EP 14 (شکست) BREAK

سلام بچه ها خوبین؟متاسفانه چت باکس سایت درست نمیشه هق نمیدونم از کجا یه چیزه خوب گیر بیارم خلاصه موندیم توش هعییییی بگذریم اینم قسمت 14 فیکمون امیدوارم خوشتون بیاد

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

مامانم با تعجب بهم نگاه کرد:سهون؟؟ سهون کیه؟؟
-سهون دوستمه مامان خیلی پسره خوبیه…میخوام مجردی با سهون زندگی کنم
ماما:دیوونه شدی لوهان؟؟ مگه اینجا بهت بد میگذره که میخوای بری مجردی زندگی کنی؟
-مامان این چه حرفیه! خودتونم میدونید که چقدر دوستون دارم فقط…میخوام تنها زندگی کردنو تجربه کنم همین…
ماما:اصلا نمیتونم این اجازه رو بهت بدم لوهان….وقتی اینجا خونته وقتی ما مشکلی باهات نداریم نیازی نیست بری
-ولی مامان…
ماما:همین که گفتمممممممم فقط باید رو درست متمرکز شیییی
مامانم بیرون رفت و درو بست خیلی کلافه بودم دلم میخواست تو بغله سهون باشم و آروم بشم…
گوشیمو برداشتم و به سهون زنگ زدم
-الو سهون
سهون:سلام عشقم…خوبی؟
-کجایی؟
سهون:من خونم
-مگه نرفتی سره کار؟
سهون:نه حالم خوب نبود
-منم…اصلا حالم خوب نیست…دلم میخواد…بغلم کنی
سهون:بیام ببرمت!
خندیدم
سهون: کی میفمه؟ میام میبرمت
چرت و پرت…نگو سهون
سهون:دارم میام اونجا
-سهون باز زده به سرت؟ لازم نیس بیای
سهون:میام از پایین پنجره نگات میکنم
چیزی نگفتم

بعد از نیم ساعت سهون زنگ زد و گفت پایین وایساده باورم نمیشد سریع پنجره رو باز کردم و سهون رو دیدم که به ماشینش تکیه داده و داره نگام میکنه…قلبم تند میزد اینقدر عاشقش بودم که مثل احمق ها شروع کردم به گریه کردن
سهون عینکشو برداشت و با نگرانی بهم نگاه کرد
سریع پنجره رو بستم و خودمو رو تخت انداختم…گوشیم زنگ خورد بر نداشتم چون آبروم به کل میرفت سهون اینقدر به گوشیم زنگ زد که مجبور شدم بردارم
-ا.الو
سهون داد زد:چرا گوشیتو جواب نمیدییییییی؟؟؟
-سهون داد نزن
سهون:من اومدم ببینمت برا چی پنجره رو بستی هااا!!!؟
-حالم خوب نیست
سهون:بیا لب پنجره زووود
با بی میلی پنجره رو باز کردم و بهش خیره شدم
سهون با اخم بهم نگاه میکرد آه کشیدم و سرمو تکون دادم
سهون دوباره بهم زنگ زد
-الو
سهون:چرا رنگت پریده؟
خیلی آروم گفتم:سهون بهت که گفتم حالم خوب نیست
سهون:میخوام بیام بالا
-سهون بس کن خواهش میکنمم به اندازه ی کافی امروز اذیت شدممم
سهون:دلم میخواد بغلت کنم لوهان
-منم دوست دارم تو بغلت باشم اما باید تحمل کنم…
سهون اصلا به حرفم گوش نمیداد و فقط میخواست کاره خودشو انجام بده
سهون:ولی من الان میخوام بغلت کنم و ببوسمت…کسی نمیفهمه از این درخته میام بالا
داشتم عصبانی میشدم:سهون بس کننننن
سهون:نمیتونم
-میخوام تنها باشممم تو هم برو خونه
سهون:ناراحت شدی عشقم؟!
-نه فقط برو سهون بیشتر از این منو تو ذردسر ننداز خواهش میکنممممم
سهون: بیا لب پنجره
-لازم نکرده برو خونه الان اصلا حالم خوب نیست
سهون:من تا نبینمت از جام تکون نمیخورم
-نمیام نمیاممممم…سهون برو تا مامانم اینا نفهمیدن
سهون:آخه چه جوری میخوان بفهمن!!
-من نمیام تو هم اینقدر وایسا تا علف زیره پات سبز شههه…تا تو باشی به حرفم گوش بدی
گوشی رو قطع کردم و نشستم رو تخت…نیم ساعت خوابیدم بیدار که شدم گوشیم زنگ میخورد
با صدای ضعیفی گفتم:الوووو
سهون:لوهان انگار برات مهم نیستم…
-سهون کجایی؟
سهون:هنوز پایینم
تعجب کردم:باورم نمیشه سهون هنوز پایینییییی؟؟؟؟
سهون:آره
پرده رو آروم کنار زدم وبهت زده به سهون که هنوز اونجا بود نگاه کردم
سهون سرشو تکون داد و بدونه اینکه نگام کنه سواره ماشینش شد تند تند شمارشو گرفتم
سهون:الو
-کجا میری؟
سهون:خونه
-من…من فکر کردم رفتی سهون
سهون: مهم نیست…کاری داشتی زنگ بزن
-بازم ببخشید
سهون:من که مهم نیستم برات برا چی عذر خواهی میکنی!
-کی من این حرفو تایید کردم؟؟ کی گفتم برام مهم نیستی!
سهون:من خیلی خسته ام لوهان…باید برم استراحت کنم مواظب خودت باش…فعلا عزیزم
بغض داشت خفم میکرد:نمیخوام…
سهون:چیو!
-نمیخوام…بری
سهون خندید:موندنم فایده ای نداره تو هم که نمیزاری با بابات حرف بزنم
-باشه برو…ببخش اذیتت کردم…
سهون:نه فردا اگه وقت کردم با اینکه فاییده ای نداره اما میام…
-من میرم بخوابم…فعلا بای
سهون:دوستت دارم بای( من برا پول تلفن اینا نگرانم خخخخخ)

 

درو چند بار کوبیدم و داد زدم:منو بیارید بیروووووووون…..بزارید برررررررررم….من ذختر نیستم که منو اینجا زندانی کردیییییید ماماااااااااان درو باز کنیییییید
بابام درو باز کرد و با اخم نگام کرد:چیهههه
-بابا میخوام برم بیروننننن
بابا:بری بیرون چه غلطی کنی پسره ی لاته عوضیییی
-من لاته عوضی نیستتم باباااا
بابا:تا زمانی که آدم نشدی از اینجا بیرون نمیای
-من چه جوری باید آدم شم دقیقا؟؟ دس از سرم بردازیدددددد نمیخوام اینجا بمونممم نمیخوام نمیخوام نمیخوام
بابا:تو این خونه حرف حرفه منه…ساده بزرگت نکردم که الان تو روی من وایسی و چرت و پرت بگییی
بابام کتابامو از کتابخونم برداشت و رو سرم انداخت:بشین درستو بخوووون…رفیق بازی رم میزاری کنار میخوام دکتر شی فهمیدییییی!!!
بابام محکم درو روم بست و رفت….
به کتابا نگاه کردم و اشک تو چشمام جمع شد…من واقعا درس خوندن رو دوست داشتم ولی سهون باعث شده بود از درس هم بدم بیاد….
یه ربع بود رو زمین نشسته بودم و به کتابای دور و برم نگاه میکردم…..سهون…کاش وجود نداشتی…کاش به دنیا نمیومدی…شاید اگه نبودی من الان….خوشبخت تر بودم….شاید اگه وجود نداشتی الان برا خودم کسی بودم…..آآآآه…لعنت بهت اوه سهون…..

صبح به زور رفتم دستشویی و تو آینه به صورت رنگ پریده ام خیره شدم…یه لحظه از خودم ترسیدم سریع صورتمو شستم و موهامو یه کم مرتب کردم و دوباره خودمو رو تخت انداختم و خوابیدم……

شب شده بود سهون به گوشیم زنگ میزد دستمو بالای تخت کشیدم و گوشیمو پیدا کردم و با صدای خوابالویی جواب دادم:الوووووو
سهون: خواب بودی؟
یکم چشمامو مالیدم و خمیازه کشیدم:آره سهون خوبی؟
سهون:پایینم
مثله برق گرفته ها رو تخت نشستم:چیییی؟؟
سهون:گفتم که میام
سریع رفتم جلوی آینه و موهامو مرتب کردم و رفتم جلوی پنجره سهون برام دست تکون داد
دوست داشتم از پنجره پایین بپرم….با دستم میله ها رو فشار دادم و آروم اسمشو صدا زدم:سهوووون
سهون بهم زنگ زد
-سهووون
سهون:جونم عزیزم
-میخوام…از اینجا بیام بیرون
سهون:نگران نباش عشقم زود میای بیرون
-ا.اگه بپرم…میتونی منو بگیری؟
سهون:هه..تو هم که داری مثله من دیوونه بازی درمیاری!
-میخوام بغلت کنم سهون بهت احتیاج دارم
سهون:میخوای بیام پیشت؟
سرمو تکون دادم:آره آره بیا…تو فقط بیااا
سهون به کوچه نگاه انداخت کسی نبود از درخت بالا اومد و ترس ورم داشت
-سهون نیااا…سهووووون…میفتی دیوونهههه
سهون بی توجه به من کارشو میکرد و دستای من میلرزید…برگشتم و به در نگاه کردم میترسیدم پدر و مادرم بیان…..
سهون دستاشو لبه ی پنجره گذاشت و وارد اتاقم شد از ترس رو زمین نشستم و به سهون نگاه کردم
سهون سمتم اومد و محکم بغلم کرد دستام نای حرکت نداشتن
سهون زمزمه کرد:حالت خوبه عشقم؟؟
خیلی آروم گفتم:آره
سهون سرمو بین دستاش گرفت و به صورت رنگ پریده ام خیره شد:چرا یخی؟ ترسیدیی؟
چیزی نگفتم فقط وحشتزده به در اتاق نگاه میکردم…
سهون:اصلا نگران نباش الان کسی تو اتاقت نمیاد…
سهون سرمو به سینه اش چسبوند:دلم برا بغل کردنت تنگ شده بود عشقم….
دستمو رو سینه اش گذاشتم و آه کشیدم دوست نداشتم حرف بزنم میترسیدم خانواده ام بفهمن…
سهون:بابا و مامانت فکر میکنن تو هنوز یه بچه ی ۶ ساله ای
اونا اعتماد به نفسمو کم کردن سهون
سهون:عیبی نداره عشقم
آه کشیدم
سهون:بریم بخوابیم؟
تعجب کردم:تو خیلی بی خیالی سهون راحت بریم بخوابیم؟
سهون:نمیزارم کسی بفهمه
-چه جورییی؟؟؟
سهون:کسی درو باز کرد میرم زیر پتو خوبه؟
زمزمه کردم:من میترسم،..
سهون موهامو بوسید:نترس…بیا بریم رو تخت
-سهون تختم یه نفره اس
سهون: اوه…به این فکر نکرده بودم
-کاش نمیگفتم بیای بالا اشتباه کردم..
سهون:زیره تختت بزرگه بزا ببینم زیرش جا میشم بخوابم
خندم گرفت:دیوونه شدی؟؟؟
سهون:آره دیوونه شدم فک کنم
-پاشو برو خونتون منم نخندون
سهون خودشو زیر تخت جا کرد:عالیه
از تخت پایین اومدم و رو زمین نشستم:بیا بیرون
سهون:راحتم لوهان
-اینجوری برام فرقی نمیکنه بازم ازم دوری
سهون خندید:برو بخواب
-نمیترسی؟
سهون:نه عشقم تو راحت بخواب
با بی میلی چراغ خوابو خاموش کردم و رو تخت خوابیدم از اینکه سهون زیره تختم بود خندم گرفته بود
سهون با دستش به تخت کوبید
سریع رفتم پایین:سهون چی شد؟؟ خفه شدی؟
سهون خندید:نه
-یاااا…اصلا برا چی اومدی بالا؟؟
سهون:نمیخواستم گریه کنی
سهون از زیر تخت بیرون اومد و به چشمام خیره شد:میزاری ببوس….
نزاشتم حرفش تموم شه پریدم بغلش و لبامو رو لباش گذاشتم…
سهون بهت زده به من نگاه میکرد…لباشو میبوسیدم از یه طرفم پشیمون بودم که چرا اینکارو کردم چون از شدت خجالت نمیتونستم لبامو بردارم
سهون دستشو رو کمرم گذاشت و به بوسیدنم ادامه داد…
چاره ای نداشتم لبامو از رو لبش برداشتم و سرفه کردم…
سهون خندید:چی شد؟!!
-اهم…هیچی سرفم گرفت یهو…خخخ
سهون:برو بخواب عزیزم
-سهووون
سهون زمزمه کرد:جونم
-من واقعا دلم نمیخواد این زیر بخوابی
سهون:تو راحت بخواب من رو سنگم که شده به خاطرت میخوابم خوبه؟
خندیدم: این زیر انواع اقسام جونور هست خخخخخ
سهون از جاش پرید و نور گوشیشو انداخت زیر تخت
از شدت خنده شونه ی سهون رو گاز گرفتم تا صدام درنیاد
سهون:چی هست زیرش؟
-اهم…سوسک عنکبوت…خب خودت گفتی من راحت بخوابم رو سنگم میخوابی
سهون:اهم…من از حشرات بدم میاد
-منم بدم میاد…ولی اون زیر پر از عنکبوته پس بیا پیشم بخواب
سهون:نمیخوام تو دردسر بیفتی
لبمو گاز گرفتم:خب در باز شد برو تو حمام
سهون سرشو تکون داد
با شادی رو تخت خوابیدم سهونم به زور خودشو جا کرد……{کلا اعتماد به نفسشون زیاده}

ساعت نزدیکای ۴ صبح بود هنوز بیدار بودم سرم رو سینه ی سهون بود و به ماه نگاه میکردم چقدر حسی که داشتم خوب بود انگشتام لای انگشت های سهون بود..سرمو بالا بردم و سهون که آروم خوابیده بود خیره شدم…صدبار تو دلم بهش گفتم دوستت دارم از اینکه کنارم بود خوشحال بودم از ترس اینکه مامانم درو باز کنه تا صبح چشمام باز بود…
سهون سرفه ای کرد و چشماشو باز کرد:لوهان بیداری؟
-آره…از ترسم بیدار موندم
سهون موهامو بوسید:از الان به بعد من بیدار میمونم تو بخواب
-نه سهووون من…من…
حرفمو نزده خوابم برد……….

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

136 Responses

  1. داستانت واااقعا فوق العااده بود….مرسیییی
    من تازه شورع کردم بخوندش…توقسمت آخری نظرگذاشتم…
    خییلی دوسش مییدارم…مرسیhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (47).gif

  2. واقن انقدعاشقن ک هرخطرىوبجون مىخرن معزرت براقبلىا کامنت نزاشتم واقن عجله دارم بقىشوبخونم چرامن زودتراىن وبوپىدانکردم آخه واقن چرا

  3. سهووون رفت زیر تخت!!!!!!
    من موندم چجوری جا شده اون زیر
    وااای لولو ایندفه پیش دستی کرده
    اگه مامانش بیاد ببینه رسما بدبخت میشه
    خیلی خوب بود مرسیhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  4. وااااااااااااااای عزیزم …. سهون واقعا مجنونه ….. پس چرا لوهان اوله داستان اون حرفا رو زد …. دارم از فضولی میمیرم …. از اون طرف چشمام شدید آلبالو گیلاس میچینه

    مررررررررررسی سمیرا جونم ….. قشنگ بود http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  5. یعنی من این قدر که به این فیک وابسته شدم به سریال وابسته نشدم خیلییییییییییییییییییییییییی عالیییییییییییییییییییه. ممنونم که زحمت میکشی و این داستان زیبا رو برامون میزاری

  6. من الان خیلی دارم به عشق سهون اعتماد میکند ولی فقط نصف وجودم اینو میگه ها… بقیه ش اینطوریه:http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (31).gif

    این سهون بی شخصیییتتتتتتتتتتت معلوم نیست داره چه غلطایی میکنه….http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (49).gif

    میشیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  7. این قسمت تا حدودی یادمه خخخخخ
    توففففففففففففف به این خوانوادش
    شرمندم ببخشید اما بدم از اوhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (6).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (6).gifنایی میاد که همه چی رو به زور به آدم تحمیل میکنن عرررررررررررر

  8. سلامممممممممم من بازگشتممممممم با ی عالمه قسمت http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (54).gif
    یعنی ایولللللللل خخخخخخخخخخخ … عاااااااشق داستانتممممممممممممم …
    سهونم عاشقه هاااااا

  9. واییییییییییییی خدا من مرگ این سهون عجب چیزیه ها لوهانم که همچین بدش نمیاد
    چقدم عاشقونه وای عاشق هونهانم مرسییییی اجی جون

  10. عین همیشه عالی بود…
    اوخه سهون بخاطر لوهان چیکارا ک نمیکنه..
    مامان و بابای لوهان چقد سخت گیرن..خو واسه همینه ک بچهشون عین دخترا شد دیگ البته از نظر ظاهری منظورم نبود از نظر رفتاری گفتم
    ممنون عزیزم خسته نباشیhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

  11. این مامان باباهه فک کنم دیگه زدن به سیم آخر .. به همین راحتیا دست بردار نیستن http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
    ینی من عاااااااااشق این 2 تام .. واقعا تحت تاثیر علاقشون به هم قرار میگیرم http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif مخصوصا اونجا که سهون اومد زیر پنچره و لولو گریش گرفت http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    خخخخخخخ زیر تخت .. خیلی باحال بود اون تیکه .. سهونی من به تو افتخار می کنم http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
    مرسی سمیراجون http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  12. خیلی قشنگ بود عزیزم مرسیییی..میگم چی میشد این پدرمادرا بیخیاله بچه ها میشدن هر چند که قراره لوهان به حرف پدرومادرش برسه

  13. واااا زیر تخت خخخخ…..عاشقی بد دردیه این سهون گرفتااارش شده=))))خخخ…
    چرا این بکی نمیاااد=|||
    مرسی اجی عالی بود=))http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
    ادومه رو زوود بذار پلـــــــیز http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif

  14. اوخیییییییییی نااااری لوهااااانممم دوتاشون واقعا عاشقن :||
    آخه پدر مادر لوهان اینجوری تربیت؟؟
    خخخخخ مرسی آجییییییی دستت درست ^_^

  15. خعلی باحال بودد خخ وای خدا سهون از درخت رفت بالا یاد تارزان افتادم خخخخ ای خدا
    مامان و بابای لوهانم که کلا رو اعصابننن :|
    مرسی خعلی عالی بودددhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  16. چقدر این دو تا دوست داشتنین آخهhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif سهون مهربونم ببین به خاطر لوهانی چی کارا که نمیکنهhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    مرســــــــــــی ♥_____♥ عالی عالی مثل گلای قالیhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  17. این سهون چرا اینقد یهو عاشق شده؟!http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
    این مامان باباش بدجور رو اعصابنا!! http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif
    لویی من چقد غصه میخوره همسرممم… http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    مرسی آجی سمی جونم… خیلیییییییییییییییییی عالیه.. http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  18. وای عالی بود مثل همیشههههههههههههههههههههههههههه…عالی عالی عالیییییییییییییییییییییییی
    خیلی قشنگه…بیجاره لوهان چقدر عاشقه
    ولی این سهون مشکوکه..من اصلا بهش اعتماد ندارم…
    من دیوونه میشم الاننننننننننننننننننننننننن…هههههههههههههههههههههههههههههق
    ترخدا زودی ادامه
    دستت درد نکنه خسته هم نباشی اجی
    http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  19. یعنی اگه این دو تا رو تو 2 تا کهکشانم بندازن یه جوری میرن پیش هم…..
    سهون خیلی جیگره…..یعنی اینقدر لولو رو دوست داره که این ریسکو قبول می کنه که بره پیشش در صورتی که اگه اون دو تا صدام یزید(مامان و بابای لولو)ببیننش لهش می کنن!!!!!!!!!!!خوش به حال لولو…..
    منم از حشره ها متنفرم!!!!!!!!حتی اگه پروانه باشه!

  20. الهییییییییییییییییی بمیرمممممممممممممممم برای هونهانمممممممممممممم لولوم داره از عاشقی افسردگی میگیره سهونممم داره از تنهایییییییییی دیوونه بازی درمیاره من چیکارکم از دست این دوتا منم روانی کردن.باباهرو بزنم خاکشیر کنممممممhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
    هعیییییی اجی جووووونم مثل همیشههه حرف نداشتتتتتتتتتتتتت عالی بووووووود من عاشق فیکاتم کلاhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif
    اجی زودی ادامه رو بذار مغسییییییییییی بوووووسhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  21. In luhan cheshe aval nemizasht besh dast bezane bad yeho zert parid ru pesare..http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif…..bayad sehun ro be onvane mahsule jadid be bazar marefi konim,, kamja …..Ziba,,, motmaen tanha eibesham ine ke faghat por khatare,,, akhe zire takht jae aghaye ohhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif

    Kolan tu in fic na sehun normal e na luhanhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif

  22. سمیرا دلم برات تنگ شده http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    من نمیفهمم چرا مامان بابای لوهان اینجورین.. چرا سهون اینهمه مرموزه.. بعد تازه عکس بکیم اون بالا هست کلا هر چی میخونم بیشتر شبیه علامت سوال میشم.. هق هق
    مرسی عزیزمhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  23. الهییییییییییییییییییییی اخیییییییییییییی!!
    گناه دارننننننننننننننننننننننننننننننن :( خب چرا اینقد بهش سخت میگیرن؟بزارن زندگیشو بکنه:(
    یعنی عاشق سهونماخخخ خیلیییییی باحاله!
    خیلی خیلی ممنوووووووون تروخدا زودی بزارش بقیشو من از کنجکاوی میمیرم http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  24. بگردم برای لولو آخه این چه بابایی این داره واقعاااااااhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif
    سهونم واقعا عاشق و دیوووووونه لوهان شده
    پس نقش بکی اینجاا کجاس؟ ؟؟؟؟
    مرسی اجی جونم عالی بود ولی کم بود
    راستی قسمت بعدی رو زود بزار عزیزممممممممممم

  25. اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووخی…..به به …..ولی من نمیدونم با وجود همه ی اینا بازم این سهون برام خیلی مرموزه نمیدونم این حس ششمم همش اینو میگه و فکر میکنم درست باشه….وااای بکی کی میاد تو داسی ار فوضولی مردم دیگه…

  26. اجی سمیرا م قوانینو خوندما حالا که چت باکس خرابه چیکار کنم.با قوانینم مشکلی ندارم..
    توروخدا زوده زود جوابمو بده منتظرم مرسی..http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

  27. وای خدا ترکیدم از خنده…سهون زیره تخت..
    خیلی باحال بود این قسمت سهون خیلی عاشقه هاااااا…
    عالیییی بود اجییییی فداااااااات مرسی..

  28. عجببببب این سهون دیگه کیه ؟!!! خدا شانس بده ! ینی واقعا لوبیا رو میخاد یا داره فیلم بازی می کنه ؟! http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifبکی کجا مونده پس ؟! دارم از فضولی جان ب جان آفرین تسلیم می کنم ! http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif
    مفسی آبی جونممم عالی مثل همیشه ! http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif ادومه ادومه http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif

  29. آخخخخخخییییی بیچاره هاااااا
    من فکر میکردم مامان باباها دوست ندارن پسر تو خونه بمونه اینا چرا لوهانو
    ولش نمیکنن بچه دق کرد تو خونه
    خیلی قشنگ بوووووووود
    مرسی
    http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  30. خخخخ وااای این دو تا چ فیلمنن خخخخ وااای سهون عشقم ب عقلت شک کردممم خخخخ بدبختااا از ترسشون نمیدونن چیکار کنن گنااا دارننن ههققق هههققق
    وااای باباش چ وحشتناکه اییمممم
    مرسی اجییی بقیشو زود بزار عالی بوددد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: