307 بازدید

ep 13 (عشق بازی) love game

سلام سلام آمدم با قسمت 13 فیکمونراستی نظرات قبلی60تا شد واقعا ممنونم که انگیزه میدید بهم تا بازم بنویسم ممنون برید بخونین به پیشی منم رحم کنین خخخخخ
نکته ی مهم:قسمت بعد رمزداره لطفا فقط تو این پست درخواست رمز بدید

سهون گوشی رو پرت كرد رو تخت و دختر رو كشید سمته خودش و خندید: واااای لبای سرخت دیوونم میكنه…
دختر سهون رو بوسید و بلند خندید:ای شیطووووون…میخوای یه بار دیگه حال كنیم؟؟!
سهون:هه..آره چرا كه نه
دختره دوم هم بیدار شد دستشو رو سینه ی سهون كشید و خندید:سهونیییییی…
دوباره گوشی زنگ خورد سهون عصبانی شد:احححححح اینم كه منو ول نمیكنهههههه
سهون گوشی رو برداشت:الو لوهان…
لوهان فقط گریه میكرد
سهون نگران شد:لوهان..الو..لوهاااان
لوهان از شدته گریه داشت خفه میشد حتی نمیتونست حرف بزنه
سهون داد زد :الو لوهااان….حرف بزن لعنتییییییییی چتهههههه؟؟؟؟!!!!!!
لوهان گوشی رو قطع كرد…گلوشو فشار داد تا هق هق نكنه…ولی نمیشد…
سهون گوشی رو قطع كرد سریع پیرهنشو پوشید و دكمه هاشو بست..
دخترا با بهت به سهون نگاه میكردن
دختر:عشقم كجا میری؟؟
سهون جوابی نداد
دختر:عشقممم…كی بود؟؟ چرا اینقدر ناراحت شدی؟؟
سهون شلوارشو پوشید و كمربندشو بست
دختر:عشققققم
سهون داد زد:خفهههههههه شووووووووووو
دختر ترسید و سرشو پایین انداخت
سهون سریع از خونه خارج شد ماشین گرفت و رفت سمته خونه ی لوهان…خیلی نگران بود….
سهون خودشو رسوند دم در و زنگ رو زد…
دختر كوچولویی درو باز كرد:سلام
سهون:لوهان كجاس؟؟
دختر:لوهان تو اتاقشه
سهون:مامانت خونه اس؟!
دختر:نه خونه نیس
سهون دختر رو كنار زد و رفت داخل خونه
لوهان دستشو رو قلبش گذاشته بود…سینه اش درد میكرد… از این خوشحال بود كه سهون بلاخره جواب تلفنشو داد…تو فكر بود كه یكی درو محكم زد…
لوهان:كسی نیاد تو اتاققققققم این صد بااار ولم كنیییییییییید
سهون داد زد:درو باز كن ببیننننم
لوهان شكه شد باورش نمیشد اینی كه پشته دره سهونه…
لوهان سریع درو باز كرد و بهش اجازه ی هیچ حركتی رو نداد فقط خودشو تو بغله سهون انداخت و بلند بلند گریه كرد
سهون تعجب كرد:لوهااان!!! چی شدههههه؟!!
لوهان با هق هق گفت:س.سهون…كجا بودیییی؟!! چرا…چرا جوابمو نمیدادی!!! به خدا…از استرس داشتم میمردم…
سهون موهای لوهانو نوازش كرد..خیلی اروم زمزمه كرد:لوهان آروم باش…
لوهان:آروم باشممم؟؟!! چه جوریییییی؟؟؟!!
سهون:لولو…گریه نكن عزیزم…بزار درو ببندم كسی نیاد
سهون درو بست و دوباره لوهانو تو بغلش فشار داد…
لوهان:خیلی ازت بدم میاد سهون…خیلی..ازت بدم میاد…
سهون آه كشید:ببخشید عزیزم…من معذرت میخوام…
لوهان یقه ی سهون رو گرفت و با هق هق گفت : كجا بودی؟؟!!
سهون دستای لوهان رو بوسید:گریه نكن لوهااان…من كه گفتم ببخشید…عزیزم بیا رو تخت بشین..یكم اروم باش
لوهان اشكاش تمومی نداشت…سهون خندید:عزیزم گریه نكن
لوهان نشست رو تخت و اشكاشو پاك كرد: كجا بودی سهون؟! اصلا به گوشیت نگاه كردی؟؟میدونی چند بار بهت زنگ زدم؟؟
سهون:ااام…لوهان یكم مریض بودم همش خواب بودم گوشیمم سایلنت بود…ببخشید
لوهان آروم هق هق میكرد..سهون رفت رو تخت و لوهانو خوابوند و لباشو آروم بوسید لوهان سرشو برگردوند: نكن…
سهون خندید:نكنم كه نمیشه!!
لوهان خندش گرفت:خفه شووووو
سهون: گریه نكن
لوهان اشكاشو پاك كرد و به چشمای سهون زل زد و با بغض گفت:الان…اصلا دلم نمیخواد حرف بزنم…فقط میخوام…فحشت بدم
سهون خودشو تكون داد و روی لوهان خوابید:لولو خیلی گریه كردی آره؟؟
لوهان:برو كنار سهون خیلی حالم بده قلبم هنوزم تند میزنه
سهون:قربونه قلبت
لوهان آه كشید
سهون دكمه های لباس لوهان رو آروم آروم باز كرد:لولوم گریه كرده نمیتونم باور كنم
لوهان تعجب كرد:چیكار میكنی سهون؟!
سهون خندید:میخوام باهات بخوابم
لوهان:برو كنار سهون
سهون:یكم فقط
لوهان:ولم كننننننن
سهون:بزار باهات بخوابم لوهان قول میدم حالت بهتر شه
لوهان سرشو تكون داد و چشمش خورد به گردنه سهون و چشماش گرد شد جای رژ لبه قرمزی رو گردنش برق میزد…
آروم آروم تمومه لباسای لوهان از تنش درومدن…لوهان با چشمای باز به سقف زل زده بود…چیزی رو كه دیده بود باور نمیكرد جرات سوال كردنم نداشت..سهون آروم آروم گردنه لوهانو میبوسید و لوهان فقط فكر میكرد…
سهون سرشو بلند كرد:لوهان
لوهان زمزمه كرد:چی شده!!!
سهون:قلبت تند تند میزنه عزیزم
لوهان لبخند كمرنگی زد:سهون یه سوال بپرسم راستشو بهم میگی
سهون:بگو عزیزم
لوهان:امروز…واقعا مریض بودی؟؟
سهون ابروهاشو بالا برد:چطور مگه!!
لوهان:همینجوری پرسیدم
سهون:آره مریض بودم
لوهان آه كشید:چت بود؟؟
سهون:این سوالا چیه میپرسی وسط كار به این مهمی!!!
لوهان:سهون…با..با دختر بودی؟! امروز رو میگم!!…سهون لازم نیست عصبانی بشی فقط بهم…راستشو بگو
سهون بهت زده به لوهان نگاه میكرد لوهان دستشو رو گردنه سهون كشید و خندید:جای رژ لبشون…مونده بود..هه..
سهون از روی لوهان بلند شد و گردنشو مالید
لوهان:سهون..جوابمو ندادی؟!
سهون جوابی نداشت ترجیح داد بزنه بیرون…سریع سوییشرتشو برداشت و بلند شد:من باید برم كار دارم
لوهان تعجب كرد:كجا میری سهون؟؟
سهون:دارم میرم همونجایی كه بودمممم
لوهان دست سهونو گرفت:سهووون كجا میری؟؟ ناراحت شدی؟؟
سهون محكم لوهان رو هل داد:برو اونورررر…آره آرهههه من امروز با كلی دختر بودم كلی هم باهاشون حال كردم…چیه!! حق این كارو ندارم؟؟!! تو فقط یه پسری لوهان تو نمیتونی اون چیزی رو كه میخوامو بهم بدی جز گریه كردن و دوستت دارم هیچكاره دیگه ای بلد نیستی اون دو باریم كه با هم بودیم فقط به زوره من بود… لوهان…منو ببخش ولی من میخوام با دخترا هم باشم تو هم اگه دوست داشتی باهام بمون اگرم نداشتی برو به دررررك من نمیتونم وقتمو برای یه پسره خوشگل هدر بدم…
لوهان با دهنه باز..دو زانو رو زمین نشست باورش نمیشد به زور دهنشو باز كرد و گفت:س.سهون…چی داری میگی!! من ..فقط پرسیدم امروز…
سهون: لوهان از دست من ناراحت نباش این واقعیته دو تا پسر هیچوقت نمیتونن با هم باشن هیچوووقت…پس خودتو به من وابسته نكن…
سهون رفت و درو محكم بست…
كای شاد و خندون رفت گل فروشی و گله بزرگی خرید و رفت سمت بیمارستان خوشحال بود كه كیونگ سو عشقشو قبول كرده و متعجب از اینكه تونسته بود لوهان رو خیلی زود از قلبش بیرون كنه…
صداشو صاف كرد و رفت تو اتاق…دی او رو تخت بهش لبخند میزد:سلام جونگین
كای:سلام كیونگ سوی من خوبی پسرم؟؟
دی او خندید:خوبم..یعنی عالیم
كای:چیه!! شاد میزنی چیزی شده؟؟
دی او:خب این گل هارو دیدم عالی شدم
كای:میدونستم با این گل در این حد خركیف میشی كله اون گل فروشی رو برات میخریدم
دی او خندید:جونگین جزوه ها برا من اندازه همون گل فروشی ارزش دارن
كای:احححح بابا تو هم كشتی مارو بیا بگیر
كای جزوه هارو رو تخت پرت كرد دی او سریع جزوه هارو برداشت و داد زد:وااااای جونگییییین همه رو خودت نوشتییییی؟؟!!!
كای یه آبمیوه برداشت و خندید:نه عمم اومد سره كلاس همه رو نوشت
دی او سرخ شد:خیلی مرسی
كای:هه…خیلی خواهش..ببینم كی قراره مرخص شی؟؟
دی او:فردا میام خونه
كای: ببین دی او یه چیزی میگم خوب گوش بده
دی او تعجب كرد:چیزی شده؟؟
كای:این یارو سوهو خیلی سراغتو میگرفت خوب شدی برگشتی به اون خراب شده..كلاسو میگما به اون سوهو میگی من دوست پسر دادم دوس پسرمم بداخلاقه خوشش نمیاد من با اینو اون بگردم اصلا بگو حق ندارم با هیچكس بگردم
دی او با بهت تند تند پلك میزد:هااا!!؟
كای:ها نه بله
دی او:سوهو بهترین دوسته منه كای
كای:بهترین دوستت بود الان دیگه نیست من خوشم نمیاد كسی باهات زیادی گرم بگیره دوست ندارم كسی بهت بچسبه اینا تو مغزت فرو میره دیگه!!
دی او خندید:خب مثلا نره چی میشه؟؟
كای: اگه دوست داری بفهمی امتحانش كن
دی او سرخ شد:باشه
كای:باشه نه چشم
دی او محكم كای رو بغل كرد باورش نمیشد…جونگین كسی كه هیچوقت بهش نگاه هم ننداخته بود الان در این حد دوسش داشت…
دی او خندید و آروم گفت:چشششششم هه هه
لوهان به عقربه های ساعت خیره شده بود و بی صدا اشك میریخت…حتی خودشم نمیدونست منتظره چیه…به گوشیه خاموشش نگاه كرد خبری از سهون نبود…احساس میكرد زندگی براش تموم شده اس احساس میكرد قلبش دیگه نمیزنه و از كار افتاده…از رو تخت بلند شد و لباساشو پوشید…حوصله ی هیچ كاری رو نداشت حتی گریه كردن…دلش میخواست با كای حرف بزنه ولی میدونست اون الان با دی او خوشحاله…بدونه اینكه قیافشو تو آینه نگاه كنه از خونه رفت بیرون….پس كای درست میگفت سهون فقط اونو بازی داده بود و ازش سواستفاده كرده بود…واقعا نمیتونست باور كنه…خنده اش گرفته بود از ساده بودنش از اینكه در این حد احمق بود…
تقریبا دو هفته از تمامه این اتفاقات میگذشت دی او خوب شد و دوباره به كلاس برگشت كای همه جا با دی او بود و یه لحظه هم ازش جدا نمیشد هر دو خوشحال بودن فقط لوهان بود كه تو كلاس اصلا به سهون و بقیه توجهی نمیكرد سرش تو كاره خودش بود خیلی كم حرف میزد زودتر از همه سره كلاس میومد و زودتر از همه هم میرفت…سهون هم فقط با دخترا لاس میزد و شاد و شنگول بود و انگار ننگار لوهانی وجود داشته…
استاد:وقته استراحته بچه ها یه ربع دیگه همه سره كلاس باشین….
لوهان سرشو رو میز گذاشته بود و خواب بود كای دستشو رو شونه ی لوهان گذاشت و آروم صداش زد:لولو…لوهااان
لوهان سرشو بلند كرد:بلهه
كای:حالت خوبه؟
لوهان چشماشو مالید:خوبم…خوابم برده بود
كای به چهره ی غمگین لوهان نگاه كرد و آه كشید:لوهان با سهون به هم زدی؟؟
لوهان لبخند تلخی زد:نه…با هم دوستیم ولی فقط…یه دوست…نه بیشتر…زیاد مهم نیست اون با دخترا خوشحال تره
كای برگشت و به سهون نگاه كرد كه داشت دختری رو تو كلاس میبوسید اونم درست جلو چشمه لوهان
لوهان بغض كرده بود سعی كرد جلو خودشو بگیره:جونگین من..یكم خوابم میاد..نمیتونم بمونم…به استاد بگو لوهان حالش خوب نبود..رفت خونه
كای فریاد زد:یااااااااا مرتیكه ی گلابی گمشو خونت هر كار دوس داری بكن
سهون تعجب كرد:جونگین تویی؟؟
كای:نه عمتم..نمیتونی خودتو كنترل كنی گمشو خونه اینجا جای درس خوندنه نه كصافت كاری
سهون: جونگین جدی خودتی؟!
دختر:واه واه به تو چه ربطی داره؟!
كای با اخم سمت دختر رفت: تو خفه شو كه ارزش نداری فحشت بدم
دختر تند تند پلك میزد
سهون:بسه كای
كای دره گوشه سهون گفت:ببین سهون گم میشی میری بیرون كارتو میكنی دفعه ی دیگه ببینم داری جلو لوهان این آشغالو میبوسی جوری میزنمت دختر كه هیچی خودتم فراموش كنی…فهمیدییی؟!
سهون:یقمو ول كن جونگین
كای دسته سهون رو گرفت بردش یه كلاس خالی
كای:احمقه خرررر ببین چه به روز این پسره ی بدبخت آوردیییی!! دلت براش نمیسوزه؟؟! اومدی جلوش داری دختررو میخوری؟! خجالت نمیكشی؟؟ یه دقه به قیافه اش نگاه كن شده مثله مرده ها…مثلا دوست بودیم با هم
سهون:هووووف..تموم شد حرفات؟؟! ببین جونگین من نمیتونم وقتمو سره یه پسر تلف كنم
كای داد زد:پس چرا اون كارو باهاش كردییییی؟؟؟!!!!! چرا بهش دروغ گفتی؟؟!!!
سهون:یقمو ول كنننننن
كای:من…من در حد مرگ دوسش داشتم…من عاشقش بودم ولی اون…اون تو رو ترجیح داد…منم قبول كردم فكر كردم تو میتونی خوشحالش كنی نمیدونستم كه در این حد عوضی هستیییییی
سهون موهاشو با دستش عقب برد:جونگین بسه میخوام برم بیرون
كای یقه ی سهونو گرفت و محكم كبوندش به دیوار:آششششغال بری بیرون كه چی بشه!! اون دختره ی هرزه رو جلوی چشمای لوهان ببوسی؟!!!
سهون:جونگین برو كنار
كای:معلوم نیست چقدر با اون چشمای قشنگش به خاطره توی كصافت…گریه كرده
سهون:من درستش میكنم جونگین
كای:چه جوری درستش میكنی؟؟!!
سهون:جونگین من دوسش دارم..فقط من نمیتونم تا آخره عمرم باهاش باشم…نمیخوام بهم وابسته شه
كای:تو بیخود كردیییی!!! الان داری زجرش میدی كه تو آینده…
سهون:جونگین خودمم نمیتونم تحمل كنم…وقتی میبینم سرش همش رو میزه و داره گریه میكنه اعصابم واقعا به هم میریزه …ولی میدونم زود فراموشم میكنه و یه روزی به این كاراش میخنده
كای:یعنی نمیخوای برگردی پیشش؟؟
سهون سرشو تكون داد:نه…هیچوقت اینكارو نمیكنم
كای:پس لوهان چی!!!
سهون:باید یه فكری به حال خودش بكنه…فعلا بای
سهون اینو گفت و رفت بیرون ….
دی او خودشو به كای رسوند و با نگرانی بهش نگاه كرد:جونگین كجا بودی؟؟ چرا ناراحتی؟؟
كای:این پسره ی احمق اعصاب نزاشته برام
دی او:چی شده؟؟
كای:سهونه عوضی نگاه كن چی به سره لوهان آورده!!
دی او:اوووم…من یه فكری دارم جونگین
كای:چی!!
دی او چشمك زد و خندید…
كلاس تموم شد لوهان همه ی كتاباشو جمع كرد تو كیفش و درشو بست…بدونه اینكه به كسی نگاه كنه از كلاس رفت بیرون…
كای دسته دی او رو گرفت: دی دی من یه دقه برم پیش لوهان الان برمیگردم
دی او خندید:باشه برو منتظرت میمونم
كای دویید و خودشو رسوند پایین و تعجب كرد…لوهان رو نیمكت نشسته بود به رو به روش خیره شده بود…باد موهاشو به هم میریخت و قیافشو افسرده تر از قبل نشون میداد…
كای یه قهوه خرید و پیشش نشست:لولو چرا اینجا نشستی؟؟
لوهان لبخند زد:جونگین..اینجا چیكار میكنی؟ هیچی همینجوری نشستم یكم هوا بخورم بعد برم
كای:بگیر اینو كوفت كن قیافتو میبینم حالت تهوع بهم دست میده اححححح
لوهان قهوه رو گرفت و یكم ازش خورد
كای: با سهون حرف زدم لولو
لوهان:من باید برم جونگین
كای دستشو گرفت: فك كنم داشتم حرف میزدم
لوهان:ب.باید برم
كای:بتمرگ سره جات ببینم
لوهان با بی میلی نشست سره جاش
كای:با این پسره ی لش حرف زدم…
لوهان:خب به من چه ربطی داره؟؟
كای:میزاری زر بزنم؟؟
لوهان:هوووف بگو
كای:برا هزارمین بار با سهون حرف زدم…احساس میكنم دوستت داره
لوهان بلند خندید
كای:زهرمار
لوهان:جونگین برام مهم نیست من اونو كاملا فراموش كردم
كای پوزخند زد:كاملا از ریخت و قیافت معلومه
لوهان:مگه چمه؟؟!
كای:ببین لوهان فقط خواستم بگم كه سهون تو رو دوست داره
لوهان:برام مهم نیست
كای:میخوای امتحان كنیم؟؟
لوهان: دوسش ندارم جونگین…سهون راست میگه دوتا پسر هیچوقت نمیتونن با هم باشن
كای:من میدونم تو هم الان در حد مرگ اون سهونه بی غیرتو دوس داری پس هر كار كه میگم بكن
چشمای لوهان پر شد:جونگین…اون منو دوست نداره…اون از اون اولم منو دوست نداشت گذاشتم باهام هر كار دوست داره بكنه…همیشه استرس داشتم..نكنه بهم زنگ نزنه نكنه بهم بگه همه چی تمومه…عیبی نداره مهم نیست همشو فراموش میكنم…
كای:معلوم میشه لولو گریه نكن…پس دوسش داری!!
لوهان اشكاشو پاك كرد:جونگین سهون غروره منو زیره پاهاش له كرد…انتظار داری دوسش داشته باشم؟؟ اون جلوی چشمه من هزارتا كار انجام میده كه مثلا منو ناراحت كنهه
كای:خب همین دیگه…تو هم باید همینكارو بكنی
لوهان:چییی!!
كای: این پسره لی رو خرش میكنم بیاد سمتت ببینیم عكس العمل این سهون چیه!!
لوهان تعجب كرد:یعنی چی!!!
كای:اینو الان به یه بچه ی ٤ ساله گفته بودم فهمیده بود
لوهان خندید:كای برو به فكره خودت باش من دارم به خوبی و خوشی زندگی میكنم…
كای:اون تیكه خوبیو خوشیشو ندید میگیرم
لوهان:جونگین امتحانا كی شروع میشه؟؟
كای:من چی میگم تو چی میگی…این پسره اومد سمتت پاچشو نگیریااا…مثله آدمای با شخصیت باهاش صحبت میكنی تا ببینیم سهون چیكار میكنه
لوهان:هووووف…دیوونههههه
كای:دیوونه تویی به اضافه ی اون سهونه بی مصرفه احمق
لوهان به ساعتش نگاه كرد:من دیگه باید برم
كای: یكم بخند جونه من سهون از كارش پشیمون میشه
لوهان لبخند كمرنگی زد:برام مهم نیست حتی اگه التماسمم كنه..دیگه هیچوقت برنمیگردم پیشش…بای جونگین مرسی كه به فكرمی….
كای دست دی او رو گرفته بود و آروم باهاش قدم میزد
دی او:دستمو فشار نده جونگین دردم میگیره
كای:تو مردی مثلا!!!
دی او:داری دستمو خورد میكنی چه ربطی به مرد بودن داره
كای:دی دی میای خونمون؟؟
دی او تعجب كرد:خونتون؟!
كای:آره خونمون…میای؟؟!
دی او:ااام…باید…باید
كای:نكنه باید از مامانت اجازه بگیری!!
دی او خندید:نه بابا خخخخ
كای:پس میای دیگه!!
دی او:پس من یه سر برم خونه خودمون دوش بگیرم بیام
كای:باشه دیر نكنیا…میكشمت
دی او:باشه بد اخلاق…
لوهان رسید خونه یه بیسكوییت تو دهنش گذاشت و رو تختش دراز كشید و به گوشیش نگاه كرد یه اس ام اس از طرفه مامانش داشت پیامو باز نكرد و انداخت رو تخت و چشماشو بست…سعی كرد به سهون فكر نكنه ولی نمیشد بهش فكر میكرد دست خودشم نبود… یاده حرفه كای افتاد كه بهش گفته بود سهون هنوزم دوسش داره!! ولی این امكان نداشت سهون هر روز با یه دختر بود از افكار و نقشه های كای خنده اش گرفته بود….
دی او دوش گرفت به خودش كلی عطر زد و لباسای تمیز و قشنگشو پوشید یه كم استرس داشت دلیلشو نمیفهمید..كیفشو برداشت و رفت سمت خونه ی جونگین…بعد از چند دقیقه رسید و زنگ زد كای درو باز كرد و خندید:وااای چه خوشگل كردی دی دی
دی او خندید و سرخ شد
كای:بیا بریم داخل
دی او رو مبل نشست و به زمین خیره شد…حسه عجیبی داشت…سرشو بلند كرد و به كای نگاه كرد كه داشت سوت میزد و نوشیدنی آماده میكرد…یكم نگاش كرد..كای ركابی مشكی پوشیده بود با یه شلوارك كه بدبختانه خیلی هم بهش میومد…دی او احساس میكرد یه چیزی درونشو قلقلك میده یه حسه عجیب ولی جالب…
كای نشست رو به روی دی او و زیرچشمی نگاش كرد:خب دی دی چرا ساكتی؟!
دی او خندید:چی بگم؟!
كای:هر چی دوس داری
دی او: از…لوهان چه خبر؟؟
كای:اون بدبختم كه شكست عشقی خورده افتاده گوشه ی خونه..
دی او:اون پیشنهادو قبول كرد؟!
كای:حرفی نزد فك كنم قبول كرده
دی او:اووم…خوبه
كای:پات خوبه؟!
دی او:اوهوم…خوبه
كای: این پسره لی رو خر كنیم حله
دی او:من خرش میكنم…اهم…نه یعنی راضیش میكنم
كای خندید: با من گشتی اینجوری شدی دیگه..هه
دی او سرخ شد و خندید:هه هه…خیلی…خونتون گرمه…
كای:خب درار لباستو
دی او:اینجوری…لخت…میشم
كای:خب لخت شو
دی او:اهم…بیخی
كای:چیه میترسی بخورمت؟!
دی او:اهم…نه بابا خخخ
كای پنجره ها رو باز كرد:خوبه؟؟
دی او سرشو تكون داد میدونست داغ كردنش به خاطره گرما نیست…نگاه كردن به بدنه برنزه ی كای بدنشو داغ میكرد……..
Print Friendly, PDF & Email


28 Responses

  1. سلام عزیزم رمز میدی لطفا؟ من تازه شروع کردم به خوندن^^خسته نباشی عالیههههsmile میشه رمز بدی من اولین باره میخوام با رمز برم بخونم چجوریه؟

  2. خیلی قشنگ مینویسید واقعا ممنوووون
    میشه رمزایه این فیکو بدید؟من این فیکوقبلا از یکی گرفته بودم و خوندم اما هرچی خواستم خودم بیام تو وبتونو ازتون رمزارو بپرسم وبتون فیلتر بود /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
    ممنون میشم اگه رمزارو بدید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *