ep 11 (عشق بازی) love game

سلام برو بچ خوبین؟خب اینم قسمت 11 فیکمون که کچلم کردین رسما  اینقدر هول هولکی نوشتم نفهمیدم چی شد اگه بیمزه بود ببخشید ایندفعه زیاد تو خماری نمیمونید چون یه هفته نیستم متاسفانه  و اینکه خبره خوش میخوام یه داستانه عاشقانه ترسناک از هونهان بنویسم بعد از چشم های تو براتون بزارم حالشو ببرین 
 

کای با پاهای لرزون سمته دی او رفت…باورش نمیشد…دی او با سرعت سمتش اومد و با یه موتور تصادف کرد..
کای مردمو کنار زد و بالاسره بدنه خونیه دی او نشست و بهش نگاه کرد…دی او به چشمای کای خیره شد صورتش غرقه خون بود…کای دستشو گرفت و خیلی محکم گفت:نجاتت میدم….نجاتت میدممم…
ولی چشمای دی او بسته شد……..
کای بهت زده به بدنه سرده دی او نگاه میکرد….مردم کای رو کنار زدن و بدنه بی جونه دی او رو تو آمبولانس گذاشتن…کای دستاشو مشت کرد..فقط نمیخواست به مردنه کیونگ سو فکر کنه…حتی یه درصد…
 
تو سکوت به عقربه های ساعت نگاه میکرد…زمان چقدر دیر براش میگذشت…سرشو به دیوار تکیه داد و آروم اشک ریخت…اون لحظه چیزایی جلو چشماش ظاهر میشدن که نمیخواست بهشون فکر کنه…لبخنده قشنگش…نگاه های عاشقانه اش…قهوه ی تو دستش…چرا اون لحظه باید لوهانو میبوسید؟؟چرا اون لحظه کیونگ سو باید اونا رو میدید؟؟ 
دستشو رو قلبش گذاشت و گریه کرد…
سهون و لوهان پیشش نشستن 
سهون:وضعیتش چطوره؟؟
کای:بد..
لوهان زار زار گریه میکرد:ه.همش تقصیره منه..آآآه
سهون لوهانو بغل کرد:تقصیره تو چرا؟؟؟ مگه چیکار کردی؟؟؟
لوهان:سهووون منو ببر خونه حالم خوب نیست….
کای:شما برین من هستم پدر مادرشم دارن خودشونو میکشن…
لوهان دستای کای رو گرفت:جونگیییین بگو که نمیمیره!!! بگوووووو
کای:نگران نباش لولو…برو…اینا همش تقصیره خودمه….
سهون:جونگین چیزی نمیخوای؟؟
کای:نه فقط اینو ببر 
سهون دسته لوهانو گرفت:بیا بریم لوهان
سهون و لوهان رفتن و کای دوباره تنها شد…
 
سهون لوهانو رسوند خونه 
سهون:لولو گریه نکن دیگه 
لوهان اشکاشو پاک کرد:باشه عزیزم…دیگه گریه نمیکنم…
سهون خندید:قول میدی؟؟
لوهان:قول میدم…
سهون:خوب میشه…ولی من نفهمیدم تو چه تقصیری داری این وسط؟؟
لوهان:فراموشش کن سهون
سهون:باشه…باشه…برو تو سرده…
لوهان:بغلم نمیکنی؟؟
سهون خندید:مگه میشه نکنم 
و لوهانو محکم بغل کرد و به خودش فشار داد:قربونت برم من 
لوهان لبخند زد و چشماشو بست:دلم نمیخواد بری!!
سهون:خب نمیرم چطوره؟؟
لوهان خندید:خیلی دوستت دارم…
سهون:منم همینطور…فردا کلاس میبینمت امیدوارم کیونگ سو هم زودتر خوب شه..
لوهان:آره…سهوووون
سهون:جونم
لوهان:تا فردا چیکار کنم؟؟دلم میخواد فقط کنارت باشم…
سهون دسته لوهانو گرفت با هم رفتن پشته یه درخت بزرگ…
لوهان:چیکار میکنی؟!
سهون شروع کرد به بوسیدنه لوهان….
لوهان دستاشو رو صورته سهون گذاشت و بوسشو عمیق تر کرد…
سهون نفس نفس میزد:حالم…خوب نیست…
لوهان چشماشو باز کرد و به شلواره سهون نگاه کرد که در حاله پاره شدن بود….
لوهان:سهون…چرا!!! تو فقط با بوسیدنه من تحریک میشی!! مشکلی داری؟؟
سهون:نمیدونم…تو…هر حرکتی میکنی من…تحریک میشم…آآآخ
لوهان دستشو جلو دهنش کذاشت:نمیتونم…باور کنم…
سهون:چرا نمیتونی؟؟!
لوهان:حالت خیلی بده سهون
سهون:مهم نیست…وااای خیلی گرمه…
لوهان از ترس اینکه آبروریزی بشه گفت:بیا بریم خونه 
سهون:نه میرم…خوبم فعلا…بای عزیزم 
لوهان:نمیخواد بری با این سر و وضع بیا بریم خونه کسی نیست یکم بمون خوب که شدی برو 
سهون:ببخش لوهان…ولی من دیگه عادت کردم…هه…بای
لوهان نمیتونست سهون رو تو این وضعیت رها کنه از یه طرفم اگه میزاشت بره اونوقت سهون ازش ناراحت میشد…
لوهان:سهوووون…
سهون برگشت:کاری داری؟؟
لوهان:بیا خونه 
سهون:نه تو برو نگران من نباش چیزیم نیست که خخخخ 
لوهان:بیا سهون…دلم برات تنگ میشه…
سهون خندید:واقعا؟؟ ببین من حالم خوبه…نگاه کن…هیچیم نیست الکی نگرانمی…
لوهان:دلم نمیخواد بری…ولی انگار داری از من فرار میکنی!!!
سهون:نه عزیزم…این چه حرفیه باشه میام پیشت…
لوهان دره اتاقشو باز کرد و نشست رو تخت:بشین دیگه
سهون:اتاقت باحاله ها حیف که تختت یه نفرس…
لوهان خندید:واا خب تنها خودم میخوابم روش دیگه…
سهون:خب عشقم اومد و مثل الان من پیشت بودم و خواستیم با هم بخوابیم…اونوقت تکلیف چیه؟!
لوهان آروم زد رو صورت سهون:ببینم تو فقط به اینجور چیزا فکر میکنی؟؟
سهون:دسته خودم نیست خب شاید از سنمه…تو اینجوری نیستی؟؟
لوهان سرشو تکون داد:نه خیلی…من تی شرتمو بپوشم بیام 
سهون:باشه..
لوهان تی شرتشو جلوی چشمای بهت زده ی سهون دراورد و خندید..
سهون سرشو پایین انداخت و به زمین نگاه کرد…
لوهان:اگه همینجوری سرتو بندازی پایین هیچوقت تحریک نمیشی…
سهون آه کشید:آره..پس بهتره اصلا بهت نگاه نکنم…
لوهان تعجب کرد:سهوووون…این حرفا چیه!! 
سهون از رو تخت بلند شد و بدونه اینکه به لوهان نگاه کنه گفت:من دیگه میرم..حالم خوبه…
لوهان:کجا!!
سهون کولشو انداخت پشتش:خونمون…کاری نداری؟!
اشک تو چشمای لوهان جمع شد:هنوز…۵ دقیقه هم نشده…
سهون:ببین لولو من نمیخوام اذیتت کنم دوست ندارم به خاطره تحریک شدنم ناراحت شی…آره من اینجوریم دسته خودمم نیست…پس بهتره برم تا دوباره ناراحتت نکردم…
اشک های لوهان رو گونه اش سرازیر شد:س.سهون…
سهون درو باز کرد و رفت…
لوهان شروع کرد به گریه کردن…سهون حتی بهش نگفت گریه نکنه…..
 
بلاخره دکتر از اتاق عمل بیرون اومد..کای دویید سمتش:چی شد؟؟ 
دکتر:پاش شکسته فقط…مشکله جدی نداره از سرشم عکس گرفتیم خوشبختانه مشکلی نیست
کای:کی میتونم ببینمش؟؟
دکتر:هر وقت به هوش بیاد…
کای خندید:ممنون…
یه ساعت گذشت مادر کیونگ سو از اتاق بیرون اومد و به کای لبخند زد:دوستشی؟؟
کای سرشو تکون داد:آره میتونم ببینمش؟؟
مادر دی او:آره میتونی…
 
کای دره اتاق رو آروم باز کرد و رفت داخل…دی او با گل هایی که خانواده اش براش آورده بودن بازی میکرد…چشمش یه کای افتاد..اولش تعجب کرد ولی بعدش روشو برگردوند…
کای خندید و نشست رو تخت:خوبی؟؟
دی او دستشو جلو دهنش گذاشت…چشماشو رو هم فشار داد و اشک ریخت…
کای:هی بچه!! سوال پرسیدما
دی او بینیشو بالا کشید:خوبم..
کای دستشو رو موهای مشکیه دی او کشید
دی او:نکن..
کای:بابت امروز معذرت میخوام…
دی او:تو به من گفتی گی نیستی…ولی داشتی لوهانو میبوسیدی…
کای:آره..آره داشتم میبوسیدمش…من قبلا عاشقش بودم اما الان شروع کردم به دوست داشتنه…تو…
دی او:برو بیرون…حالم خوب نیست…
کای: کیونگ سوو…من دروغ نمیگم 
دی او داد زد:برووو بیرووووون 
کای:باشه…باشه…میرم بیرون ولی اینو بدون که من دست از سرت برنمیدارم نمیزارم یه نفر دیگه دوباره عشقمو ازم بگیره…
دی او:دروغ گوووو…تو این یه روز تو شدی عاشقه من؟؟!! با عقل جور درمیاد؟!!
کای: من دارم لوهانوفراموش میکنم و شروع کردم به دوست داشتنت بفهمممم…
دی او:برو بیرون جونگین…حالم خوب نیست میخوام فکر کنم 
کای خندید:باشه بهش فکر کن…من دیگه میرم چیزی خواستی بهم زنگ بزن…مراقب پاتم باش
کای گلی که برا دی او خریده بود رو تخت گذاشت و رفت بیرون…کیونگ سو گل رو برداشت و بو کرد و گریه کرد….
 
لوهان هنوز پشته در نشسته بود و هق هق میکرد…سهون حتی یه اس ام اس هم بهش نزده بود…میخواست بهش زنگ بزنه ولی این دیگه خیلی ضایع بود…اشکاشو پاک کرد و به صفحه ی گوشیش نگاه کرد هیچی نبود…حتی یه اس ام اس….
استرس گرفته بود نمیدونست چی کار باید بکنه تا سهون پیشش بمونه….
گوشی رو دستش گرفت و با استرس تمام شماره ی سهون رو گرفت…
-واییی بردار سهون…بردار…بردار 
سهون:الو..
لوهان از شدته هیجان نمیتونست حرف بزنه…
سهون:الو لوهان…چرا حرف نمیزنی!!
لوهان:سهون..خو.خوبی؟؟
سهون:بد نیستم 
لوهان:خیلی منتظرت موندم بهم زنگ بزنی 
سهون:خواب بودم 
لوهان:بیدارت کردم؟
سهون: عیبی نداره…
لوهان بغض کرد:باهام…قهری؟؟
سهون:قهر؟؟ نه!! این چه حرفیه!! 
لوهان:میخوام…میخوام بیام پیشت…
سهون خندید:چیه..دلت برام تنگ شده؟؟
لوهان:آره..تو چی؟! تو دلت برام تنگ نشده؟؟
سهون:شده…چرا صدات گرفته؟؟ 
لوهان:هه..هیچی سرما خوردم 
سهون:مواظب خودت باش
لوهان:سهون میای اینجا؟؟
سهون:نمیتونم لوهان…تو بیا اینجا
لوهان:باشه تا نیم ساعت دیگه اونجام…
سهون گوشی رو قطع کرد و خندید:هه…چقدر دوسم داره…
 
لوهان زنگ در رو زد و منتظر موند…سهون درو باز کرد:سلام لوهان چقدر زود اومدی؟!
لوهان: با ماشین اومدم…
سهون:بیا تو مامی نیست 
لوهان از رفتاره سهون شکه شده بود…سهون نه بغلش کرد نه بوسیدش 
لوهان نشست رو تخت و آه کشید…
سهون:چیزی میخوری؟؟
لوهان:نه…نمیخورم
سهون نشست کناره لوهان و بهش نگاه کرد:چیزی شده لولو؟؟
لوهان:سهون 
سهون:جونم
لوهان:چرا بغلم نکردی؟؟
سهون جا خورد:هووم؟!!
لوهان:چرا مثله قبل نیستی؟؟ دوسم نداری مگه نه 
سهون خندید:لولو حالت خوبه؟؟
لوهان شروع کرد به گریه کردن 
سهون دستاشو گرفت و خندید:لوهاااان…دیوانه چته؟!! گریه نکن 
لوهان: من عاشقتم سهون…چرا باهام اینکارو میکنی؟؟چرا؟؟ باور کن دیگه از استرس شام و ناهارم نمیخورم
سهون دستاشو باز کرد:بیا بغلم…گریه نکن
لوهان نزدیک تر رفت و محکم سهونو بغل کرد و گفت:خیلی دوستت دارم خیلی خیلی…
سهون موهای لوهان رو نوازش کرد:منم همینطور عزیزم…
لوهان چشماشو بست و اشک ریخت
سهون:گریه نکن لوهان…بزا برم دو تا قهوه بیارم بخوریم با هم 
لوهان اشکاشو پاک کرد:باشه
بعد از ۵ دقیقه سهون با دو تا قهوه وارد اتاق شد…
لوهان:از کای خبری نداری؟؟
سهون:بهش زنگ زدم..گفت پسره فقط پاش شکسته…همین…
لوهان:خدارو شکر زنده اس
سهون:آره…امروز خیلی گریه کردی؟؟
لوهان:نه…
سهون:چشمات باد کرده…نبینم گریه کنیاا…
لوهان لبخند کمرنگی زد و خیلی آروم گفت:چشم…
 سهون رو تخت دراز کشید و به لوهان نگاه کرد:لوهان من واقعا با نگاه کردنتم تحریک میشم…نمیدونم چمه…ولی اینجوریم…دلم نمیخواد تو رو ناراحت کنم…برا همینه که سعی میکنم کمتر بغلت کنم…تا این اتفاق نیفته…
لوهان رفت رو تخت و خودشو تو بغل سهون گوله کرد:بغلم…کن…بزار هر اتفاقی که میخواد بیفته…من عاشقتم…عیبی نداره اگه تحریک بشی!!
سهون خندید و لوهان رو محکم به خودش فشار داد و پاشو انداخت رو پاهای لوهان…
لوهان به لبای سهون نگاه کرد و زبونشو رو لباش کشید..
سهون:چیه!! 
لوهان:دلم میخواد لباتو ببوسم…
سهون:خب ببوس
لوهان:یااا..من نمیام جلو تو بیا
سهون خندید:دیوونه…خودت بیا جلو…
لوهان روشو برگردوند و دوباره اشک تو چشماش جمع شد:تو حتی جلو نمیای که منو ببوسی!!! خیلی مسخره ای 
سهون بهت زده به لوهان نگاه کرد:وااا…دیوانه ی لوس…
لوهان:خودتی
سهون چندتا بوسه به گردنه لوهان زد:برگرد عزیزم 
لوهان برگشت…اشکاشو پاک کرد و سهون رو بغل کرد و بوسید….
سهون:لوهان…دارم تحریک میشم…
لوهان:سهون…مگه میشه آدم با بوسه تحریک بشه؟؟؟
سهون آه بلندی کشید و میله ی تخت رو گرفت…..
لوهان چاره ای نداشت دوباره خودشو در اختیاره سهون گذاشته بود…فقط به خاطر اینکه عاشقش بود…
لوهان لباساشو آروم دراورد و به چشمای بهت زده ی سهون نگاه کرد: سهون…من آماده ام…
سهون:هووم؟؟!
لوهان سرشو پایین انداخت و آروم زمزمه کرد:هر..هر کاری بگی میکنم فقط…پیشم بمون…
سهون بلند خندید و لباسای لوهان رو تنش کرد:من پیشتم نیازی به این کارا نیست…
لوهان:ولی من که به زور باهات نمیخوابم منم لذت میبرم…منم دوست دارم…
سهون:لولو…بیا بغلم چشماتو ببند میخوام یه جور دیگه با هم حال کنیم…
لوهان تعجب کرد:چه جوری؟؟
سهون لبخند زد:بیا بغلم…یه جوره قشنگ تر…
لوهان با استرس تمام تو بغل سهون دراز کشید و بهش نگاه کرد:خب…
سهون لباشو رو گوش لوهان گذاشت و زمزمه کرد:لولو…الان که تو بغلمی…دوست دارم لباتو ببوسم…لباتو بخورم…
خیلی ناگهانی لوهان لباشو رو لبای سهون گذاشت…سهون از تعجب چشماش گرد شده بود لوهانو عقب برد و خندید: خیلی بی جنبه ای لوهان خخخخ…بزار من حرفم تموم بشه بعد حمله کن…
لوهان سرخ شد: سهون من طاقت ندارم…
سهون:بزار بقیشو بگم…
لوهان با لبای آویزون به سهون نگاه کرد:بگو…
سهون دوباره زمزمه کرد:خب..وقتی لباتو بوسیدم میام پایین تر و گردن و گوشتو میبوسم…گازشون میگیرم 
لوهان خودشو تکون داد و خندید:نهههههه…خودت بکن 
سهون تعجب کرد:دیوونه…خخخخ…خودت کرم داری
لوهان:من اینجوری نمیتونم…عملی انجامش بده…
سهون:باشه عزیزم هر جور خودت بخوای…..
سهون سریع لباساشو دراورد…لوهان آه کشید چون میدونست سهون با حرف راضی نمیشه پس خودشو دوباره تسلیم کرد….
 
کای با یه دسته گل و کلی آبمیوه رفت بیمارستان تا دی او رو ببینه…
با کلی ذوق و شوق درو باز کرد و رفت داخل…
دی او خواب بود…کای وسایلشو رو میز گذاشت و نشست رو تخت و دستشو رو موهای کیونگ سو کشید..
دی او چشماشو باز کرد و جا خورد:ترسیدم
کای:خب به درک…
دی او اخم کرد:بی ادب…چرا اومدی اینجا؟؟
کای: دوسته اسکلم تصادف کرده اومدم ملاقاتش…هعییییی
دی او:ولی این دوسته اسکلت نمیخواد بیای دیدنش
کای:ببینم این گل ها رو کی آورده؟؟
دی او:به تو چه!!
کای:اوهووو…چه زبونی وا کردی تصادفه خیلی اثر داشته انگار 
دی او:تو باعث شدی من تصادف کنم
کای:ببین بچه من بهت همه چیو گفتم…راستشم گفتم…من قبلا عاشقه لوهان بودم ولی الان دیگه نیستم 
دی او:پس چرا بوسیدیش؟
کای:چون میخواستم عقدمو خالی کنم…گرفتی؟؟
دی او: برو بیرون
کای گوشه دی او رو آروم پیچوند:من هر چی میگممممم…هی نگو برو بیروووون 
دی او:آی آی…گوشمممم
کای:ایندفعه بگی برو بیرون یه جور میزنمت اون یکی پاتم گچ بگیرن…
دی او:هااا!!!
کای:ها نه بله…
دی او با ترس به کای نگاه کرد:واقعا…اینکارو میکنی؟؟
کای آبمیوه هارو باز کرد:آره من اخلاقم اینجوریه…هه…عاشق بد آدمی شدی!!
دی او:نمیدونستم…
کای:حالا بدون…
دی او:چرا نرفتی مدرسه؟؟
کای:به نظرت چرا نرفتم؟؟
دی او:جونگین خیلی ضایعم میکنیاا…
کای:بگیر اینو بخور کم حرف بزن..
دی او نی رو گذاشت تو دهنش و به یقه ی بازه کای نگاه کرد و آبمیوه پرید تو گلوش و شروع کرد به سرفه کردن….
کای ترسید:یااااااا احمقققق آروم بخور دیگه!!!
دی او نفس راحتی کشید:داشتم…داشتم خفه میشدم…
کای:حالت خوش نیستا…
دی او به گردنه برنزه ی کای نگاه کرد و آب دهنشو قورت داد:جونگین…
کای:بنال
دی او خندید:میشه یقتو ببندی؟؟
دهنه کای باز موند:چیه!! غیرتی شدی؟!
دی او سرخ شد:نه خخخ…اذیتم میکنه..
کای:بدنه من اذیتت میکنه؟؟ از چه لحاظ؟؟
دی او:از…از هیچ لحاظی همینجوری گفتم ولش کن اصلا…هه
کای دکمه ی دیگشم باز کرد:الان چی اذیت میشی؟؟
دی او به پاکت آبمیوه اش نگاه کرد:خیلی بی مزه ای 
کای خودشو به دی او نزدیک کرد:احححح بیار بالا این سرتو…
دی او خندید و سرشو بالا گرفت…
کای لباشو آروم رو لبای کیونگ سو گذاشت و به قیافه ی بهت زده ی دی او نگاه کرد و خندید………..
 

 

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

19 Responses

  1. [email protected]@

    ایشششششش…چه تاقچه بالایی گذاشت دی او!!!!
    رمز

  2. هعیییی این فن ارته خیلی خوبه منم لبای دیو رو می خوام گاز بگیرم البته مال همهی اعضای اکسو دلم می خواد گاز بگیرم ااییی وقتی این داستانا رو می خونم ت میشم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: