97 بازدید

ep 10 (آخرین آرزو ) last wish

قسمت 10

از دید سهون:
-باشه مامان هزار بار گفتی..
-چشم چشم خوب غذا میخورم…احححح مامان صد بار گفتم بهم نگو لاغر مردنییی بدم میاد
-من نمیدونم به كدومتون رفتم دارم میشم سهون لنگ دراز فك كنم هر دو دقیقه یه بار قدم بلندتر میشه برا اونه لاغرم
-چییییی؟؟؟داداش از من بلندترههه؟؟كجاش؟؟
– من !!! ؟؟ ١٨٤
-ای بابا چی دارم میگم من …اوكی..من باید برم مامان به بابا و داداش سلام برسون كاری نداری دوستت دارم بای
یه ساعتی با مادرم حرف زدم خیلی دلم برا خانواده ام تنگ شده بود تلفن رو قطع كردم و رفتم بیرون
-بچه ها لوهان كو؟
فاییزه:گفت میره دستشویی
نشستم رو مبل و با گوشیم بازی كردم ده دقیقه گذشت لوهان نیومد
یكم نگران شدم رفتم و دیدم تو دستشویی نیست همه جارو دنبالش گشتم تمام اتاقا ولی نبود كه نبود فقط یه جا رو نگشتم اونم سالن تمرین بود آروم رفتم سالن همه جا تاریك بود تا اومدم برقو روشن كنم صدایی شنیدم رفتم جلوتر و به صدا گوش دادم یه نفر داشت خیلی غمگین گریه میكرد اینقدر غمگین بود كه احساس كردم نفسم بالا نمیاد…هق هق میكرد و از روی بغض آه میكشید… صدای گریه اش تو سالن میپیچید برقو روشن نكردم رفتم جلوتر… سایه ی لوهان رو دیدم كه نشسته یه گوشه..دستشو گذاشته رو گلوشو آروم آروم گریه میكنه رفتم رو به روش و نشستم
-لوهان….
لوهان سرشو بالا نیاورد یكم گریه اش شدیدتر شد
-آهو كوچولو … چرا گریه میكنی؟چیزی شده؟؟!!!
لوهان سرشو بالا آورد چشماش قرمز شده بود معلوم بود خیلی وقته داره گریه میكنه نگران شدم
-لوهان چیزی شده؟؟!!!
لوهان زمزمه كرد:برو بیرون..میخوام تنها باشم
-پات درد میكنه؟؟هووم؟؟
لوهان یكم صداشو بالا برد:بروووو بیرووووون
دستمو بردم نزدیك صورتش و خواستم نوازشش كنم اما لوهان دستمو پس زد
لوهان:به من دست نزززززن
-لوهان كسی چیزی گفته؟؟من كاری كردم؟خب بگو چته
لوهان با بغض گفت:ازت …متنفرم
چشمام گرد شد
-چی؟؟!!!
لوهان:مگه كرییی!!! گفتم ازت متنفرررررم
باورم نمیشد خندم گرفت:درس حرف بزن ببینم چته تو
لوهان به هق هق افتاد:چیه…فك..كردی..من..خرم نمیفهمم..نا..راحت شدی؟؟ فقط..به خاطر ..یه حموم..آره؟؟!!! واقعا…ب..رات متاسفم..كه به خاطره..یه چیزه..دیگه..دوسم داری…
با بهت بهش زل زدم
لوهان داد زد:به من زل نزززززززززن… سهون حالم ازت به هم میخوره حالم از چشمات.. از خودت از قیافت … از صدات به هم میخورههههه…
بلند بلند شروع كردم به خندیدن:خره گوشیم زنگ زد مامانم بود رفتم تو اتاق و داشتم با اون حرف میزدم چی میگی تو واسه خودت؟؟
لوهان:دروغ..ن..گو
-دروغم كجا بود آخه دیوونهههه بیا گوشیمو چك كن بیا دیگههه
لوهان دوباره چشماش پر شد
طاقت گریه هاشو نداشتم بغلش كردم و به خودم چسبوندمش:گریه نكن..عزیزم
لوهان هلم داد: به من نگو عزیزززم مگه من دوست دخترتم هاااا!!!!! من پسرم سهون پسسسسسسر میفهمیییی؟؟؟؟!!!!
-نه نمیفهمم چته تو؟چرا یكدفعه ای اینجوری شدی!!!
لوهان:سهون نشنیدی …چی گفتم نه؟؟گفتم ..ازت متنفرم لطفا دیگه پیشم نیااااا در ضمن زوجی به اسم هونهان تو اكسو وجود ندارهههههه اینو فردا به همه اعلام میكننننم
-لوهان این دری وری ها چیه میگی من ..من دوستت دارم
لوهان اومد سمتم و با مشت كوبید تو دهنم پرت شدم زمین یكم لبم پاره شد و خون اومد آروم از جام بلند شدم لوهان لبمو دید و دوباره شروع كرد به گریه:برو بیروووووووووون تو منو به خاطره یه چیز دیگه دوست داریییییییییی وقتی بهت گفتم باهات نمیام حمووووم قیافت از این رو به اون رو شددددددد
-تو چرا اینجوری شدی؟؟لوهان جون من گریه نكن باور كن من نمیدونم از چی حرف میزنی
لوهان اومد طرفم چشمامو بستم منتظره ضربه ی دوم شدم كه برعكس فكر من لوهان بغلم كرد و گریه كرد
نمیدونستم چیكار كنم بغلش كردم لوهان گریه میكرد میدونستم دست خودش نیست برای همین چیزی نمیگفتم فقط با دستم آروم نوازشش كردم بعد از چند دقیقه بلاخره آروم شد هنوز هق هق میكرد و من نوازشش میكردم
-لوهان حالا بهم میگی چی شده؟ میدونم كه به خاطره تلفن و نگاهو اینا نیست
لوهان:هیچی … دارم دیوونه میشم
موهاشو بوسیدم
لوهان:سهونا جدی میگم حالم..حالم اصلا خوب نیست چیكار كنم؟؟
-خب حالت برا چی خوب نیست؟؟
لوهان آه كشید:نمیدوونم
-نمیدونی یا نمیخوای بگی؟
لوهان: جدیدا…یه جوری شدم…وقتی بهم توجه نمیكنی حس بدی بهم دست میده…سهونااا من تو رو برادرانه دوست ندارم اینو بارها بهت گفتم
-غلط كردم خوبه؟؟باور كن حواسم رفت به مامانم كه داشت زنگ میزد اصلا وقتی درمورد حمام حرف میزدی خندم گرفته بود
-لوهان…
لوهان چیزی نگفت
-جدی گفتی ازم متنفری؟میخوام راستشو بگی هااا
سكوت كرد و حرفی نزد
-پس متنفری…میدونستم
لوهان:باشه بازم بحثو عوض كن عیبی نداره مهم نیست
-بحث چیووو؟؟تو دقیقا همه چیو بهم نمیگی
لوهان با چشمای گریونش نگام كرد:سهوووونه خنگه نفهم
خندیدم:جونم بگو..این سهونه خنگه نفهم فدای اون چشمای خوشگلت
لوهان خندید یكم بالاتر اومد دستاشو دوره گردنم حلقه كرد و لباشو رو گوشم گذاشت و زمزمه كرد:.دوستت دارم..
لبخند زدم
لوهان ادامه داد:اینقدر دوستت دارم كه دلم میخواد ازت متنفر شم چون میترسم بهت وابسته شم…كلا دوست داشتنم یه جور دیگه اس میفهمی؟؟ سهون م.من من…
میدونستم چی میخواد بگه ولی نمیدونستم چرا نمیخواستم بهم بگه نزاشتم حرفشو ادامه بده
-ششش لوهان نمیخوام چیزی بگی فقط بزار محكم بغلت كنم
لوهان سفت بهم چسبیده بود و حرفی نمیزد
لوهان:سهوناا
-جونم
لوهان:پاشو.. برقو روشن كن
-نمیخوام
لوهان آروم گفت:پاشو سهون
-خب همه جا روشنه كه
لوهان:سهون حوصله شوخی ندارم
خندیدم:تو كه تو بغلمی احساس میكنم یه نور تو بغلمه یه نوره خوشگل
لوهان می خندید و زیپ سوییشرتم باز و بسته می كرد:خخخ دیوونه
-خواهش میكنم با چشمای قشنگت گریه نكن…..لوهان برای من گریه نكن…من ارزششو ندارم كه به خاطرم گریه میكنی
لوهان سرشو گذاشت رو سینه ام
لوهان:مهم نیست
-برا من مهمه
لوهان:سهونا ببخش زدمت
-عیبی نداره بزرگتری دیگه
لوهان خندید
-به چی میخندی؟
لوهان:آخه به تو میخوره بزرگ تر باشی نه من
-خیلی نامردی یعنی اینقدر سنم بالا میزنه؟
لوهان:خخخخ نهههه ولی خب من از تو خیلیییی خوشگل ترم
-اوه اوه چه از خود راضی هیچم خوشگل نیستی
لوهان پشتشو كرد بهم و قهر كرد رفتم آروم گردنشو بوسیدم
لوهان از جاش پرید و گونه هاش گل انداخت:این…این چه كاری بووووود
افتاد دنبالم دو دور دوره سالن چرخیدم
-عمرا بتونی منو بگیری آهو كوچولو
لوهان:وایساااا وقتی بگیرمت بهت نشون میدم آهو كوچولو كیهههه
لوهان منو گرفت خیلی ناگهانی بغلش كردم…صورتامون خیلی به هم نزدیك شد جوری كه نفس های لوهان به صورتم میخورد قلبم دیوانه وار تو سینه ام میكوبید صدای نفس نفس زدنامون تو سالن میپیچید…لوهان چشماشو خمار كرد و به لبام چشم دوخت با وحشت نگاش میكردم لباشو نزدیك و نزدیك تر آورد و تپش های قلب من شدیدتر شد و بعدش اون اتفاقی كه نباید میفتاد افتاد لوهان آروم لباشو رو لبام گذاشت از تپش های شدید قلبم دستام میلرزید چشمام باز بود لوهان با لذت تمام منو میبوسید ولی من مثل مجسمه با چشمای وحشتزده به لوهان نگاه میكردم
بعد از چند ثانیه صورتشو عقب برد و به چهره ی بهت زده ی من نگاه كرد:چیه!!! اولین بوسه ات بود آره؟خخخخ ببخشید..میدونستم خوشت نمیاد…كاره … اشتباهی كردم آره؟؟ چرا…چیزی نمیگی؟؟
لوهان سرشو پایین انداخت و زمزمه كرد:فك كردم … خوشتت میاد….معذرت میخوام
بوسش داغم كرده بود سرشو بالا آوردم لوهان با تعجب نگام میكرد …صورتمو بهش نزدیك كردم و چشمامو بستم و لبامو گذاشتم رو لبای نرمش اولین بوسه ی زندگیم رو تجربه كردم خیلی شیرین بود خیلیییی زیاااااد
لبامو رو لباش حركت میدادم قطره ی اشكی از گوشه ی چشم لوهان پایین ریخت
لبامو از رو لبش برداشتم
-ناراحتت كردم؟؟چرا گریه میكنی؟؟
لوهان سرشو تكون داد و بغلم كرد و با گریه گفت :سهونا…دوستت دارم …قول بده همیشه پیشم بمونی قول بدههههه
خندیدم:قول میدم تو زنم بگیری كنارت باشم خخخخ
لوهان:سهونااا
-جونم
لوهان:من قرار نیست زن بگیرم بفهم لطفا
-هااا!!!؟؟؟
لوهان لباشو آورد نزدیك گوشم و آروم زمزمه كرد:چون من…گ.ی ام
لوهان اینو گفت و گوشمو آروم بوسید
لبخند بزرگی رو لبام نقش بست محكم تر تو بغلم فشارش دادم
لوهان دوباره دره گوشم زمزمه كرد:هه..چیههه خوشت اومد؟؟
-اهم…از..چی؟؟
لوهان:از اینكه گفتم من گ.ی ام
-خب..خب..
لوهان به صورتم نگاه كرد:خب چی؟؟
-خب..من…یعنی..
لوهان:تو هم گ.یی مگه نه؟؟
چشمام گرد شد
لوهان:هستی؟؟!!!!
سرمو پایین انداختم و خیلی آروم زمزمه كردم:آره..آره من گ.ی ام یعنی نبودم تو رو كه دیدم….
لوهان پرید وسط حرفم:پس هستییی!!!
نفس عمیقی كشیدم:هستم كه الان بوسیدمت دیگه
لوهان خندید و دوباره بغلم كرد:باورم نمیشهههههه
خندیدم:میخوای كاری كنم باورت شه؟؟
لوهان سرخ شد و از بغلم اومد بیرون:اهم..نه باورم شد خخخخ لازم نیست كاری كنی
چهار دست و پا رفتم سمتش لوهان خودشو عقب میكشید:یاااااا كجا میای؟؟برو عقبببب
لوهان اینقدر عقب رفت تا گوشه ی دیوار گیر افتاد:سهوناااااا یااااااااا
-ششش آهو كوچولو نترس كاریت ندارمممم
لوهان: خواهش خواهش نزدیكم نیاااا سهوناااا اصلا من شوخی كردم خالی بستم
بلند خندیدم:باور كن كاریت ندارم چرا اینقدر ترسیدی؟؟
سالن تاریك لوهان رو بیشتر میترسوند…به سرم زد یكم باهاش شوخی كنم خودمو بهش نزدیك تر كردم لوهان گوشه ی دیوار كز كرده بود و وحشتزده به من نگاه میكرد كه با یه لبخند شیطانی داشتم میرفتم طرفش
چشماش از ترس گشاد شده بود دستشاشو رو گوشش گذاشت بدجور میلرزید با صدای لرزون گفت: ن..ن..نیااا…. بهم…د..دست..ن..نزن
كم كم داشتم تعجب میكردم لوهان میلرزید و گوشاشو محكم گرفته بود
-لوهان..خوبی؟؟داشتم شوخی میكردم دیوونههههه چقدر ترسویی خخخ
تا دستاشو گرفتم لوهان شروع كرد به داد زدن خیلی ترسیدم
لوهان داد میزد و میخواست كه ازم فرار كنه
-لوهااااان آروووم باششش چی شدههههه
دستاشو گرفتم لوهان بلند تر داد زد:وللللم كننننن….نمیخواااااام ولللللللم كنننننننننن ترو خداااا ولللللم كننننننن….
لوهان با دستاش موهاشو به هم ریخت و دوباره داد زد:ببییییین من زششتتتتم من شكل دخترا نیسسستم من پسررررررررم من دختررررر نیستتتتتتتتتتتتم وللللللللم كننننننننن
لوهان سعی میكرد به صورتش آسیب بزنه دستاشو سفت گرفتم:لوهااااااان چی داری میگییییی دیوونه شدیییییی؟؟؟
ولی لوهان مثل دیوونه ها میلرزید و میخواست فرار كنه
به زور تو بغلم فشارش دادم:عشققققم آرووووم باااش من غلط كرددددم به خدا داشتم شوخی میكردم باهات آروم باش عشقم آروم باش …من غلط بكنم كاری باهات بكنم..آروم باش
لوهان تو بغلم نفس نفس میزد و با ترس به صورتم نگاه میكرد صورت زیباش از ترس سفید شده بود چند ثانیه به چشمام زل زد و آروم شد سرشو چسبوندم به سینم لوهان سفت بغلم كرده بود و میلرزید
-لو..هان…خوبی؟؟
لوهان با صدای ضعیفی گفت:سهونااا قلبم…قلبم درد می..كنه
یهو چت شد لوهان؟؟من فقط داشتم باهات شوخی میكردم
لوهان:تاریكه…چرا همه جا تاریكه؟؟
بزار برم برقارو روشن كنم
لوهان:سهونا برقو روشن نكن بزار تاریك باشه من…زندگیم از اول..بچگیم تاریك بوده
-لوهان اتفاقی برات افتاده تو بچگی؟؟
لوهان:چرا تمام بلاها باید سره …من بیاد
-بهم میگی چی شده؟؟
لوهان:من … حتی برا تو هم خطرناكم
-هه..این حرفا چیه میزنی؟؟
لوهان: سهونا نمیخوام در موردش حرف بزنم
-ولی من میخوام همه چیو بهم بگی
لوهان آه كشید:واقعا…. از بوسیدنت لذت بردم كلا تا حالا در این حد از چیزی خوشحال نشده بودم… حتی وقتی بهم گفتن كمپانی اس ام تو رو میخواد
موهاشو آروم نوازش میكردم واقعا كنجكاو بودم بفهمم تو بچگی چه اتفاقی براش افتاده كه تا در این حد ترسیده بود
لوهان سفت بهم چسبیده بود:سهونا من این رازو به هیچكس حتی پدر و مادرمم نگفتم ولی میخوام به تو بگم چون…چون خیلی دوستت دارم بهتم اعتماد دارم تصمیم گرفتم دیگه تو خودم نگهش ندارم
-بهم بگو لوهان خودتو خالی كن
لوهان آه كشید:من ٨ سالم كه بود یكی از خوشگلترین پسرای مدرسه بودم هر روز وقتی كلاس تموم میشد مرد عجیبی میومد دم مدرسه و منو نگاه میكرد یه روز بهم نزدیك تر شد و بهم گفت كه از من خوشش میاد و چون پسره خوبیم منو میبره شهر بازی …. منم چون عاشق شهره بازی بودم قبول كردم اون منو همه جا برد واقعا بهم خوش گذشت بهم الكی گفت كه به بابام گفته كه ما قراره تا ١٢ شب با هم بگردیم ساعت ١١ بود كه از شهره بازی بیرون اومدیم و اون منو برد تو یه كوچه ی خلوت و بعدش….
لوهان شروع كرد به گریه نفرتی تموم وجودمو پر كرده بود و بدنمو میلرزوند اشكام رو گونم سرازیر شد چقدر دلمم میخواست اون مرد الان اینجا باشه و اونوقت با همین دستام بكشمش…
لوهان با گریه ادامه داد:سهوناا من نزاشتم اون عوضی كاری باهام بكنه چون از دستش فرار كردم ولی اون كابوس همیشه تو ذهنمه از وقتی اومدم اكسو یكم بهتر شدم تا الان كه دوباره اون كابوسو دیدم…سهونااا به كسی نگیاااا جونه من…
-من…من واقعا نمیدونم..چی بگم
لوهان اشكاشو پاك كرد و خنده ی تلخی كرد:اینا مال خیلی وقت پیشه فراموشش كردم بعضی وقتا یادم میفته از وقتی تو رو دیدم انگار دنیا برام یه جور دیگه اس خخخ
به چشماش خیره شدم
لوهان تعجب كرد:وااااای سهونااا گریه كردیییی؟؟؟خخخخخ باورم نمیشهههه بلاخره گریه تو دیدم سهون احساساتی ممممن خخخخ
سریع اشكامو پاك كردم: ببخشید من نمیدونستم وگرنه هیچ وقت همچین شوخیه احمقانه ای نمیكردم…
لوهان:عیبی نداره سهونم
-هه…من..میدونم هنوز خیلی بچم ولی ازت مراقبت میكنم هیونگ
سریع دستمو گذاشتم جلو دهنم:اوخ اوخ نباید میگفتم هیونگ خخخ
لوهان لبخند زد و بغلم كرد: میدونم سهونم
-خب پاشو بریم الان بچه ها شك میكنن بهمون
لوهان سرشو تكون داد و با هم از سالن بیرون رفتیم….
دوباره دفترچمو باز كردم و شروع كردم به نوشتن:
اولین بوسه ی زندگیم…واقعا از ته قلبم خوشحالم و كمی هم متعجبم كه اولین بوسم با یه پسر بود…. پسری كه عاشقانه دوسش دارم…هیونگ دوس دارم بدونی بوسیدنم از سره عشق بود نه از روی چیزه دیگه …. هیونگ ازت مراقبت میكنم بهت قول میدم….

Print Friendly, PDF & Email


38 Responses

  1. سهونم ی شبه خیلی بزرگ شد/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifقد یک مرد…..من کلمه ای برای توصیف زیبایی این داستان پیدا نمیکنم…..گر چه اگر پیدا هم بکنم فایده ای نداره! اصن کامنت های منو میبینی سمیرا جون؟کاش حداقل اینو ببینی و بدونی واقعا قلم خوشگل و عالی رو دوست دارم عزیزم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (10).gif

  2. من سهون و لوهان میخوااااااامممم دارم کم کم دیوونه میشم خدددددااا مممننننوو از ررروؤ ککرره ززممیینن ور ددااااررر/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/loosing-it-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (16).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (16).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (1).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (51).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/drool-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/279419_biggestgrin.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif

  3. من اول اصلا از رمان های اکسو خوشم نمیومد یه روز یکی از قسمتای این رمان رو اتفاقی خوندم خیلی خوشم اومد مشکل اینجاست که من دقیقا قسمت اخر رو خوندم بالاخره تصمیم گرفتم واقعا از اول بخونم. این ۱۰قسمت رو که خوندم خیلی عالی بود /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

  4. اونی شیش باز این قسمتو دوباره خوندم هقققققققققققققق
    لولو کوچولو
    گریه ی سهون
    هققققققققققققق
    هققققققق
    خیلی خیلی خیلی احساسی
    اونی محشره محشر

  5. اخی عزیزم لولو گناه داره اجی اشکم درومد دارم میمیرم.عررررررر من برم بعدیو…دیگه طاقت ندارم.
    گریههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *