147 بازدید

EP 16 (شکست) BREAK

خب سلام سلام خوبین؟من آمدم با قسمته بعدی اینم بگم که ایده های توپ برای این داستان داره به ذهنم میرسه که امیدوارم خوشتون بیاد

چت روم سایت درستیده هر کی دوست داره میتونه استفاده کنه بفرمایید ادامه

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

گوشيمو خاموش كردم و پرتش كردم تو ديوار اينقدر عصباني بودم كه دلم ميخواست يكي رو در حد مرگ بزنم…
شروع كردم به درب و داغون كردنه اتاقم كمدمو رو زمين انداختم و بلند داد زدم….مامان و بابام وارد اتاقم شدنو وحشت زده به من كه داد ميزدم خيره شدن
بابا:پسره ي احمقققققققققققق
-بابااااااا ميخوام خودكشي كنمممممم دارم خفه ميشم ولم كنيدددددد
بابا:كصافتتتتتتتت تو غلط ميكنيييييي
و باز هم تنبيه و كتك از طرف پدرم باعث شد آروم شم…..

شب گوشيمو روشن كردم دلم برا سهون تنگ شده بود با اينكه گفته بودم فراموشم كنه اما خودم نميتونستم فراموشش كنم اومدم شمارشو بگيرم خودش زنگ زد سريع گوشي رو برداشتم:سهوون
سهون:لوهان عشقم…ميدوني از صبح هزاربار بهت زنگ زدم چرا پس خاموشي؟؟
-سهون…حالم خوب نيست
سهون:منم حالم خوب نيست….اونا حرفاي خودت نبود….همش دروغ بود مگه نه!!
اشكامو پاك كردم: سهون…ترو خدا يه كاري بكن…من بهت وابسته شدم و دوستت دارم…حتي اگه تو بتوني فراموشم كني من از دوريت ميميرم…..
سهون: اينجوري نگو تا ابد كه قرار نيست تو اون اتاق بموني من ميارمت بيرون
-حس بدي دارم خيلي بد…نميدونم چيكار كنم…
سهون:من دوستت دارم نميزارم اونجا بموني
-باشه سهون منم دوستت دارم بايد قطع كنم حالم خوب نيست
گوشي رو قطع كردم و دوباره خودمو رو تخت انداختم واقعا نميدونستم بايد چيكار كنم هزارتا نقشه به سرم ميزد ولي ميترسيدم لو برم…واقعا دوست داشتم از اونجا فرار كنم واقعا به سرم زده بود حتي تو اون لحظه پدر و مادرمم برام مهم نبودن فقط ميخواستم يه جوري برم پيش سهون عشق واقعا كورم كرده بود…..
تو فكر بودم كه بابام دوباره در رو باز كرد و گفت:بازم كه رو تختيييي!! كتابات كووو زود باش بايد درس بخونيييييي
-بابا من دلم نميخواد درس بخونممممممممم
بابا:بده من اون گوشيه لعنتيتوووووو
گوشيمو به سينه ام چسبوندم:بابا همه زندگيم اين گوشيه ميخواي ازم بگيريششش؟!! باشه قول ميدم درس بخونم قول ميدممم
بابام رفت بيرون و در رومحكم بست….

زنگ زدم به سهون واقعا اعصابم خورد بود
سهون:الو عزيزم
-سهوون…بيا منو از اينجا ببر….هر جا بري…من باهات ميام حتي جهنممم
سهون:چي شده!!!
-فقط ميخوام از اينجا بيام بيرون
سهون:باشه عزيزم ولي مامان و بابات چي!! بفهمن ناراحت ميشن
-برام مهم نيستتت…فقط منو از اين خراب شده بيار بيرونننن
واقعا تصميممو گرفته بودم ديگه طاقت نداشتم سريع بلند شدم و يه خورده تي شرت و لباس زير تو كولم چپوندم مسواك و چيزاي ضروريمم برداشتم و تو كوله ام گذاشتم…
بعد از نيم ساعت جينمو پوشيدم و رو تخت نشستم اينقدر استرس داشتم كه مدام پاهامو رو زمين ميكوبوندم…دعا دعا ميكردم مامان و بابام وارد اتاق نشن…نيم ساعت بعد گوشيم زنگ خورد
-الو سهون اومدي؟
سهون:آره پايينم…چه جوري ميخواي باهام بياي؟
گوشيمو تو جيبم گذاشتم و پنجره رو باز كردم بغض گلومو فشار ميداد سهون پايين با دستاي باز بهم نگاه ميكرد…
خنديدم:ازم ميخواي بپرم؟؟
سهون خنديد:بپر ميگيرمت
-سهون ديوونه شدي؟؟ چه جوري بيام پايين؟؟
سهون:اون درختو بگير وآروم آروم بيا پايين
-من از ارتفاع ميترسمممم
سهون:بيا وقت نداريم من ميگيرمت اگرم بيفتي نگران نباش…..
آروم پامو رو شاخه ي درخت گذاشتم و تنه ي درختو سفت چسبيدم
سهون:آفرين بيا من مواظبتم
پامو آروم پايين تر گذاشتم و يه خورده رفتم پايين تر ولي تعادلمو از دست دادم و پايين پرت شدم خوشبختانه سهون سريع منو گرفت و تو ماشين سوارم كرد…..
سهون ماشين رو روشن كرد و رفت دو تا كوچه اونورتر اينقدر حالم بد بود كه دلم ميخواست داد بزنم…
سهون ماشينو نگه داشت و به صورته رنگ پريدم خيره شد
زمزمه كردم:س.سهوون
سهون:حالت خوبه؟؟ بيا بغلم
سهون آروم بغلم كرد تو بغلش گرم شدم دستمو كشيدم پشتش و گريه كردم:سهوووون…مامان و بابام….هيچوقت دركم نكردن…من دوسشون داشتم ولي…نميتونم تو رو از دست بدم…من دوستت دارممم…اونارم دوست دارم…چيكار كنم سهوون…
سهون موهامو نوازش كرد:گريه نكن عشقم…بايد برگردي پيششون و ازشون معذرت خواهي كني…اونوقت ميتوني هر روز يه ساعت پيشه هم باشيم
-سهون فقط يه ساعت؟؟ من ميخوام ٢٤ ساعته بيشت باشم ميفهمي؟؟؟
سهون آه كشيد:بزار بريم خونه حرف ميزنيم الانم گريه نكن…
سرمو رو شونش گذاشتم و خوابم برد….

چشمامو كه باز كردم رو تخت سهون بودم يكم گيج ميزدم بلند شدم و نشستم رو تخت و به سهون نگاه كردم كه بغل دستم خواب بود يه حسه عجيب درونمو قلقلك ميداد…خندم گرفت و دوباره خوابيدم كنارش دستمو آروم كشيدم پشتش و لبخند زدم بدنش گرم بود دلم ميخواست تو بغلش بخوابم….
سهون تكون خورد و چشماشو باز كرد و روشو سمته من كرد و خنديد:بيدار شدي؟
سرمو تكون دادم:آره…
سهون سرمو رو بازوش گذاشت و محكم بغلم كرد:دلم برات تنگ شده بود
-منم همينطور دلم برا بغل هاي گرمت تنگ شده بود
سهون گردنمو بوسيد:عاشقتم
قلقلكم گرفت:خخخخ نكن…
سهون خنديد:غذا ميخوري؟شام نخورديا
-نه گشنم نيست
سهون:به نظرت مامان و بابات فهميدن؟
خودمو بيشتر تو بغلش جا كردم:مهم نيست
سهون خنديد:دوست ندارم ازم جدا شي
-سهون…من واقعا دوستت دارم…
با شادي و خوشحالي تو بغلش خوابيدم….

صبح

صبح از خواب بيدار شدم سهون پيشم نبود به گوشيم نگاه كردم نزديك به هزار بار مامانم بهم زنگ زده بود خاموشش كردم و گذاشتمش رو ميز واقعا دلم نميخواست برگردم به اون اتاق سريع دوش گرفتم و رفتم پيش سهون
سهون:سلام عزيزم بيدار شدي؟!
-آره يه دوشم گرفتم خخخخ
سهون:مامانت خيلي بهت زنگ ميزد
-مهم نيست بايد بفهمن كه منم حق دارم برا زندگيم تصميم بگيرم
سهون:صبحونه بخور بريم سينما
-اوووم…باشههههه
اون روز واقعا بهم خوش گذشت سهون منو همه جا برد هر چي كه ميخواستم برام ميخريد
بعد از كلي خوش گذروني رفتيم تو يه پارك خلوت و با هم رو يه نيمكت نشستيم سرمو رو شونش گذاشتم خيلي حس قشنگي بود…
-سهوون
سهون:بله عزيزم
-كاش زندگي هر جوري كه من ميخواستم پيش ميرفت
سهون آه كشيد:تو چه جوري دوست داري؟
-دوست داشتم كنارت باشم دوست داشتم مامان و بابام اينقدر بهم سخت نگيرن…
سهون:بسه بهش فكر نكن…
-نميتونم فكر نكنم
سهون:امروز قراره به هيچي فكر نكني
-كاش همه چي درست شه
سهون:لوهان نگام كن
سرمو از رو شونه اش برداشتم و بهش خيره شدم
سهون به لبام نگاه كرد:لباتو خيلي وقته نبوسيدم
-سهون ميخواي اينجا منو ببوسي؟؟
سهون به اطرافش نگاه كرد:كسي نيست كه
-ديوونه شدي؟
سهون: بوسيدنمون چه مشكلي داره؟
-مشكلي نداره فقط مشكلش اينه كه ما دوتا پسريم هه هه
سهون: بيا بريم تو ماشين
-مگه مجبوريم؟؟ ميريم خونه بعد خخخ
سهون صورتشو نزديك من آورد و من خندم گرفت:يااااا برو اونور
سهون:نچ ميخوام ببوسمت
مثله احمق ها پيشنهادشو قبول كردم و لباشو بوسيدم سهون دستشو پشت گردنم گذاشت بوسشو عميق تر كرد اينقدر از بوسيدنش لذت ميبردم كه حواسم نبود يكي داره محكم ميزنه به شونم لبامو از رو لباي سهون برداشتم و چشمامو باز كردم
پليس:به به چه جاي قشنگي رم برا اين كاراي كثيفتون انتخاب كردين
سهون از ترسش سريع بلند شد
پليس به سر تا پاي من و سهون نگاه كرد از ترس ميلرزيدم ميدونستم كه تو دردسر بزرگي افتاديم…
پليس:شما به چه حقي تو پارك وسط اينهمه جمعيت دارين همديگرو ميبوسين هااااا!! اونم دو تا پسررررررر
هر دو سكوت كرده بوديم چون هيچ دليلي نميتونستيم بياريم و مقصر بوديم
پليس بيشتر به سهون گير داده بود تا من
پليس:جوابمو ندادين دوتا مرددددد برا چي تو پارك بايد همديگرو ببوسن،؟؟ ميخواين افكاره مردمو خراب كنين؟؟؟ ميخواين همه اينكارو ياد بگيرن؟؟؟ نكنه از كره ي شمالي اومدين تا ذهنيته مردمه اينجارو خراب كنينننن هاااااا!!!
سهون:نه آقا…من واقعا معذرت ميخوام
پليس:معذرت ميخواي؟ زود سوار شين بايد بياين اداره ي پليس
يكدفعه از دهنم پريد و گفتم:ولي اينجا يه كشور ازادهههه اينجا هم كسي نبود پارك خلوته شما نميتونين به خاطره اين كار مارو ببرين اداره ي پليس
پليس اخم كرد: شما كره اي هستي؟
-نه خير چينيم
پليس:ديگه بدترررر
-كجاش ايراد دارههه؟؟
پليس:با من كل كل نكن تو كره ي جنوبي گ.ي بازي ممنوعه حالا دنبالم بياين…
سهون بهم اشاره كرد حرف نزنم با اكراه سوار ماشين پليس شديم و رفتيم اداره پليس و شروع كرديم به سوال جواب دادن
پليس:اسمت
-لوهان
پليس:چند سالته؟
-١٩
پليس:چيني هم كه هستي
چيزي نگفتم…
پليس:چرا بايه پسر رابطه داشتي اونم تو پارك؟
-خيلي جوگير شدم من با هيچ پسري رابطه ندارم و گ.ي نيستم
پليس به سهون نگاه كرد:اسمه شما
در كمال تعجب سهون يه اسمه ديگه اي به پليس داد:من لي هيونمين هستم
پليس:تو هم همون جوابارو قراره بهمون بدي؟
سهون:بله…لطفا مارو ببخشين همين يه دفعه
پليس:گ.ي بازي تو كره مجازات سنگيني داره ميدونستي؟
سهون:بله ميدونم
پليس:زنگ بزنيد والدينشون بيان
از وحشت دستام سرد شد:چ.چيييي!!!!!
پليس:بايد والدينتون در جريان قرار بگيرن چون سنتون كمه و اگه از الان جلوتونو بگيرن بهتره تا اينكه الان من آزادتون كنم و بازم ابنكارو بكنين….
اين ديگه واقعا اوج بدبختيم بود….

 

Print Friendly, PDF & Email


89 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *