ep 16 (عشق بازی) love game

سلام دوستان خوبین؟بفرمایید اینم قسمت 16 کچلم کردید رسما خخخخخ بچه ها من این داستانو یه روز درمیون میزارم هر روز نمیزارمش بفرمایید ادامه راستی فک کنم قرار بود وان شات باشه شد 16 قسمت  من خیلی باحالم نه برید بخونید منم برم نظرای قسمت قبل رو جواب بدم

کلاس تموم شد همه رفتن بیرون جز لوهان که خیلی خشک و جدی گفت:اوه سهون صبر کن باهات کار دارم 
سهون به دوس دخترش گفت:برو پایین الان میام…
دختر لبای سهون رو بوسید:چشم عشقم…فعلا
 
سهون رو به روی لوهان نشست و بهش خیره شد:جونم
لوهان بدونه اینکه نگاش کنه گفت:اینجا بهت درس بدم یا بیام خونه؟!
سهون خندید
لوهان:حرف خنده داری زدم؟!
سهون:نه این جدی بودنت خنده داره 
لوهان:جوابه منو ندادی
سهون:هر جا تو راحتی میخوای بیای خونه ی ما؟!
لوهان:فردا رو تو کلاس باهات کار میکنم اگه دیدم همینطور احمقی و هیچی حالیت نمیشه میریم خونه ی من!
لبخند سهون محو شد
لوهان نگاه سنگینه سهون رو احساس میکرد..سرشو بالا برد و به سهون نگاه کرد:خب با من کاری نداری؟! دوستم پایین منتظرمه 
سهون چیزی نگفت…لوهانم بدونه اینکه چیزی بگه کولشو پشتش انداخت
لوهان:آهان راستی این ۴ صفحه جزوه رو بخون من حوصله ندارم اینارم بکنم تو مغزت فعلا بای بای
لوهان رفت بیرون و درو بست…
سهون باورش نمیشد…لوهان تقریبا هر چی دلش خواست رو بارش کرد…جزوه هارو برداشت و بهشون نگاه کرد و سرشو تکون داد..
 
لوهان بلند میخندید
کای:مررررض چته؟! شنگول منگول میزنی!!
لوهان:اهم..هیچی بابا 
کای:ببینم چقد میگیری معلم شی!!
لوهان: چیه! میخوای با تو هم کار کنم؟!
کای:نه بابا دی دی باهام کار میکنه 
لوهان: اون احمقه روانی فکرشم نمیکرد 
کای:سهونو میگی!! ای جووون مرغای عاشق باز هم همو ملاقات خواهند کرد
دی او زد زیر خنده 
لوهان:هه هه هه کوفتتتتت…خیلی خوشم میاد ازش ایششششش!!!
دی او:امیدوارم به هم برسید
لوهان:اینقدر زجرش میدم که از کره بره بیرون مرتیکه ی الدنگ 
کای: لولو زیاد اذیتش نکن 
لوهان پوزخند زد:اون دیگه برام هیچی نیست من فقط بهش درسارو یاد میدم سه روزم بیشتر طول نمیکشه اونوقت دوباره رابطمون قطع میشه نگران نباش کای من و اون دیگه همدیگه رو دوست نداریم 
کای:ببین لوهان یه زری بزن حداقل بشه باور کرد
لوهان:ولی من جدی گفتم 
کای: بیشتر برو سمت لی بیشتر باهاش باش تا یکم لجش دربیاد 
لوهان:برا لج دراوردن خوبه خخخخ
کای:لولو ما میریم خونه سهون کاش میشد تو هم بیای
لوهان:خوش بگذره من پامم اونجا نمیدارم بدرود… 
 
سهون با اعصابه داغون ضربه ای به میزش زد:پسره ی عوضیییی اینجوری میخواد ازم انتقام بگیره…هه…فک کرده اگه با یه پسر گرم بگیره برام مهمه!! 
کای:ببین سهون اگه لوهانو دوست داری باید بری و مثله آدم بهش بگی شما دو تا تکلیفتون با خودتون مشخص نیست احححح
سهون:من تکلیفم مشخصه شاید قبلا یه کوچولو دوسش داشتم ولی الان متاسفانه ازش متنفر شدم
کای:من واقعا حالیم نمیشه شما چی میگید فقط جان مادراتون دردسر درست نکنید 
سهون: ببخش کیونک سو خیلی داد و بیداد میکنما
دی او:مشکلی نیست راحت باش من دارم درس میخونم 
کای:باورم نمیشه تو شولوغی هم میتونی درس بخونی
دی او:آدمه درس خون تو دستشویی هم میتونه درس بخونه 
کای:آخه کیو دیدی تو مستراب درس بخونه!!
دی او شونه هاشو بالا انداخت 
سهون:به اون پسره بگو دفعه ی دیگه زر اضافی بزنه میزنم لهش میکنمااا
کای:اوه اوه آروم باش بابا دلت نمیاد بزنیش
سهون:دلم میاد اونم بدجووووور
کای: دی دی پاشو بریم دیگه 
سهون: هووووف بشینم این جزوه هارو بخونم کم نیارم جلوش…
کای:آره بخون لوهانم اذیت نکن 
سهون:میکشمشششش
کای:منم هویجم این وسط…هعیییی 
 
صبح سره کلاس تنها کسی که غیبت کرده بود سهون بود.. لوهان همه ی حواسش به در بود…آروم آروم داشت نگران میشد چون سهون گفته بود حتما برا کلاس خصوصی میاد..
بلاخره کلاس تموم شد لی به صورت رنگ پریده ی لوهان نگاه کرد:چیزی شده لوهان؟!
لوهان:نه تو برو من یکم دیگه اینجا میمونم اگه سهون نیومد منم میرم خونه 
لی:باشه مواظب خودت باش 
لوهان لبخند زد:باشه ممنون لی بای
لی رفت و کای نشست سره جاش:این نره خر حتما باز کپیده خونه 
لوهان:خیلی بی شعوره خیلییییی مثلا میخواد منو اذیت کنه!!!
کای:میاد بابا نگران نباش  
 لوهان:من نگران اون نیستم نگرانه وقتمم
کای:بزار بهش زنگ بزنم بیینم کدوم گوریه
لوهان:نمیخواد…جونگین تو برو خونه اومد که اومد نیومدم به درک من میرم خونه 
کای:هووووف…باشه پس فعلا بای 
لوهان:بای جونگین 
کای هم رفت و لوهان تنها شد…یکم بیرونو نگاه کرد بارون گرفته بود…سرشو رو میز گذاشت واقعا دلش گرفته بود دلش گریه میخواست…
نیم ساعت گذشت سهون نیومد لوهان وسایلشو جمع کرد و رفت سمت در و خواست درو باز کنه که در باز شد و سهون وارد کلاس شد
سهون دو بار عطسه کرد:سلام…دیر کردم آره!!! 
لوهان به کته سهون خیره شده بود
سهون: حالم خوب نبود الانم به زور اومدم ببخش منتظر موندی 
لوهان آه کشید چقدر دوست داشت با مشت محکم تو صورته سهون بکوبه ولی خودشو کنترل کرد
سهون:ببخش دیگهههه…قول میدم زود بیام از این به بعد 
لوهان بدونه هیچ حرفی رفت بیرون..سهون دستشو گرفت:لوهااان…کجا میری؟!!
لوهان دست سهونو پس زد:میرم خونه 
سهون موهای خیسشو عقب زد:لوهان فقط نیم ساعت دیر کردم…نامرد بازی درنیار دیگه…من تو این سرما به خاطره تو اینهمه راهو اومدم 
لوهان پوزخند زد:به خاطره من؟! یا به خاطره درس
سهون:نه منظورم اینه که به خاطره درس اومدم ولی خب کسی که میخواد بهم درس بده تویی دیگه…
لوهان:نچ نچ…بای 
سهون دوباره دسته لوهانو گرفت:لوهان 
لوهان:دستمووو ول کنننننن 
سهون:ول نمیکنم…باید بمونی من با این وضعیتم اینهمه راهو اومدم اینجا حالا تو ناز میکنی!!! 
لوهان سیلی محکمی به سهون زد…سهون مات و مبهوت دستشو رو صورتش گذاشت و به لوهان نگاه کرد
لوهان:حالا دستمو ول کن 
سهون دسته لوهانو آروم ول کرد 
لوهان:آقای اوه فردا دوباره همون ساعت تو کلاس باش حتی اگه ٢ دقیقه دیر کنی بازم من میرم و این وسط هم فقط پولته که هدر میره 
سهون فقط به لوهان خیره شده بود
لوهان:با من کاری نداری!! 
سهون چیزی نگفت
لوهان لبخند زیبایی زد:مثل اینکه نداری..خب فعلا بای 
لوهان اینو گفت و ازش دور شد…سهون دستشو رو صورتش کشید و سعی کرد این اتفاق رو برا خودش هضم کنه ولی نمیشد…
 
لوهان با خوشحالی تو خیابون قدم میزد و بارون خیسش میکرد..اینقدر بابت اون سیلی خوشحال بود که حد و اندازه نداشت احساس میکرد یه باره سنگین از رو دوشش برداشتن…از یه طرفم دلش برا سهون سوخت آهی کشید و با خودش گفت:سهون واقعا ببخشید ولی حقت بود 
 
سهون خسته و کوفته با سر و وضع خیس برگشت خونه و خودشو رو تختش پرت کرد   
باورش نمیشد لوهان در این حد ازش متنفر باشه…گوشیشو نگاه کرد ٢ پیام از طرف دوس دخترش داشت هیچکدوم رو باز نکرد گوشیرو انداخت رو میز و چشماشو بست و سعی کرد بخوابه…
 
کای:دی دی خیلی حالم بده
دی او که چشماش در حال بسته شدن بود آروم جواب داد:چی شده!! 
کای:میخوامت…میخوام الان تو بغلم فشارت بدم 
دی او: خیلی خوبههه
کای:چی خوبه؟!
دی او:خواب
کای:اصلا شنیدی من چی گفتم؟!
دی او:جونگین ساعت ٣ شد فردا هم کلاس داریم ٨ 
کای:نچ نمیزارم بخوابی…بیام دنبالت؟؟
دی او:جونگیییین کجا بیای آخه!! من خوابم میاااد
کای:من حالم خوب نیست میخوام بیام خونتون 
دی او:یااااا…فردا شب میام خونتون 
کای:خسته نباشی 
دی او:جونگین از ساعت ١١ داریم حرف میزنیم هیچی درس نخوندم همش چرت و پرت گفتیم با هم 
کای: دی دی حرفای عاشقانه زدن چرت و پرته؟!
دی او:نه عشقم ناراحت نشو منظورم این بود حرفای عاشقانه یه ساعته دو ساعته دیگه ۶ ساعت که نمیشه
کای:باشه برو بخواب فردا شب خونه مایی گفته باشم…
دی او:باشه عزیزم دوستت دارم
کای:ما بیشتر…
دی او قطع کرد و خندید:فردا شب خدا بهم رحم کنه…
 
سهون ساعتو رو زمین پرت کرد:اححححح خفه شووووو 
به زور از رو تخت بلند شد لباساشو سریع پوشید و دویید سمت دانشگاه…
بعد از نیم ساعت رسید دانشگاه و سرجاش نشست…به کلاس نگاه کرد لوهان نبود…تعجب کرد:بچه ها لوهان نیومده؟؟
لی:نیومده 
سهون چپ چپ به لی نگاه کرد و روشو برگردوند براش عجیب بود لوهانی که یه ساعتم کلاسشو از دست نمیده الان چرا غیبت کرده بود 
کای به سهون نگاه کرد که کلافه شده بود و دم به دقیقه به لوهان زنگ میزد…رفت و نشست پیشش:چی شده سهون؟!
سهون:این پسره ی عوضی گوشیشو چرا جواب نمیدههه؟!!
کای:یعنی چی!! 
سهون گوشیشو رو میز کوبوند:هه…میخواد انتقام بگیره مثلا!!! واقعا براش متاسفم احمقه روانیییی 
کای:جونه من اومد خونسرد باش..ببینم مگه دیروز دعوا کردین!!
سهون:هه…کاش دعوا بود…نیم ساعت دیر کردم آقا لجبازی کرد و رفت 
کای تند تند پلک میزد:جونه من؟!!
سهون:این از من متنفره!! میخواد انتقامه چیو از من بگیره؟! آره من ترکش کردم چون باید اینکارو میکردم…چه انتظاری ازم داره!! حتما ازم انتظار داشته باهاش ازدواجم بکنم!!! 
کای:سهون تو خیلی بدجور ازش جدا شدی!! اون فکر میکنه تو دورش انداختی اون فکر میکنه تو ازش سو استفاده کردی و ولش کردی
سهون:مهم نیست سریع بیاد درسشو بده و بره اصلا حال و حوصلشو ندارم 
 
کلاس تموم شد و ایندفعه نوبت سهون بود که تنها بمونه چون دوس دخترشم نیومده بود…دو سه بار دیگه هم به لوهان زنگ زد ولی لوهان گوشیشو برنداشت 
نیم ساعت گذشت و لوهان درو باز کرد و وارد کلاس شد و خیلی خونسرد رو به روی سهون نشست:سلام..اوخ اوخ دیر کردم؟؟ ببخشید اصلا یادم نبود تو هم هستی
سهون اخم کرد:عهههه یادت رفته بود؟! با این رفتارای مسخرت میخوای چیو ثابت کنی!! 
لوهان:کدوم رفتار؟! داشتم موهامو رنگ میکردم ببین بهم میاد؟! لی بهم گفت این رنگیش کنم…
لوهان کلاهشو برداشت و موهای طلایی و زیباشو به سهون نشون داد که کاملا به پوست سفید و صافش میومد 
سهون پوزخند زد و دستاشو مشت کرد نمیدونست چرا ولی اسم لی که میومد نفرت تمام وجودشو میگرفت…
لوهان کتاباشو رو میز گذاشت و بازشون کرد:جزوه هاروخوندی؟؟
سهون جواب نداد
لوهان یه کم صداشو بالاتر برد:جزوه هارو خوندی آقای اوه؟!!
سهون دندوناشو رو هم فشار داد:آره 
لوهان:بدشون من
سهون جزوه هارو داد دسته لوهان 
لوهان اولین سوال رو پرسید:خب جوابشو بگو 
سهون:نمیدونم 
لوهان:گفتی که خوندی!!
سهون:آره خوندم
لوهان:خب جواب بده 
سهون:نمیدونم 
لوهان: سهون تو الان هر چقدر لج بازی کنی به نفع منه پس سعی کن از وقتت استفاده کنی…من منتظره جوابت میمونم 
لوهان چشماشو بست:گوش میدم 
سهون به صورته لوهان خیره شد لوهان واقعا با موهای طلایی زیباتر از همیشه شده بود…قلب سهون شروع کرد به تپیدن…دستشو آروم رو قلبش گذاشت و سعی کرد آروم باشه…
به هر بدبختی که بود تونست جوابه اون سوالو بده 
لوهان چشماشو باز کرد:حفظ کرده بودیش؟؟ 
سهون آه کشید: تو به اینش چیکار داری؟!
لوهان:خب باید بدونم 
سهون کلافه شد:آره حفظ کردم 
لوهان:باید بفهمیش…اصلا تو فهم خوب نیستی میدونی یعنی چی؟! یعنی تو یه آدمه کاملا نفهمی خخخخ
سهون چیزی نگفت 
لوهان:میدونی نمیخوام خاطراته مسخره ی گذشتمو یادمون بیارم ولی تو هیچوقت نفهمیدی من چقدر دوستت داشتم…نفهمیدی…من…آه ولش کن…دقیقا تو درسم همینی نمیفهمی فقط حفظ میکنی…اگه اینجوری پیش بری همینجور یه انسانه نفهم باقی میمونی…
سهون:حرفات تموم شد؟! 
گوشی لوهان زنگ خورد لوهان گوشیشو برداشت:الو سلام لی خوبم..
تو کلاسم دارم به یه نفر درس میدم 
جدییییی؟؟!!! وای باشه الان میام 
لوهان گوشی رو قطع کرد و به سهون نگاه کرد:وای من باید برم کارم خیلی واجبه…ببخشیدا…
سهون با بهت به لوهان نگاه میکرد
لوهان:ااام…کلاسه امروزتم میندازیم برا جمعه…چطوره؟!…فعلا بایییی
سهون واقعا نتونست تحمل کنه دسته لوهانو محکم گرفت و با اخم بهش خیره شد
لوهان به چشمای خمار و ترسناک سهون نگاه کرد و سعی کرد آروم باشه:چیهه!!! کاری داری باهام؟!
سهون:مگه من مسخره ی توام؟؟!! هر وقت میخوای میری هر وقت میخوای میمونی 
لوهان:اون دیگه دست خودمه به تو هم هیچ ربطی نداره 
سهون پوزخند زد:هه…وقتی قراره بهم درس بدی همه چیت به من ربط داره 
لوهان:دستمو ول کن تا یکی دیگه نیومده تو گوشت 
سهون پوزخند زد:منو از سیلی زدنات میترسونی؟!!
لوهان:ولم کننننن…میخوام برم پیشه لی کار دارم 
سهون لوهانو محکم رو صندلی پرت کرد:هر وقت کلاست با من تموم شد میتونی بری پیشه اون لی فهمیدی!!!
لوهان مچ دستشو ماساژ داد و با حرص به سهون نگاه کرد:من میخوام برم و تو هم نمیتونی جلومو بگیری 
سهون:نزار اون روی سگم بالا بیاد لوهان 
لوهان: گفتم جمعهههه دیگه تمومش کننننن 
سهون:ها ها…من امروز هزار تا کار داشتم همه رو ول کردم و اومدم دانشگاه اونوقت تو خیلی راحت میخوای بری!!
لوهان:هزارتا کارت حتما گشت و گزار با دخترا بوده نه!! یا شایدم خوابیدن باهاشون 
سهون داد زد:اونش دیگه به تو ربطی نداره تو تا دو ساعت وظیفته که بهم درس بدی بعد هر قبرستونی میخوای بری برووووو 
لوهان:صداتو بیار پایین..
سهون:هوووووف…
لوهان:جمعه این کلاس خونه ی من برگزار میشه…فعلا بای 
سهون دستاشو رو سرش گذاشته بود از این عصبی بود که لوهان با لی قرار داشت…
لوهان جزوه های دیگه ای از کیفش دراورد و انداخت رو میز:همه ی اینارو میخونی آقای اوه ولی ایندفعه باید بفهمیشون حفظ کردن فقط به درد عمت میخوره…بای
لوهان از در بیرون رفت و درو محکم کوبوند…
سهون احساس میکرد سرش در حال انفجاره…چاره ای نداشت جزوه هارو تو کیفش گذاشت و برگشت خونه…تو راه برگشت بود که صداهای آشنا به گوشش خورد….جلوی کافی شاپ لوهان و لی قهوه میخوردن و میخندیدن…
لوهان: موهام خوب شده؟! دقیقا همونجوری که تو خواستی درستش کردم…
لی:تو واقعا خوشگلی…خدای من 
لوهان زیر چشمی به سهون نگاه کرد که داشت ازشون دور میشد و آه کشید
لی:سهون دیدتمون؟!
لوهان:آره…امروز کلی اذیتش کردم…هم امروز هم دیروز…
لی لبخند زد:خیلی دوسش داریا!!
لوهان خندید و به سهون که داشت به یه نقطه تبدیل میشد نگاه کرد و زمزمه کرد:آره…دوسش دارم…هنوزم عاشقشم…ولی اون باید قبول کنه که اشتباه کرده…امروز وقتی قاطی کرد خیلی جذاب شد 
لی خندید:اووووووه
لوهان دستاشو رو لپش گذاشت:وای چقدر داغم…خخخخ بریم خونه…..
 سهون کیفشو پرت کرد رو تخت خیلی عصبانی بود دوست داشت در و دیوارو پایین بیاره…سریع یه سیگار روشن کرد و تند تند پک زد تا جایی که از شدت خفگی به سرفه افتاد… اینقدر کلافه بود که نمیدونست چیکار کنه گوشیشو برداشت و به دوس دخترش زنگ زد
دختر:الو عشقم 
سهون:آب دستته بزا زمین بیا اینجا 
دختر نگران شد: چیزی شده عشقم؟؟
سهون: میخوامت بدو بیا
دختر لبخند زد:باشه عزیزم الان آماده میشم میام…
سهون گوشیو رو میز پرت کرد چهره ی زیبای لوهان یه سره تو مغزش بود…
بعد از نیم ساعت دختر بلاخره وارد اتاق سهون شد
دختر:سلام عشقم چیزی شده؟!
سهون دستاشو از رو صورتش برداشت:چیزی نشده میخوام بهم حال بدی امشب حالم زیاد خوب نیست…
دختر اهمی کرد:اوووم اوپاااا میدونی چیه!! من یه مشکلی دارم 
سهون:چه مرگته!!
دختر:اهم…اوپا فک نکنم بشه!! 
سهون:خب چرا!!؟ مامانت فهمیده؟؟
دختر:نه اوپا…من الان وضعیتم خوب نیست نمیدونم منظورمو میفهمی یا نه!! ولی نمیتونم باهات باشم
سهون منظوره دختر رو فهمید و آه کشید: چه شانس گندی!!! اححححح 
دختر سرشو پایین انداخت:ببخشید اوپا 
سهون از زیره تخت شیشه ی الکل رو برداشت و سر کشید 
دختر:عشقم اینهمه نخور برات خوب نیست 
سهون:چرا خوب نیست؟!! خیلیم خوبه
سهون م.ست شده بود…حالشو نمیفهمید…احساساتشو نمیفهمید…شاید لوهان درست میگفت اون یه آدمه نفهمه…یه آدم که هنوز نمیدونه چی میخواد…….
 
صبح همه بچه ها سره کلاس حاضر بودن لوهان به سهون نگاه کرد که خواب بود امروزم با هم کلاس داشتن ولی ایندفعه واقعا دلش نمیخواست اذیتش کنه…
 
کای به دی او نگاه کرد:عزیزم امشب خونمونی دیگه!!
دی او:ششش…فعلا درس مهم تره 
کای:مرده شوره این درسو ببرن احححححح
دی او دسته کای رو گرفت:امشب من ماله توام…پس بیا الان فقط به درس گوش بدیم 
کای با لبای آویزون به استاد نگاه کرد:چه میشه کرد…
 
کلاس تموم شد سهون همچنان خواب بود همه رفتن بیرون جز لوهان که داشت کتاباشو رو میز میزاشت و کلی هم سر و صدا میکرد شاید سهون بیدار شه که موفقم شد…سهون سرشو از رو میز برداشت و به اطرافش نگاه کرد:هووووف من کجام!!
لوهان:تو کلاس…
سهون برگشت و به لوهان نگاه کرد
لوهان:پاشو دست و صورتتو بشور بیا باید باهات کار کنم…
سهون خمیازه کشید:خوبم…
لوهان سوییشرتشو دراورد و رو میز گذاشت و کتاباشو باز کرد و به صورته خوابالوی سهون نگاه کرد:اگه خوابت میاد میخوای کار نکنیم؟!
سهون:نه خوبم..
لوهان:جزوه هارو خوندی؟
سهون:نه
لوهان:چرا؟! باید میخوندیشون 
سهون:قرار شد برا جمعه بخونمشون دیگه
لوهان:باشه تا جمعه صبر میکنم 
سهون لبخند زد:قول میدم بفهمم 
لوهان سرشو آروم بلند کرد و برای اولین بار به چشمای سهون زل زد
سهون چشمکی زد و خندید:خب استاد توضیح بده 
لوهان سرشو پایین انداخت تپش های قلبش شدید و شدیدتر میشد…
سهون:خوبی!!
لوهان: خوبم…خب بیا ادامه بدیم…..
١ ساعت بود که لوهان فقط درس میداد و سهون هم گوش میکرد 
لوهان:خب اینو حل کن 
سهون تعجب کرد:هااااا!!
لوهان:حلش کن…الان ۵ بار برات حل کردم
سهون: من حلش کنم؟!
لوهان:واااا…مگه جز تو کسه دیگه ای هم اینجا هست؟!!
سهون برا اولین بار تو زندگیش استرس گرفته بود:باشه باشه بده من خودکارو
لوهان دستشو زیره چونه اش گذاشت و به سهون نگاه کرد که داشت فکر میکرد
سهون پشته سرشو خاروند و فکر کرد
لوهان:هوووووف…اوه سهووووون
سهون سرشو بلند کرد:جونم 
لوهان با کتاب محکم زد تو صورته سهون:اینجا باید ٣ بزارییییی 
سهون دستشو رو لبش گذاشت و با بهت به لوهان نگاه کرد
لوهان:نفففففهم…
سهون خونه رو لبشو پاک کرد و خندید
لوهان داد زد:زهر مااااار…به چی میخندی؟ به خنگ بودنت؟!!! 
سهون: چقدر عصبی شدی لوهان!! قبلا اینجوری نبودی
لوهان:عصبی شدددم؟!! چون تو باعث شدی اینجوری شممممم!! چون تو این بلارو سرم آوردی!!! 
سهون دستای لرزون لوهان رو گرفت:لوهان…
لوهان دستاشو کشید:به من دست نزننننن
سهون بلند شد:لوهان یه دقه بلند شو
لوهان: فقط یه ساعت دیگه مونده بیا یه بار دیگه اینو بهت بگم 
سهون:لوهان پاشو یه دقه
لوهان:نمیخوام بلند شم 
سهون دست لوهانو گرفت و بلندش کرد و محکم بغلش کرد…
لوهان شوکه شده بود..بعد از چند ثانیه به خودش اومد و سعی کرد سهونو هل بده:ولم کننننننننن…یااااااا….
سهون: دلم برا بغل کردنات تنگ شده…بزار بغلت کنم لوهان 
لوهان خودشو از بغله سهون بیرون کشید و سیلی شدید دیگه ای تو گوشه سهون زد:آشغاااال
سهون:لوهان…اگه با زدنه من خالی میشی بزن…من مشکلی ندارم…منو بزن…
لوهان تند تند کتاباشو تو کیفش جمع کرد و کیفشو پشتش انداخت…
سهون درو بست و جلوش وایساد:لوهان…معذرت میخوام برگرد جونه من قهر نکن بیا بریم درستو بده…لوهان این تن بمیره قهر نکن…
لوهان دستاش میلرزید:برو کنار…میخوام برم…الان خوب نیستم 
سهون: اشتباه کردم لوهان…ببخشید…
لوهان داد زد:میخوااام بررررررررم 
سهون دستای لرزون و یخه لوهانو گرفت:لوهان منو نگاه کن…فقط یه بار به چشمام نگاه کن…
لوهان بدونه اینکه پلک بزنه به چشمای سهون خیره شد
سهون:قربونه چشمات برم لولو…آروم باش…من اشتباه کردم…ببخشید…بیا بشین اینجا 
سهون بلاخره لوهانو راضی کرد و لوهان نشست رو صندلی 
سهون:لوهان…
لوهان:اسممو صدا نزن…حالم از اسمم به هم میخوره…
سهون آه کشید:باشه..باشه صدا نمیزنم 
لوهان: دفعه ی آخرتم باشه دستامو میگیری 
سهون:یعنی…در این خد ازم متنفری؟! 
لوهان:یه چیز فراتر از تنفر…
سهون:چرا!! 
لوهان:من باید برم…باید لی رو ببینم
سهون:قرار بود بهم یاد بدی 
لوهان:جمعه…جمعه بیا خونه ی من دو ساعتو میکنیم ۴ ساعت…همون ۴ ساعت تحملت میکنم و برا همیشه…فراموشت میکنم..
سهون لبخند زد:باشه…باشه ۴ ساعتم ببینمت برام کافیه 
لوهان تعجب کرد:چییی!!!
سهون:هیچی…هه…چرت گفتم…بی خیالش…
لوهان کیفشو انداخت پشتش و از کلاس رفت بیرون سهون صداش زد:لوهااان
لوهان به سهون توجهی نکرد
سهون دوباره صداش زد:لوهاااااان
بازم جوابی نیومد 
سهون دستشو رو قلبش گذاشت و زمزمه کرد:عشقم…جواب بده……..
هعییییی بقیه ایشالله میره برا پس فردا…
 
The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

17 Responses

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: