130 بازدید

ep 14 (آخرین آرزو ) last wish

خبببببببببب اینم قسمت 14 خیلیییییییییی زیادههههههه برین حالشو ببرین

از دید سهون
رفتیم تو فروشگاه و من از لوهان جدا شدم و هر كدوممون رفتیم كه خریدامونو بكنیم بعد از یه ربع همه یه جا جمع شدیم لوهان از بس خرید كرده بود كه خودشم نمیدونست چه جوری باید حملشون كنه خندم گرفت و رفتم كمكش
-لوهان اینا چیه خریدی تو؟
لوهان:كفش و لباس و كلاه ….
-كله فروشگاهو میخریدی بهتر بود كه خخخ
كریس اونور داشت داد و بیداد میكرد
كریس:برا همینه میگن زنا عقل ندارن دیگههههه اینهمه خرید كردیییین نمیگین خبره مرگمون چه جوری باید اینا رو ببریییم؟؟؟
سوهو:هیس بابا آبرومون رفتتتت
فاییزه شاد و خندون به كریس گفت:كریس جون ما خودمون دست داریم نگران نباش
كریس سرشو با دستاش گرفت:چن زنگ بزن آژانس بیاد دارم دیوونه میشم …..
چن ابلهانه كریسو نگاه میكرد:آژانس از كجا بیارم این وقته شب؟؟
كریس: چن برووووووو زنگ بزززززززززن
چن بدو بدو رفت
كل چیزایی كه خریده بودم یه كلاه مارك بود كه فوق العاده گرون بود و چندتا لباس زیر گرون و یه دسبند كه برا لوهان خریده بودمش
لوهان اومد تو اتاق و درو بست :سهوناااا همینا رو خریدی؟؟؟؟چقدر ككككم…
خندیدم:آره آخه همینارو لازم داشتم
لوهان:تو خسیسی سهون مشكلت اینه
-من خسیسم؟؟؟من فقط الكی خرج نمیكنم..
لوهان اخم كرد:الان داری تیكه میندازی دیگه؟؟
-نه..نه كی گفته؟؟تیكه كدومه؟؟واقعیتو گفتم ها ها ها
لوهان:سهون خففففففه شوووووو…كلاهتو بده ببینم
لوهان كلامو رو سرش گذاشت:واای خیلی خوشگله
-هه…من از اول بچه گیم خوش سلیقه بودم
لوهان:آره میدونی از كجا فهمیدم از اونجا كه عاشقه من شدی ها ها ها
-نه دیگه در این مورد به خوش سلیقه گیم شك كردم ها ها ها
لوهان از عصبانیت قرمز شده بود:عوضیییییی میكشمتتتتتتتت
دستاشو گرفتم:لوهان من غلط كردم شوخی كردم بابا خخخخخخ
لوهان:دستامو ول كن
-دستاتو ول كنم منو میزنی
لوهان اخم كرد:نمیزنم ولم كن
-از كجا بدونم راس میگی؟
لوهان:باور كن راس میگم
دستاشو آروم ول كردم لوهان خنده ی ملیحی كرد و محكم زد تو صورتم و تركید از خنده
دستمو رو صورتم گذاشتم:حیف كه بزرگتری وگرنه…
لوهان به زور جلو خندشو گرفت:وگرنه چی؟؟ها!! بگوو!!
-وگرنه میخوردمت
لوهان سرخ شد:تو بیخوددددد
-هه…صورتت سرخ شد
لوهان با دستش خودشو باد زد:اوووف نمیدونم چرا یهو گرمم شد خخخخ
-آره جونه خودت…
لوهان بحثو عوض كرد:سهونااا میگم كلاهه بدجور چشمو گرفته میدیش ممممن؟؟
-عمرا…شدیدا عاشقش شدم
لوهان:خسیس …اصلا بزار ببینم بهت میاد
كلاهو رو سرم گذاشتم
لوهان:اوووووغ …اصلااااااا بهت نمیاااااااد
رفتم جلو آینه و ژست گرفتم:به به عجب پسره پسر كشی
لوهان:نگاه كننننن بازم تیكه انداختیییییی
-هه هه
لوهان:اییییی چه از خودشم تعریف میكنه
صورتمو نزدیك صورتش بردم:یعنی دروغ میگم؟
لوهان خندید:نخییییر شما راس میگی
-هه..كلاهو ول كن ببین چی برات خریدم ..دستتو بیار جلو
لوهان تند تند پلك زد:دستم چرا؟
-میخوام با اره برقی قطعش كنم ها ها ها
لوهان:مسخرههههههه
دستشو گرفتم و دستبند رو انداختم تو دستش
-اینو برای تو خریدم…چه جوریه؟؟دوسش داری؟اوووم بهت میاداا…
لوهان به دسبند نگاه كرد:وااااااای سهونااااا خیلییی قشنگهههه
-خوشت اومد؟؟گمش كنی میكشمت خخخ دلم میخواد همیشه تو دستت باشه
لوهان دستشو بالا برده بود و به دستبند نگاه میكرد:چشششششم سهونی
-همین؟؟
لوهان با تعجب نگام كرد:آهان….مرسیییییی
-آهان مرسی الان دقیقا یعنی چی؟؟
لوهان تعجب كرد:خب..چیكار كنم؟؟
-بوسی بغلی…
لوهان:یااااا سهوناااا
-بله … حرف بدی زدم؟!
لوهان خندید:نههههه
كلامو از سرم برداشتم و لبامو آروم گذاشتم رو لباش لوهان سریع چشماشو بست سرمو عقب بردم
-لوهان
لوهان:بله
-چشماتو باز كن
لوهان:ن.نمیخوااام
-خجالت میكشی؟؟اونم از من؟؟خخخخ
لوهان:نههه خب دو…نفر كه همدیگرو میبوسن..چشماشونو همیشه..می..میبندن
-آهاااان از اون لحاظ … الان كه بوست نمیكنم الان برا چی چشماتو بستی؟؟
لوهان :چون… منتظرتم
زدم زیره خنده:واااای از دست تو
لوهان یقه ی لباسمو گرفت و منو كشید سمت خودش و آروم زمزمه كرد:سهوناا…میخوام یه تشكره اساسی ازت بكنم
لبامو بهش نزدیك كردم:خب بكن منتظرم
لوهان خندید و لبامو بوسید…چند دقیقه گذشت منو لوهان رو زمین دراز كشیده بودیم و همدیگه رو میبوسیدیم كه صدای دستگیره ی در اومد یكی داشت درو باز میكرد
لوهان با ترس نگام میكرد:سهونااا پا شووو
-ششش
لوهان:پا شوووو دیوونهههه
صدا قطع شد كسی وارد اتاق نشد نفس راحتی كشیدم:كسی نیومد
لوهان زمزمه كرد:اگه دوباره كای بیاد ببینتمون چی؟؟
-نمیاد بابا
دوباره رفتیم تو فازه بوسیدن هم..لباسم از حرارت بدنم خیس شده بود مشغول بوسیدن هم بودیم كه احمقانه ترین كاره ممكنو انجام دادم ..دستمو بردم پایین و آروم كردم زیره بلیزش و بدنشو لمس كردم لوهان یكم خودشو تكون داد ولی خوشبختانه هیچ اعتراضی نكرد یكم دستمو بالاتر بردم و كشیدم به كمرش چشمامو یه كوچولو باز كردم ببینم لوهان در چه حالیه…لوهان چشماشو بسته بود و با لذته تمام منو میبوسید دوست داشتم همه جای بدنشو لمس كنم شكمشو سینه ها شو….خدای من این چه حسیه كه من نسبت به یه پسر دارم… یاااا سهون دیوونه به چیزای خوب فكر كن..وااای خدااا
دستام میلرزید..میخواستم دستمو به سینه اش بكشم كه گوشیم زنگ زد دستمو سریع كشیدم بیرون..چشمامو باز كردم لوهان با بی میلی لباشو از رو لبم برداشت و بغلم كرد گوشیمو باز كردم
-سلام بابا جون..
-خوبم..اهم..چه خبرا؟مامان خوبه؟
-صدام؟؟صدام چه جوریه مگه؟؟
-نه نه سرما خوردم یه كم ..هه
-كی به گوشیم زنگ زدی مگه؟؟
-ببخشید بابا حتما نشنیدم..
لوهان محكم بهم چسبیده بود تو ذهنم یه لحظه تصور كردم الان بابام اینجا بود و این صحنه رو میدید…چیییی میشددد
-چشم بابا..كاری نداری؟؟باااای
گوشی رو قطع كردم و نفس راحتی كشیدم قلبم تند میزد…
لوهان سرشو بالا آورد:بابات بود؟
-اهم..آره..هه
لوهان ابروهاشو بالا انداخت:چی میگفت؟
-هیچی عزیزم
بغلش كردم و گذاشتمش رو تختم
لوهان سرشو پایین انداخته بود و با بند شلواركش بازی میكرد
-آهو كوچولو
لوهان نگام كرد:بله
-امشب.. پیشم میخوابی؟
نگام كرد و خندید:آ.آره ولی..
-ولی چی؟؟
لوهان:ا.اگه پرت شدی پایین ناراحت نشیا
-نمیشم تو فقط پیشم بخواب
لوهان سرشو تكون داد
لوهان پنجره ها رو بست و اومد رو تختم دراز كشید
تی شرتمو دراوردم و رفتم رو تخت خوابیدم
لوهان با بهت نگام كرد:یااااااا چیكار میكنیییی؟؟؟
تعجب كردم:چی شد مگه؟؟
لوهان:برا چی لباستو دراوردی؟؟
-خب عادت دارم بدون لباس بخوابم
لوهان:میشه تنت كنی؟؟
-چرا؟؟
لوهان:اصلا من میرم رو تخت خودم
دستشو گرفتم:میترسی بخورمت؟؟
لوهان با نگرانی به در نگاه كرد:نه..یكی میاد تو…خیلی استرس دارم..
-باشه الان میپوشمش
لباسمو با اكراه تنم كرد
لوهان پشتشو بهم كرده بود دستامو رو كمرش گذاشتم…از پشت بغلش كردمو به خودم چسبوندمش
١٠ دقیقه گذشت بیدار بودم
لوهان آروم صدام كرد:سهوناا
تعجب كردم:هنوز نخوابیدی؟
لوهان آه كشید:خوابم نمیبره
-چرا عزیزم؟
لوهان:همش به تو فكر میكنم ..هه
-الان وقته فكر كردن به من نیست وروجك الان باید به خواب فكر كنی
لوهان:نمیتونم
-پسره بد
لوهان: سهونااا
-جونم
لوهان:آخرش چی میشه؟
لبامو به گوشش چسبوندم:آخره چی عزیزم؟
لوهان:آخره این عشقه عجیبمون
آه بلندی كشیدم:هیچی منو تو به هم میرسیم و به خوبی و خوشی با هم زندگی میكنیم هه هه
لوهان:این ماله دختر و پسراس…نه ما كه جفتمونم پسریم
-نگران نباش راحت بخواب فعلا كه هردومون پیشه همیم
لوهان:سهوناا من ثانیه به ثانیه به این موضوع فك میكنم
گوششو بوسیدم:بهش فكر نكن عشقم باشه؟
لوهان:نمیتوننننننم مغزم داره منفجر میشه
-اوه اوه پس پاشو برو تختت من كلی آرزو دارم
لوهان برگشت و نگاه مرگباری بهم انداخت
به چشماش نگاه كردم:وااای عجب پسره خوشگلی
لوهان دوباره پشتشو بهم كرد:بفهم كی و كجا باید شوخی كنی
-ببخشید…. ترو خدا اخم نكن میترسم ازت
لوهان برگشت لپمو آروم بوسید و خندید:ازم میترسی؟؟
-آره گاهی وقتا..هه
لوهان خندید:شب به خیر سهونی
خندیدم و محكم به خودم چسبوندمش
-آآ..راستی چرا پشتتو كردی بهم؟من كه لباسمو تنم كردم
لوهان:خب..عادت دارم اینوری بخوابم
یكم پكر شدم..قلبم تند میزد … باورم نمیشد من و لوهان رو یه تخت با هم خوابیدیم واقعا نمیدونستم باید چیكار كنم دستمو آروم رو موهاش گذاشتم و نوازشش كردم…لوهان تكون نمیخورد انگار خوابش برده بود پتو رو روش كشیدم و چشمامو بستم و آروم زمزمه كردم:آهو كوچولو..شب به خیر..دوستت دارم ….
داشت خوابم میبرد كه دیدم یكی داره بیدارم میكنه چشمامو باز كردمو دیدم كای با یه قیافه ی وحشتناك بالا سرمه
كای:خجالت بكش منحرف برا چی لوهان پیشت خوابیده در صورتی كه لوهان به هیچكس اجازه نمیده پیشش بخوابه؟؟؟
گیج میزدم احساس كردم خون به مغزم نمیرسه : هیییس لوهان ..خوابه بیدارش نكن
آروم از تخت پایین اومدم سرم داشت منفجر میشد میخواستم كای رو خفه كنم
-الان من چیكار كنم؟؟!!! كای گیر دادیاااا
كای:بكپ زمین من امشب تا صبح كشیك میدم دس از پا خطا بكنید صاف میرم میزارم كف دست لی سومان شما دیگه دارید شورشو درمیارید..حقمونه که اینهمه ضد داشته باشیم
خیلی خوابم میومد جامو انداختم بغل تخت خودم و خوابیدم كای باورش نمیشد كه من به همین راحتی رو زمین بخوابم …رفت رو تخت لوهان و خوابید
چشمام باز بود دست لوهان از تخت افتاده بود پایین آروم دستشو گرفتم و لبامو گذاشتم روش..واقعا دستبندی كه براش خریده بودم بهش میومد..لبخند زدم و چشمامو بستم و نفهمیدم كی دستش از دستم جدا شد….
.
.
.
.
همه جا تاریك بود تاریكه تاریك صدایی شنیدم آروم پا شدم و دیدم لوهان گوشه ی تختم كز كرده زانوهاشو بغل كرده و هق هق میكنه خیلی ترسیدم آروم صداش كردم:لوهااان
جوابمو نداد
-ل.لوهان چی شده؟!!
لوهان همچنان گریه میكرد
-لوهان سرتو بیار بالا عشقم برا چی گریه میكنی؟؟
لوهان بدون اینكه سرشو بالا بیاره با گریه گفت:سهوناااا… تركم نكن .. خواهش میكنم…… تنهام.. نزار
تعجب كردم:لوهان سرتو بیار بالا كی … گفته میخوام تركت كنم؟؟
لوهان:سهوناا…تو میخوای..منو…تنها بزاری…
-لوهان نصفه شبی چرا چرت و پرت میگی؟؟سرتو بیار بالا ببینمت
لوهان آروم سرشو بالا آورد و من چنان فریادی زدم كه گوشم از بلندی صدای خودم زنگ زد……..
.
.
سهون..
سهون بیدار شو
نمیخواستم چشمامو باز كنم از خودم میترسیدم از دنیا میترسیدم یكی محكم تكونم داد چشمامو آروم باز كردم و دیدم كل بچه ها دورم جمع شدن
ژیو:سهون خوبی؟داشتی كابوس میدیدی!!
كای:سهون یه چیزی بگو
نمیتونستم حرف بزنم انگار زبونم بند اومده بود
دی او:بچه ها یه كم دورشو خلوت كنید
میترسیدم چشمامو ببندم میترسیدم دوباره اون كابوسو ببینم
سو هو اومد پیشم
سو هو:سهون به من بگو چی شده؟؟
-ه.هیونگ.. لوهان ..لوهان كجاس؟!
سوهو:لوهان رفته سهون
با بهت نگاش كردم:چی؟
سوهو ادامه داد:لوهان و كریس یه كاری براشون پیش اومد رفتن چین
چشمام گرد شد…
-سوهو كی … برمیگردن؟
سوهو:فردا برمیگردن.. الان خوبی؟
-آره هیونگ شما برین منم …. میام ببخشید اگه نگران شدید
درو بستم و نشستم پشت در و به یه نقطه خیره شدم اون كابوس وحشتناك یه لحظه هم از ذهنم بیرون نمیرفت
تو فكر بودم كه با صدای زنگ اس ام اس گوشیم از جام پریدم …گوشیمو چك كردم و دیدم یه پیام از طرف لوهان دارم اینقدر هول شدم كه نزدیك بود گوشی از دستم پرت شه
پیامو باز كردم:
سهونا سلام میدونم از دستم ناراحتی ولی باور كن اینقدر قشنگ خوابیده بودی كه فقط نگات كردم و دلم نیومد بیدارت كنم..قول میدم خیلی زود برگردم پیشت .. مواظب خودت باش
دوستت دارم
صد بار از اول تا آخر پیامشو خوندم تا یه كم آروم شدم…رفتم پیش بچه ها همه مشغول خوردن بودن ولی من اشتها نداشتم یه بیسكویت برداشتم و دراز كشیدم رو مبل چانی و آیدا داشتن حرف میزدن صداشون میومد
چانی:نسیم.. میای امشب بریم بیرون شام بخوریم؟
نسیم: امشب؟؟كجا اونوقت؟؟
چانی:یه رستورانه جالب و باحال هست كه فقط مخصوصه آدم های معروف و پولداره خوشت میاد
نسیم یكم فكر كرد:اوووم باشه
چانی:خیلی خوشحال شدم
به ساعت نگاه كردم هنوز ١٢ بود چقدر زمان دیر میگذره برام … حوصلم سر رفته .. دلم براش تنگ شده بود تازه فهمیدم كه بدجور عاشقش شدم گوشیمو باز كردم و به عكسای قشنگش نگاه كردم …كلافه بودم نمیدونستم باید چیكار كنم تی وی رو روشن كردم اینقدر كانال عوض كردم كه آخر یه كانال افتضاح اومد حالا از بخت بد من دی او وارد حال شد
دی او:به به سهون صبر میكردی ما هم بیایم
هول شدم:هیونگ ..به..به خدا داشتم كانال عوض میكردم دستم خورد این اومد خخخ
دی او:آخیییی عیبی نداره پسره خوب این چیزا رو برا شماها ساختن دیگه فقط یه جور ببین كه ما نباشیم
حالا بیا و درستش كن:هیونگ باور كن من علاقه ای به این چیزا نداررررررم
دی او خندید:نه بابااااا چرا علاقه نداری؟؟باید داشته باشی
-منظورم اینه كه…
دی او:ای پسره شیطووون…راستی این كاناله خوب نیست زیاد …اهم..بزن كانال ٤٥ اونجا بهتره ها ها خب من دیگه میرم بشین كیف كن
با دهنه باز داشتم نگاش میكردم باورم نمیشد .. زدم تو سرم آبروم كلی رفت پیش دی او الان فك میكنه من میشینم پای اینا گرچه خودشم….
دوباره سكسكم گرفت تا اومدم برم خوردم به هلیا و ٢متر پریدم هوا
هلیا مات و مبهوت نگام میكرد:هه..سهونی حالت خوبه؟؟
-من..من؟؟آره..من خوبم تو خوبی؟؟
هلیا:اوهوم بد نیستم
سكسكه نمیزاشت حرف بزنم:با..ب..كی..دوس..شدی؟؟
هلیا خندید:آخیییی سكسكه میكنی خیلی بامزه میشی در ضمن من با بكی حرفی ندارم ایییییییش
هلیا لپمو كشید و رفت سمت تی وی و من داد زدددم:نههههههههههههههه
هلیا برگشت و با ترس بهم نگاه كرد:ب.با منی؟؟
-تی..وی..رو..روشن..نكن
هلیا خندید:آخه چرا؟؟
كای اومد كنترل رو از دست هلیا گرفت
كای:چته سهون خب میخواد تی وی ببینه
كای انگشتشو رو دكمه ی كنترل گذاشت و من با وحشت صفحه ی تی وی رو نگاه میكردم
تی وی روشن شد و هلیا جیغ بلندی كشید و بدو بدو رفت تو اتاق و درو بست من موندم و كای كه با بهت خیره شده بود به تی وی
كنترل رو گرفتمو خاموشش كردم
كای:كدوم الاغی… داشته این كانالو نگاه میكرده؟؟
سعی كردم بحثو عوض كنم:اهم..نمیدونم…بیخیالش..ااام..آهان.. راستی كای میخواستم بگم من و لوهان فقط دو تا دوست صمیمیم لازم نیست مثل سربازا وایسی از ما مراقبت كنی
كای پوزخند زد:بلاخره كه معلوم میشه
-چی معلوم میشه؟؟
كای:هر غلطی كه كردین بلاخره یه روزیییی گندش درمیاد..
-یاااا..این چیزیه كه تو ..تو ذهنت درست كردی وگرنه اون روز فقط..داشتیم شوخی میكردیم همین…
كای خندید:سهون منو ببین.. به نظرت من شاخ دارم یا دم ؟؟ تو داشتی میبیوسیدیش
-چرا الكی از خودت شایعه میسازیییی
كای:باشه…الان حرفتو باور میكنم ولی خیلی مواظب خودت باش اینو فقط به خاطره خودت میگم سهون پس فردا گند كارات دربیاد…
-من كاری نكردم كه بخواد گندش دربیاد
كای شونه هاشو بالا انداخت و رفت..
با بدبختی روزم شب شد تنها تو اتاقم بودم رفتم و نشستم رو تخت خالی لوهان و خندم گرفت
سهون دیوونه فردا برمیگرده فقط یه كم دیگه صبر كن چته تو؟؟…نه نباید بهش وابسته شم نباید این اتفاق بیفته باید خودمو كنترل كنم نباید به كسی وابسته شم …
تختشو مرتب كردم و رفتم رو تخت خودم و خوابیدم…
ظهر بود و من برا هزارمین بار این سوالو از سوهو پرسیدم
-سوهو پس كی میان؟
سوهو:نمیدونم سهون میان دیگه چیه چرا اینقدر نگرانی؟؟
-هااا؟؟نگران نیستم هیونگ
لباس پوشیدم و رفتم بیرون عادت داشتم هر وقت دلم میگرفت نزدیكای عصر میرفتم ساحل و غروب رو تماشا میكردم ماشین گرفتم و رسیدم …تو ساحل یه جای قشنگ و خلوت بود كه همیشه میرفتم اونجا و تنهایی به غروب خورشید نگاه میكردم رفتم همونجا و نشستم حس خوبی بود باد به صورتم و موهام میخورد چشمامو بستم و نفس عمیق كشیدم چقدر آرامش بخشه….رفتم تو فكر دلم میخواست بدونم من و لوهان تا كجا قراره پیش بریم؟ اگه مامان و بابام بفهمن من عاشق یه پسر مثله خودم شدم اونوقت چی میشه؟؟اگه مجبور شم با یه دختر ازدواج كنم چی؟؟شایدم لوهان مجبور شه …نه نباید با این فكرا خودمو درگیر كنم.. نیم ساعت گذشت و من هنوز تو فكر بودم كه یكی اسممو صدا زد
سهونااااااااا
سهونااااااااا
چشمامو گرد شد از جام بلند شدم و لوهان رو دیدم كه داشت میدویید طرفم
سهوناااااااا
لوهان میدویید سمتم … باورم نمیشد لوهان چه جوری اومده بود اینجا…لوهان بهم نزدیك تر میشد دستامو باز كردم و لوهان خودشو انداخت تو بغلم… محكم بغلش كردمو به خودم فشارش دادم
لوهان نفس نفس میزد:سهوناااا …من..من برگشتم..دیدی..فقط یه روز موندم…
آهی از رو بغض كشیدم نمیتونستم جلو اشكامو بگیرم نمیخواستم لوهان بفهمه دارم گریه میكنم اصلا خودمم نمیدونستم چرا گریه میكنم منی كه گریه كردنو بلد نبودم…
سرشو به سینه ام فشار دادم و سریع اشكامو با دست دیگم پاك كردم
-دلم.. برات تنگ شده بود لوهان
لوهان:سهونا…داری گریه میكنی؟!!
موهاشو بوسیدم
بغض نزاشت حرف بزنم لوهان از بغلم بیرون اومد و بهم نگاه كرد
لوهان خندید:سهونا گریه نكن من اینجام…مگه گریه هم بلدی!!!خخخخ البته با این شد ٢ بار
-نه بابا گریه چیه نمیدونم چی بود رفت تو چشم
با دستاش اشكامو پاك كرد
لوهان:آره جون خودت خخخ…داری به خاطره من گریه میكنی غرورت اجازه نمیده بگی ها ها
-اهم…نخیر ببین چشمم قرمز شده شن رفته تو چشمم
لوهان خندید:آخییییییی گریه نكنننننن
-ششش چرا داد میزنی؟؟
لوهان به دریا نگاه كرد و بیشتر داد زد:آیگووووو سهونی مننننن دارههههه بههه خااااطرمممممم گریهههههه میكنههههههههه هو هو هو
بغلش كردم و به خودم فشارش دادم:
آره آره … من…به خاطره تو گریه كردم…به خاطره اینكه دلم برات در حده مرگ تنگ شده بود
لوهان خندید:واقعا؟؟
-آرهههه واقعا
لوهان:منم … دلم برات تنگ شده بود
-بیا بریم بشینیم خسته ای
رفتیم و نشستیم رو شن ها رو به روی دریا
لوهان سرشو گذاشت رو شونه ی من و به دریا خیره شد
-از كجا فهمیدی اینجام؟
لوهان:از چانی پرسیدم
-ای لوهان زرنگ
لوهان:خخخخ..كل ساحل رو گشتم تا پیدات كردم…پس عصرا اینجا میای آره؟؟
-آره..اینجا رو خیلی دوست دارم خیلییی بهم آرامش میده البته الان دیگه هر روز نمیام هفته ای شده
لوهان یكم لرزید
-سردته؟
لوهان:آره یه كم
-ایندفعه من میخوام برات یه نوشیدنی خوشمزه بخرم
لوهان:واقعاا ؟؟ چی هست؟؟
-صبر كن
رفتم و دو تا چایی حبابی كه خودم عاشقش بودم و خریدم
لوهان:چی هست؟؟
-چایی حبابی…بخور محشره
لوهان:یعنی توش حباب داره؟
بلند خندیدم
لوهانم شروع كرد به خندیدن
قلپ قلپ تا تهش خورد:اووووو چه خوشمزه اس
-آره من عاشقشم
سهونااا میشه از این به بعد با هم بیایم اینجا؟
-چرا نمیشه آهو كوچولو
لوهان:باید هر دفعه ٤ تا از اینا برام بخریییی
چشمام ٤تا شد:جانممممم یهو بگو دارو ندارمو بدم برا تو چایی حبابی بخرم دیگه
لوهان:تو پولداری فقط خسیسی ها ها ها
-واااای ببین كی به كی میگه پولدار
لوهان نیشخند زد
-كوفتتت
لوهان:یاااااا باید برام بخریییییی
-باشه بابا..اححح عجب غلطی كردمااا
لوهان خنده ی شیرینی كرد و بهم چشمك زد
دستمو باز كردم و لوهان اومد تو بغلم …..خورشید داشت غروب میكرد دریا آروم بود مثل دل من
لوهان با هیجان به آسمون نگاه كرد:واااااااااای سهونا نگاه كن خورشید داره غروب میكنه چقدر قشنگه
خندیدم:آره… خیلی قشنگه
لوهان:سهونا میدونستی وقتی خورشید غروب میكنه هر آرزویی بكنی براورده میشه؟؟به نظرت راسته؟؟
-اوووم نمیدونم ولی من به این چیزا اعتقاد ندارم
لوهان پكر شد:ولی..من دارم
لوهان به خورشید نگاه كرد و گفت:سهوناا من.. آرزو كردم هیچوقت تركم نكنی ..همیشه دوسم داشته باشی و پیشم بمونی
سرخ شد و سرشو پایین انداخت با دستام صورتشو گرفتم و به چشمای قشنگش نگاه كردم
-عشقم..منم…همین آرزو رو كردم
لوهان:تو كه گفتی..اعتقاد نداری
-خواستم برا یه بار امتحانش كنم
لوهان لبخند زد و به لبام نگاه كرد
خودمو نزدیك تر بردم و لباشو با عشق بوسیدم
صدای بلند موج دریا….انگار عشقمون رو فریاد میزد …..
Print Friendly, PDF & Email


35 Responses

  1. جمله ی آخر خیلی خوب بود”موج دریا داشت عشقمون رو فریاد میزد????وای عالی بود…..راستی من فهمیدم بالاخره کایلو ایز ریل/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/279419_biggestgrin.gifخخخخ

  2. کااااااییییییی
    جلسه معارفه تانیم ساعت دیگه
    واااایییی با این عکسا قشنگ مطلبو درکیدم
    دی او/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (12).gif
    عشقشون رو فریاد میزدهق هق

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *