155 بازدید

EP 12 (شکست) BREAK

سلام سلام بچه ها خوبین؟خب من به آرمینا جون قول داده بودم قسمت 12 رو زود بزارم امیدوارم لذت ببرین بچه ها خیلی خوب میشه اگه سره داسی با هم بحث کنید و به نظرای همدیگه جواب بدین و داستان رو حدس بزنین دوست داشتین اینکارو بکنین ^___^ خب بفرمایید ادامه

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

همچنان رو تخت خوابيده بودم و اشك ميريختم چشمام شده بود كاسه ي خون عذاب وجدان داشتم از كاري كه كرده بودم شديدا پشيمون بودم از اعترافي كه كرده بودم…واقعا ميخواستم خودمو از پنجره پرت كنم پايين….
بعد از نيم ساعت سهون با يه حوله رو شونه اش وارد اتاق شد و با ديدنه من كه هنوز در حال گريه كردن بودم شكه شد:لوهان…هنوز داري گريه ميكني!
از رو تخت بلند شدم و جلوي پنجره وايسادم:نه…فقط يه كم دلم گرفته همين
سهون سمتم اومد و از پشت بغلم كرد:فكر ميكني كاره اشتباهي كردي؟ هووم!!
-نه قضيه اصلا اين نيست سهون الان واقعا دلم ميخواد…تنها باشم
سهون بوسه ي آرومي رو گردنم زد: تو يه بار بهم گفتي عاشقمي اينهمه عذاب وجدان گرفتي!! ولي من روزي هزاربار اين جمله رو بهت ميگم بدونه اينكه ذره اي پشيمون بشم…من عاشقتم…عاشقتم…عاشقتم
خندم گرفت:ياااا…بسه فهميدم
سهون كمرمو محكم گرفته بود و گردنمو آروم آروم ميبوسيد پاهام داشت شل ميشد چقدر اين كارشو دوست داشتم دستمو لبه ي پنجره گذاشتم و آه بلندي كشيدم…سهون منو به پنجره چسبوند و به بوسيدنه گردنم ادامه داد سرمو به شيشه چسبونده بودم و به پسربچه اي كه بهت زده نگامون ميكرد خيره شدم…
خيلي سريع پرده هارو جلوي چشماي متعجب پسربچه كشيدم…سهون لباشو از رو گردنم برداشت:چي شد؟ پرده رو برا چي كشيدي؟
-سهون…من بايد برم
سهون دستمو گرفت:چي شده؟ يهو چت شد؟
-از خودم بدم مياد الان فقط بايد تنها باشم
سهون دره اتاقو بست و شونه هامو گرفت:عزيزم به خاطره من ناراحت شدي؟ من معذرت ميخوام
-برو كنار سهون
سهون:من كه معذرت خواهي كردم عشقم…
دستمو رو پيشونيم گذاشتم:من فقط ميخوام تنها باشم ميفهمي؟
سهون:اصلا من ميرم تا تو تنها باشي خوبه؟ دره اين اتاقم ببند تا راحت باشي
-سهون لطفا لطفااااا منو تحريك نكنننننن الان فهميدي چي شددد؟؟؟ الان يه پسربچه داشت بهمون با تعجب نگاه ميكرد…ميخواستم تو اون لحظه بميرم…ميخواستم زمين دهن وا كنه من برم توششش…
سهون: من…اصلا حواسم نبود
-برو بيرون سهون
سهون سرشو تكون داد:باشه من ميرم بيرون راحت باش
درو روش قفل كردم و رو تخت نشستم در حد مرگ از كارايي كه امروز كردم عصباني بودم دستمو رو گردنم گذاشتم و آه بلندي كشيدم….
رفتم دم پنجره و پرده هارو كنار زدم كسي تو كوچه نبود دلم بدجور گرفت…اصلا آروم نميشدم دره اتاقو باز كردم و رفتم بيرون سهون رو مبل خواب بود خيلي گشنم بود رفتم سره يخچال و دو تا سيب برداشتم و نشستم رو مبل…يكم به صورته سهون خيره شدم…دلم براش ميسوخت واقعا چه جوري تنهايي رو تحمل ميكرد!
از تو اتاق پتوي نازكي پيدا كردم و روي سهون كشيدم سهون تكوني خورد و چشماشو باز كرد
-بيدارت كردم؟
سهون لبخند زد:خوابم برده بود تو خوبي؟
-آره…چيزي ميخوري؟
سهون:نه عشقم…
-سهون ببخش خيلي تند حرف زدم
سهون موهامو نوازش كرد:تو منو ببخش امروز خيلي اذيتت كردم
-سهون منو ميرسوني خونه؟
سهون:ميخواي بري؟
-آره ديگه برم خونه تو هم استراحت كن…
سهون:اگه اين كارارو امروز نميكردم بازم تنهام ميزاشتي؟
تعجب كردم:سهون من دوستتم نميتونم همش پيشت بمونم
سهون:ولي من ميخوام هميشه پيشم باشي
خنديدم:سهون متاسفانه شدني نيست باز اگه دختر بودم ميشد يه كاري كرد
سهون:دختر بودي باهام ازدواج ميكردي؟
بلند خنديدم:خيلي خلي سهون…خب معلومه نه
سهون:چرا؟
-چون تو مرد زندگيم نيستي خخخخ
سهون به خودش نگاه كرد:خب…من چي كم دارم؟
خندم بند نميومد: شلخته اي زياد گير ميدي به همه چي
سهون:خب قول ميدم مرتب باشم و زياد گير ندم خوبه؟
چشمامو خمار كردم:خب اينطوري من ميگم بله خخخخخ
سهون خنديد:پس قبولم ميكردي آره؟
-آره سهون خيالت راحت اگه دختر بودم صد در صد بهت جواب بله رو ميدادم
سهون خيلي ناگهاني گفت:خب الانم ميتوني بگي
خندم محو شد:چي؟!!
سهون:اهم…هيچي
بهش نزديك شدم و خودمو بهش چسبوندم:بگو چي گفتيييي
سهون سرخ شد:هه…باور كن چيزي نگفتم
بازم داشتم از كنترل خارج ميشدم به يقه ي باز سهون نگاه كردم و زمزمه كردم:سهووون
سهون به صورتم نگاه كرد:جونم
يقشو با دستم گرفتم:يقت…بازه
سهون لبخند زد:خب ببندش
آروم يقشو بستم و سرمو رو سينه اش گذاشتم…سهون سرمو نوازش كرد: خيلي اين حالتمونو دوست دارم…
خنديدم:سهون از پيشت رفتن خيلي سخته…ولي چاره اي ندارم بايد برم
سهون:پيشم بمون عشقم
-نميتونم سهون
سهون:نگو نميتونم…
دستمو رو سينه اش كشيدم:اگه نگم كه چيزي درست نميشه
سهون آه كشيد:باشه عزيزم مثل اينكه چاره اي نيست
-دوباره ميام پيشت چون واقعا نميتونم دوريتو تحمل كنم
سهون خنديد…سرمو بالا بردم و به چشماي خمارش خيره شدم
سهون به لبام نگاه كرد و لبخند زد:بهتره بري اگه همينجوري بخواي نگام كني دوباره ناراحتت ميكنم
آه عميقي كشيدم:باشه پس فعلا
سهون بلند شد و بغلم كرد:عاشقتم…لوهان واقعا از اعماق قلبم دوستت دارم
چشمامو بستم:منم دوستت دارم……
سريع از بغلش درومدم و با چشماي پر از اشك از خونه اش رفتم بيرون…….

روزها ميگذشتن تابستون جاي خودشو به پاييز داد از پاييز به دلايل نامعلوم متنفر بودم چون بيشتر احساس تنهايي ميكردم…سعي ميكردم كل روز رو با سهون بگذرونم چون واقعا در حدي بهش وابسته بودم كه شبا هم ذوست داشتم كنارش باشم…..
-مامان
مامي:جونم عزيزم
-من دارم ميرم پيشه دوستم
مامي:هي لوهان صب كن ببينم اين دوستت كيه كه اينقدر دوست داري ببينيش؟!
-اوووم…خب دوستمه ديگه
مامانم شك كرد: تو تقريبا اصلا با ما زندگي نميكني فقط شبا…تو و اون دوستت چيكار ميكنين كل روزو؟؟؟
-مامان…من حق ندارم با دوستام باشم؟ من پسرم و بايد همش بيرون بمونم…نميدونم شما الان چرا بهم گير الكي ميدين
مامي:اوهوووو اين چه طرز حرف زدنههه؟؟پسره ي بيتربيت…
-مامان من يادم نمياد حرف بدي زده باشم
مامانم از كوره در رفت و سيلي محكمي رو صورتم خوابوند….با اخم بهش خيره شدم
مامي:براي من لات شدي آرههههه؟؟ فك كردي چون پسري هر غلطي دوست داري ميتوني انجام بديييي؟؟ تو ١٩ سالته لوهان..هنوز بچه اي نكنه فكر كردي بزرگ شدي هااااا
انگشتامو لاي موهام كردم و آه كشيدم:مامان الان نميتونم چيزي بگم ميخوام برم خونه دوستم
مامي: اين دوستت كيهههههههه؟؟؟؟؟؟
-دوسته مامان دوستتتتتتت
مامي:حق نداري از خونه بري بيرون لوهان…
تعجب كردم:چرا؟؟؟ چرا نميتونم؟؟ مگه من اينجا زندانيم؟؟
مامانم دره ورودي رو قفل كرد:نميزارم از اينجا بري بيرون لوهان
شونه هاي مادرمو گرفتم:مامان من دوست دختر ندارم ميفهمي؟؟؟ اين دوستم پسرهههههه با هم بيرون ميريم ميگرديم…من دختر نيستممممم كه همش بمونم خونه
مامانم بغض كرد:باشه برو بيرون فقط شب زود بيا خونه كه با بابات صحبت كني همه اين بي احترامياتو به بابات ميگم لوهان…امشب تكليف هممون روشن ميشه
پوزخند زدم درو باز كردم و رفتم بيرون
اينقدر اعصابم خورد بود كه راهو گم كردم كلافه شدم و نشستم يه گوشه…احساس ميكردم سرم داره گيج ميره سريع زنگ زدم به سهون
سهون:سلام عشقم
با بغض گفتم:سلام…سهون
سهون:چيزي شده؟؟
-آره…مياي دنبالم؟
سهون:كجايي الان؟
-نميدونم…گم شدم
سهون:يعني چي! چه جوري پيدات كنم؟
زدم زير گريه
سهون:لوهاااان…گريه نكنننن…عزيزم
با گريه گفتم:بيا…سهون حالم خوب نيست
آدرسو از يكي پرسيدم و به سهون دادم و گوشي رو قطع كردم
بعد از ده دقيقه ماشينه سهون رو ديدم و سريع اشكامو پاك كردم…سهون از ماشين پياده شد و دوييد سمتم…بلند شدم و بغلش كردم:چرا دير اومديييي
سهون موهامو نوازش كرد:حالت خوبه؟؟
زمزمه كردم:نه سهون حالم خوب نيست
سهون دستاشو رو صورتم گذاشت:خب بگو چي شده؟
چشمامو رو هم فشار دادم و اشك ريختم
سهون دوباره بغلم كرد:بگو لوهان خواهش ميكنم من دارم از نگراني ميميرم
-بهت ميگم الان فقط بيا از اينجا بريم…
سهون:باشه باشه عشقم…
تو ماشين نشستم و سفت بازوي سهونو گرفتم و سرمو رو بازوش چسبوندم
سهون:نميخواي بهم بگي چي شده؟
-الان فقط بريم خونه
سهون:باشه…چيزي ميخوري برات بگيرم؟
-نه…
سهون ماشينو روشن كرد و راه افتاد هنوز سرم رو بازوش بود بغض داشت خفم ميكرد اگه بابام ميفهميد امشب كارم زار بود…
بعد از ده دقيقه رسيديم خونه سهون…
خودمو رو تختش انداختم سهون هم لباساشو عوض كرد و پيشم خوابيد:خب حالا بگو چي شده؟
نزديك تر رفتم و خودمو تو بغلش جا كردم:سهون…با مامانم دعوام شد
سهون تعجب كرد:دعوا؟؟…………

Print Friendly, PDF & Email


173 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *