ep 15 (عشق بازی) love game

سلام بچه ها خوبین؟ اینم قسمت 15 داسیمون
 
 

لوهان خندید و سرخ شد:ممنون 
لی:جدی میگم به خدا نگات که میکنم انگار دارم به یه فرشته نگاه میکنم..
بلاخره بعد از چند وقت لوهان تونست بلند بخنده:یاااا دیگه در این حدم نیستمم 
لی:من که میگم هستی 
لوهان صداشو صاف کرد:خیلی وقت پیشا یه نفر بود که همینارو بهم میگفت 
لی تعجب کرد:واقعا؟؟! کی؟؟!
لوهان کتاباشو از کیفش دراورد:مهم نیست اصلا…کتاباتو درار الان استاد میاد…
 
سهون با چشمای گرد به رو به روش نگاه میکرد…اصلا فکرشم نمیکرد لوهان با کسی دوست بشه…دلش میخواست همیشه اونو تنها ببینه…تنها و افسرده…حتی خودشم نمیدونست چه مرگشه…دلش میخواست برگرده و لی رو ببینه ولی بدبختانه استاد وارد کلاس شد…
 
لوهان سعی کرد رو درس تمرکز کنه..سعی کرد به سهون نگاه نکنه…
لی: لوهان من این درسو بلدم اگه مشکلی داشتی بهم بگو 
لوهان:واقعااا!!! پس درسخونی
لی:تا دلت بخواد هه هه
لوهان ذوق کرد:خیلی خوبهههههههه ولی من همه نمره هام بیسته 
لی:واااای جونه من؟!
سهون دستشو مشت کرد:هوووووف استاد من میرم آخره کلاس اینجا نمیتونم بشینم 
دختر:سهون عشقم کجامیری؟
سهون:چشمام نمیبینه میخوام برم عقب 
دختر تعجب کرد:اوپا عقب بری که بدتره 
سهون:عقب بهتره 
استاد:آقای اوه وقته کلاسو داری میگیری سریع یه جا بشین 
سهون:ببخشید استاد
لوهان با دهنه باز به سهون نگاه کرد که خودشم نمیدونست داره چیکار میکنه 
لی:از این پسره اصلا خوشم نمیاد خیلی با دخترا لاس میزنه 
لوهان آه کشید:منم همینطور..هه
لی:ولی خیلی خوشتیپه 
لوهان:بخوره تو سرش…
لی خندید:انگار دلت ازش پره 
لوهان سرشو پایین انداخت
لی:کای همه چیو بهم گفته نمیخواد ازش فرار کنی
لوهان تعجب کرد:چییی!!
لی:بزا کلاس تموم شه با هم حرف میزنیم..
استاد:ببینم کیم جونگین و کیونگ سو چرا غیبت کردن؟؟؟!!!!
 
دی او چشماشو آروم باز کرد و زمزمه کرد:من…کجام!
همه چیو تار میدید دستشو رو سرش گذاشت و فکر کرد…به اتفاقی که دیروز افتاد…کاری که کای باهاش کرد…لبخندی زد و روشو برگردوند سمت کای که هنوز خواب بود..
آروم زمزمه کرد:جونگین…جونگین 
کای یه تکون خورد:هووووم..
دی او:بیدار نمیشی؟!
کای با صدای دو رگه گفت:ساعت چنده؟!
دی او:ساعت ١٢ 
کای خمیازه کشید و دستشو رو بدنه لخت دی او کشید:هنو زوده بگیر بخواب
دی او با نگرانی به ساعت نگاه کرد:جونگین امروز کلاس داشتیما
کای:به درک 
دی او آه کشید و خواست بلند شه که کای دستشو گرفت:کجا!!
دی او تعجب کرد:میخوام لباسامو بپوشم 
کای:بخواب حالا
دی او خندید و خودشو تو آغوش گرمه کای جا کرد
کای:دیشب خوش گذشت!!
دی او:آره خیلی…شیرین ترین اتفاق زندگیم…آه…حیف که تموم شد
کای با بهت به دی او نگاه میکرد:جاااان؟!! یعنی بازم پایه ای؟!
دی او سرشو تکون داد و به شوخی گفت:آره پایه ام 
کای:هه…بابا تو دیگه کی هستی!!
دی او لبای کای رو بوسید و سرخ شد:جونگین خیلی دوستت دارم خیلی خیلی خیلی
کای:ما بیشتر 
دی او:تا تو بیدار میشی من صبحونه رو خاضر می.میکنم 
کای خندید:باشه عزیزم 
دی او:فقط لباس زیرم کجاس؟!
کای:نمیدونم کجا شوتش کردم
دی او:مجبور بودی بشوتیش؟؟
کای:همینجوری لخت برو پایین 
دی او:یااااااا
کای:جوووووون جیگرتو
دی او:بی مزه 
کای: اول که دیدمت خیلی مظلوم بودی الان پر رو شدی جواب میدی چش تو چش میکنی میگیرم میزنمتا
دی او:دست به زنم داری؟!
کای:آره دارم بدجور 
دی او:برو بابا 
کای پتو رو کشید کنار و بلند شد و با عصبانیت رو به روی دی او وایساد:ببند نیشتو پر رووو 
دی او آب دهنشو قورت داد و سعی کرد پایینو نگاه نکنه 
کای:چیه!!
دی او سرشو تکون داد:هیچی
کای به خودش اومد و تازه فهمید که لخته:ای بابا این شرته بی صاحابه من کو!!
دی او دستشو جلو دهنش گذاشت و خیلی سریع رفت سمت در ولی کای دستشو گرفت و کشیدش سمت خودش:کجا میرییییی!!!!
دی او:م.من…میرم…پا.پایین
کای لبای دی او رو بوسید:پایین چه خبره؟؟
دی او با بهت به کای نگاه میکرد
کای: بریم تو کار؟!
دی او:جونگین…ما..ما همین دیشب با هم بودیم 
کای:تو که دیشب حال کردی عزیزززم 
دی او حالا فهمید چه غلطی کرده:من..خب من…
کای:درد نداشت که…خودت بهم گفتی خوب بود
دی او:آ.آره ولی…خب دیشب 
کای دی او رو هل داد رو تخت و با لبخند رفت سراغش………
 
استاد:کلاس تمومه خسته نباشید 
لی:لوهان میخوای تو کلاس بمونی؟
لوهان لبخند زد:آره میخوام بخوابم یه کم 
لی:خب افسرده میشی اینجوری بیا بریم پایین یه چیزیم بخوریم 
لوهان:آخه اصلا حسش نیست 
لی:پس یه چیزی میخرم میارم تو کلاس
لوهان:ممنون 
لی رفت بیرون 
لوهان سرشو رو میز گذاشت و با مدادش رو میز نقاشی کشید
 
سهون از ته کلاس به لوهان نگاه میکرد که تک و تنها با مدادش رو میز رو خط خطی میکرد و تو عالم خودش بود…
دستاشو رو لای موهاش کرد و آه بلندی کشید
 
لوهان صدای آه کشیدنه سهونو شنید و چشماشو باز کرد و شروع کرد تو دلش با خودش حرف زدن…
لوهان:سهون…کاش از رو اون صندلی بلند شی و بری بیرون…حتی صدای نفسات داغونم میکنه…آه کشیدنات خفم میکنه…الان جز من و تو کسی تو کلاس نیست…کاش خودم تنها بودم…پاشو برو بیرون…خواهش میکنم سهون…
 
سهون بلند شد و رفت سمت سطل آشغال و آدامسشو پرت کرد تو سطل و یه نگاه کرتاه هم به لوهان انداخت که چشماش بسته بود و موهای قهوه ای و قشنگش رو صورتش ریخته بود…
سهون به لوهان نزدیک شد و یکم نگاهش کرد و زیر لب زمزمه کرد:خیلی خوشگلی لولو 
لوهان خیلی ناگهانی چشماشو باز کرد و سهون از ترس رفت عقب پاش به میز گیر کرد و محکم خورد زمین..
لوهان بهت زده به سهون نگاه میکرد که با خودش درگیر بود…
سهون دستشو رو قلبش گذاشت:وای گرخیدم 
لوهان تند تند پلک میزد
سهون از رو زمین بلند شد:اهم…مدادت افتاده بود رو زمین خبره مرگم میخواستم بهت بدمش
لوهان پوزخند زد و دوباره سرشو رو میز گذاشت قلبش در حد مرگ تند میزد..سعی کرد خودشو کنترل کنه 
سهون:میگما…یکی که کمک میکنه بهت باید ازش یه تشکری هم بکنی 
لوهان:باشه ممنون
سهون خودشم نمیدونست منتظره چیه…نشست پیشه لوهان:اهم…لوهان هنوز ازم ناراحتی؟!
لوهان بدونه اینکه سرشو از رو میز برداره گفت:نه نگران نباش…
سهون: لوهان خب خیلی تابلو بازی درمیاری 
لوهان:من خوبم…الانم میخوام بخوابم ببخش 
سهون:لولو جونه من بیا مثله قدیم ندیما با هم دوست باشیم من و تو و کای 
لوهان سرشو بلند کرد و با پوزخند گفت: اون دوستا دیگه برام هیچ ارزشی ندارن آقای اوه شما بهتره به فکره دوس دخترت باشی که داره خودشو میکشه
سهون برگشت و دوس دخترشو دید که داره براش دست تکون میده 
سهون:لوهان…میدونم خیلی از من بدت میاد ولی خواهش میکنم به خاطره من اینجوری نباش…من ٢ ماهه لبخندتم ندیدم شدی مثله افسرده ها!!
لوهان عصبانی شد:مگه برات مهمه؟!! اصلا تو به چه جراتی به من نگاه میکنی؟!! به چه جراتی باهام حرف میزنی!! 
سهون تعجب کرد:لوهان آروم باش
لوهان از شدت خشم قرمز شده بود: اگه افسردم به تو ربطی ندارهههه اگه نمیخندم به تو ربطی ندارهههه اگه مردم بازم به تو ربطی ندارهههه فهمیدیییییییی!!! لازم نکرده دلت به حاله من بسوزههههه 
سهون دسته لوهانو گرفت:لوهان چرا اینجوری شدی!!
لوهان دستشو کشید:به من دست نزززززززن چون چندشم میشه…تو یه آدمه کثیفی…خیلی وقت بود میخواستم اینارو بهت بگم…الان احساس میکنم سبک شدم…حالم ازت بهم میخوره 
لوهان کولشو برداشت و سریع از در بیرون رفت…
سهون به در نگاه کرد و سرشو تکون داد:خل شدی رفت لوهان….خدایا رحم کن
لوهان دویید و میخواست از در بیرون بره که دستی بازوشو گرفت و مجبور شد وایسه سرشو بلند کرد و لی رو دید که بهت زده نگاش میکنه 
لی:لوهان چیزی شده؟!
لوهان هق هق میکرد
لی:لوهان بیا بشین اینجا…آروم باش 
لوهان دستشو جلو دهنش گذاشت:حالم…خوب نیست میخوام برم خونه..
لی:بگیر این قهوه رو بخور دستات میلرزه
لوهان یکم از قهوه خورد:ببین لی میدونم کای به زور وادارت کرده باهام دوست شی که مثلا سهون تحریک شه..ولی من دوسش ندارم باور کن راست میگم…الان…الان که باهام حرف میزد…دلم میخواست بزنم لهش کنم 
لی:آروم باش بابا صورتت قرمز شده 
لوهان کلافه بود 
لی:ببین لوهان من میدونم تو هنوزم سهونو دوست داری من میخوام کمکت کنم برگردی پیشش
لوهان صداشو بلند کرد:کدوم خری گفتههه من اون نکبتو دوست دارررررررم!!!!
لی:باشه باشه آروم باش… بهش فکر نکن 
لوهان: چطوری روش میشه باهام حرف بزنه!!! 
لی:نگران نباش درست میشه
لوهان موهاشو با دستش عقب برد:اون..اون منو مسخره میکنه…فک میکنه من…من به خاطره اون اینجوری شدم 
لی:یعنی به خاطره اون نیست!! 
لوهان بغض کرد:آره به خاطره اونه..تو اگه جای من بودی عشقت کسی که عاشقانه دوسش داری…ازت سواستفاده کنه و بعد هم مثله یه آشغال دور بندازتت…افسردگی میگرفتی!!
لی تعجب کرد:شما با هم رابطه هم داشتید؟!
لوهان اشکاشو پاک کرد و سرشو تکون داد:آره داشتیم اونم ٢ بار
لی:وای…من نمیدونستم دو تا پسر میتونن با هم رابطه داشته باشن
لوهان سرشو پایین انداخت
لی:نگرانه من نباش لوهان منو دوست خودت بدون من به اجباره کسی دوستت نشدم 
لوهان به زور لبخند زد:باشه ممنونم…
لی:بیا برگردیم کلاس
لوهان:نه..نمیخوام چشمم به اون عوضی بیفته
لی:لوهان اینجوری که نمیشه باید سره کلاسات حاضر شی
لوهان کولشو برداشت:آره تو راست میگی باید همین کارو بکنم……
 
لوهان و لی برگشتن سره کلاس..لوهان سریع نشست سر میز و کتاباشو باز کرد
لی:لوهان اینو برا تو خریدم 
لوهان تعجب کرد:چی هست!!!
لی:یه جور بستنیه خیلی باحاله 
لوهان پاکت بستنی رو باز کرد:ممنوووووون 
لی سرشو به سره لوهان چسبوند و خندید:خواهش میشه
 
سهون با اخم وحشتناکی به لوهان و لی که به هم چسبیده بودن و میخندیدن نگاه میکرد دلیل خشمشو نمیدونست!! شاید چون لوهانو مدت ها با کسی ندیده بود عصبانی شده بود یا شایدم چون یه جورایی هنوزم دوسش داشت!!
دختر دستشو گرفت:عزیزم به چی فکر میکنی؟!
سهون:هوووف…به هیچی عشقم 
دختر:همش چشت به این پسره اس
سهون:نه بابا..هه
دختر:منتظرم کلاس زودتر تموم شه بریم بگردیم 
سهون:آره منم همینطور…..
 
روزها میگذشت لوهان و لی با هم شدیدا صمیمی شده بودن و یه لحظه از هم جدا نمیشدن…سهون سعی میکرد لوهانو بیخیال شه ولی نمیشد صمیمی شدنش با لی بیشتر عصبانیش میکرد ولی حرفی نمیزد….
 
کای:چه مرگته تو!! بنال دیگه
سهون:احححح خوبم کای 
کای نیشخند زد:عصبانی به نظر میای!! نکنه به خاطره لی و لوهانه
سهون بلند خندید:برن گم شن بابا من خودم لوهانو کنار گذاشتم 
کای:ببینم روانی اون روز خودت گفتی هنوز دوسش داری
سهون:خالی بستم تو دس از سرم برداری 
کای:احمق خر از چی فرار میکنی؟! برو دستشو بگیر و بهش بگو اشتباه کردی
سهون:باز فیلم هندی دیدی تو!!! من دوس دختر دارم کای 
کای:والا من از دست شما دو نفر کچل شدم
سهون: شما خوبین!؟ مشکلی با هم ندارین؟!
کای:آره خوبیم خدارو شکر 
سهون خندید:ببینم با هم رابطه هم داشتین؟
کای:یسسسسسس 
سهون:ای کللللک 
کای:ما اینیم دیه ولی من مثله توی عوضی نیستم من تا آخرش باهاش میمونم 
کای رفت سمت دی او و با هم شروع کردن به حرف زدن 
سهون به لوهان نگاه کرد که داشت از خنده میترکید دسته لی رو هم گرفته بود
سهون:هوووف دارم دیوونه میشم…
 
کلاس داشت تموم میشد که استاد سهونو صدا زد..
استاد:کلاس تمومه…اوه سهون یه دقه بیا اینجا کارت دارم 
سهون با بی میلی رفت پیش استاد:بله استاد
استاد:سهون اینو ببین این نمره هاته خیلی افتضاحه اگه اینجوری پیش بری هیچی نمیشی حالا این به کنار از اینجا هم اخراج میشی پس میخوام یه کاری برات بکنم
سهون:استاد این درسا هیچ جوره تو مغزه من فرو نمیره 
استاد:میخوای یکی از بچه ها معلم خصوصیت شه!!
سهون تعجب کرد:یکی از بچه ها؟!!
استاد بلند گفت: کیونگ سو و لوهان لطفا یه دقه بیاین اینجا 
لوهان تعجب کرد و رفت پیش استاد 
دی او:بله استاد
استاد:بچه ها شما درستون تو کلاس از همه بهتره یعنی عالی هستین…کدومتون وقتش آزاده و میتونه معلم خصوصی سهون شه!! 
دی او با توجه به کای که داشت چپ چپ نگاش میکرد گفت:من…من وقتم زیاد آزاد نیست استاد هم باید خودم درس بخونم هم باید به دوستم جونگین یاد بدم 
سهون بهت زده به استاد نگاه میکرد
استاد به لوهان که سرشو پایین انداخته بود نگاه کرد:ببینم تو چی لوهان!! اگه سهون برا امتحان نتونه خودشو برسونه اونوقت اخراج میشه من میخوام یه نفر بهش درس بده که با خودم کلاس داشته 
لوهان به قیافه ی بهت زده ی سهون نگاه کرد..از یه طرف ازش متنفر بود و از یه طرفم دلش میسوخت اگه سهون اخراج میشد خیلی براش بد میشد 
سهون:استاد بیخیالش 
استاد:حرف نباشه میخوای خودتو بدبخت کنی؟!
لوهان:هووووف…من قبول میکنم ولی پول میگیرم 
استاد:سهون قبول کن این بهترین فرصته 
سهون سرشو تکون داد:باشه باشه…
لوهان پوزخندی زد و رفت سرجاش نشست 
سهون میدونست که تازه اولشه تحقیرای لوهان و اذیت کردناش تازه شروع خواهد شد…….. 
چیه!! بازم میخواین!!! یوهاهاهاها بمانید خماری
The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

13 Responses

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: