ep 13 (عشق بازی) love game

سلام سلام آمدم با قسمت 13 فیکمون راستی نظرات قبلی 60 تا شد واقعا ممنونم که انگیزه میدید بهم تا بازم بنویسم ممنون برید بخونین به پیشی منم رحم کنین خخخخخ 
نکته ی مهم:قسمت بعد رمزداره لطفا فقط تو این پست درخواست رمز بدید
 

 سهون گوشی رو پرت کرد رو تخت و دختر رو کشید سمته خودش و خندید: واااای لبای سرخت دیوونم میکنه…
دختر سهون رو بوسید و بلند خندید:ای شیطووووون…میخوای یه بار دیگه حال کنیم؟؟!
سهون:هه..آره چرا که نه 
دختره دوم هم بیدار شد دستشو رو سینه ی سهون کشید و خندید:سهونیییییی…
دوباره گوشی زنگ خورد سهون عصبانی شد:احححححح اینم که منو ول نمیکنهههههه 
سهون گوشی رو برداشت:الو لوهان…
لوهان فقط گریه میکرد 
سهون نگران شد:لوهان..الو..لوهاااان
 
لوهان از شدته گریه داشت خفه میشد حتی نمیتونست حرف بزنه 
سهون داد زد :الو لوهااان….حرف بزن لعنتییییییییی چتهههههه؟؟؟؟!!!!!!
 
لوهان گوشی رو قطع کرد…گلوشو فشار داد تا هق هق نکنه…ولی نمیشد…
 
سهون گوشی رو قطع کرد سریع پیرهنشو پوشید و دکمه هاشو بست..
دخترا با بهت به سهون نگاه میکردن 
دختر:عشقم کجا میری؟؟
سهون جوابی نداد
دختر:عشقممم…کی بود؟؟ چرا اینقدر ناراحت شدی؟؟
سهون شلوارشو پوشید و کمربندشو بست 
دختر:عشققققم 
سهون داد زد:خفهههههههه شووووووووووو
دختر ترسید و سرشو پایین انداخت 
سهون سریع از خونه خارج شد ماشین گرفت و رفت سمته خونه ی لوهان…خیلی نگران بود….
 
سهون خودشو رسوند دم در و زنگ رو زد…
دختر کوچولویی درو باز کرد:سلام 
سهون:لوهان کجاس؟؟
دختر:لوهان تو اتاقشه 
سهون:مامانت خونه اس؟!
دختر:نه خونه نیس
سهون دختر رو کنار زد و رفت داخل خونه 
 
لوهان دستشو رو قلبش گذاشته بود…سینه اش درد میکرد… از این خوشحال بود که سهون بلاخره جواب تلفنشو داد…تو فکر بود که یکی درو محکم زد…
لوهان:کسی نیاد تو اتاققققققم این صد بااار ولم کنیییییییییید
سهون داد زد:درو باز کن ببیننننم
لوهان شکه شد باورش نمیشد اینی که پشته دره سهونه…
لوهان سریع درو باز کرد و بهش اجازه ی هیچ حرکتی رو نداد فقط خودشو تو بغله سهون انداخت و بلند بلند گریه کرد 
سهون تعجب کرد:لوهااان!!! چی شدههههه؟!!
لوهان با هق هق گفت:س.سهون…کجا بودیییی؟!! چرا…چرا جوابمو نمیدادی!!! به خدا…از استرس داشتم میمردم…
سهون موهای لوهانو نوازش کرد..خیلی اروم زمزمه کرد:لوهان آروم باش…
لوهان:آروم باشممم؟؟!! چه جوریییییی؟؟؟!!
سهون:لولو…گریه نکن عزیزم…بزار درو ببندم کسی نیاد
سهون درو بست و دوباره لوهانو تو بغلش فشار داد…
لوهان:خیلی ازت بدم میاد سهون…خیلی..ازت بدم میاد…
سهون آه کشید:ببخشید عزیزم…من معذرت میخوام…
لوهان یقه ی سهون رو گرفت و با هق هق گفت : کجا بودی؟؟!! 
سهون دستای لوهان رو بوسید:گریه نکن لوهااان…من که گفتم ببخشید…عزیزم بیا رو تخت بشین..یکم اروم باش 
لوهان اشکاش تمومی نداشت…سهون خندید:عزیزم گریه نکن 
لوهان نشست رو تخت و اشکاشو پاک کرد: کجا بودی سهون؟! اصلا به گوشیت نگاه کردی؟؟میدونی چند بار بهت زنگ زدم؟؟ 
سهون:ااام…لوهان یکم مریض بودم همش خواب بودم گوشیمم سایلنت بود…ببخشید
لوهان آروم هق هق میکرد..سهون رفت رو تخت و لوهانو خوابوند و لباشو آروم بوسید لوهان سرشو برگردوند: نکن…
سهون خندید:نکنم که نمیشه!!
لوهان خندش گرفت:خفه شووووو 
سهون: گریه نکن 
لوهان اشکاشو پاک کرد و به چشمای سهون زل زد و با بغض گفت:الان…اصلا دلم نمیخواد حرف بزنم…فقط میخوام…فحشت بدم 
سهون خودشو تکون داد و روی لوهان خوابید:لولو خیلی گریه کردی آره؟؟
لوهان:برو کنار سهون خیلی حالم بده قلبم هنوزم تند میزنه 
سهون:قربونه قلبت 
لوهان آه کشید
سهون دکمه های لباس لوهان رو آروم آروم باز کرد:لولوم گریه کرده نمیتونم باور کنم 
لوهان تعجب کرد:چیکار میکنی سهون؟!
سهون خندید:میخوام باهات بخوابم 
لوهان:برو کنار سهون 
سهون:یکم فقط 
لوهان:ولم کننننننن 
سهون:بزار باهات بخوابم لوهان قول میدم حالت بهتر شه 
لوهان سرشو تکون داد و چشمش خورد به گردنه سهون و چشماش گرد شد جای رژ لبه قرمزی رو گردنش برق میزد…
 آروم آروم تمومه لباسای لوهان از تنش درومدن…لوهان با چشمای باز به سقف زل زده بود…چیزی رو که دیده بود باور نمیکرد جرات سوال کردنم نداشت..سهون آروم آروم گردنه لوهانو میبوسید و لوهان فقط فکر میکرد…
سهون سرشو بلند کرد:لوهان 
لوهان زمزمه کرد:چی شده!!!
سهون:قلبت تند تند میزنه عزیزم 
لوهان لبخند کمرنگی زد:سهون یه سوال بپرسم راستشو بهم میگی 
سهون:بگو عزیزم 
لوهان:امروز…واقعا مریض بودی؟؟
سهون ابروهاشو بالا برد:چطور مگه!!
لوهان:همینجوری پرسیدم 
سهون:آره مریض بودم 
لوهان آه کشید:چت بود؟؟
سهون:این سوالا چیه میپرسی وسط کار به این مهمی!!!
لوهان:سهون…با..با دختر بودی؟! امروز رو میگم!!…سهون لازم نیست عصبانی بشی فقط بهم…راستشو بگو 
سهون بهت زده به لوهان نگاه میکرد لوهان دستشو رو گردنه سهون کشید و خندید:جای رژ لبشون…مونده بود..هه..
سهون از روی لوهان بلند شد و گردنشو مالید
لوهان:سهون..جوابمو ندادی؟!
سهون جوابی نداشت ترجیح داد بزنه بیرون…سریع سوییشرتشو برداشت و بلند شد:من باید برم کار دارم 
لوهان تعجب کرد:کجا میری سهون؟؟
سهون:دارم میرم همونجایی که بودمممم
لوهان دست سهونو گرفت:سهووون کجا میری؟؟ ناراحت شدی؟؟ 
سهون محکم لوهان رو هل داد:برو اونورررر…آره آرهههه من امروز با کلی دختر بودم کلی هم باهاشون حال کردم…چیه!! حق این کارو ندارم؟؟!! تو فقط یه پسری لوهان تو نمیتونی اون چیزی رو که میخوامو بهم بدی جز گریه کردن و دوستت دارم هیچکاره دیگه ای بلد نیستی اون دو باریم که با هم بودیم فقط به زوره من بود… لوهان…منو ببخش ولی من میخوام با دخترا هم باشم تو هم اگه دوست داشتی باهام بمون اگرم نداشتی برو به دررررک من نمیتونم وقتمو برای یه پسره خوشگل هدر بدم…
لوهان با دهنه باز..دو زانو رو زمین نشست باورش نمیشد به زور دهنشو باز کرد و گفت:س.سهون…چی داری میگی!! من ..فقط پرسیدم امروز… 
سهون: لوهان از دست من ناراحت نباش این واقعیته دو تا پسر هیچوقت نمیتونن با هم باشن هیچوووقت…پس خودتو به من وابسته نکن…
سهون رفت و درو محکم بست…
 
کای شاد و خندون رفت گل فروشی و گله بزرگی خرید و رفت سمت بیمارستان خوشحال بود که کیونگ سو عشقشو قبول کرده و متعجب از اینکه تونسته بود لوهان رو خیلی زود از قلبش بیرون کنه…
صداشو صاف کرد و رفت تو اتاق…دی او رو تخت بهش لبخند میزد:سلام جونگین 
کای:سلام کیونگ سوی من خوبی پسرم؟؟
دی او خندید:خوبم..یعنی عالیم 
کای:چیه!! شاد میزنی چیزی شده؟؟
دی او:خب این گل هارو دیدم عالی شدم 
کای:میدونستم با این گل در این حد خرکیف میشی کله اون گل فروشی رو برات میخریدم 
دی او خندید:جونگین جزوه ها برا من اندازه همون گل فروشی ارزش دارن 
کای:احححح بابا تو هم کشتی مارو بیا بگیر 
کای جزوه هارو رو تخت پرت کرد دی او سریع جزوه هارو برداشت و داد زد:وااااای جونگییییین همه رو خودت نوشتییییی؟؟!!! 
کای یه آبمیوه برداشت و خندید:نه عمم اومد سره کلاس همه رو نوشت 
دی او سرخ شد:خیلی مرسی
کای:هه…خیلی خواهش..ببینم کی قراره مرخص شی؟؟
دی او:فردا میام خونه 
کای: ببین دی او یه چیزی میگم خوب گوش بده 
دی او تعجب کرد:چیزی شده؟؟
کای:این یارو سوهو خیلی سراغتو میگرفت خوب شدی برگشتی به اون خراب شده..کلاسو میگما به اون سوهو میگی من دوست پسر دادم دوس پسرمم بداخلاقه خوشش نمیاد من با اینو اون بگردم اصلا بگو حق ندارم با هیچکس بگردم 
دی او با بهت تند تند پلک میزد:هااا!!؟
کای:ها نه بله 
دی او:سوهو بهترین دوسته منه کای 
کای:بهترین دوستت بود الان دیگه نیست من خوشم نمیاد کسی باهات زیادی گرم بگیره دوست ندارم کسی بهت بچسبه اینا تو مغزت فرو میره دیگه!!
دی او خندید:خب مثلا نره چی میشه؟؟
کای: اگه دوست داری بفهمی امتحانش کن 
دی او سرخ شد:باشه 
کای:باشه نه چشم 
دی او محکم کای رو بغل کرد باورش نمیشد…جونگین کسی که هیچوقت بهش نگاه هم ننداخته بود الان در این حد دوسش داشت…
دی او خندید و آروم گفت:چشششششم هه هه
 
لوهان به عقربه های ساعت خیره شده بود و بی صدا اشک میریخت…حتی خودشم نمیدونست منتظره چیه…به گوشیه خاموشش نگاه کرد خبری از سهون نبود…احساس میکرد زندگی براش تموم شده اس احساس میکرد قلبش دیگه نمیزنه و از کار افتاده…از رو تخت بلند شد و لباساشو پوشید…حوصله ی هیچ کاری رو نداشت حتی گریه کردن…دلش میخواست با کای حرف بزنه ولی میدونست اون الان با دی او خوشحاله…بدونه اینکه قیافشو تو آینه نگاه کنه از خونه رفت بیرون….پس کای درست میگفت سهون فقط اونو بازی داده بود و ازش سواستفاده کرده بود…واقعا نمیتونست باور کنه…خنده اش گرفته بود از ساده بودنش از اینکه در این حد احمق بود…
 
تقریبا دو هفته از تمامه این اتفاقات میگذشت دی او خوب شد و دوباره به کلاس برگشت کای همه جا با دی او بود و یه لحظه هم ازش جدا نمیشد هر دو خوشحال بودن فقط لوهان بود که تو کلاس اصلا به سهون و بقیه توجهی نمیکرد سرش تو کاره خودش بود خیلی کم حرف میزد زودتر از همه سره کلاس میومد و زودتر از همه هم میرفت…سهون هم فقط با دخترا لاس میزد و شاد و شنگول بود و انگار ننگار لوهانی وجود داشته…
استاد:وقته استراحته بچه ها یه ربع دیگه همه سره کلاس باشین….
لوهان سرشو رو میز گذاشته بود و خواب بود کای دستشو رو شونه ی لوهان گذاشت و آروم صداش زد:لولو…لوهااان
لوهان سرشو بلند کرد:بلهه 
کای:حالت خوبه؟
لوهان چشماشو مالید:خوبم…خوابم برده بود 
کای به چهره ی غمگین لوهان نگاه کرد و آه کشید:لوهان با سهون به هم زدی؟؟
لوهان لبخند تلخی زد:نه…با هم دوستیم ولی فقط…یه دوست…نه بیشتر…زیاد مهم نیست اون با دخترا خوشحال تره 
کای برگشت و به سهون نگاه کرد که داشت دختری رو تو کلاس میبوسید اونم درست جلو چشمه لوهان 
لوهان بغض کرده بود سعی کرد جلو خودشو بگیره:جونگین من..یکم خوابم میاد..نمیتونم بمونم…به استاد بگو لوهان حالش خوب نبود..رفت خونه
کای فریاد زد:یااااااااا مرتیکه ی گلابی گمشو خونت هر کار دوس داری بکن 
سهون تعجب کرد:جونگین تویی؟؟
کای:نه عمتم..نمیتونی خودتو کنترل کنی گمشو خونه اینجا جای درس خوندنه نه کصافت کاری
سهون: جونگین جدی خودتی؟!
دختر:واه واه به تو چه ربطی داره؟! 
کای با اخم سمت دختر رفت: تو خفه شو که ارزش نداری فحشت بدم  
دختر تند تند پلک میزد
سهون:بسه کای
کای دره گوشه سهون گفت:ببین سهون گم میشی میری بیرون کارتو میکنی دفعه ی دیگه ببینم داری جلو لوهان این آشغالو میبوسی جوری میزنمت دختر که هیچی خودتم فراموش کنی…فهمیدییی؟!
سهون:یقمو ول کن جونگین 
کای دسته سهون رو گرفت بردش یه کلاس خالی 
کای:احمقه خرررر ببین چه به روز این پسره ی بدبخت آوردیییی!! دلت براش نمیسوزه؟؟! اومدی جلوش داری دختررو میخوری؟! خجالت نمیکشی؟؟ یه دقه به قیافه اش نگاه کن شده مثله مرده ها…مثلا دوست بودیم با هم
سهون:هووووف..تموم شد حرفات؟؟! ببین جونگین من نمیتونم وقتمو سره یه پسر تلف کنم 
کای داد زد:پس چرا اون کارو باهاش کردییییی؟؟؟!!!!! چرا بهش دروغ گفتی؟؟!!! 
سهون:یقمو ول کنننننن 
کای:من…من در حد مرگ دوسش داشتم…من عاشقش بودم ولی اون…اون تو رو ترجیح داد…منم قبول کردم فکر کردم تو میتونی خوشحالش کنی نمیدونستم که در این حد عوضی هستیییییی 
سهون موهاشو با دستش عقب برد:جونگین بسه میخوام برم بیرون 
کای یقه ی سهونو گرفت و محکم کبوندش به دیوار:آششششغال بری بیرون که چی بشه!! اون دختره ی هرزه رو جلوی چشمای لوهان ببوسی؟!!!
سهون:جونگین برو کنار
کای:معلوم نیست چقدر با اون چشمای قشنگش به خاطره توی کصافت…گریه کرده 
سهون:من درستش میکنم جونگین 
کای:چه جوری درستش میکنی؟؟!!
سهون:جونگین من دوسش دارم..فقط من نمیتونم تا آخره عمرم باهاش باشم…نمیخوام بهم وابسته شه 
کای:تو بیخود کردیییی!!! الان داری زجرش میدی که تو آینده…
سهون:جونگین خودمم نمیتونم تحمل کنم…وقتی میبینم سرش همش رو میزه و داره گریه میکنه اعصابم واقعا به هم میریزه …ولی میدونم زود فراموشم میکنه و یه روزی به این کاراش میخنده 
کای:یعنی نمیخوای برگردی پیشش؟؟
سهون سرشو تکون داد:نه…هیچوقت اینکارو نمیکنم 
کای:پس لوهان چی!!!
سهون:باید یه فکری به حال خودش بکنه…فعلا بای 
سهون اینو گفت و رفت بیرون ….
 
دی او خودشو به کای رسوند و با نگرانی بهش نگاه کرد:جونگین کجا بودی؟؟ چرا ناراحتی؟؟ 
کای:این پسره ی احمق اعصاب نزاشته برام 
دی او:چی شده؟؟
کای:سهونه عوضی نگاه کن چی به سره لوهان آورده!!
دی او:اوووم…من یه فکری دارم جونگین 
کای:چی!!
دی او چشمک زد و خندید…
 
کلاس تموم شد لوهان همه ی کتاباشو جمع کرد تو کیفش و درشو بست…بدونه اینکه به کسی نگاه کنه از کلاس رفت بیرون…
کای دسته دی او رو گرفت: دی دی من یه دقه برم پیش لوهان الان برمیگردم
دی او خندید:باشه برو منتظرت میمونم 
کای دویید و خودشو رسوند پایین و تعجب کرد…لوهان رو نیمکت نشسته بود به رو به روش خیره شده بود…باد موهاشو به هم میریخت و قیافشو افسرده تر از قبل نشون میداد…
کای یه قهوه خرید و پیشش نشست:لولو چرا اینجا نشستی؟؟
لوهان لبخند زد:جونگین..اینجا چیکار میکنی؟ هیچی همینجوری نشستم یکم هوا بخورم بعد برم 
کای:بگیر اینو کوفت کن قیافتو میبینم حالت تهوع بهم دست میده اححححح 
لوهان قهوه رو گرفت و یکم ازش خورد
کای: با سهون حرف زدم لولو
لوهان:من باید برم جونگین 
کای دستشو گرفت: فک کنم داشتم حرف میزدم
لوهان:ب.باید برم 
کای:بتمرگ سره جات ببینم 
لوهان با بی میلی نشست سره جاش 
کای:با این پسره ی لش حرف زدم…
لوهان:خب به من چه ربطی داره؟؟
کای:میزاری زر بزنم؟؟
لوهان:هوووف بگو
کای:برا هزارمین بار با سهون حرف زدم…احساس میکنم دوستت داره 
لوهان بلند خندید
کای:زهرمار 
لوهان:جونگین برام مهم نیست من اونو کاملا فراموش کردم 
کای پوزخند زد:کاملا از ریخت و قیافت معلومه 
لوهان:مگه چمه؟؟!
کای:ببین لوهان فقط خواستم بگم که سهون تو رو دوست داره 
لوهان:برام مهم نیست 
کای:میخوای امتحان کنیم؟؟
لوهان: دوسش ندارم جونگین…سهون راست میگه دوتا پسر هیچوقت نمیتونن با هم باشن
کای:من میدونم تو هم الان در حد مرگ اون سهونه بی غیرتو دوس داری پس هر کار که میگم بکن 
چشمای لوهان پر شد:جونگین…اون منو دوست نداره…اون از اون اولم منو دوست نداشت گذاشتم باهام هر کار دوست داره بکنه…همیشه استرس داشتم..نکنه بهم زنگ نزنه نکنه بهم بگه همه چی تمومه…عیبی نداره مهم نیست همشو فراموش میکنم…
کای:معلوم میشه لولو گریه نکن…پس دوسش داری!!
لوهان اشکاشو پاک کرد:جونگین سهون غروره منو زیره پاهاش له کرد…انتظار داری دوسش داشته باشم؟؟ اون جلوی چشمه من هزارتا کار انجام میده که مثلا منو ناراحت کنهه
کای:خب همین دیگه…تو هم باید همینکارو بکنی
لوهان:چییی!!
کای: این پسره لی رو خرش میکنم بیاد سمتت ببینیم عکس العمل این سهون چیه!!
لوهان تعجب کرد:یعنی چی!!!
کای:اینو الان به یه بچه ی ۴ ساله گفته بودم فهمیده بود
لوهان خندید:کای برو به فکره خودت باش من دارم به خوبی و خوشی زندگی میکنم…
کای:اون تیکه خوبیو خوشیشو ندید میگیرم 
لوهان:جونگین امتحانا کی شروع میشه؟؟
کای:من چی میگم تو چی میگی…این پسره اومد سمتت پاچشو نگیریااا…مثله آدمای با شخصیت باهاش صحبت میکنی تا ببینیم سهون چیکار میکنه 
لوهان:هووووف…دیوونههههه 
کای:دیوونه تویی به اضافه ی اون سهونه بی مصرفه احمق
لوهان به ساعتش نگاه کرد:من دیگه باید برم 
کای: یکم بخند جونه من سهون از کارش پشیمون میشه 
لوهان لبخند کمرنگی زد:برام مهم نیست حتی اگه التماسمم کنه..دیگه هیچوقت برنمیگردم پیشش…بای جونگین مرسی که به فکرمی….
کای دست دی او رو گرفته بود و آروم باهاش قدم میزد 
دی او:دستمو فشار نده جونگین دردم میگیره
کای:تو مردی مثلا!!! 
دی او:داری دستمو خورد میکنی چه ربطی به مرد بودن داره 
کای:دی دی میای خونمون؟؟
دی او تعجب کرد:خونتون؟!
کای:آره خونمون…میای؟؟!
دی او:ااام…باید…باید
کای:نکنه باید از مامانت اجازه بگیری!! 
دی او خندید:نه بابا خخخخ 
کای:پس میای دیگه!!
دی او:پس من یه سر برم خونه خودمون دوش بگیرم بیام 
کای:باشه دیر نکنیا…میکشمت 
دی او:باشه بد اخلاق… 
 
لوهان رسید خونه یه بیسکوییت تو دهنش گذاشت و رو تختش دراز کشید و به گوشیش نگاه کرد یه اس ام اس از طرفه مامانش داشت پیامو باز نکرد و انداخت رو تخت و چشماشو بست…سعی کرد به سهون فکر نکنه ولی نمیشد بهش فکر میکرد دست خودشم نبود… یاده حرفه کای افتاد که بهش گفته بود سهون هنوزم دوسش داره!! ولی این امکان نداشت سهون هر روز با یه دختر بود از افکار و نقشه های کای خنده اش گرفته بود….
 
دی او دوش گرفت به خودش کلی عطر زد و لباسای تمیز و قشنگشو پوشید یه کم استرس داشت دلیلشو نمیفهمید..کیفشو برداشت و رفت سمت خونه ی جونگین…بعد از چند دقیقه رسید و زنگ زد کای درو باز کرد و خندید:وااای چه خوشگل کردی دی دی
دی او خندید و سرخ شد
کای:بیا بریم داخل 
دی او رو مبل نشست و به زمین خیره شد…حسه عجیبی داشت…سرشو بلند کرد و به کای نگاه کرد که داشت سوت میزد و نوشیدنی آماده میکرد…یکم نگاش کرد..کای رکابی مشکی پوشیده بود با یه شلوارک که بدبختانه خیلی هم بهش میومد…دی او احساس میکرد یه چیزی درونشو قلقلک میده یه حسه عجیب ولی جالب…
کای نشست رو به روی دی او و زیرچشمی نگاش کرد:خب دی دی چرا ساکتی؟!
دی او خندید:چی بگم؟!
کای:هر چی دوس داری
دی او: از…لوهان چه خبر؟؟
کای:اون بدبختم که شکست عشقی خورده افتاده گوشه ی خونه..
دی او:اون پیشنهادو قبول کرد؟!
کای:حرفی نزد فک کنم قبول کرده
دی او:اووم…خوبه 
کای:پات خوبه؟!
دی او:اوهوم…خوبه 
کای: این پسره لی رو خر کنیم حله 
دی او:من خرش میکنم…اهم…نه یعنی راضیش میکنم 
کای خندید: با من گشتی اینجوری شدی دیگه..هه 
دی او سرخ شد و خندید:هه هه…خیلی…خونتون گرمه…
کای:خب درار لباستو
دی او:اینجوری…لخت…میشم 
کای:خب لخت شو 
دی او:اهم…بیخی 
کای:چیه میترسی بخورمت؟!
 دی او:اهم…نه بابا خخخ
کای پنجره ها رو باز کرد:خوبه؟؟
دی او سرشو تکون داد میدونست داغ کردنش به خاطره گرما نیست…نگاه کردن به بدنه برنزه ی کای بدنشو داغ میکرد……..
 
The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

28 Responses

  1. سلام عزیزم رمز میدی لطفا؟ من تازه شروع کردم به خوندن^^خسته نباشی عالیهههه:) میشه رمز بدی من اولین باره میخوام با رمز برم بخونم چجوریه؟

  2. سلام ام بشه رمزارو واسم بفرستین؟
    [email protected] Com
    ممنون بابت فیک قشنگتون
    http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (37).gif.

  3. خیلی قشنگ مینویسید واقعا ممنوووون
    میشه رمزایه این فیکو بدید؟من این فیکوقبلا از یکی گرفته بودم و خوندم اما هرچی خواستم خودم بیام تو وبتونو ازتون رمزارو بپرسم وبتون فیلتر بود http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
    ممنون میشم اگه رمزارو بدید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: