510 بازدید

ep 16 (عشق بازی) love game

سلام دوستان خوبین؟بفرمایید اینم قسمت 16 کچلم کردید رسما خخخخخبچه ها من این داستانو یه روز درمیون میزارم هر روز نمیزارمش بفرمایید ادامه راستی فک کنم قرار بود وان شات باشه شد 16 قسمتمن خیلی باحالم نهبرید بخونید منم برم نظرای قسمت قبل رو جواب بدم

كلاس تموم شد همه رفتن بیرون جز لوهان كه خیلی خشك و جدی گفت:اوه سهون صبر كن باهات كار دارم
سهون به دوس دخترش گفت:برو پایین الان میام…
دختر لبای سهون رو بوسید:چشم عشقم…فعلا
سهون رو به روی لوهان نشست و بهش خیره شد:جونم
لوهان بدونه اینكه نگاش كنه گفت:اینجا بهت درس بدم یا بیام خونه؟!
سهون خندید
لوهان:حرف خنده داری زدم؟!
سهون:نه این جدی بودنت خنده داره
لوهان:جوابه منو ندادی
سهون:هر جا تو راحتی میخوای بیای خونه ی ما؟!
لوهان:فردا رو تو كلاس باهات كار میكنم اگه دیدم همینطور احمقی و هیچی حالیت نمیشه میریم خونه ی من!
لبخند سهون محو شد
لوهان نگاه سنگینه سهون رو احساس میكرد..سرشو بالا برد و به سهون نگاه كرد:خب با من كاری نداری؟! دوستم پایین منتظرمه
سهون چیزی نگفت…لوهانم بدونه اینكه چیزی بگه كولشو پشتش انداخت
لوهان:آهان راستی این ٤ صفحه جزوه رو بخون من حوصله ندارم اینارم بكنم تو مغزت فعلا بای بای
لوهان رفت بیرون و درو بست…
سهون باورش نمیشد…لوهان تقریبا هر چی دلش خواست رو بارش كرد…جزوه هارو برداشت و بهشون نگاه كرد و سرشو تكون داد..
لوهان بلند میخندید
كای:مررررض چته؟! شنگول منگول میزنی!!
لوهان:اهم..هیچی بابا
كای:ببینم چقد میگیری معلم شی!!
لوهان: چیه! میخوای با تو هم كار كنم؟!
كای:نه بابا دی دی باهام كار میكنه
لوهان: اون احمقه روانی فكرشم نمیكرد
كای:سهونو میگی!! ای جووون مرغای عاشق باز هم همو ملاقات خواهند كرد
دی او زد زیر خنده
لوهان:هه هه هه كوفتتتتت…خیلی خوشم میاد ازش ایششششش!!!
دی او:امیدوارم به هم برسید
لوهان:اینقدر زجرش میدم كه از كره بره بیرون مرتیكه ی الدنگ
كای: لولو زیاد اذیتش نكن
لوهان پوزخند زد:اون دیگه برام هیچی نیست من فقط بهش درسارو یاد میدم سه روزم بیشتر طول نمیكشه اونوقت دوباره رابطمون قطع میشه نگران نباش كای من و اون دیگه همدیگه رو دوست نداریم
كای:ببین لوهان یه زری بزن حداقل بشه باور كرد
لوهان:ولی من جدی گفتم
كای: بیشتر برو سمت لی بیشتر باهاش باش تا یكم لجش دربیاد
لوهان:برا لج دراوردن خوبه خخخخ
كای:لولو ما میریم خونه سهون كاش میشد تو هم بیای
لوهان:خوش بگذره من پامم اونجا نمیدارم بدرود…
سهون با اعصابه داغون ضربه ای به میزش زد:پسره ی عوضیییی اینجوری میخواد ازم انتقام بگیره…هه…فك كرده اگه با یه پسر گرم بگیره برام مهمه!!
كای:ببین سهون اگه لوهانو دوست داری باید بری و مثله آدم بهش بگی شما دو تا تكلیفتون با خودتون مشخص نیست احححح
سهون:من تكلیفم مشخصه شاید قبلا یه كوچولو دوسش داشتم ولی الان متاسفانه ازش متنفر شدم
كای:من واقعا حالیم نمیشه شما چی میگید فقط جان مادراتون دردسر درست نكنید
سهون: ببخش كیونك سو خیلی داد و بیداد میكنما
دی او:مشكلی نیست راحت باش من دارم درس میخونم
كای:باورم نمیشه تو شولوغی هم میتونی درس بخونی
دی او:آدمه درس خون تو دستشویی هم میتونه درس بخونه
كای:آخه كیو دیدی تو مستراب درس بخونه!!
دی او شونه هاشو بالا انداخت
سهون:به اون پسره بگو دفعه ی دیگه زر اضافی بزنه میزنم لهش میكنمااا
كای:اوه اوه آروم باش بابا دلت نمیاد بزنیش
سهون:دلم میاد اونم بدجووووور
كای: دی دی پاشو بریم دیگه
سهون: هووووف بشینم این جزوه هارو بخونم كم نیارم جلوش…
كای:آره بخون لوهانم اذیت نكن
سهون:میكشمشششش
كای:منم هویجم این وسط…هعیییی
صبح سره كلاس تنها كسی كه غیبت كرده بود سهون بود.. لوهان همه ی حواسش به در بود…آروم آروم داشت نگران میشد چون سهون گفته بود حتما برا كلاس خصوصی میاد..
بلاخره كلاس تموم شد لی به صورت رنگ پریده ی لوهان نگاه كرد:چیزی شده لوهان؟!
لوهان:نه تو برو من یكم دیگه اینجا میمونم اگه سهون نیومد منم میرم خونه
لی:باشه مواظب خودت باش
لوهان لبخند زد:باشه ممنون لی بای
لی رفت و كای نشست سره جاش:این نره خر حتما باز كپیده خونه
لوهان:خیلی بی شعوره خیلییییی مثلا میخواد منو اذیت كنه!!!
كای:میاد بابا نگران نباش
لوهان:من نگران اون نیستم نگرانه وقتمم
كای:بزار بهش زنگ بزنم بیینم كدوم گوریه
لوهان:نمیخواد…جونگین تو برو خونه اومد كه اومد نیومدم به درك من میرم خونه
كای:هووووف…باشه پس فعلا بای
لوهان:بای جونگین
كای هم رفت و لوهان تنها شد…یكم بیرونو نگاه كرد بارون گرفته بود…سرشو رو میز گذاشت واقعا دلش گرفته بود دلش گریه میخواست…
نیم ساعت گذشت سهون نیومد لوهان وسایلشو جمع كرد و رفت سمت در و خواست درو باز كنه كه در باز شد و سهون وارد كلاس شد
سهون دو بار عطسه كرد:سلام…دیر كردم آره!!!
لوهان به كته سهون خیره شده بود
سهون: حالم خوب نبود الانم به زور اومدم ببخش منتظر موندی
لوهان آه كشید چقدر دوست داشت با مشت محكم تو صورته سهون بكوبه ولی خودشو كنترل كرد
سهون:ببخش دیگهههه…قول میدم زود بیام از این به بعد
لوهان بدونه هیچ حرفی رفت بیرون..سهون دستشو گرفت:لوهااان…كجا میری؟!!
لوهان دست سهونو پس زد:میرم خونه
سهون موهای خیسشو عقب زد:لوهان فقط نیم ساعت دیر كردم…نامرد بازی درنیار دیگه…من تو این سرما به خاطره تو اینهمه راهو اومدم
لوهان پوزخند زد:به خاطره من؟! یا به خاطره درس
سهون:نه منظورم اینه كه به خاطره درس اومدم ولی خب كسی كه میخواد بهم درس بده تویی دیگه…
لوهان:نچ نچ…بای
سهون دوباره دسته لوهانو گرفت:لوهان
لوهان:دستمووو ول كنننننن
سهون:ول نمیكنم…باید بمونی من با این وضعیتم اینهمه راهو اومدم اینجا حالا تو نازمیكنی!!!
لوهان سیلی محكمی به سهون زد…سهون مات و مبهوت دستشو رو صورتش گذاشت و به لوهان نگاه كرد
لوهان:حالا دستمو ول كن
سهون دسته لوهانو آروم ول كرد
لوهان:آقای اوه فردا دوباره همون ساعت تو كلاس باش حتی اگه ٢ دقیقه دیر كنی بازم من میرم و این وسط هم فقط پولته كه هدر میره
سهون فقط به لوهان خیره شده بود
لوهان:با من كاری نداری!!
سهون چیزی نگفت
لوهان لبخند زیبایی زد:مثل اینكه نداری..خب فعلا بای
لوهان اینو گفت و ازش دور شد…سهون دستشو رو صورتش كشید و سعی كرد این اتفاق رو برا خودش هضم كنه ولی نمیشد…
لوهان با خوشحالی تو خیابون قدم میزد و بارون خیسش میكرد..اینقدر بابت اون سیلی خوشحال بود كه حد و اندازه نداشت احساس میكرد یه باره سنگین از رو دوشش برداشتن…از یه طرفم دلش برا سهون سوخت آهی كشید و با خودش گفت:سهون واقعا ببخشید ولی حقت بود
سهون خسته و كوفته با سر و وضع خیس برگشت خونه و خودشو رو تختش پرت كرد
باورش نمیشد لوهان در این حد ازش متنفر باشه…گوشیشو نگاه كرد ٢ پیام از طرف دوس دخترش داشت هیچكدوم رو باز نكرد گوشیرو انداخت رو میز و چشماشو بست و سعی كرد بخوابه…
كای:دی دی خیلی حالم بده
دی او كه چشماش در حال بسته شدن بود آروم جواب داد:چی شده!!
كای:میخوامت…میخوام الان تو بغلم فشارت بدم
دی او: خیلی خوبههه
كای:چی خوبه؟!
دی او:خواب
كای:اصلا شنیدی من چی گفتم؟!
دی او:جونگین ساعت ٣ شد فردا هم كلاس داریم ٨
كای:نچ نمیزارم بخوابی…بیام دنبالت؟؟
دی او:جونگیییین كجا بیای آخه!! من خوابم میاااد
كای:من حالم خوب نیست میخوام بیام خونتون
دی او:یااااا…فردا شب میام خونتون
كای:خسته نباشی
دی او:جونگین از ساعت ١١ داریم حرف میزنیم هیچی درس نخوندم همش چرت و پرت گفتیم با هم
كای: دی دی حرفای عاشقانه زدن چرت و پرته؟!
دی او:نه عشقم ناراحت نشو منظورم این بود حرفای عاشقانه یه ساعته دو ساعته دیگه ٦ ساعت كه نمیشه
كای:باشه برو بخواب فردا شب خونه مایی گفته باشم…
دی او:باشه عزیزم دوستت دارم
كای:ما بیشتر…
دی او قطع كرد و خندید:فردا شب خدا بهم رحم كنه…
سهون ساعتو رو زمین پرت كرد:اححححح خفه شووووو
به زور از رو تخت بلند شد لباساشو سریع پوشید و دویید سمت دانشگاه…
بعد از نیم ساعت رسید دانشگاه و سرجاش نشست…به كلاس نگاه كرد لوهان نبود…تعجب كرد:بچه ها لوهان نیومده؟؟
لی:نیومده
سهون چپ چپ به لی نگاه كرد و روشو برگردوند براش عجیب بود لوهانی كه یه ساعتم كلاسشو از دست نمیده الان چرا غیبت كرده بود
كای به سهون نگاه كرد كه كلافه شده بود و دم به دقیقه به لوهان زنگ میزد…رفت و نشست پیشش:چی شده سهون؟!
سهون:این پسره ی عوضی گوشیشو چرا جواب نمیدههه؟!!
كای:یعنی چی!!
سهون گوشیشو رو میز كوبوند:هه…میخواد انتقام بگیره مثلا!!! واقعا براش متاسفم احمقه روانیییی
كای:جونه من اومد خونسرد باش..ببینم مگه دیروز دعوا كردین!!
سهون:هه…كاش دعوا بود…نیم ساعت دیر كردم آقا لجبازی كرد و رفت
كای تند تند پلك میزد:جونه من؟!!
سهون:این از من متنفره!! میخواد انتقامه چیو از من بگیره؟! آره من تركش كردم چون باید اینكارو میكردم…چه انتظاری ازم داره!! حتما ازم انتظار داشته باهاش ازدواجم بكنم!!!
كای:سهون تو خیلی بدجور ازش جدا شدی!! اون فكر میكنه تو دورش انداختی اون فكر میكنه تو ازش سو استفاده كردی و ولش كردی
سهون:مهم نیست سریع بیاد درسشو بده و بره اصلا حال و حوصلشو ندارم
كلاس تموم شد و ایندفعه نوبت سهون بود كه تنها بمونه چون دوس دخترشم نیومده بود…دو سه بار دیگه هم به لوهان زنگ زد ولی لوهان گوشیشو برنداشت
نیم ساعت گذشت و لوهان درو باز كرد و وارد كلاس شد و خیلی خونسرد رو به روی سهون نشست:سلام..اوخ اوخ دیر كردم؟؟ ببخشید اصلا یادم نبود تو هم هستی
سهون اخم كرد:عهههه یادت رفته بود؟! با این رفتارای مسخرت میخوای چیو ثابت كنی!!
لوهان:كدوم رفتار؟! داشتم موهامو رنگ میكردم ببین بهم میاد؟! لی بهم گفت این رنگیش كنم…
لوهان كلاهشو برداشت و موهای طلایی و زیباشو به سهون نشون داد كه كاملا به پوست سفید و صافش میومد
سهون پوزخند زد و دستاشو مشت كرد نمیدونست چرا ولی اسم لی كه میومد نفرت تمام وجودشو میگرفت…
لوهان كتاباشو رو میز گذاشت و بازشون كرد:جزوه هاروخوندی؟؟
سهون جواب نداد
لوهان یه كم صداشو بالاتر برد:جزوه هارو خوندی آقای اوه؟!!
سهون دندوناشو رو هم فشار داد:آره
لوهان:بدشون من
سهون جزوه هارو داد دسته لوهان
لوهان اولین سوال رو پرسید:خب جوابشو بگو
سهون:نمیدونم
لوهان:گفتی كه خوندی!!
سهون:آره خوندم
لوهان:خب جواب بده
سهون:نمیدونم
لوهان: سهون تو الان هر چقدر لج بازی كنی به نفع منه پس سعی كن از وقتت استفاده كنی…من منتظره جوابت میمونم
لوهان چشماشو بست:گوش میدم
سهون به صورته لوهان خیره شد لوهان واقعا با موهای طلایی زیباتر از همیشه شده بود…قلب سهون شروع كرد به تپیدن…دستشو آروم رو قلبش گذاشت و سعی كرد آروم باشه…
به هر بدبختی كه بود تونست جوابه اون سوالو بده
لوهان چشماشو باز كرد:حفظ كرده بودیش؟؟
سهون آه كشید: تو به اینش چیكار داری؟!
لوهان:خب باید بدونم
سهون كلافه شد:آره حفظ كردم
لوهان:باید بفهمیش…اصلا تو فهم خوب نیستی میدونی یعنی چی؟! یعنی تو یه آدمه كاملا نفهمی خخخخ
سهون چیزی نگفت
لوهان:میدونی نمیخوام خاطراته مسخره ی گذشتمو یادمون بیارم ولی تو هیچوقت نفهمیدی من چقدر دوستت داشتم…نفهمیدی…من…آه ولش كن…دقیقا تو درسم همینی نمیفهمی فقط حفظ میكنی…اگه اینجوری پیش بری همینجور یه انسانه نفهم باقی میمونی…
سهون:حرفات تموم شد؟!
گوشی لوهان زنگ خورد لوهان گوشیشو برداشت:الو سلام لی خوبم..
تو كلاسم دارم به یه نفر درس میدم
جدییییی؟؟!!! وای باشه الان میام
لوهان گوشی رو قطع كرد و به سهون نگاه كرد:وای من باید برم كارم خیلی واجبه…ببخشیدا…
سهون با بهت به لوهان نگاه میكرد
لوهان:ااام…كلاسه امروزتم میندازیم برا جمعه…چطوره؟!…فعلا بایییی
سهون واقعا نتونست تحمل كنه دسته لوهانو محكم گرفت و با اخم بهش خیره شد
لوهان به چشمای خمار و ترسناك سهون نگاه كرد و سعی كرد آروم باشه:چیهه!!! كاری داری باهام؟!
سهون:مگه من مسخره ی توام؟؟!! هر وقت میخوای میری هر وقت میخوای میمونی
لوهان:اون دیگه دست خودمه به تو هم هیچ ربطی نداره
سهون پوزخند زد:هه…وقتی قراره بهم درس بدی همه چیت به من ربط داره
لوهان:دستمو ول كن تا یكی دیگه نیومده تو گوشت
سهون پوزخند زد:منو از سیلی زدنات میترسونی؟!!
لوهان:ولم كننننن…میخوام برم پیشه لی كار دارم
سهون لوهانو محكم رو صندلی پرت كرد:هر وقت كلاست با من تموم شد میتونی بری پیشه اون لی فهمیدی!!!
لوهان مچ دستشو ماساژ داد و با حرص به سهون نگاه كرد:من میخوام برم و تو هم نمیتونی جلومو بگیری
سهون:نزار اون روی سگم بالا بیاد لوهان
لوهان: گفتم جمعهههه دیگه تمومش كننننن
سهون:ها ها…من امروز هزار تا كار داشتم همه رو ول كردم و اومدم دانشگاه اونوقت تو خیلی راحت میخوای بری!!
لوهان:هزارتا كارت حتما گشت و گزار با دخترا بوده نه!! یا شایدم خوابیدن باهاشون
سهون داد زد:اونش دیگه به تو ربطی نداره تو تا دو ساعت وظیفته كه بهم درس بدی بعد هر قبرستونی میخوای بری برووووو
لوهان:صداتو بیار پایین..
سهون:هوووووف…
لوهان:جمعه این كلاس خونه ی من برگزار میشه…فعلا بای
سهون دستاشو رو سرش گذاشته بود از این عصبی بود كه لوهان با لی قرار داشت…
لوهان جزوه های دیگه ای از كیفش دراورد و انداخت رو میز:همه ی اینارو میخونی آقای اوه ولی ایندفعه باید بفهمیشون حفظ كردن فقط به درد عمت میخوره…بای
لوهان از در بیرون رفت و درو محكم كوبوند…
سهون احساس میكرد سرش در حال انفجاره…چاره ای نداشت جزوه هارو تو كیفش گذاشت و برگشت خونه…تو راه برگشت بود كه صداهای آشنا به گوشش خورد….جلوی كافی شاپ لوهان و لی قهوه میخوردن و میخندیدن…
لوهان: موهام خوب شده؟! دقیقا همونجوری كه تو خواستی درستش كردم…
لی:تو واقعا خوشگلی…خدای من
لوهان زیر چشمی به سهون نگاه كرد كه داشت ازشون دور میشد و آه كشید
لی:سهون دیدتمون؟!
لوهان:آره…امروز كلی اذیتش كردم…هم امروز هم دیروز…
لی لبخند زد:خیلی دوسش داریا!!
لوهان خندید و به سهون كه داشت به یه نقطه تبدیل میشد نگاه كرد و زمزمه كرد:آره…دوسش دارم…هنوزم عاشقشم…ولی اون باید قبول كنه كه اشتباه كرده…امروز وقتی قاطی كرد خیلی جذاب شد
لی خندید:اووووووه
لوهان دستاشو رو لپش گذاشت:وای چقدر داغم…خخخخ بریم خونه…..
سهون كیفشو پرت كرد رو تخت خیلی عصبانی بود دوست داشت در و دیوارو پایین بیاره…سریع یه سیگار روشن كرد و تند تند پك زد تا جایی كه از شدت خفگی به سرفه افتاد… اینقدر كلافه بود كه نمیدونست چیكار كنه گوشیشو برداشت و به دوس دخترش زنگ زد
دختر:الو عشقم
سهون:آب دستته بزا زمین بیا اینجا
دختر نگران شد: چیزی شده عشقم؟؟
سهون: میخوامت بدو بیا
دختر لبخند زد:باشه عزیزم الان آماده میشم میام…
سهون گوشیو رو میز پرت كرد چهره ی زیبای لوهان یه سره تو مغزش بود…
بعد از نیم ساعت دختر بلاخره وارد اتاق سهون شد
دختر:سلام عشقم چیزی شده؟!
سهون دستاشو از رو صورتش برداشت:چیزی نشده میخوام بهم حال بدی امشب حالم زیاد خوب نیست…
دختر اهمی كرد:اوووم اوپاااا میدونی چیه!! من یه مشكلی دارم
سهون:چه مرگته!!
دختر:اهم…اوپا فك نكنم بشه!!
سهون:خب چرا!!؟ مامانت فهمیده؟؟
دختر:نه اوپا…من الان وضعیتم خوب نیست نمیدونم منظورمو میفهمی یا نه!! ولی نمیتونم باهات باشم
سهون منظوره دختر رو فهمید و آه كشید: چه شانس گندی!!! اححححح
دختر سرشو پایین انداخت:ببخشید اوپا
سهون از زیره تخت شیشه ی الكل رو برداشت و سر كشید
دختر:عشقم اینهمه نخور برات خوب نیست
سهون:چرا خوب نیست؟!! خیلیم خوبه
سهون م.ست شده بود…حالشو نمیفهمید…احساساتشو نمیفهمید…شاید لوهان درست میگفت اون یه آدمه نفهمه…یه آدم كه هنوز نمیدونه چی میخواد…….
صبح همه بچه ها سره كلاس حاضر بودن لوهان به سهون نگاه كرد كه خواب بود امروزم با هم كلاس داشتن ولی ایندفعه واقعا دلش نمیخواست اذیتش كنه…
كای به دی او نگاه كرد:عزیزم امشب خونمونی دیگه!!
دی او:ششش…فعلا درس مهم تره
كای:مرده شوره این درسو ببرن احححححح
دی او دسته كای رو گرفت:امشب من ماله توام…پس بیا الان فقط به درس گوش بدیم
كای با لبای آویزون به استاد نگاه كرد:چه میشه كرد…
كلاس تموم شد سهون همچنان خواب بود همه رفتن بیرون جز لوهان كه داشت كتاباشو رو میز میزاشت و كلی هم سر و صدا میكرد شاید سهون بیدار شه كه موفقم شد…سهون سرشو از رو میز برداشت و به اطرافش نگاه كرد:هووووف من كجام!!
لوهان:تو كلاس…
سهون برگشت و به لوهان نگاه كرد
لوهان:پاشو دست و صورتتو بشور بیا باید باهات كار كنم…
سهون خمیازه كشید:خوبم…
لوهان سوییشرتشو دراورد و رو میز گذاشت و كتاباشو باز كرد و به صورته خوابالوی سهون نگاه كرد:اگه خوابت میاد میخوای كار نكنیم؟!
سهون:نه خوبم..
لوهان:جزوه هارو خوندی؟
سهون:نه
لوهان:چرا؟! باید میخوندیشون
سهون:قرار شد برا جمعه بخونمشون دیگه
لوهان:باشه تا جمعه صبر میكنم
سهون لبخند زد:قول میدم بفهمم
لوهان سرشو آروم بلند كرد و برای اولین بار به چشمای سهون زل زد
سهون چشمكی زد و خندید:خب استاد توضیح بده
لوهان سرشو پایین انداخت تپش های قلبش شدید و شدیدتر میشد…
سهون:خوبی!!
لوهان: خوبم…خب بیا ادامه بدیم…..
١ ساعت بود كه لوهان فقط درس میداد و سهون هم گوش میكرد
لوهان:خب اینو حل كن
سهون تعجب كرد:هااااا!!
لوهان:حلش كن…الان ٥ بار برات حل كردم
سهون: من حلش كنم؟!
لوهان:واااا…مگه جز تو كسه دیگه ای هم اینجا هست؟!!
سهون برا اولین بار تو زندگیش استرس گرفته بود:باشه باشه بده من خودكارو
لوهان دستشو زیره چونه اش گذاشت و به سهون نگاه كرد كه داشت فكر میكرد
سهون پشته سرشو خاروند و فكر كرد
لوهان:هوووووف…اوه سهووووون
سهون سرشو بلند كرد:جونم
لوهان با كتاب محكم زد تو صورته سهون:اینجا باید ٣ بزارییییی
سهون دستشو رو لبش گذاشت و با بهت به لوهان نگاه كرد
لوهان:نفففففهم…
سهون خونه رو لبشو پاك كرد و خندید
لوهان داد زد:زهر مااااار…به چی میخندی؟ به خنگ بودنت؟!!!
سهون: چقدر عصبی شدی لوهان!! قبلا اینجوری نبودی
لوهان:عصبی شدددم؟!! چون تو باعث شدی اینجوری شممممم!! چون تو این بلارو سرم آوردی!!!
سهون دستای لرزون لوهان رو گرفت:لوهان…
لوهان دستاشو كشید:به من دست نزننننن
سهون بلند شد:لوهان یه دقه بلند شو
لوهان: فقط یه ساعت دیگه مونده بیا یه بار دیگه اینو بهت بگم
سهون:لوهان پاشو یه دقه
لوهان:نمیخوام بلند شم
سهون دست لوهانو گرفت و بلندش كرد و محكم بغلش كرد…
لوهان شوكه شده بود..بعد از چند ثانیه به خودش اومد و سعی كرد سهونو هل بده:ولم كننننننننن…یااااااا….
سهون: دلم برا بغل كردنات تنگ شده…بزار بغلت كنم لوهان
لوهان خودشو از بغله سهون بیرون كشید و سیلی شدید دیگه ای تو گوشه سهون زد:آشغاااال
سهون:لوهان…اگه با زدنه من خالی میشی بزن…من مشكلی ندارم…منو بزن…
لوهان تند تند كتاباشو تو كیفش جمع كرد و كیفشو پشتش انداخت…
سهون درو بست و جلوش وایساد:لوهان…معذرت میخوام برگرد جونه من قهر نكن بیا بریم درستو بده…لوهان این تن بمیره قهر نكن…
لوهان دستاش میلرزید:برو كنار…میخوام برم…الان خوب نیستم
سهون: اشتباه كردم لوهان…ببخشید…
لوهان داد زد:میخوااام بررررررررم
سهون دستای لرزون و یخه لوهانو گرفت:لوهان منو نگاه كن…فقط یه بار به چشمام نگاه كن…
لوهان بدونه اینكه پلك بزنه به چشمای سهون خیره شد
سهون:قربونه چشمات برم لولو…آروم باش…من اشتباه كردم…ببخشید…بیا بشین اینجا
سهون بلاخره لوهانو راضی كرد و لوهان نشست رو صندلی
سهون:لوهان…
لوهان:اسممو صدا نزن…حالم از اسمم به هم میخوره…
سهون آه كشید:باشه..باشه صدا نمیزنم
لوهان: دفعه ی آخرتم باشه دستامو میگیری
سهون:یعنی…در این خد ازم متنفری؟!
لوهان:یه چیز فراتر از تنفر…
سهون:چرا!!
لوهان:من باید برم…باید لی رو ببینم
سهون:قرار بود بهم یاد بدی
لوهان:جمعه…جمعه بیا خونه ی من دو ساعتو میكنیم ٤ ساعت…همون ٤ ساعت تحملت میكنم و برا همیشه…فراموشت میكنم..
سهون لبخند زد:باشه…باشه ٤ ساعتم ببینمت برام كافیه
لوهان تعجب كرد:چییی!!!
سهون:هیچی…هه…چرت گفتم…بی خیالش…
لوهان كیفشو انداخت پشتش و از كلاس رفت بیرون سهون صداش زد:لوهااان
لوهان به سهون توجهی نكرد
سهون دوباره صداش زد:لوهاااااان
بازم جوابی نیومد
سهون دستشو رو قلبش گذاشت و زمزمه كرد:عشقم…جواب بده……..
هعییییی بقیه ایشالله میره برا پس فردا…
Print Friendly, PDF & Email


18 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *