337 بازدید

ep 15 (عشق بازی) love game

سلام بچه ها خوبین؟ اینم قسمت 15 داسیمون
 
 

لوهان خندید و سرخ شد:ممنون 
لی:جدی میگم به خدا نگات كه میكنم انگار دارم به یه فرشته نگاه میكنم..
بلاخره بعد از چند وقت لوهان تونست بلند بخنده:یاااا دیگه در این حدم نیستمم 
لی:من كه میگم هستی 
لوهان صداشو صاف كرد:خیلی وقت پیشا یه نفر بود كه همینارو بهم میگفت 
لی تعجب كرد:واقعا؟؟! كی؟؟!
لوهان كتاباشو از كیفش دراورد:مهم نیست اصلا…كتاباتو درار الان استاد میاد…
 
سهون با چشمای گرد به رو به روش نگاه میكرد…اصلا فكرشم نمیكرد لوهان با كسی دوست بشه…دلش میخواست همیشه اونو تنها ببینه…تنها و افسرده…حتی خودشم نمیدونست چه مرگشه…دلش میخواست برگرده و لی رو ببینه ولی بدبختانه استاد وارد كلاس شد…
 
لوهان سعی كرد رو درس تمركز كنه..سعی كرد به سهون نگاه نكنه…
لی: لوهان من این درسو بلدم اگه مشكلی داشتی بهم بگو 
لوهان:واقعااا!!! پس درسخونی
لی:تا دلت بخواد هه هه
لوهان ذوق كرد:خیلی خوبهههههههه ولی من همه نمره هام بیسته 
لی:واااای جونه من؟!
سهون دستشو مشت كرد:هوووووف استاد من میرم آخره كلاس اینجا نمیتونم بشینم 
دختر:سهون عشقم كجامیری؟
سهون:چشمام نمیبینه میخوام برم عقب 
دختر تعجب كرد:اوپا عقب بری كه بدتره 
سهون:عقب بهتره 
استاد:آقای اوه وقته كلاسو داری میگیری سریع یه جا بشین 
سهون:ببخشید استاد
لوهان با دهنه باز به سهون نگاه كرد كه خودشم نمیدونست داره چیكار میكنه 
لی:از این پسره اصلا خوشم نمیاد خیلی با دخترا لاس میزنه 
لوهان آه كشید:منم همینطور..هه
لی:ولی خیلی خوشتیپه 
لوهان:بخوره تو سرش…
لی خندید:انگار دلت ازش پره 
لوهان سرشو پایین انداخت
لی:كای همه چیو بهم گفته نمیخواد ازش فرار كنی
لوهان تعجب كرد:چییی!!
لی:بزا كلاس تموم شه با هم حرف میزنیم..
استاد:ببینم كیم جونگین و كیونگ سو چرا غیبت كردن؟؟؟!!!!
 
دی او چشماشو آروم باز كرد و زمزمه كرد:من…كجام!
همه چیو تار میدید دستشو رو سرش گذاشت و فكر كرد…به اتفاقی كه دیروز افتاد…كاری كه كای باهاش كرد…لبخندی زد و روشو برگردوند سمت كای كه هنوز خواب بود..
آروم زمزمه كرد:جونگین…جونگین 
كای یه تكون خورد:هووووم..
دی او:بیدار نمیشی؟!
كای با صدای دو رگه گفت:ساعت چنده؟!
دی او:ساعت ١٢ 
كای خمیازه كشید و دستشو رو بدنه لخت دی او كشید:هنو زوده بگیر بخواب
دی او با نگرانی به ساعت نگاه كرد:جونگین امروز كلاس داشتیما
كای:به درك 
دی او آه كشید و خواست بلند شه كه كای دستشو گرفت:كجا!!
دی او تعجب كرد:میخوام لباسامو بپوشم 
كای:بخواب حالا
دی او خندید و خودشو تو آغوش گرمه كای جا كرد
كای:دیشب خوش گذشت!!
دی او:آره خیلی…شیرین ترین اتفاق زندگیم…آه…حیف كه تموم شد
كای با بهت به دی او نگاه میكرد:جاااان؟!! یعنی بازم پایه ای؟!
دی او سرشو تكون داد و به شوخی گفت:آره پایه ام 
كای:هه…بابا تو دیگه كی هستی!!
دی او لبای كای رو بوسید و سرخ شد:جونگین خیلی دوستت دارم خیلی خیلی خیلی
كای:ما بیشتر 
دی او:تا تو بیدار میشی من صبحونه رو خاضر می.میكنم 
كای خندید:باشه عزیزم 
دی او:فقط لباس زیرم كجاس؟!
كای:نمیدونم كجا شوتش كردم
دی او:مجبور بودی بشوتیش؟؟
كای:همینجوری لخت برو پایین 
دی او:یااااااا
كای:جوووووون جیگرتو
دی او:بی مزه 
كای: اول كه دیدمت خیلی مظلوم بودی الان پر رو شدی جواب میدی چش تو چش میكنی میگیرم میزنمتا
دی او:دست به زنم داری؟!
كای:آره دارم بدجور 
دی او:برو بابا 
كای پتو رو كشید كنار و بلند شد و با عصبانیت رو به روی دی او وایساد:ببند نیشتو پر رووو 
دی او آب دهنشو قورت داد و سعی كرد پایینو نگاه نكنه 
كای:چیه!!
دی او سرشو تكون داد:هیچی
كای به خودش اومد و تازه فهمید كه لخته:ای بابا این شرته بی صاحابه من كو!!
دی او دستشو جلو دهنش گذاشت و خیلی سریع رفت سمت در ولی كای دستشو گرفت و كشیدش سمت خودش:كجا میرییییی!!!!
دی او:م.من…میرم…پا.پایین
كای لبای دی او رو بوسید:پایین چه خبره؟؟
دی او با بهت به كای نگاه میكرد
كای: بریم تو كار؟!
دی او:جونگین…ما..ما همین دیشب با هم بودیم 
كای:تو كه دیشب حال كردی عزیزززم 
دی او حالا فهمید چه غلطی كرده:من..خب من…
كای:درد نداشت كه…خودت بهم گفتی خوب بود
دی او:آ.آره ولی…خب دیشب 
كای دی او رو هل داد رو تخت و با لبخند رفت سراغش………
 
استاد:كلاس تمومه خسته نباشید 
لی:لوهان میخوای تو كلاس بمونی؟
لوهان لبخند زد:آره میخوام بخوابم یه كم 
لی:خب افسرده میشی اینجوری بیا بریم پایین یه چیزیم بخوریم 
لوهان:آخه اصلا حسش نیست 
لی:پس یه چیزی میخرم میارم تو كلاس
لوهان:ممنون 
لی رفت بیرون 
لوهان سرشو رو میز گذاشت و با مدادش رو میز نقاشی كشید
 
سهون از ته كلاس به لوهان نگاه میكرد كه تك و تنها با مدادش رو میز رو خط خطی میكرد و تو عالم خودش بود…
دستاشو رو لای موهاش كرد و آه بلندی كشید
 
لوهان صدای آه كشیدنه سهونو شنید و چشماشو باز كرد و شروع كرد تو دلش با خودش حرف زدن…
لوهان:سهون…كاش از رو اون صندلی بلند شی و بری بیرون…حتی صدای نفسات داغونم میكنه…آه كشیدنات خفم میكنه…الان جز من و تو كسی تو كلاس نیست…كاش خودم تنها بودم…پاشو برو بیرون…خواهش میكنم سهون…
 
سهون بلند شد و رفت سمت سطل آشغال و آدامسشو پرت كرد تو سطل و یه نگاه كرتاه هم به لوهان انداخت كه چشماش بسته بود و موهای قهوه ای و قشنگش رو صورتش ریخته بود…
سهون به لوهان نزدیك شد و یكم نگاهش كرد و زیر لب زمزمه كرد:خیلی خوشگلی لولو 
لوهان خیلی ناگهانی چشماشو باز كرد و سهون از ترس رفت عقب پاش به میز گیر كرد و محكم خورد زمین..
لوهان بهت زده به سهون نگاه میكرد كه با خودش درگیر بود…
سهون دستشو رو قلبش گذاشت:وای گرخیدم 
لوهان تند تند پلك میزد
سهون از رو زمین بلند شد:اهم…مدادت افتاده بود رو زمین خبره مرگم میخواستم بهت بدمش
لوهان پوزخند زد و دوباره سرشو رو میز گذاشت قلبش در حد مرگ تند میزد..سعی كرد خودشو كنترل كنه 
سهون:میگما…یكی كه كمك میكنه بهت باید ازش یه تشكری هم بكنی 
لوهان:باشه ممنون
سهون خودشم نمیدونست منتظره چیه…نشست پیشه لوهان:اهم…لوهان هنوز ازم ناراحتی؟!
لوهان بدونه اینكه سرشو از رو میز برداره گفت:نه نگران نباش…
سهون: لوهان خب خیلی تابلو بازی درمیاری 
لوهان:من خوبم…الانم میخوام بخوابم ببخش 
سهون:لولو جونه من بیا مثله قدیم ندیما با هم دوست باشیم من و تو و كای 
لوهان سرشو بلند كرد و با پوزخند گفت: اون دوستا دیگه برام هیچ ارزشی ندارن آقای اوه شما بهتره به فكره دوس دخترت باشی كه داره خودشو میكشه
سهون برگشت و دوس دخترشو دید كه داره براش دست تكون میده 
سهون:لوهان…میدونم خیلی از من بدت میاد ولی خواهش میكنم به خاطره من اینجوری نباش…من ٢ ماهه لبخندتم ندیدم شدی مثله افسرده ها!!
لوهان عصبانی شد:مگه برات مهمه؟!! اصلا تو به چه جراتی به من نگاه میكنی؟!! به چه جراتی باهام حرف میزنی!! 
سهون تعجب كرد:لوهان آروم باش
لوهان از شدت خشم قرمز شده بود: اگه افسردم به تو ربطی ندارهههه اگه نمیخندم به تو ربطی ندارهههه اگه مردم بازم به تو ربطی ندارهههه فهمیدیییییییی!!! لازم نكرده دلت به حاله من بسوزههههه 
سهون دسته لوهانو گرفت:لوهان چرا اینجوری شدی!!
لوهان دستشو كشید:به من دست نزززززززن چون چندشم میشه…تو یه آدمه كثیفی…خیلی وقت بود میخواستم اینارو بهت بگم…الان احساس میكنم سبك شدم…حالم ازت بهم میخوره 
لوهان كولشو برداشت و سریع از در بیرون رفت…
سهون به در نگاه كرد و سرشو تكون داد:خل شدی رفت لوهان….خدایا رحم كن
لوهان دویید و میخواست از در بیرون بره كه دستی بازوشو گرفت و مجبور شد وایسه سرشو بلند كرد و لی رو دید كه بهت زده نگاش میكنه 
لی:لوهان چیزی شده؟!
لوهان هق هق میكرد
لی:لوهان بیا بشین اینجا…آروم باش 
لوهان دستشو جلو دهنش گذاشت:حالم…خوب نیست میخوام برم خونه..
لی:بگیر این قهوه رو بخور دستات میلرزه
لوهان یكم از قهوه خورد:ببین لی میدونم كای به زور وادارت كرده باهام دوست شی كه مثلا سهون تحریك شه..ولی من دوسش ندارم باور كن راست میگم…الان…الان كه باهام حرف میزد…دلم میخواست بزنم لهش كنم 
لی:آروم باش بابا صورتت قرمز شده 
لوهان كلافه بود 
لی:ببین لوهان من میدونم تو هنوزم سهونو دوست داری من میخوام كمكت كنم برگردی پیشش
لوهان صداشو بلند كرد:كدوم خری گفتههه من اون نكبتو دوست دارررررررم!!!!
لی:باشه باشه آروم باش… بهش فكر نكن 
لوهان: چطوری روش میشه باهام حرف بزنه!!! 
لی:نگران نباش درست میشه
لوهان موهاشو با دستش عقب برد:اون..اون منو مسخره میكنه…فك میكنه من…من به خاطره اون اینجوری شدم 
لی:یعنی به خاطره اون نیست!! 
لوهان بغض كرد:آره به خاطره اونه..تو اگه جای من بودی عشقت كسی كه عاشقانه دوسش داری…ازت سواستفاده كنه و بعد هم مثله یه آشغال دور بندازتت…افسردگی میگرفتی!!
لی تعجب كرد:شما با هم رابطه هم داشتید؟!
لوهان اشكاشو پاك كرد و سرشو تكون داد:آره داشتیم اونم ٢ بار
لی:وای…من نمیدونستم دو تا پسر میتونن با هم رابطه داشته باشن
لوهان سرشو پایین انداخت
لی:نگرانه من نباش لوهان منو دوست خودت بدون من به اجباره كسی دوستت نشدم 
لوهان به زور لبخند زد:باشه ممنونم…
لی:بیا برگردیم كلاس
لوهان:نه..نمیخوام چشمم به اون عوضی بیفته
لی:لوهان اینجوری كه نمیشه باید سره كلاسات حاضر شی
لوهان كولشو برداشت:آره تو راست میگی باید همین كارو بكنم……
 
لوهان و لی برگشتن سره كلاس..لوهان سریع نشست سر میز و كتاباشو باز كرد
لی:لوهان اینو برا تو خریدم 
لوهان تعجب كرد:چی هست!!!
لی:یه جور بستنیه خیلی باحاله 
لوهان پاكت بستنی رو باز كرد:ممنوووووون 
لی سرشو به سره لوهان چسبوند و خندید:خواهش میشه
 
سهون با اخم وحشتناكی به لوهان و لی كه به هم چسبیده بودن و میخندیدن نگاه میكرد دلیل خشمشو نمیدونست!! شاید چون لوهانو مدت ها با كسی ندیده بود عصبانی شده بود یا شایدم چون یه جورایی هنوزم دوسش داشت!!
دختر دستشو گرفت:عزیزم به چی فكر میكنی؟!
سهون:هوووف…به هیچی عشقم 
دختر:همش چشت به این پسره اس
سهون:نه بابا..هه
دختر:منتظرم كلاس زودتر تموم شه بریم بگردیم 
سهون:آره منم همینطور…..
 
روزها میگذشت لوهان و لی با هم شدیدا صمیمی شده بودن و یه لحظه از هم جدا نمیشدن…سهون سعی میكرد لوهانو بیخیال شه ولی نمیشد صمیمی شدنش با لی بیشتر عصبانیش میكرد ولی حرفی نمیزد….
 
كای:چه مرگته تو!! بنال دیگه
سهون:احححح خوبم كای 
كای نیشخند زد:عصبانی به نظر میای!! نكنه به خاطره لی و لوهانه
سهون بلند خندید:برن گم شن بابا من خودم لوهانو كنار گذاشتم 
كای:ببینم روانی اون روز خودت گفتی هنوز دوسش داری
سهون:خالی بستم تو دس از سرم برداری 
كای:احمق خر از چی فرار میكنی؟! برو دستشو بگیر و بهش بگو اشتباه كردی
سهون:باز فیلم هندی دیدی تو!!! من دوس دختر دارم كای 
كای:والا من از دست شما دو نفر كچل شدم
سهون: شما خوبین!؟ مشكلی با هم ندارین؟!
كای:آره خوبیم خدارو شكر 
سهون خندید:ببینم با هم رابطه هم داشتین؟
كای:یسسسسسس 
سهون:ای كللللك 
كای:ما اینیم دیه ولی من مثله توی عوضی نیستم من تا آخرش باهاش میمونم 
كای رفت سمت دی او و با هم شروع كردن به حرف زدن 
سهون به لوهان نگاه كرد كه داشت از خنده میتركید دسته لی رو هم گرفته بود
سهون:هوووف دارم دیوونه میشم…
 
كلاس داشت تموم میشد كه استاد سهونو صدا زد..
استاد:كلاس تمومه…اوه سهون یه دقه بیا اینجا كارت دارم 
سهون با بی میلی رفت پیش استاد:بله استاد
استاد:سهون اینو ببین این نمره هاته خیلی افتضاحه اگه اینجوری پیش بری هیچی نمیشی حالا این به كنار از اینجا هم اخراج میشی پس میخوام یه كاری برات بكنم
سهون:استاد این درسا هیچ جوره تو مغزه من فرو نمیره 
استاد:میخوای یكی از بچه ها معلم خصوصیت شه!!
سهون تعجب كرد:یكی از بچه ها؟!!
استاد بلند گفت: كیونگ سو و لوهان لطفا یه دقه بیاین اینجا 
لوهان تعجب كرد و رفت پیش استاد 
دی او:بله استاد
استاد:بچه ها شما درستون تو كلاس از همه بهتره یعنی عالی هستین…كدومتون وقتش آزاده و میتونه معلم خصوصی سهون شه!! 
دی او با توجه به كای كه داشت چپ چپ نگاش میكرد گفت:من…من وقتم زیاد آزاد نیست استاد هم باید خودم درس بخونم هم باید به دوستم جونگین یاد بدم 
سهون بهت زده به استاد نگاه میكرد
استاد به لوهان كه سرشو پایین انداخته بود نگاه كرد:ببینم تو چی لوهان!! اگه سهون برا امتحان نتونه خودشو برسونه اونوقت اخراج میشه من میخوام یه نفر بهش درس بده كه با خودم كلاس داشته 
لوهان به قیافه ی بهت زده ی سهون نگاه كرد..از یه طرف ازش متنفر بود و از یه طرفم دلش میسوخت اگه سهون اخراج میشد خیلی براش بد میشد 
سهون:استاد بیخیالش 
استاد:حرف نباشه میخوای خودتو بدبخت كنی؟!
لوهان:هووووف…من قبول میكنم ولی پول میگیرم 
استاد:سهون قبول كن این بهترین فرصته 
سهون سرشو تكون داد:باشه باشه…
لوهان پوزخندی زد و رفت سرجاش نشست 
سهون میدونست كه تازه اولشه تحقیرای لوهان و اذیت كردناش تازه شروع خواهد شد…….. 
چیه!! بازم میخواین!!! یوهاهاهاها بمانید خماری
Print Friendly, PDF & Email


13 Responses

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *