126 بازدید

ep 15 (آخرین آرزو ) last wish

اینم قسمته 15 دوستان اگه بیمزه بود به بزرگیتون ببخشید

 

برگشتیم خونه ودیدیم بچه ها نیستن زنگ زدم كریس
-الو هیونگ سلام كجایین؟
كریس:سهون ما رستورانیم پاشین با لوهان بیاین منتظریما
گوشی رو قطع كردم
-لوهان خسته ای؟
لوهان اومد پیشم نشست
لوهان:نه زیاد
-زیر چشمات گود افتاده برو بخواب
لوهان:نه خسته نیستم
-واقعا؟!
لوهان سرشو رو شونم گذاشت و آروم زمزمه كرد:واقعا
-پس پاشو بریم رستوران پیش بچه ها
لوهان:واااای چقدر سختت
-خب اگه نمیخوای زنگ میزنم میگم نمیایم
لوهان پشت سرشو خاروند:نه میام الان حاضر میشم
رفتم دم در و منتظر موندم لوهان اومد و رو به روم وایساد
-خب لولو بزن بریم
لوهان لبخند زد و دستمو گرفت:بریم
رسیدیم رستوران بچه ها همه جمع شده بودن دوره میز یه كیك كوچیك جلوی هلیا بود فهمیدم قضیه از چه قراره
-به به ..به چه مناسبتی اینجا جمع شدین؟؟
كریس:بشینید شیش ساعته منتظره شماییم كدوم گوری بودید؟؟
با بی حوصلگی جواب دادم:حالا یه گوری بودیم دیگه چشم خورد به كای و خودمو جمع و جور كردم:اهم تولد داریم؟؟
كریس:بكی و هلیا بلاخره آشتی كردن
نگاهشون كردم كه كناره هم نشسته بودن بكی دست هلیا رو گرفته بود تو دستش و با عشق نگاهش میكرد
-ایول ایول..خب این كیك چیه؟؟
كریس:امروز تولده هلیاس
-تولدت چوكاهه هلی خانم
هلیا خندید:مرسی سهونی
رفتم پیش كریس نشستم و لوهان هم رفت پیش فاییزه
همه با هم آهنگ تولدت مباركو برا هلیا خوندیم هلیا شمع هارو فوت كرد
ژیومین:لی لی لی لی لی
كریس دستشو رو سره ژیومین كشید:خوب میشی تو پسره گلم
سوهو بلند بلند خندید:کریس خیلی باحالییییی
لوهان به فاییزه نگاه کرد و بهش چشمک زد:خیلی خوشگلیااا تاحالا دقت نکرده بودم
فاییزه تعجب کرد و سرخ شد:وا…واقعا؟؟
لوهان لبخند زد:آره
لوهان دست کشید رو موهای فاییزه و لقمه پرید تو گلوی من کریس چندتا مشت زد پشتم:چیییی شدددد؟؟آروم کوفت کن
لوهان با نگراانی نگام میکرد:سهوناا خوبییییییییی؟؟؟
یکم آب خوردم و نفس عمیقی کشیدم:خو..بم
کریس:حیف ننه بابات روت حساسن وگرنه همینجا لهت میکردم
مظلومانه کریسو نگاه کردم:دلت میاد هیونگ؟؟؟
کریس خندید و به بچه ها نگاه کرد که زل زده بودن به منو کریس:خب بخورید دیگه چرا ماتتون برده؟؟؟
آدمای اضافه رو نادیده بگیرید فرض کنید اینجا همون رستورانه اس خخخخخخخ
غذا رو خوردیم و پا شدیم كه بریم رفتم بیرون و منتظر موندم تا لوهان بیاد ولی لوهان وایساده بود رو به روی فاییزه و داشت باهاش حرف میزد و میخندید دلم ریخت اگه لوهان عاشقش میشد چی!! لوهان برگشت و نگام كرد:سهوناااا من با فازه میرم خونه منتظرتم باای لوهان دست فاییزه رو گرفت و رفت و منو تنها گذاشت باورم نمیشد راه افتادم… شدیدا از دستش ناراحت بودم.. شاید الان دوست داره با فاییزه باشه شایدم پشیمون شده از اینكه با یه پسر… نه نه نه نمیخواستم به این چیزا فكر كنم اون منو عاشق خودش كرده پس به این راحتیا نمیزارم بره….سرم پایین بود و قدم میزدم كه یهو دیدم یكی گوشه ی كتمو گرفت برگشتم و دیدم یه دختره بامزه داره بهم نگاه میكنه
دختر:سلام اوپا من طرفدارتم خیلی دوستت دارم میشه یه امضا بهم بدی؟!!
تعجب كردم:كوچولو چند سالته؟
دختر:كوچولو خودتی من١٠ سالمه … میخوای دوست دخترت بشم؟؟!!
-اهم.. تو الان باید بشینی عروسك بازی كنی خوشگله
دختر:اوپااااا مثل اینكه خیلی از دنیا عقبیاااا الان هم سنای من بچه هم دارن ها ها ها
-اهم..چه جالب نمیدونستم تو این سنم میشه ازدواج كرد
دختر خندید:اوپااااا بدوووو
-هاا!!كجا بدوام؟؟
دختر:امضااااا
-آهان…
خم شدمو بهش امضا دادم خندید و ازم دور شد
دختر:بوی بوی همینطوری جذاب باش پلیز
یكم چشمامو باز و بسته كردم سرمو تكون دادم و دویاره راه افتادم
رفتم خونه و دیدم همه نشستن
كریس:كجاموندی تو؟؟فك كردیم دزدیدنت
-داشتم به یه هوادار امضا میدادم
كای:هوادار؟؟؟ما تو روز هوادار نداریم نصفه شب هوادار از كجا درومد؟؟
لی:كای كجای بوقی؟؟..اهم ببخشید كجای باغی الان اكسو كلی هوادار داره
كای با لحن مسخره ای گفت:نه باباااااا…خودم اینو میدونم محض خنده گفتم
سرمو با دستم گرفتم:واااای ترو خدااا بسهههه…بچه ها هوادارمون ١٠ سالش بود واقعا باید افتخار كنیم به خودمون
كریس:هر هر خودت مگه چند سالته؟؟نكنه میخوای هواداره ٤٠ ساله داشته باشی؟؟
لوهان شروع كرد به خنده:كرییییس… خخخخخ..
خمیازه كشیدم :میرم بخوابم شب همگی خوش باد
بدون اینكه به لوهان نگاه كنم رفتم تو اتاقم و درو بستم
سعی كردم بهش فكر نكنم تی شرتمو دراوردم و خوابیدم رو تختم چشمامو بستم اصلا خوابم نمیبرد…
از دید لوهان:
كم كم داشت خوابم میگرفت.. به همه شب به خیر گفتم و آروم درو باز كردم و رفتم تو اتاق..سهون خواب بود رفتم پشتش و نشستم رو تختش سهون لخت خوابیده بود سرخ شدم آروم خندیدم و دستامو گذاشتم رو صورتم داغه داغ بودم لبمو گاز گرفتم تا نخندم خیلی دوست داشتم پیشش بخوابم آروم و با فاصله پشتش خوابیدم سهون تكونم نخورد یه كوچولو خودمو بهش نزدیك تر كردم با اینكه تخت تكون میخورد ولی سهون اصلا حركتی نمیكرد سرمو چسبوندم بهش بازم بیدار نشد آروم كمرشو بغل كردم….
از دید سهون:
باورم نمیشد لوهان خیلی بی خیال پیشم خوابیده بود اونم بعد از كاری كه باهام كرد هر كاری میكرد تكون نمیخوردم لوهان لباشو گذاشت رو گوشم
لوهان:سهونا
سهونااا
جواب ندادم بازم صدام كرد
سهونااااا
-هووووم چیه چی شده لوهان
لوهان:چیزی نشده میخواستم ببینم بیداری
-خواب بودم بیدارم كردی
لوهان:سهوناا نخوااااب
-چرا نباید بخوابم؟
لوهان:چون من میگم
-هه…مگه تو كی هستی؟؟
لوهان خندید:مگه عشقت نیستم؟؟
-خوابم میاد تو هم برو رو تخت خودت بخواااب
لوهان:رو..رو تخت خودم؟
-خب آره دیگهه خودت همیشه میگی نمیتونی رو تخت یكی دیگه بخوابی
لوهان:تو با آدمای دیگه فرق داری سهون
پوزخند زدم:واقعا!!
لوهان گردمو بغل كرد:اوهوم
-گردنمو ول كن خفه شدم
لوهان:سهونااا من كه سفت نگرفتمش
-خوابم میاد لوهان
لوهان:روتو برگردون سمت مممن زود باااش
لحن حرف زدنم خیلی سرد بود جالب بود لوهان متوجه نمیشد یا شایدم میشد به رو خودش نمیاورد:نمیخوام…عادت دارم اینوری بخوابم
لوهان:یاااااا بهت گفتم برگررررد
-ششش آروم تر..
خودمو برگردوندم سمت لوهان و چشمامو بستم ..لوهان خودشو تو بغلم جا داد و سرشو تو گردنم فرو كرد
نفس های لوهان به گردنم میخورد چشمامو رو هم فشار دادم و آه بلندی كشیدم
لوهان خیلی آروم گفت:سهوناا
-هووم
لوهان:چرا .. بغلم نمیكنی؟
-از كای نمیترسی؟
لوهان:ك.كای؟؟
-آره
لوهان بیشتر خودشو بهم چسبوند:برام مهم نیست من میخوام تو بغلت باشم فقط تو بغل توووو
پوزخند زدم:دروغ نگو لوهان ..لطفا برو بخواب بزار منم بخوابم
لوهان بلند شد و نشست رو تخت:چرا اینجوری شدی…سهوناا..مگه..مگه چیكار كردم كه شدم دروغگو
-كاری نكردی…اجازه هست بخوابم؟؟
دوباره پشتمو كردم بهش
لوهان دستمو محكم گرفت و منو برگردوند سمت خودش
-چیه لوهان!!!
لوهان بغض كرد:سهونااا..اینجوری نباش مگه چیكار كردم!!!
سرش داد زدم:گفتم كه هیچی چرا اینقدر گیر میدی؟؟چرا الان بغض كردی؟؟؟مگه نگفتم گریه نكن هاااا؟؟؟!!!!
لوهان دستشو گذاشت جلو دهنش و از تخت پایین اومد كه بره سمت تخت خودش دستشو گرفتم نمیخواستم اینطوری ببینمش فقط اینبارو میبخشمش فقط اینبار
دستشو گرفتمو كشیدمش رو تخت لوهان به هق هق افتاد:ولم.. كن…بزار برم
-گریه نكن
لوهان سعی كرد ازم فرار كنه:به تو ربطی نداره ولم كننننن
شونه هاشو محكم گرفتم و نگاهه ترسناكی بهش انداختم:گفتم گریه نكككككن
لوهان سعی كرد گریه نكنه:مگه نمیخواستی بخوابی؟؟خب بخواب دیگه
-مگه گذاشتی بخوابم؟؟؟!!!!
دوباره اشك تو چشمای زیباش جمع شد نتونستم جلو خندمو بگیرم محكم بغلش كردم
لوهان:ولم كن سهون بزار برم
خندیدم:كجا بریییی…
لبامو چسبوندم رو گوشش و زمزمه كردم:تو ماله منی
لوهان هق هق كنان گفت:كی..گفته؟؟
-من میگم..
لوهان اخم كرد:دره گوشم حرف نزززززززن
-ای باباااا…باشه لوهان ببخشید من بد حرف زدم دیگه گریه نكن ..لوهان منو ببین..گریه نكن دیگهههه…ببینمت
لوهان سرشو بالا آورد و نگام كرد با دستم اشكاشو پاك كردم
-ای جاااان..سهون بمیره اون اشكاتو نبینه
لوهان خندید:س.سهونا اینجوری نگو
پیشونیشو بوسیدم
-تو همه چیزه منی نباید گریه كنی اشكات برام ارزش دارن حیف نیست چشمای خوشگلتو خراب كنی؟؟
لوهان اخم كرد:تو باعث میشی گریه كنمممم
-الان برا چی الكی باهام اینجوری رفتار كردی؟؟؟
دوست نداشتم بیشتر از این ناراحت شه برا همین بهش نگفتم برا چی ناراحتم
-اااام…همینجوری …خواستم ببینم چیكار میكنی
لوهان:فك كردی من عروسكتم كه هر جور خواستی باهام رفتار كنی؟؟خجالت نمیكشییی؟؟؟
-بیخیالش لوهان
لوهان:یعنی چی الاااان!!! بهم نمیگی چیكار كردم كه یهو اینجوری شدی؟؟
-لوهان تو كاری نكردی تقصیره منه كه هنوز بچم ..هه
لوهان با قیافه ی افسرده ای نگام میكرد
-هه…چیهههه؟؟میخورمتا اینجوری نگام نكن
لوهان پوزخند زد:مواظب باش من نخورمت
موهاشو بوسیدم:خب برو بخواب آهو كوچولو شب به خیرررر
لوهان:سهونا میخوام پیش تو بخوابم
دستمو كردم لای موهام:لوهان من عادت دارم بلیزمو درمیارم مشكلی كه نداری با این قضیه؟؟هاا؟؟
لوهان:خب بپوششش
-لوهان جونه من اذیت نكن خوابم میاد
لوهان:امشب نمیزارم بخوابیییی اوه سهون
-آخه چرااا؟؟؟
لوهان بینیشو بالا كشید:امشب از اون شباس كه خوابم نمیاد
خب گناهه من چیه؟؟بابا بدن من كه تو رو نمیخوره جفتمونم پسریم دیگه حالا اگه دختر بودی فرق میكرد ولی الان چه دلیلی داره..
لوهان دستشو گذاشت جلو دهنم:احححح خفه شو دیگهههه چقدر حرف میزنیییییی
چشمام داشت میزد بیرون
لوهان:تو..تو..بخواب سهون من تا صبح نگات میكنم
پتو رو گرفتم بالا:بیا بغلم تو بغلم كه بخوابی خوابت میبره من قول میدم بدنم كاری باهات نداره
لوهان دهن كجی كرد:هه هه هه
درو قفل كرد و اومد و خودشو تو بغل من گوله كرد منم نوازشش میكردم و میبوسیدمش
-چشماتو ببند و بخواب
یه چند دقیقه گذشت داشت خوابم میبرد كه لوهان اسممو صدا زد…
لوهان:سهوناا
ترسیدم:آآه لوهان….قلبم اومد تو دهنم…وای..چیهه؟!
لوهان خیلی آروم گفت:خوابم نمیبره
-خب..من چیكار كنم؟؟لوهان چشماتو ببند بخوووواب….
لوهان خندید: خب خوابم نمیبرهههه
میخوای پاشم برقصم برات؟؟
لوهان خندید و سرشو تكون داد
جرات داری بیدارم كن
دوباره رفتم تو فاز خواب واقعا خوابم میومد تو خواب شیرین بودم كه سنگینی چیزی رو رو سینم حس كردم چشمامو آروم باز كردم لوهان سرشو رو سینم گذاشته بود نوره ماه رو صورت زیباش میتابید چشماش باز بود و به یه نقطه خیره شده بود…دستمو رو موهاش گذاشتم و نوازشش كردم لوهان نگام كرد
-هنوز نخوابیدی وروجك؟
لوهان:نه..خوابم نمیبره
-شاید رو تخت من نمیتونی بخوابی پاشو برو رو تخت خودت
لوهان:نمیخواااام
آه كشیدم دیگه خبری از اون خواب شیرین نبود
حالا چرا سرتو رو سینه ام گذاشتی؟؟
لوهان لبخند زد:صدای قلبتو دوس دارم
-هه..بیا بغلم
لوهان اومد بغلم و بهم نگاه كرد
لوهان:سهونا
-جونم
لوهان:میشه… لبامو… ببوسی
شكه شدم و با بهت بهش نگاه كردم
-چ.چی!!!!
لوهان سرشو بالا آورد:میشه لبامو ببوسی؟
رومو برگردوندم و پتو رو كشیدم رو سرم
-لوهان بگیر بخواب منو تحریك نكن نصفه شبی
لوهان پتو رو از روم كشید
لوهان:سهونااااا زووود باااش
-بگیر بخواب لوهان عصبانیم نكن
لوهان:منو ببوس
لوهان میدونی اگه یكی بیاد تو اتاق چی میشه؟؟
لوهان:درو قفل كردم
بلند شدم و نشستم رو تخت باورم نمیشد لوهان یه همچین چیزی رو الان ازم بخواد اونم یه بوسه من با بوسیدنش تحریك میشدم و كارایی رو كه نمیخواستم انجام میدادم
-لوهان مرگ من بگیر بخواب الان وقت این كارا نیست كه
لوهان از پشت كمرمو بغل كرد:چرااا وقتش نیست؟من كه میدونم تو از خداته
-بسه لوهان من خوابم میاااااد
لوهان: سهوناا یه دقیقه
تپش های قلبم تندتر میشد با اینكه نمیخواستم خوابوندمش رو تخت و رفتم روش لوهان به نفس نفس افتاد خندیدم:چیه!!ترسیدی؟؟
لوهان:نه..كی..گفته؟؟
لبخند شیطانی زدم:ترسیدییییی
لوهان:برا چی باید بترسم؟؟من كه دختر نیستم منم پسرم ها ها ها
به سرفه افتادم
لوهان:چی شددد؟؟
-اهم..هیچی…فقط دو دقیقه میبوسمت قبول؟؟
لوهان:قبول
لوهان چشماشو خمار كرد صورتمو بردم نزدیك و لبامو گذاشتم رو لباش
لوهان با دستش منو عقب كشید:سهوناا
زمزمه كردم:جون دلم
لوهان:پتو رو بكشم رومون؟؟…اینطوری خجالت میكشم
-اینهمه من تو رو بوسیدم هنوز خجالت میكشی؟؟همینجوری تاریكه دیگه
لوهان سرخ شد:نخیرم تازیك نیست ..تازه تو فقط دو بار منو بوسیدی با این میشه ٣بار ها ها ها
-ولی من میخوام ببینمت دوس ندارم تاریك باشه
لوهان:رو حرفه بزرگترت حرف نزن اوه سهون
پوزخند زدم:بلههه تو اینجور مواقع باید به حرفه بزرگترم گوش بدم
لوهان پتو رو كشید رو مون كه تاریك باشه و بتونیم بدون خجالت همدیگرو ببوسیم
لبامو بهش نزدیك كردم چیزی نمونده بود ببوسمش تا اینكه لوهان دوباره منو عقب برد
لوهان:س.سهونا
-زهرمارررر…باز چته؟؟
لوهان خندید:میشه… تی شرتتو بپوشی؟
-یاااااااااااا
لوهان چندبار پلك زد و با قیافه ی مظلومانه ای نگام كرد:اینجوری..حس بدی بهم دست میده
با عصبانیت از روش بلند شدم
-كو این تی شرته بی صاحابه من؟؟
لوهان:ا.اونجاس پایینه تخته
با اكراه تنم كردم و دوباره رفتم رو تخت:لوهان میشه بیخیال شی؟؟فردا هرچقدر كه بخوای میبوسمت بدم میاد رو تخت اینكارو میكنیم
لوهان روشو برگردوند:باشه..شب خوش
آه بلندی كشیدم:لوهانی
لوهان:بله
-باهام قهری؟
لوهان:نه!!
-قهر نكن زندگیم..برگرد ببوسمت
لوهان:كسی زورت نكرده كه منو ببوسی
دستشو گرفتم و برش گردوندم سمت خودم
-واااای چه اخمییی اوه اوه
لوهان نگام كرد و لبخند كمرنگی زد
خم شدم و گردنشو خیلی آروم بوسیدم
لوهان:سهونااا..میشه دیگه… اینكارو نكنی؟؟
-چرا؟؟
لوهان:برا اینكه خوشم نمیاااد
لبامو به گوشش چسبوندم و زمزمه كردم:عیبی نداره آهو كوچولو..عادت میكنی
لوهان با چشمای گرد نگام میكرد:چ.چی؟؟
-من عادت دارم یه چیزو دو بار تكرار نمیكنم باید همون اول گوش میكردی
لوهان همچنان بهت زده بود
آروم روش دراز كشیدم پتورم انداختم رومون كه تاریك باشه ….
-اوووف چه تاریكه
چشمای لوهان تو تاریكی برق میزد
-هه..چشمات بازه؟؟
لوهان خندید و آروم گفت:آره دیگه مجبور نیستم ببندمش ..هه
-من الان فقط دارم چشماتو میبینم لبامو میارم پایین هر جا خورد…
لوهان:یاااااااا الان وقته شوخیه؟؟؟
لبامو بردم پایین و یه جارو بوسیدم
لوهان:بامزهههه اینجا نوك بینیم بود
بلند خندیدم
لوهان:كوفتتتت
دوباره لبامو پایین آوردم و بوسیدمش:اینجا كجا بود؟
لوهان خندید:اینجا لپم بود
-خب یكم برم اینورتر میرسم به لبات
لبامو دوباره پایین آوردم و بوسیدمش
لوهان:گوشه ی لبمو بوسیدی
خندیدم:دارم بهش میرسم
لوهان:سهوناااا بسه فهمیدم بامزه ای
خم شدم و لباشو محكم بوسیدم
لوهان خندید و نگام كرد
چشمات…حتی تو تاریكی هم دیوونم میكنه
لوهان:چه جوری میتونی تو تاریكی چشمامو ببینی؟
چشمات برق میزنه….خم شدم و لباشو گذاشتم تو دهنم و اینقدر خوردمشون تا آخر لوهان سرمو با دستش عقب برد
لوهان:یااااا…لبام كنده شد
لبامو چسبوندم به گوشش:تو خیلی خوشگلی
لوهان:تو كه نمیتونی منو بیینی از كجا میدونی خوشگلم؟؟
-تو همیشه خوشگلی
لوهان خندید سرمو بالا آورد و لباشو گذاشت رو لبم منم تا میتونستم میبوسیدمش یه دل سیر همو بوسیدیم دوباره داشتم از حالت عادیم خارج میشدم بغلش كردمو همه جای صورتشو بوسیدم متاسفانه تا از خود بیخود میشدم لوهان اجازه نمیداد جلوتر برم
لوهان نفس نفس زنان گفت:سهونا…دیگه بسه داره از حدش میگذره ببخشید همش تقصیر من بود
لوهان بلند شد كه بشینه
دستاشو محكم گرفتم و خوابوندمش رو تخت و گردنشو بوسیدم
لوهان:یاااا….چیكار ..میكنییی؟؟سهونااااااا
دستاشو محكم تر گرفتم ….گردنشو بوسیدم لوهان آه بلندی كشید:بسه دیگه…سهون… تمومش كن…
اصلا تو حاله خودم نبودم همه جای گردنشو بوسیدم از اینكه فقط لبام پوست سفیده گردنشو لمس میكرد خسته شده بودم….تپش های قلب لوهان اینقدر شدید بود كه دستاش میلرزید…فقط همین یه بار…همین یه بارو بهم اجازه بده
سرمو نزدیك بردم گردنشو آروم بو كشیدم…نتونستم خودمو كنترل كنم و محكم گردنشو گاز گرفتم لوهان لرزید سرمو بالا بردم و نگاش كردم لوهان با وحشت بهم نگاه میكرد و میلرزید
آروم گفتم:دردت..گرفت؟!!
لوهان بینیشو بالا كشید و سرشو آروم تكون داد:آ.آره
اشك از گوشه ی چشمش پایین ریخت
لوهان با بغض زمزمه كرد:د.دستام..درد گرفت..
اصلا حواسم نبود كه دستای لوهانو دارم در حده خورد شدن فشار میدم …سریع دستاشو آزاد كردم و محكم بغلش كردم صورتم عرق كرده بود باورم نمیشد یه همچین كاری با لوهان كرده باشم…لوهان تو بغلم نفس نفس میزد
-من..من نمیخواستم…اینكارو…بكنم
لوهان:ه.همش..تقصیره..منه..
-دردت گرفت آره؟؟ببخشید لوهان من…
لوهان دستشو دوره گردنم انداخت و بغلم كرد:مهم نیست..
چند تا بوسه به موهاش زدم
لوهان:سهوناا
-جونم عزیزم بگو
لوهان با بغض گفت:من..میترسم
-از چی؟!! نكنه از من میترسی؟؟هووم؟؟
لوهان:نه..می..میترسم از دستت بدم….میترسم یه روز ازم دور شی میترسم..فراموشم كنی..
اشكاشو پاك كردم و آروم لباشو بوسیدم
-هه..نصفه شبی این فكرا چیه تو كلت؟؟ وای فك كردم از هیولایی اژدهایی روحی چیزی ترسیدی
لوهان خندید
-خیالت راحت كوچولوی من… من همیشه كنارتم
لوهان خندید و یهو از بغلم بیرون اومد…برقو روشن كرد و با وحشت خودشو تو آینه نگاه كرد
-چی شد یهووو؟؟
لوهان به گردنش نگاه كرد و نفس راحتی كشید:فك … فك كردم جاش موند
سرمو انداختم پایین
لوهان برقارو خاموش كرد و اومد پیشم خوابید
لوهان:چیهه!!!بخواب دیگهه
دستاشو گرفتم تو دستمو مچشو بوسیدم:ببخشید اگه محكم گرفتم دستتو
لوهان خندید:عیبی نداره سهونم…بیا بخوابیم
پتو رو كشیدم روش خودمم رفتم زیر پتو
لوهان بهم زل زده بود
-لوهانی…اهم ..خواهش میكنم…التماست میكنم دیگه ازم نخواه ببوسمت
لوهان تعجب كرد:چرا؟؟!!
-چون من دست خودم نیست یهو یه كاری میكنم ناراحت میشی
لوهان انگشتاشو كرد لای موهام:مثلا چه كاری؟
-همین غلطی كه الان كردم
لوهان:چه غلطی كردی مگه؟؟
-احححححح لوهان
لوهان خندید بهم نزدیك تر شد و آروم لب بالاییمو بوسید: دییییووووننننههههه من هرچقدر كه دلم بخواااد میبوسمتتتت ها ها ها…شب خوش سهونیییی
چشمكه قشنگی زد و پشتشو بهم كرد و خوابید…ولی من چشمم باز بود و به جایی خیره شده بودم كه نباید میشدم …….

 

Print Friendly, PDF & Email


37 Responses

  1. بابا لوهان جان خب یکم به فکر این سهون بدبختم باش دیگه …. خب اینجوری میکنی این بچه چطوری خودتشو کنترل کنه …. بعدشم که از کارش ناراحت میشی ….. مرررررررسی عزیزم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *