88 بازدید

ep 11 (آخرین آرزو ) last wish

قسمت 11

فردا اجرا داشتیم همه استرس داشتن جز من یه بسته چیپس برداشتم و رفتم رو مبل دراز كشیدم هر ٥دقیقه یه بار ژیومین میرفت دستشویی خندم گرفت:ژیوووو خیلی استرس داری؟؟
ژیو:آ..آره خیلیییی
-بابا من نمیدونم شماها برا چی استرس دارید ما كه اینهمه تمرین كردیم
ژیو با قیافه ی رنگ پریده ای رفت دوباره تمرین كنه
رفتم تو آشپزخونه چندتا شكلات برداشتمو رفتم تو سالن بچه ها در حال تمرین بودن دستمو مشت كردم و داد زدم:
-سوهو هیوونگ فایتینگگ بپا غش نكنی چقدر تمرین میكنی تو!!!!
سوهو:س..س..سهون ن.نفسم بالا نمیاد
یه شیشه آب براش پرت كردم و نشستم و مشغول خوردن شكلات شدم
لوهان سخت مشغول رقص بود خوشحال بودم از اینكه پاش خوب شده و میتونه تو اجرا باشه
تو فكر بودم كه كای مثلا اومد شوخی كنه از پشت هولم داد و با مخ خوردم زمین
-آخخخخخخخ
كای شروع كرد به خنده
-عوضی چرا هل میدی!!!! آخ آخ كمرم
لوهان دویید سمتم و شونه هامو گرفت و تكونم داد
لوهان:سهونااا خوبی؟؟؟؟چیزیت نشد!!جاییت درد نمیكنه؟؟
با تعجب بهش نگاه كردم اونم دست میكشید به صورتم و با نگرانی نگام میكرد خندم گرفت
-خوبم لوهان نگران نباش
لوهان به كای اخم كرد:جونگین خجالت بكش این چه كاری بود كردی!!!نمیگی یه چیزیش میشه!!!!
كای داشت شاخ درمیاورد
كای:تو چرا حرص میخوری؟مگه تو رو زدم!!
لوهان:اام..خب منظورم اینه كه فردا اجرا داریم اگه چیزیش بشه نمیتونه اجرا كنه
-بچه ها بیخیال… هیونگ جونگین داشت شوخی میكرد منم كه چیزیم نشده بیا بریم اگه تمرینت تموم شده
لوهان با عصبانیت رفت تو اتاق و درو بست منم رفتم دنبالش
-لوهان چیزی نشده اینقدر خودتو ناراحت كردی تازه بچه ها هم بهمون شك كردن
لوهان نشست رو تختش
لوهان:برام مهم نیست سهون بزار بفهمن بزار این جونگین هم بفهمه كه من دوستت دارم
خندم گرفت:آهوی من حسودی كرده آرههههه!!خخخخ
لوهان:نخیر هیچم حسودی نكردم فقط از شوخیش خوشم نیومد
خیلی ناگهانی خوابوندمش رو تخت
لوهان با ترس نگام کرد:چ.چیكار میكنی؟؟!!!
-میخوام بخورمت ها ها ها …
لوهان:برو بابا
-یه جور ترسیدی خودم به خودم شك كردم گفتم نكنه گرگی چیزیم
لوهان:خب تو گرگی دیگه
صدامو آروم تر كردم:من گرگم آره؟؟ الان بهت میگم گرگ كیه
لبامو بردم نزدیك لباش
لوهان خندید:تو از گرگم بدتری خخخ…… یااااا برو كنااار
لوهان آروم زد تو صورتم:برو عقب…دیوونهههه
شونه هاشو گرفتم و بغلش كردم لبامو گذاشتم رو گوشش و زمزمه كردم
-آهوی حسود من
لوهان:من حسود نیستم سهون
-هستی
لوهان:نیستم ایییش
-دوستت دارم لوهان دوستت دارم دوستت دارم
لوهان خندش گرفت:ولم كن سهونااا خخخخ
لبامو بیشتر به گوشش فشار دادم:نمیخوام باید تا ابد تو بغل من باشی
لوهان یكم لرزید:لبتو..چسبوندی به گوشم بدنم یه جوری میشههه
-هه..خوشت میاد؟
لوهان با لحن تحریك برانگیزی گفت:آ.آره..آآآه
لبامو از رو گوشش برداشتم:هه..چی شد!؟
لوهان چشماشو بسته بود آروم گفت:هیچی
فهمیدم كاره اشتباهی كردم
-اهم…لوهان یه چیزی میگم جونه من نه نگو
لوهان به شدت قرمز شده بود:ب.بگو
-ااام.. میزاری… لباتو ببوسم ؟
لوهان یهو از تخت بلند شد:نمیییییشه
تعجب كردم:چرا؟؟
لوهان:اینقدر… نگو چرا…خب نمیشه دیگه
داشت از خجالت آب میشد بلند شدم و رو به روش وایسادم:لوهان به جون خودت طعم لبات هنوز …
لوهان فقط میخواست ازم فرار كنه:اهم اهم بسه دیگه پر رو نشو ب.بیا بریم پیش بچه ها
با قیافه آویزون نگاش كردم:نامرد بیا بریم
با هم نشستیم رو مبل كای اومد نشست بغل دست من
كای:هی سهون قضیه چیه؟؟لوهان چی میگفت؟؟
هیچی كای بیخیال
كای ابروهاشو بالا انداخت و مشغول خوردن چیپس شد
كریس:خب بچه ها امشب زود بگرید بخوابید فردا ٦باید پاشیما
لی خمیازه كشید:چقدر سخت
كریس:شما از الان برو بخواب تا صبح زود بیدار شی
كریس به هممون نگاه انداخت و گفت:یعنی فقط دلم میخواد فردا یكیتون خراب كنین اونوقت من میدونم و شماها این اجرا برا گروه خیلی مهمه فهمیدی آقای چن؟؟!!!
چن به خودش اومد:آره فهمیدم خخخ
دخترا اومدن و نشستن رو مبل
چانی:كجا میرین؟؟
نسیم نگاه غمگینی به چانی انداخت:داریم میریم هتل دانشگامون از فردا شروع میشه
چانی:نههههههه نرییییییییین
فائزه با بهت نگامون میكرد:تا ابد كه نمیشه پیش شما باشیم
همه بچه ها مخالف رفتنشون بودن
كریس:خانم ها بچه ها استرس دارن حالا شما هم امشب تصمیم گرفتین برین؟؟
هلیا:میشه بمونیییییییم؟؟؟
فائزه:من فكر كردم شما میخواین هر چه زودتر ما از اینجا بریم
سوهو:نه بابا احساس میكنم خونه یكم آرامش داره
فائزه:چه بهتر دیگه پول هتل و اینارم نمیدیم ها ها..البته ما فقط یكی دوهفته كره ایم و میتونیم پیشتون بمونیم
چانی:اووووو…تا یكی دو هفته من ونسیم با هم مزدوج شدیم خخخخ
همه برگشتیم و به چانی نگاه كردیم
چانی:اهم..شوخی كردم
كریس:اگه بچه ها مشكلی ندارن منم مشكلی ندارم
همه موافقت كردن جز من
ساعت نزدیكای ١٠ بود
بكی:هلی پاشو چندتا پفك بیار بخوریم
قیافه ی هلیا یكدفعه از حالت عاشقانه به یه قیافه ی خشن تبدیل شد
هلیا:مگه من نوكرتم كه اینجوری بهم دستور میدی؟؟؟خودت دست و پا داری پاشو خودت بردار
همه با دهن باز داشتیم به هلیا و بكی نگاه میكردیم
بكی بلند شد و رفت سمت هلیا
بكی قیافشو جدی كرده بود و با قیافه ی ترسناكی به هلیا نگاه میكرد
هلیا آروم آروم عقب رفت تا خورد به در
بكی:چی گفتی تو؟!!!
هلیا:الان خیلی ازت ترسیدم
بكی:ببین خانم كوچولو تو الان خونه مایی من هر كار كه بخوام میتونم باهات بکنم..
حالا هلیا واقعا ترسیده بود كم كم داشت خندم میگرفت
هلیا:چی میگی بكی برو كنار
بكی:نرم چی میشه؟
هلیا:برووو كناااار
هلیا خواست بره كه بكی دستشو گرفت و محكم كبوندش به دیوار
اشك تو چشمای هلیا جمع شد
كریس بلند بلند خندید:ولش كن بكی خودشو خیس كرد
همه زدن زیر خنده
بكی دستشو برداشت و از خنده رو ده بر شد
هلیا بغض كرده بود دستشو گذاشت رو دهنشو دویید و رفت تو اتاق چن و ژیومین
بكی مات و مبهوت به ما نگاه میكرد:چی شد؟!!
نسیم:واقعا برات متاسفم
نسیم و فائزه رفتن تو اتاق كه هلیا رو دلداری بدن
لی:بك فك كنم نباید اینكارو میكردی
رفتیم شام همه بودن جز هلیا
بكی رفت و در زد
بكی:هلی جون…هلی خانم یه دقه بیا درو باز كن
هلیا درو باز كرد چشماش قرمز شده بود معلوم بود خیلی وقته داره گریه میكنه
بكی:خیلی بی جنبه ای
هلیا:من بی جنبه نیستم تو اینقدر بی شعوری كه نمیدونی با یه دختر نباید یه همچین شوخی بكنی
بكی:ببین دختر كوچولو آدم باید یه كم جنبه داشته باشه
هلیا:فقط ساكت باش بكی
بكی:هه..من از دخترای بی جنبه و لوس حالم به هم میخوره
كریس:بكی تمومش كن کوفتمون شد این یه لقمه شام
بكی شام نخورد و رفت تو اتاقش و درو بست
هلیا:من شام نمیخورم شب به خیر
همه پكر رفتیم تو اتاقامون
رفتم رو تختم دراز كشیدم لوهان اومد پیشم و بازم با نگاهای قشنگش داشت دیوونه ام میكرد
لوهان:داری میخوابی؟
-تو بگی نخواب نمیخوابم
لوهان خندید:نخواب
-چشم
لوهان خندید
سهون فدای خنده های قشنگت
لوهان دستشو كرد لای موهام و همرو با دستش عقب برد:سهونا
-جون سهون
لوهان:تو هر روز عصرا كجا میری؟
-میرم یه جای خووووب
لوهان:مسخره بازی درنیار دیگه بگووو
-گفتم كه یه جای خوووب
لوهان زد تو دستم:این جای خوبت حتما باره با كلی دختر آره؟؟
-اونم چه دختراااییییییییی به به
لوهان:پس برو با همونا حال كن
دستشو گرفتم:ای خداااا تو اصلا جنبه نداریا…. هیییی یه روز میبرمت اونجا
لوهان با كنجكاوی گفت:قول بده
دستشو گرفتم و بوسیدم:قول میدم
لوهان خمیازه كشید:من میرم بخوابم شب به خیر سهونی
-كجا!!!
لوهان برگشت و با تعجب نگام كرد
لوهان:میرم بخوابم دیگه
-بوسم نمیكنی؟
لوهان:میزنمتااا
لبامو غنچه كردم
لوهان:تا صبحم لباتو غنچه كنی از بوس خبری نیست
-چرا آخه؟؟!!!
لوهان:بخواب سهون فردا اجرا داریم استرس دارم شدید
-یه كاری نكن به زور بوست كنمااا
لوهان دوباره خمیازه كشید:تو غلط كردی
خنده ی شیطانی كردم:ها ها ها حالا میبینی
لوهان:سهون اعصابمو خورد نكن من دارم میخوابم شب خوش
-تو حتی منو بغلم نكردی من چه جوری میتونم بخوابم؟!!
لوهان:فردا بغلت میكنم الان نمیتونم بیام اونجاااا
-از من میترسی لو لو؟میترسی ببوسمت
لوهان:نخیرم
-من تا بغلم نكنی نمیخوابم
لوهان:سهوووون بیام اونجا كتك میخوری
-عیبی نداره بیا
لوهان قیافشو جمع كرد و بینیشو كشید بالا و به زور از تختش اومد پایین و اومد سمتم
لوهان:اول كتكتو بخور بعد
تا اومد منو بزنه دستاشو گرفتم و انداختمش رو تختم ..خودمم رفتم روش دراز كشیدم
لوهان ترسیده بود:س..س..
آروم زمزمه كردم:جونم
لوهان آب دهنشو قورت داد:ب..بزار….برم الان یكی .. میاد تو اتاق
ابروهامو بالا انداختم:كسی نمیاد نگران نباش
لوهان سعی میكرد هلم بده:برو كنار سهون از این شوخیا خوشم نمیاد
-من كه كاری نمیكنم مگه نمیخواستی بغلم كنی خب بغلم كن دیگه به جونه خودت بغلم نكنی نمیزارم بری
لوهان آروم دستاشو انداخت دور گردنم و منو كشید سمت خودش
قلبش خیلی تند میزد خندم گرفت
-آهو كوچولو.. چرا اینقدر ترسیدی؟
لوهان:آ.آخه میترسم یكی ب.بیاد تو
-كسی نمیاد تو اححح اینقدر استرس نده دیگه
آروم روش خوابیدم
-بغلم كن
لوهان:سهوناا یااااا… برو كنااار
لبامو گذاشتم رو گوشش:بغلم كننننن…زوووود
لوهان نزدیك بود گریه كنه بغلم كرد و من چشمامو بستم دو دقیقه گذشت و لوهان هنوز زیرم بود و نفس نفس میزد
لوهان دره گوشم زمزمه كرد:سهوناا..سهوناا خوابیدی!! م.میشه از روم بلند شی؟؟دارم..له میشم
از قصد چیزی نگفتم دوست داشتم تو بغلم باشه
لوهان سعی میكرد یكم جا به جا شه: س..سهوناا… واقعا خوابیدی؟؟یاااا….الان یكی میاد
لوهان دستشو كرد لای موهام:سهوناا..م.من … میخوام برم بخوابم
-نمیزارم بری تا منو نبوسی
لوهان جا خورد:بیدارییی؟؟
صورتمو بالا آوردم و نگاش كردم
چشمامو بستم و لبامو بردم سمت لباش ولی لوهان صورتشو برگردوند
-چیه لوهان از من خوشت نمیاد؟
لوهان:نه …. سهون فقط…نمیخوام بیشتر از این بهت وابسته شم
-آهو كوچولو من مال توام تو هم مال منی پس باید وابسته ی من شی
لوهان:آخه…الان وقت خوبی برا..این كار نیسسست
-ششش یواش حرف بزن…پس كی وقتشه؟؟
لوهان:آآآ…له شددددددم
-خالی نبند من زیادم سنگین نیستم
لوهان اخم كرد:دیگه اعصابم داره خورد میشه برو كنارررر
-فقط یه راه داره اونم اینكه ببوسمت
لوهان نگام كرد و عصبی خندید
لبامو بردم نزدیك و بلاخره لباشو بوسیدم واااای چه حسه خوبی بود دلم نمیخواست لبامو بردارم …
نمیخواستم فكر ناجور دربارم بكنه زود لبامو برداشتم و پیشونیشو بوسیدم
از روش بلند شدم:اهم..حالا..برو بخواب
لوهان سرخ شده بود سرشو پایین انداخت و از تخت اومد پایین : ش.شب به خیر
-شب به خیر عزیزم
لوهان آروم رفت رو تختش و چشماشو بست
طعم لباش دیوونم میكرد بوسه ام همش١٠ ثانیه بود آه بلندی كشیدم و با افكاره شیطانی خوابیدم …….
Print Friendly, PDF & Email


38 Responses

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *