256 بازدید

EP 13 (شکست) BREAK

سلام برو بچ من آمدم با قسمت 13 فقط یه نکته چون اکثریت لولوی لوس دوست ندارین من گریه هارو حذف کردم ولی بعضی جاها لازمه که لولو گریه کنه که حس به شما منتقل بشه بفرمایید ادامه

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

امشب كارم زاره سهون بابام منو ميكشه
سهون:آخه مگه چي به مامانت گفتي؟
-بهم گير ميده انگار من زندانيشونم…ميگه باهات نباشم از خونه بيرون نرم…خسته شدم سهون
سهون:ببينم تو دعوا كردي؟
-نه…فقط گفتم من پسرم و ميخوام هر جايي كه دوست دارم برم
سهون:خب
-ميدوني سهون خانواده ي ما زيادي سخت گيرن اصلا غير قابل تحملن…الان به خاطره اين جمله بابام لهم ميكنه
سهون پيشونيمو بوسيد:نميزارم كسي بهت دست بزنه
خنديدم:جك ميگي؟ اون باباي منه
سهون:هر كي ميخواد باشه نميزارم بهت دست بزنه
دستمو رو پيشونيش گذاشتم: تب كه نداري
سهون: من نميخوام ناراحت باشي
دستامو دوره گردنش انداختم و بغلش كردم:سهون برام مهم نيست چقدر قراره امشب تنبيه بشم مهم اينه كه كله روزو قراره پيشت باشم…
سهون لبخند زد: اگه تو تنبيه بشي من ميميرم
-گفتم كه معم نيس تازه تنبيه بدني موردي نيس من اصلا اونو نميگم تنبيهايي كه خيلي برام سختن
سهون:خب اونارو بيخيال الان چيكار كنيم؟
خنديدم:نميدونم
سهون دوباره به صورتم زل زد: تو واقعا خوشگلي…مخصوصا وقتي كه رو تخت ميخوابي و نگام ميكني
سريع بلند شدم و نشستم:اهم…بريم بيرون؟
سهون خنديد و آروم گونمو بوسيد
شكه شدم دستمو رو صورتم گذاشتم
سهون:ناراحت شدي؟
سرمو پايين انداختم:شكه شدم
سهون زمزمه كرد:دوستت دارم
لبخند زدم و به لباش خيره شدم سهون لباشو به لبام نزديك كرد…آروم چشمامو بستم و برخورد لباشو حس كردم…..
مشغوله بوسيدنه هم بوديم كه گوشيم زنگ زد
لبامو با كلي خجالت از رو لباش برداشتم و سرمو پايين انداختم
سهون نفس عميق كشيد:گوشيتو جواب نميدي؟
هول شدم و گوشيمو برداشتم و آروم گفتم:الو
بابام پشته خط بود از ترس زبونم بند اومده بود
-الو بابا
بابا:لوهان كجايي؟
-خ.خونه دوستم
بابا:سريع بيا خونه
-بابا آخه….
بابام فرياد زد:وقتي ميگم سريع بيا خونه بگو چشممممممممممم
آروم گفتم:باشه بابا الان خودمو ميرسونم…
گوشي رو قطع كردم و به سهون كه با نگراني نگام ميكرد خيره شدم
سهون:بابات چي ميگفت؟
آه كشيدم:خيلي عصباني بود سهون
سهون: چيكار كنيم لوهان؟
لبخند كمرنگي زدم:هيچي فقط بايد سريع برم خونه
سهون:باشه باشه حاضر شو خودم ميرسونمت
لباسامو يكم مرتب كردم كولمو انداختم پشتم:من آماده ام
سهون سوييشرتشو پوشيد و با هم سوار ماشين شديم
كله راه تو فكر بودم واقعا از اينكه قرار بود دعواهاي خونه رو تحمل كنم ميترسيدم
سهون: عشقم ميخواي بيام خودم بهشون توضيح بدم
-نه سهون فقط منو زود برسون خونه بايد تكليفمو با اينا مشخص كنم
سهون ده دقيقه اي منو رسوند دم خونمون
-ببخش اذيتت كردم
سهون:من…ميترسم اذيتت كنن
خنديدم:سهون حالت خوبه؟ خخخخ اون بابامه خب حقم داره يه جورايي…هووووف نميدونم چي بگم
سهون موهامو بوسيد:دوستت دارم عشقم
-منم دوستت دارم فعلا

از ماشين پياده شدم زنگ زدم بابام با قيافه ي اخمويي نگام ميكرد
زمزمه كردم:سلام بابا
بابا:بيا تو
آروم درو بستم و به بابام نگاه كردم
بابا:بشين
رو مبل نشستم و به پاهام خيره شدم…
بابام:خب توضيح بده
-چيو بابا
بابا:اول اينكه به چه جراتي به مادرت كسي كه اينقدر دوستت داره بي احترامي كردي؟
-بابا من به مامان چيزي نگفتم….فقط بهش گفتم من پسرم و دوست دارم همش بيرون باشم با دوستام بگردم باشگاه برم….اين كجاش بي احتراميه؟؟؟
بابا:ببينم مگه تو درس و دانشگاه نداري كه كله روزو بيرون ول ميچرخييي؟؟هاااا؟؟
-بابا همه نمره هاي من بالاي ١٨ اس
بابا:لوهان خودت خوب ميدوني كه تو فاميلمون نه پسره لات داشتيم نه پسره درس نخون….همه به همه جا ميرسن همين پسر عموت جونگده داره دكتراشو ميگيره تو هنوز دازي تو خيابونا با دوستايي كه معلوم نيس كين ميگرديييييي
-بابا اجازه بدين منم حرف بزنممم….جونگده ٢٤ سالشه و هنوز دكتر نشده كه اونو تو سره من ميزنين…در ضمن اون افسرده اس چون همش تو خونه ميشينه و درس ميخونههه بابا من نميخوام همه زندگيم درس خوندن باشه نميخوام خونه نشين باشيم من پسرم بابا دختر نيستم ميخوام براي خودم بگردم بچرخم با دوستام برم بيرون هيچ كاره خلافي هم انجام نميدم اصلا نگران نباشين نه سيگار ميكشم نه مش.رو.ب ميخورم نه هيچ كاره ديگههههه…..بابا خواهش ميكنم باهام مثله بچه رفتار نكنيد من…ديگه بزرگ شدم و خودم تصميم ميگيرم بايد چيكار كنم…
بابا: چقدرم خوب بلبل زبوني ميكني چشمم روشن…تو هنوز ١٩ سالته و هر چي من بگم بايد همونكارو بكنيييي…در ضمن چرا فكر ميكني كه ما تو رو دختر ميبينيم!!
برا اينكه قيافم خوشگله
بابا:خودتم ميدوني كه فقط داري چرت و پرت ميگي
بابا من…
بابا:خب اين به كنار اين ماشيني كه ازش پياده شدي برا كي بووود؟
تعجب كردم:دوستم منو رسوند اينجا اينم لابد اشتباهه….
سيلي محكمي از پدرم خوردم و افتادم رو مبل دستمو رو صورتم گذاشتم و به زمين خيره شدم
بابام در حالي كه نفس نفس ميزد گفت: اون دوستت كيهههه كه تو رو از همه كارت انداختههههه؟؟؟
خيلي عصباني بودم نفس عميق كشيدم:بابا نمره هاي من همش عالين اونم دوسته صميميه منههههه ايرادش كجاس؟؟ بهم بگين
بابا:ايرادش؟؟ ميخواي بهت بگم؟؟ ايرادش اينه كه تو از صبح ميري پيشش و معلوم نيست دقيقا چه غلطي ميكني و شب ساعت ١٠ شب مياي خونهههه
آه كشيدم:بابا اصلا اگه بگم از اين خونه خوشم نكياد راحت ميشينننن؟؟؟
مامان:ياااا پسره ي بي ادب اين چه طرز حرف زدنهههه
-مامان همين كه گفتم من…
بابام سمتم اومد و شروع كرد به كتك زدنم
مامانم در حالي كه جيغ ميزد:ولشششششش كننننننننننننننن…..كشتيششششش
بعد از كلي تنبيه از طرف بابام تو اتاقم پرت شدم
بابا:حق نداري پاتو از در بيرون بزاري فهميدييييييي؟؟ بايد آدمت كنم پسره ي احمقققق
بابام اينو گفت و دره اتاقمو محكم به هم زد…
آروم گوشيم برداشتم و بهش نگاه كردم كه داشت زنگ ميخورد برش داشتم و زمزمه كردم:سهون
سهون:لوهان…لوهان چي شد؟؟
به زور خنديدم:خوبم نگران نباش
سهون:بابات چي گفت؟
-تنبيه شدم سهون…حالا حالاها تو اتاقم زندانيم شايد…فعلا نتونيم همو ببينيم
سهون:چ.چيييي!!!!
بغض كردم: دلم برات تنگ…ميشه….
سهون:چي داري ميگي ديوونه!!!
سهون بابام گفته نبايد…از خونه برم بيرون…دقيقا از اين تنبيهش ميترسيدم
سهون:من اگه يه روز نبينمت ديوونه ميشم لوهان
-فعلا فقط تحمل كن تا بتونم بابامو راضي كنم
سهون:چرا صدات ميلرزه؟ هااا؟؟
-خوبم هه…
سهون:كتكت زدن؟
چيزي نگفتم
سهون:آره؟؟
نه زده باشنم مهم نيست الان فقط تنها چيزي كه برام مهمه تويي
سهون:عشقم خواهش ميكنم خودتو ناراحت نكن باشه؟؟ من قول ميدم ٢٤ ساعته پايينه پنجره نگات كنم چطوره؟
خندم گرفت:سهون اين ديوونه بازيارو كنار بزار
سهون:نميتونم من بهت عادت كردم
زمزمه كردم:منم همينطور
سهون:دوستت دارم…خواهش ميكنم خودتو ناراحت نكن خيلي زود دوباره همديگرو ميبينيم
-باشه هر جور شده بابامو راضي ميكنم كه اجازه بده از اتاقم بيام بيرون
سهون:باشه عشقم
ازش خداحافظي كردم و مشت محكمي رو تخت زدم خيلي داغون بودم…
يكم گذشت رو تختم دراز كشيده بودم كه مادرم وارد اتاق شد رومو ازش برگردوندم
ماما:پاشو غذاتو بخور
-نميخورم
ماما: هر جور كه دوست داري ميزارمش اينجا
-مامان شما نميتونين تا ابد منو اينجا زنداني كنين
ماما:تا آدم نشي تنبيت ادامه داره
-مامان من تصميممو گرفتم…ميخوام ازتون جدا شم..ميخوام مستقل زندگي كنم…گوش ميدي مامان؟
ماما:با كدوم پول؟؟ مگه كار ميكني؟
-يه كاريش ميكنم…نميخوام هنوز از بابا پول تو جيبي بگيرم…ميخوام رو پاي خودم وايسم
ماما: فك كردي الكيه؟؟ فك كردي دنياي بيرونم مثله من و باباتن كه لوست كنن و بهت بگن عزيزم بيا اينم پول؟؟؟ من و بابات از بچگي نزاشتيم يه لحظه احساس كمبود كني انقدر لوس بارت آورديم كه…
-مامان…من بابت همه كارايي كه كردين ممنونم…ولي من يه پسرم دلم نميخواد تو ١٩ سالگيم شما خرجمو بدين…
ماما:ببينم تا حالا مگه اعتراضي از طرف من يا بابات شنيدي؟؟؟هاااا؟؟ مگه يه بارم كه شده بابات بهت گفته لوهان برو بيرون كار كننننننن؟؟؟
سرمو پايين انداختم:مامان من….نميخوام مثله دخترا زنداني باشم….ميخوام با سهون باشم………..

Print Friendly, PDF & Email


99 دیدگاه

  1. بیچاره لوهان حتی باهاشون بد یا بلند حرف نزد ولی اونا کتکش زدن. اصلا درست نیست کتک و تنبیه فقط همه چیزو بدتر میکنه :zardak (16):

  2. اصلا پدر و مادرای اینجوری رو درک نمیکنم.خیلی بده رو بچه ات دست بلند کنی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif
    هرچند حرفشون درست بود و صد در صد صلاح لوهانو میخواستن
    اما کتک /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (22).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (31).gif

  3. واقعاچطوردلشون میاد این آهو خوشگلو تنبیه کنن؟؟؟؟
    چطور دلمون میاد تو اتاق زندانی کنن؟؟؟؟؟؟؟؟
    حالا سهون چ کار کنه؟؟؟؟
    نمیتونه دوری لوهانو تحمل کنه خو

  4. بابایی خوبی؟؟؟19 سالشه فک کنما …داد نزن سرش…به سازمان حمایت از کودکان معرفیت میکنما/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (2).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (22).gif
    .شما دوتام که برین توهم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *