217 بازدید

EP 15 (شکست) BREAK

سلامی دوباره خوبین؟من با بدبختی تمام دارم این داسی رو میزارم خخخخخخ اگه بعضی جاهاش ایراد داشت ببخشین ^____^ راستی بازم میگم که قسمت های رمزدار فقط به خواننده های ثابت داده میشه

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

26884202112138667751 EP 10 (شکست) BREAK

صبح چشمامو باز كردم و دوباره بستمشون چه خوابه خوبي بود سهون پيشم بود منم تو بغلش خواب بودم دستمو رو سينه اش ميكشيدم و از ذوقم نخودي ميخنديدم….تو فكره خوابم بودم كه يه نفر آروم لبامو بوسيد..سريع چشمامو باز كردم و چشمم به سهون افتاد كه داشت بهم ميخنديد اولش گيج بودم دوباره چشمامو بستم سهون بوسه ي ديگه اي به لبام زد و وحشتزده بلند شدم و رو تخت نشستم
سهون خنديد:سلام عزيزم صبح به خير
سريع بلند شدم و از پنجره بيرونو نگاه كردم
سهون:عزيزم دنبال چي ميگردي؟
آروم رو تخت نشستم:سهون هنگم
سهون:چرا عشقم؟
-نميدونم…تو چرا اينجايي؟؟
سهون:به خاطره تو اومدم ديگه
-ميدونم ميدونم الان برو ديگه مامانم اينا بفهمن منوميكشن
سهون:آخه من تو رو چه جوري ول كنم برم؟
-سهون…من زود ميام بيرون…تو برو از كارتم عقب نيفتي
سهون:مامانت و بابات رفتن نيستن…
-رفتن؟؟تو از كجا ميدوني؟
سهون: ماشينتونو ديدم…
-هووووف…باشه بمون…فقط كمكم كن اينجارو يكم مرتب كنم…
سهون سرشو تكون داد:باشه
سريع با هم اتاق رو جمع و جور كرديم ساعت نزديكاي ٢ بود كه سهون پنجره ها رو بست و خنديد:عزيزم…من بايد برم شب دوباره ميام پيشت…
آه كشيدم:باشه سهون مواظب خودت باش
سهون بهم زل زد سعي كردم به چشماش نگاه نكنم….
سهون:منو نگاه كن
زمزمه كردم:برو سهون…ديرت ميشه
سهون:چرا نگام نميكني عشقم؟ از من بدت مياد؟
لبخند زدم و به چشماش خيره شدم…رازي تو چشماش بود يا من با ديدن چشماش لرزه به تنم ميفتاد
سهون خنديد:دوستت دارم
سريع سرمو پايين انداختم تا صورتش و چشماشو نبينم:من..منم دوستت دارم…
سهون لباشو نزديك لبام آورد و لبامو بوسيد
سرمو برگردوندم:برو سهون…
سهون با حرص شونه هامو گرفت و تكونم داد:چرااااااا؟؟؟!! چرا لوهاااان مگه دوسم ندارييييي مگه عاشقم نيستييييي؟؟؟
-سهون آروم باش…
سهون:اگه دوسم نداري بهم رك بگوووو…تو حتي نگامم نميكني…چرا؟؟ از من بدت مياد؟؟ ازم ميترسي؟؟ خب بگووو
-هووووف هيچ كدومه اينا نيست سهون من فقط…ميدوني هنوز گيجم…آخه چطور ممكنه دوتا پسر عاشق هم بشن
سهون:حالا كه ميبيني ممكن شده…
-باشه آروم باش من…من معذرت ميخوام…بيا يه بار ديگه همديگه رو ببوسيم…
سهون سرشو تكون داد:من بايد برم ميترسم برات دردسر درست كنم…
-نه سهون اينجوري نرو ناراحتم ميكني
سهون لبخند كمرنگي زد: راست ميگي…بايد بيشتر بهش فكر كنيم…من دارم ميرم
دستشو گرفتم و بهش خيره شدم:سهون اينحوري نباش…من منظوري نداشتم
سهون:ميدونم عزيزم…ديگه اينكارو نميكنم…قرل ميدم ناراحتت نكنم
دستمو دور گردنش انداختم و لبامو به لباش چسبوندم
سهون منو از خودش دور كرد:لازم نيست اين كارارو بكني…من از هيچي ناراحت نيستم…حالا ميتوني درو باز كني؟
بغض گلومو فشار ميداد آه بلندي كشيدم و زمزمه كردم:ميخواي بري؟
سهون:آره عشقم…دلم برات تنگ ميشه
-باشه…برو…ولي من برعكسم دلم اصلا برات تنگ نميشه…حالا برو و تنهام بزار
سهون:عشقم آخه چرا اينجوري شدي؟ ببين تو الان تو وضعيتي هستي كه خودتم نميدوني چي ميخواي…تنها بمون و خوب فكر كن…آره بهت حق ميدم دوست شدنه دو تا پسر كاملا مسخره اس ولي من مشكلي باهاش ندارم…من عاشقتم…پس خوب فكر كن بعد بهم جواب بده
آه كشيدم:اگه جوابم منفي باشه چي! اونوقت ميري سراغه يكي ديگه!!
سهون:نه…نميرم لوهان
-نميدونم نميدونم هنوزم هنگم دارم ديوونه ميشمممم…اين رابطه ي مسخره ي من و تو قراره تا كجا پيش بره!!؟
سهون: من تو رو دوست دارم بيا بامن زندگي كن لوهان
-باز زد به سرت!!
سهون:جدي ميگم…تو اون خونه با هم زندگي ميكنيم…من و تو با هم
خنديذم: من اينارو به مامانم و بابام گفتم كه به اين روز افتادم ديگه…
سهون:خب من الان چيكار كنم؟من ميخوام كنارت باشم
-برو خونت منم اينارو راضي ميكنم نگران نباش…
سهون:خواهش ميكنم اينقدر منو شكه نكن خوب روش فكر كن
-باشه سهون
سهون لباشو گوشه ي لبم گذاشت و بوسيد:عاشقتم
آه بلندي كشيدم و محكم بغلش كردم
سهون خنديد:خودتم الان نميدوني دقيقا چته
موهاي سرشو نوازش كردم:از يه طرف ديوانه وار دوستت دارم…از يه طرفم ياد اين ميفتم كه اين رابطه هيچ سرانجامي نداره…برا همين خودمم گيج شدم…هه
سهون:نگران نباش درستش ميكنم…
لبخند زدم
سهون لبامو بوسيد دستمو دوره گردنش انداختم و باهاش همكاري كردم…خيلي لذت بخش بود مشغول بوسيدنه هم بوديم كه احساس كردم يه نفر داره دستگيره ي در رو ميچرخونه……
اينقدر ترسيدم كه رو زمين افتادم سهون بلندم كرد:نگران نباش خودم درستش ميكنم…
در بلاخره باز شد و مامانم با چشم هاي كرد وارد اتاق شد…
ماما:لوهان….
-مامان بزار توضيح بدم
ماما:مگه بابات نگفت حق نداريي با دوستات رفت و آمد كنييييي!!!
سهون:آآ…سلام…من سهون هستم دوسته صميمي لوهان
مامانم يه نكاه به سرتا پاي سهون انداخت:خوشم باشههه چشمم روشنننننن دوستت با هلي كوپتر تشريف آورده اينجا!!
-نه مامان
مامانم هوار زد:پس چه جوري اومدهههههه؟؟؟؟؟؟
سهون سرشو پايين انداخت
-مامان يه دقه داد نزن دوستم نگرانم شده بود اومد منو ببينه همين
ماما: لوهان من واقعا نميدونم تو كي قراره آدم بشي…
سهون:خانم همش تقصيره منه لوهان خيلي اصرار كرد نيام ولي من حرف گوش ندادم معذرت ميخوام
-ببين پسر جون لوهان بايد پزشك بشه بايد منو سربلند كنه تو فاميل…ما تا حالا تو خانوادمون پسره تنبل احمق نفهم نداشتيم پسره من قبلا اينطوري نبود فقط تو اتاقش يه گوشه مينشست و درسشو ميخوند اما الااااان از وقتي كه با شما دوست شده درسو كنار گذاشته يه ريز تو فكر ميره و حواسشم پرته…٢٤ ساعته هم خونه ي شماس من نميخوام پسرم اينجوري باشه لطفا نزديك پسره من نياااا اون با تو فرق ميكنه من نميدونم شما از چه خانواده اي هستي ولي از اولين روزي كه لوهان پاشو تو مدرسه گذاشته خودم دوستاشو براش انتخاب كردم الانم نميزارم پسرم بدبخت بشه فهميدي؟؟؟؟
سهون:ولي…ما كه كاره خلافي نميكنيم فقط با هم بيرون ميريم همين من از اين پسراي لات نيستم كه دربارم اينجوري فكر ميكنين
از رو تخت بلند شدم:سهون برو بيرون بعدا حرف ميزنيم
ماما:حرف ميزني؟؟؟تو بيخود ميكنييييي جرات داري بازم با اين پسر بگرد اونوقت خودم ميفرستمت كانادا اونجا درس بخوني دسته اين پسره هم بهت نرسهههه فهميدي يا نهههه
ديگه واقعا عصباني شدم:بسه مامان بسهههههههه ديگه دارم ديوونه ميشم از دستتون…من دختر نيستمممممم چرا باهام مثله دخترا رفتار ميكنييييد خسته شددددددم…اصلا جفتتون بريد بيروووون نميخوام كسي رو ببينممممم بريد بيروووون ميخوام تنها باشم….
سهون دستشو رو شونم گذاشت:لوهان…آروم باش
ماما:دستتو به پسره من نززززن…پسره من هيچوقت باهام اينطوري حرف نميزد هيچوقت….ولي تو باعث شدي سرم داد بزنه
سهون:خانم من مگه چيكار كردم!!
بلند شدم:بريد بيرون نميخوام كسي اينجا باشه
سهون گوشيشو از رو ميز برداشت و رفت بيرون
ماما:لوهان عزيزممم
سرمو رو تخت گذاشتم و زمزمه كردم:فقط…تنهام بزارين
همه رفتن بيرون و تنها شدم….گوشيم زنگ ميخورد به زور برش داشتم
-الوو
سهون:لوهان من واقعا معذرت ميخوام همش تقصيره من بود منو ببخششش
-چيزي نشده سهون تو كجايي؟
سهون:من تو پاركم خيلي دلم گرفته
-فك كنم تا يه ماه اينجا زندانيم
سهون:من ميارمت بيرون نگران نباش عشقم…
-نميشه سهون فراموشم كن باي
گوشي رو قطع كردم و شروع كردم به گريه كردن حالم از همه چي به هم ميخورد از خودم اين اتاق حتي مامان و بابام…
سهون دوباره به گوشيم زنگ زد با حرص گوشي رو برداشتم:چي ميگيييي
سهون:لوهان من نميتونم فراموشت كنم چرا اينقدر نامردي
-سهون وقتتو سره من هدر ندههه ديدي كه مامانم چي گفت بايد درس بخونم و دكتر شم تو هم برو پي زندگيت و منو فراموش كن…
سهون:اما…اما من دوستت دارم…من عاشقتم…تو هم منو دوست داري مطمعنم…
بغض كردم:آره دوستت دارم ولي چاره چيه! من و تو به درد هم نميخوريم سهون ما دوتا اشتباهي عاشق هم شديم….فراموش كردنه من يه هفته بيشتر طول نميكشه من ديگه از اون دانشگاه ميام بيرون و تو هم هيچوقت دنبالم نيا سهون فهميدي!! فكر كن لوهاني وجود ندارهههههه
گوشي رو قطع كردم و تا ميتونستم گريه كردم…………
Print Friendly, PDF & Email


118 دیدگاه

  1. ممنون من برم ادامه بازم مرسى عالىه داستانت اسن همىن ک هونهانوانتخاب کردى خوش سلىقگىتومىرسونه خخخخخخخخخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *