140 بازدید

ep 16 (آخرین آرزو ) last wish

قسمته 16

هفته ها میگذشت و ما كارمون سخت و سخت تر میشد هر هفته اجرا داشتیم و خیلی كم با لوهان حرف میزدم دیگه وقت سر خاروندنم نداشتیم ولی بازم هفته ای یه بار عصر رو با لوهان میرفتیم صاحل و چایی حبابی میخوردیم و غروب رو تماشا میكردیم…حتی تو روزای سخت هم احساس خستگی نمیكردم چون لوهان همش كنارم بود اینقدر عاشقش بودم كه یه لحظه كه ازم دور میشد نمیتونستم تحمل كنم لوهانم حس منو داشت خلاصه كه نمیدونستیم تا كجا میتونیم پیش بریم…
از دید لوهان:
رو كاناپه دراز كشیده بودم و تخمه میخوردم حوصله ام سر رفته بود شدید سهون بیرون بود بقیه هم سرشون تو كاره خودشون بود
چانی از اتاقش بیرون اومد خیلی خوشتیپ شده بود
-هه..چانی چقدر خوشتیپ كردی جایی میری؟
چانی آه كشید:ای بابا یه سری میخواستیم بریم بیرون شام بخوریم نشد الان تازه جور شده
تعجب كردم:با كی؟؟
چانی لپمو كشید:با نسیم
خندیدم:چانی خخخخخخ
چانی نشست پیشم انگار استرس داشت
-چانی چرا رنگت پریده؟؟استرس داری؟؟
چانی تا اومد حرف بزنه یهو چشماش گرد شد
برگشتم و خودمم دهنم باز موند
نسیم آرایش كرده بود و لباس زیبایی تنش بود وایساده بود جلو اتاقه چن و ژیومین
نسیم:من..من حاضرم
من و چانی مثله ابلها داشتیم نسیم رو نگاه میكردیم
نسیم:وااا..چرا اینجوری نگام میكنین؟؟
چانی خواست بلند شه ولی تعادلشو از دست داد و دوباره نشست
نسیم ابروهاشو انداخت بالا:چانی دیر نشه..ای وای خوبی تووو؟؟؟لوهان این چشه؟؟
آب دهنمو قورت دادم:ن.نمیدونم هه
چانی بلند شد و رفت رو به روی نسیم وایساد:تو..تو خیلی خوشگلی
نسیم خندید:مرسییییی
به جفتشون نگاه كردم كه عاشقانه همدیگه رو نگاه میكردن نسیم دست چانی رو گرفت واقعا بهشون حسودی میكردم چی میشد اگه منم دختر بودم …..
چانی دوباره لپمو كشید:لوهان دوست داری باهامون بیای؟؟
سرمو تكون دادم:خخخ نه بابا شما برید من چیكارم این وسط؟؟ برین خوش بگذره
جفتشون بهم لبخند زدن و رفتن
واقعا دلم میخواست اون رستورانو ببینم تعریفشو خیلی از چانی شنیده بودم سریع آماده شدم و رفتم دنبالشون دلم میخواست ببینم چانی دو..س.ت دخترشو كجا میبره رسیدم رستوران چانی دستنسیم روگرفت و رفتن داخل…یقه ی لباسمو درست كردم خواستم برم تو كه یكی صدام زد
ای وای لوهان خودتی؟؟
برگشتم و دیدم هیچول عضو سوپر جونیور به همراهه یه دختره بانمك دارن با بهت به من نگاه میكنن
-س.سلام خوبی؟؟
هیچول تعجب كرد:اینجا چیكار میكنی؟؟
-من؟؟آهان من اومدم برم غذا بخورم هه
هیچول:خب با كی میخوای بری؟؟
-با..هیچكس خودم…تنها
هیچول بلند بلند خندید و من سرخ شدم
هیچول:اینجا كسی رو تنها راه نمیدن لوهان باید با عشقت بیای اینجا این رستوران یه خورده قوانینه پیچیده ای داره خخخخ
چشمام گرد شد:وا..واقعا؟؟
هیچول:آره بابا….خخخخ
كلی پكر شدم و برگشتم خونه
از دید سهون:
برا خودم سوت میزدم و زیر لب آهنگ میخوندم رسیدم خونه و دیدم یكی به دیوار تكیه داده و توپی رو زیره پاش حركت میده یه كم جلوتر رفتم و دیدم لوهانه
-لوهان تویی؟؟ترسیدم
لوهان با قیافه ی افسرده ای نگام كرد:سلام سهونی اومدی؟
-چیههه!!! چرا قیافت اینجوریه؟؟
لوهان سرشو پایین انداخت:هیچی
دستشو گرفتم:بیا بریم تو سرما میخوری بدو
لوهان:میخوام یكم هوا بخورم
صورتشو نوازش كردم:چی شده عزیزم؟؟
لوهان لبخند زد:هیچی خخخ
-شام خوردی؟
لوهان:آآآ…نه نخوردم
-بیا من غذا خریدم با هم میخوریم
لوهان خندید و باهام اومد تو خونه
نشستیم سره میز و مشغوله غذا خوردن شدیم لوهان آه بلندی كشید
-ای بابااااا چته تووو؟؟؟
لوهان:سهونااا یه رستورانه خیلی دوس دارم برم اونجا دارم از فضولی میمیرم
-خب این كه اینهمه غصه و اخم نداره میریم با هم
لوهان دوباره آه كشید:نمیشه سهون…وللش بیا غذامونو بخوریم
شونه هامو بالا انداختم و مشغول شدم
فردا شب…
فردا میخواستیم بریم چین برا برنامه ی happy camp خیلی خوشحال بودم این برنامه خیلی برامون مهم بود…هوا خیلی سرد شده بود داشتم وسایلمو جمع میكردم لوهان اومد تو اتاق و درو بست و كنارم رو تخت نشست
لوهان:سهونا مگه چند روز میخوایم بمونیم اینهمه لباس زیر رو برا چی داری میاری!!!!
خندم گرفت و لباس زیرامو ازش گرفتم
-خخخخ لوهان من لباس زیرامو تند تند عوض میكنم با اجازتتتتت
لوهان یكم گیج شد:آ.آخه مگه..
پریدم وسط حرفش:اهم اهم تو وسایلتو جمع كردی؟
لوهان: اوهوم…سهونااا یعنی تو لباس زیرتو یه بار صبح عوض میكنی یه بار شب؟؟
لوهان گیر دادیاااا
لوهان:آخه برام قابل هضم نیست
-چه فرقی میكنه؟؟
لوهان:خب خیلی فرق میكنه….اومو نكنه وسواس داری؟؟اگه داری حتما برو دكتراااا وسواسی بیماریه بدیه!!!!
-واااااااای لوهاااان جونه من تمومش كن وسواس كجا بود آخه خخخ
لوهان خندید:خب دركم كن آخه عجیبه
دست كشیدم رو موهاش:خوشگلم تو این موارد یكم حساسم حالا راضی شدی؟؟
لوهان سرشو تكون داد:آوورههه
خندیدم و سرمو تكون دادم:از دست تو
رفتم كناره پنجره نشستم و به بیرون نگاه كردم بارون میبارید سرمو تكیه دادم به شیشه و چشمامو بستم صدای بارون رو دوست داشتم..لوهان اومد پیشم و رو به روم نشست
لوهان:سهونا بارون رو دوست داری؟
-آره خیلی زیاد
لوهان:منم دوست دارم
-بارون بباره و منم پیشه آهوكوچولوم باشم واااای چه حسه خوبیه
لوهان خندید:سهونااا
-جونم
لوهان:چین برف میاد اگه شد میریم برف بازی
-باشه عشقم
لوهان:برات آدم برفی هم درست میكنم
بهش لبخند زدم و دستامو باز کردملوهان خودشو تو بغلم جا داد چندتا بوسه به موهاش زدم
-مگه بلدی آدم برفی درست كنی شیطون؟؟
لوهان خندید:آره پس چییییی…
بزار برنامه به خوبی و خوشی تموم شه اونوقت منم برات یه آدم برفی درس میكنم هم قده خودت ^^
لوهان:آره حتما هم میتونی
-كی گفته نمیتونم؟؟
لوهان:اگه نتونستی چی؟؟
-اگه نتونستم ١٠ تا چایی حبابی برات میخرم
لوهان:آره فكره خوبیه ها ها ها
-شكموو
لوهان خندید: وای این برنامه خیلی باحاله هااااا كلی قراره بخندیم خیلی منتظرش بودممم همش میگفتم یعنی گروهه مارم دعوت میكنن؟؟
-گروهمون الان دیگه معروف شده
لوهان:میدونممم
-هه…
لوهان:سهونا
-جون سهون
لوهان:برا فردا استرس دارم
-چرا سرورم؟؟!!
لوهان:هه..برا برنامه اس خدا كنه همه چی عالی پیش بره
-معلومه كه عالی میشه نگران چی هستی تو؟؟
لوهان:نمیدونم دلم یه جوریه
-ببینم دلتو
دستمو گذاشتم رو شكمش:دله لوهانم چه جوری؟؟
لوهان زد تو سرم:یااااا همه چیو به مسخره بگیراااا بیمزه
-خب گفتی دلم یه جوریه منم دستمو رو دلت گذاشتم ها ها
لوهان خندید…. از بغلم بیرون اومد و خمیازه كشید:من میرم بخوابم
آروم لپشو بوسیدم
-دوستت دارم لوهان
لوهان یكم از حال خودش اومده بود بیرون:من..بیشتر
وضعیت خیلی خطرناك بود: اهم..خب بریم بخوابیم كه فردا با لگد بیدارمون میكنن
لوهان به خودش اومد..خندید رفت خودشو پرت كرد رو تخت من….خیلی وقت بود رو تخت خودش نمیخوابید..
-لوهان تختت تاره عنكبوت بسته ها
لوهان:بزا ببنده..من كه دیگه اونجا نمیخوابم
-چرا آخههه؟؟
لوهان:چیه!!!نكنه ناراحتی پیشت خوابیدم
-نه عزیزم ناراحت چیه فقط سوال كردم
لوهان:آره جونه خودددددت
-به خاطره خودت میگم اكثرا شبا بیداری
لوهان:تو به فكره خودت باااش
-هه..چشمممم
لوهان خودشو چسبوند به من:سردمه
بوسیدمش و پتو رو كشیدم روش:آهو كوچولو الان گرمت میشه
لوهان:تو سختته؟
-برا چی؟
لوهان:آخه به خاطره من با لباس میخوابی
-هیییی خداااا چرا سختم نیست خیلیم هست
لوهان مظلومانه بهم زل زده بود: آخیییی..خب عادت میكنی
-هنوز برام علامت سواله كه چرا دوس نداری من لخت بخوابم
لوهان:چون..چون بهت اعتماد ندارم
چشمام گرد شد:جاااااان!!!!
لوهان چشماشو بست:میخوام بخوابم..شب به خیر
هنوز بهت زده بودم
لوهان:سهونااااا
به خودم اومدم:هااا؟؟!! آهان شب به خیر عزیزم….
صبح..
چشمامو باز كردم بدنم درد میكرد رو زمین بودم
لوهان با صدای ضعیفی اسممو صدا زد:سهوناااا
بالا رو نگاه كردم و دیدم لوهان با قیافه ی ژولیده از بالا تخت زل زده بهم
-تو منو پرت كردی پایین وروجك؟؟
لوهان:اوهوم زیادی تكون میخوردی منم پرتت كردم پایین ببخشید سهونی
-ای لعنت به من كه میزارم تو بخوابی پیشم اوخ اوخ كمرم
لوهان:ببخشید
-نمیبخشم برا چی اینكارو كردی؟؟
لوهان:خب نبخش…توضیح كه دادم برا چی اینكارو كردم
-از جلو چشام دور شو تا نكشتمت
در باز شد و كله ی ژیومین از لای در معلوم شد
ژیو:بچه ها بدویین صبحونه
-باشه الان میایم
صبحونه خوردیمو حاضر شدیم لوهان خیلی بانمك شده بود تی شرت زرد پوشیده بود با یه سوییشرت نارنجی و یه كلاه دلم میخواست قورتش بدم
خودمم یه تیپ باحال زدم و یكم جلو آینه موهامو مرتب كردم
لوهان اومد جلوم وایساد و سر تا پامو نگاه كرد گونه هاش گل انداخت
لوهان:واااااااای چه جذاب شدی سهووون
خندیدم: هه..جدا!!
لوهان:اوهوم
خندیدم:ما همیشه جذابیم ای باباااا هه …ولی من دوس دارم بخورمت لوهان شدی مثل بچه های ٤ ساله خخخخ
لوهان:سهون كتك میخوای!!!!
-نه عزییییزم
لوهان:یااااااااا اینقدر حرصمو درنیاررر
صدای هوار چانی از تو حال میومد:بك كیف پوله بی صاحاب منو تو برداشتی؟
بكی:هوووووی مگه من دزدم؟؟
چانی :نگفتم دزدی گفتم شاید برا كاری برش داشتی اححححح
بكی:برو كنار چانی میزنمتا كیف پولتم دست من نیست حتما خانمت برداشته
چانی یه لحظه گیج شد:خانمم كیه؟؟
بكی:نسیم جونتتتتتتت
چانی:یااااا اون بیچاره كه پیش من نمیخوابه ….
بكی و چانی كل كل كنان رفتن اتاقشون
رو مبل لم دادم لوهانم نشست رو به روم
لوهان:پس بقیه كجان؟؟
-حتما دارن حاضر میشن
لوهان زانوهاشو بغل كرد و به من خیره شد چشمامو یكم ریز كردم:وااای…لوهان خیلی خوشگل شدیااا
لوهان :هیییاا… چی تو اون ذهنه كثیفت میگذرههه!!!
-خخخخ ذهنه كثیف…ذهنه من پاكه پاكه خیالت تخت
لوهان چند بار پلك زد:ذهنه تو پاكههه؟؟؟وای الان غش میكنم از خنده
-حالا چرا اونجا نشستی بیا پیشم بشین
لوهان:راح..حتم
-بیااااااا
لوهان اخم كرد:نمیااااااام
-بیاااااااااااااااااااااااا
لوهان با اكراه بلند شد و نشست پیشم
بهش نگاه كردم سرشو انداخته بود پایین و با زیپه سوییشرتش بازی میكرد
خندیدم:ببینمت
لوهان سرشو بالا آورد و نگام كرد:چیه!!
بی مقدمه لبامو گذاشتم رو لباش و محكم بوسیدمش
لوهان با چشمای گرد و دهن باز داشت نگام میكرد
بلند بلند خندیدم:واااااای قیافه رووو
لوهان دستشو رو لباش گذاشت و سرشو پایین انداخت
دستمو انداختم رو شونش و بغلش كردم:آهو كوچولوی خوشگللللللم
لوهان خیلی آروم زمزمه كرد:سهونا…خیلی خری
-شما لطف داری..هه
لوهان:اگه یكی میومد اونوقت چه غلطی میكردیم؟؟
-ببخشید نتونستم كنترل كنم تقصیره خودته كه اینقدر خوشگلی
لوهان:مسخرههههه
-لوهانیی
لوهان:زهرمار
-هه..میگم این سوییشرته خیلی بهت میاد یعنی همه چی بهت میادا ولی این خیلی بیشتر بهت میاد هه
لوهان چندبار پلك زد:واقعا؟؟؟سهونا این سوییشرتمو خیلی دوس دارم مخصوصا رنگشو دلم نمیاد بپوشمش ولی خب آدم یه چیزی میخره باید استفاده كنه دیگه همه كه مثله تو خسیس نیستن ها ها ها
-دس شما درد نكنه واقعا…
لوهان خندید
-لوهان میگم.. كاش نمیپوشیدیش
لوهان تعجب كرد:چرااا؟؟!!!
-خب اونوقت همه دخترا نگات میكنن تو هم كه مال منی خوشم نمیاد جز من كسی نگات كنه ها ها ها
لوهان:هر هر هر بانمككككك
در باز شد و كریس و بقیه بچه ها همراه با دخترا اومدن تو
كریس:خب خب بجنبین دیر شد اینم بلیطاتون التماس میكنم من خواهش میكنم بلیطاتونو چك كنید مثل اون سری نشه لی به جا اینكه با ما بیاد چین رفته بود ژاپن
همه زدن زیره خنده
لی :یاااااا خب من خوابیده بودم گیج میزدم
كریس:خب پاشین دیگه چرا وایسادین منو نگاه میكنین چانی و بكی كوشن؟؟
لوهان:اتاقشونن…
كریس به فاییزه گفت:خب خانم ها شما چیكار میكنید؟
نسیم:امشب میریم هتل
چانی:برگشتیم میاین دوباره؟؟
كریس:چانی برمیگردن نگران نباش
نسیم خندید:چانییییی مواظب خودت باش
چانی:باشه عزیزم
كریس آه بلندی كشید:خانم ها لطف كنید دره اینجارو قفل كنید نزارین به امان خدا و بریناااا به خدا اوندفعه این چنه بیشعور درو باز گذاشته بود آنتی فنا ریخته بودن شرتمونم دزدیده بودن
كای از خنده بر شده بود:وااای یادتونه كیونگ سوی بیچاره هیچی نداشت بپوشه
دی او نگاه مرگباری به كای انداخت:كای ببند اون غارو
كریس:خب بسه دیگه برید بیرون زووود
به لوهان نگاه كردم كه با خودش و كولش درگیر بود
-خخخخ چیكار میكنی آهو كوچولو
لوهان:سهوناااا احححح نمیتونم اینو بندازم پشتم
كمك كردم كولشو بندازه پشتش
لوهان:خوبه از پشت؟؟
-آره خوبه
تو راه بودیم دلم یه جوری بود نگران بودم استرس داشتم شاید از هیجان اینطوری بودم نمیدونم ….
فرودگاه خیلی شلوغ بود همیشه طرفدارامون میومدن كه ما رو ببینن زیادم نبودن.. ولی اینبار جمعیت خیلی زیاد بود طوری كه محافظ ها و پلیسا هم نمیتونستن كنترل كنن باورم نمیشد اینقدر مردم زیاد بودن كه همه راه ها رو بسته بودن
چشمم خورد به كریس كه نگران بود و هی برمیگشت اشاره میكرد كه همه كناره هم باشیم
برگشتم و دست لوهان رو محكم گرفتم
-لوهان دستمو محكم بگیر
لوهان خودشو بهم چسبوند:نگران نباش سهونم
به چشمای نگرانش نگاه كردم…قلبم لرزید :ازم دور نشو
لوهان:من..همینجام سهون چیه!!چرا نگرانی؟؟
-نمیدونم
لوهان خنده ی زیبایی كرد:نترس سهونااا فقط جلوتو نگاه كن
جمعیت هر لحظه زیادتر میشد جوری كه نمیتونسیم پاسامونو نشون بدیم كاملا بین جمعیت گیر افتاده بودیم محافظ ها و پلیسا سعی میكردن راه باز كنن ولی نمیتونستن خیلی دلم شور میزد دست لوهانو محكم تر گرفتم آخه لوهان آخرین نفر بود همینجوری وایساده بودیم اصلا نمیتونستیم حركت كنیم جالب این بود كه این جمعیت هیچ اهمیتی به ما نمیدادن…به بچه ها نگاه كردم كه همشون نگران بودن و به هم چسبیده بودن بعد از چند دقیقه…صدایی شنیدیم…صدای مردم كه به اكسو و اعضا توهین میكردن و سمتمون هر چی دمه دستشون بود پرتاب میكردن باورم نمیشد یخ كرده بودم كریس برگشت سمتمون:بچه ها اینا آنتی فن ان مواظب همیدیگه باشین تا بریم تو هواپیمااا… داشتم به حرفاش گوش میدادم كه حس كردم دست لوهان از دستم خارج شد….
Print Friendly, PDF & Email


37 Responses

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *