اينجوري دوسش داري؟؟؟
-بابا من دوسش ندارمممم اون فقط بهترين دوست منهه
ماما:برو شكايتتو پس بگير من كم آوردم
بلاخره بعد از كلي خواهش و اصرار پدرم شكايتشو پس گرفت كل راه سرمو به شيشه چسبونده بودم و تو فكر بودم…دلم ميخواست با سهون باشم…فقط با اون…

رسيديم خونه و من سريع رفتم تو اتاقم و درو بستم گوشيمو يواشكي برداشتم و بهش زنگ زدم
سهون:الو لوهان
-سهون چي شد؟؟؟
سهون:هيچي آزادم كردم الان تو خونه ام تو چي
-منم تو اتاقمم…سهون چه جوري ببينمت؟
سهون:ميام ميبرمت
-نميشه سهون پنجره ام قفله كلا نميتونم از پنجره بيرونو نگاه كنم
سهون: باورم نميشه كاش اونكارو نميكرديم
-سهون حالم خوب نيست يكم ميخوابم بعد بهم زنگ بزن
ازش خداحافظي كردم و گوشي رو قطع كردم…

دو هفته بعد…

گوشه ي اتاقم نشستم و به برگ هاي نارنجي و زرد خيره شدم…خيلي غم انگيزه احساس ميكنم زمين و آسمون دارن به حالم گريه ميكنن….تقريبا دو هفته اس تو اتاقم زندانيم پدرم منو كلاس هاي مختلف ثبت نام كرده و هر روز با پدرم از اين كلاس به اون كلاس ميرم تا بلكه آدم شم…روزاي سختي دارم خطم و گوشيم توسط پدرم ازم گرفته شد و اينترنت خونه هم براي هميشه قطع شد…واقعا من چطوري زنده ام!! تقريبا دو هفته اس هيچ خبري از سهون ندارم…از كسي كه در حد مرگ دوسش دارم…شايد اون منو فراموش كرده! نه امكان نداره منو فراموش كنه…اون منو به اين روز انداخته اون منو عاشقه خودش كرده مگه ميشه فراموشم كنه!!!
همه ي كارم شده بود از پنجره بيرونو نگاه كردن به اميد اينكه…شايد بياد….سهون تو كه آدرس خونه ي مارو بلدي پس چرا نمياي!! چرا نمياي و منو با خودت ببري!! من هرثانيه منتظرتم…تا شايد ماشينتو پايين ببينم…

در باز شد و مادرم وارد شد:پسره قشنگم زود حاضر شو ميخوام بريم بيرون
زمزمه كردم:من نميام…خودتون بريد
ماما:اوا چرا عشقه مامان؟؟
-مامان من بچه نيستم باورش كن التماست ميكنم باهام مثله بچه رفتار نكنننن
ماما:باشه عزيزم حالا بلند شو لباسايي كه تازه خريديمو بپوش بايد بريم بابات يه جاي خوب تو كره رو رزرو كرده
دوباره به كوچه نگاه كردم اثري از سهون نبود لباسامو پوشيدم و نشستم عقب ماشين
بابا و مامانم به هم نگاه كردن و بلاخره بابام گفت:لوهان…
تو فكر بودم
بابا:لوهاان
به خودم اومدم:بله
بابا:پسرم تو از رانندگي خوشت نمياد؟
-نه
بابا:تو پسري بايد اينجور چيزارو دوست داشته باشي
سرمو به شيشه چسبوندم: من هيچي دوست ندارم بابا
بابا:درست ميشي پسرم…به حرفمون گوش بده ما صلاح تو رو ميخوايم…
-منم هيچ مقاومتي نكردم بابا…هر كلاسي خواستين منو نوشتين من كه چيزي نگفتم
ماما:ببينم الان مشكلت چيه عشقم؟؟
زمزمه كردم:من مشكلي ندارم
بابا:به خاطره اون پسره اس آره؟
-بابا گفتم كه مشكلي ندارم ميشه بريم؟من خيلي گشنمه
كل راهو سكوت كرده بوديم بارون شروع كرده بود به باريدن…دلم گرفته بود نميتونستم خودمو كنترل كنم اشك هام آروم آروم رو گونه ام ميريخت…قلبم درد ميكرد دلم برا سهون تنگ شده بود اينقدري كه ميخواستم فقط يه ثانيه ببينمش……شمارشو حفظ بودم فقط نميدونستم چه جوري بايد بهش زنگ بزنم چون مادر و بدرم همه جوره كنترلم ميكردن…
اون شب شام رو تو سكوت خوردم و از بخت بدم عموم و خانواده اش هم اونجا بودن…
عموم:عههههه شما هم كه اينجايينن
سرمو بلند كردم و به زن عموم و عموم نگاه كردم
زن عموم لپمو كشيد و خنديد:لوهاااان چرا اينقدر خوشتيپ ميشي روز به روز
زن عموم به دخترش اشاره كرد كه بياد سره ميزه ما
زن عمو: لوهان بزا سويون هم اينجا بشينه عزيزم
بدونه اينكه بهش نگاه كنم يكم از نوشابم خوردم
سويون:لوهان چقدر ساكتييي
پوزخند زدم:سلام دختر عمو خوبي؟
سويون:مسخرهههه…الان خيلي احساس بانمكي بهت دست داده نه!
-من از اون اولشم بانمك بودم نه!!
سويون:ايشششش
پسر عموم جونگده نشست رو به روم:سلام لوهااان خوبي؟؟ كم پيدايي چقدررر
-سلام جونگده بد نيستم…تو چطوري با درسا چه ميكني؟
جونگده:ميخونم ديگه دو سه ترم ديگه مونده تموم كنم تو چي دانشگاه رو چيكار كردي؟ اصلا قراره چيكار كني آينده؟
-هووووف حالا خيلي مونده جونگده فعلا نميخوام بهش فكر كنم
سويون:لوهاااان ازدواج چي! ازدواج نميكني؟؟
-نه من هنوز بچه ام
سويون:ولي لوهان هر چقدر سريع تر ازدواج كني بهتره
جونگده:من كه خوشم نمياد از ازدواج هووووق
سويون:ياااا اگه دختره خوشگل باشه پولدار باشه چي؟؟؟
جونگده:بازم هووووق
بعد از دو هفته يه كوچولو خنديدم:حالا دعوا نكنين هم تو زن ميگيري هم تو شوهر ميكني
سويون:اهم…منظورت چيه؟؟؟
-منظوري نداشتم واقعيتو گفتم….

اون شبم تموم شد دوباره رو تختم دراز كشيدم و به سهون فكر كردم يعني كجا بود! چيكار ميكرد دلم شور ميزد نكنه اتفاقي براش افتاده!! سعي كردم به چيزي فكر نكنم شايدم فراموشم كرده….
بالشتمو بغل گرفتم و چشمامو بستم وخوابيدم…….

طبق معمول ساعت ٥ صبح بلند شدم و به پنجره نگاه كردم خندم گرفت حتي ٥ صبح هم منتظرش بودم….
در باز شد و پدرم وارد اتاق شد:لوهان بابا بيدار شدي؟
سرمو تكون دادم
بابا:بگير بخواب
تعجب كردم:چي!
بابا:بخواب امروز بايد استراحت كني
-بابا…
بابا:بله
-ميشه گوشيمو بهم برگردوني؟
بابا:هنوز بهت اعتماد ندارم…ميخواي بازم به اون پسره زنگ بزني؟؟
-نه بابا اون پسره ناپديد شده
بابا: لوهان به حرفه من گوش بده من پدرتم
چاره اي نبود دوباره رو تختم خوابيدم دلم شور ميزد……….

 

Print Friendly, PDF & Email


88 دیدگاه

  1. بیچاره لوهان چه خانواده مزخرفی داره از همه بدترم دختر عموشه اه اه….
    من از اولشم به سهون شک داشتم
    یعنی کجا غیبش زده!؟/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wow.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *