341 بازدید

EP 10 (شکست) BREAK

سلام بچه ها خوبین؟من اومدم با قسمت ده فیکمون هق بچه ها ببخشین پستارو دیر میزارم این روزا درگیره عروسی و جشن و ایناییم نمیتونم چشم های تورم درست بنویسم هق نظراتم همه رو خوندم نتونستم جواب بدم واقعا معذرت میخوام از این به بعد جواب میدم به همشون ممنون ازتون که با نظرتون بهمون انگیزه میدین خب بفرمایید ادامه راستیییی این داستان رمزدار میشه بعضی قسمت هاش و رمز فقط به دوستانی داده میشه که برامون نظر گذاشتن

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این سه فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

26884202112138667751 EP 9 (شکست) BREAK

صبح شد چشمامو آروم باز كردم و زمزمه كردم:سهوون
كسي جوابمو نداد دستمو رو تخت كشيدم و تعجب كردم:سهووون
نشستم رو تخت خيلي سردم بود به خودم نگاه كردم و وحشتزده دستمو جلو دهنم گذاشتم لخت بودم البته فقط بالاتنم باورم نميشد صد هزارتا فكرو خيال سراغم اومد ميخواستم داد بزنم كه در باز شد و سهون وارد اتاق شد:سلام عزيزم صبح به خير
-سهون…تو تي شرته منو دراوردي؟
سهون خنديد:نه…خودت درش آوردي
تعجب كردم:چييي؟!
سهون:ديشب گفتي سردته ولي وقتي خوابت برد تو خواب بليزتو دراوردي و انداختيش پايينه تخت
-مطمعني؟!
سهون بلند خنديد:نكنه فكر كردي من درش آوردم
سرخ شدم:خخخخ نه…يعني واقعا نه سهون
سهون تي شرتمو به دستم داد:بپوش عزيزم
تي شرتمو سريع تنم كردم:سهون من بايد برم كلي درس دارم
سهون اخم كرد:كجا بري؟ همش دوست داري تنهام بزاريا
خندم گرفت:نه سهوني اين چه حرفيه درسامو بخونم بازم ميام پيشت
سهون با ناراحتي سمتم اومد و محكم بغلم كرد:دوستت دارم….واقعا دوستت دارم
لبخند زدم و زمزمه كردم:منم….دوستت دارم
سهون بهت زده گفت:چ.چي؟!!
-هااا!! هيچي
سهون:يه بار ديگه بگووو خواهش ميكنم
به چشماش نگاه كردم و آروم گفتم:دوستت دارم
سهون:هه…باورم نميشه
-باورت بشه مگه نميخواستي بهت بگم خب منم گفتم ديگه
سهون دوباره خودشو بهم نزديك كرد تا لبامو ببوسه ولي من سرمو انداختم پايين
سهون:آخه چرا؟!
سريع كيفمو انداختم پشتم و خواستم از در برم بيرون كه سهون دستمو گرفت:ناراحتت كردم؟
-سهون تو فقط از يه دوستت دارمه من ميخواي سوءاستفاده كني
سهون:اين چه حرفيه! من فقط خواستم…
-خواستي چي! حداقل يه روز صبر ميكردي تا من با اين حرفم كنار بيام بعد
سهون دستمو محمم تر گرفت: عزيزم صبر كن
-ببين سهون من اصلا نميدونم چرا تو رو دوست دارم…تو پسري مثله خودم ولي خب دركم كن عجيبه شايد برا تو نباشه ولي براي من هست ميخوام سره هر كارم فكر كنم…حتي اگه اون كار يه بوسه ي ساده باشه ولي تووو…برات هيچي مهم نيست فقط ميخواي لبامو ببوسي و كارو تموم كني سهون خواهش ميكنم زياد فشار بهم وارد نكن من بايد فكر كنم نميخوام الكي خودمو وابسته ي تو بكنم اونوقت اگه بخواي زن بگيري من….
سهون داد زد:من قرارررر نيستتتت زن بگيررررررررم
منم صدامو بردم بالا:پس ميخواي چيكار كنيييييي؟!! نكنه ميخواي منو بگيريييييي
سهون: آره آره ميخوام تو رو بگيرممممم
-يااااااااااا دستمو ول كنننننننن تو ديوونه ايييي
سهون دستمو گرفت و محكم پرتم كرد رو مبل احساس كردم كمرم نصف شده از درد ناله اي كردم سهون با نگراني نشست پيشم:ب.ببخشيد عزيزم چيزيت كه نشد؟
با اخم نگاش كردم:نه نشد…
سهون: واقعا معذرت ميخوام
سريع از رو مبل بلند شدم كه سهون دوباره دستمو گرفت بدونه اينكه بهش نگاه كنم گفتم:ميخوام برم دستمو ول كن
سهون:ازم ناراحت شدي؟
-نشدم سهون فقط ميخوام برم
سهون بلند شد و بغلم كرد: ببخشيد…دسته خودم نبود
چشمامو رو هم گذاشتم و آه كشيدم:عيبي نداره سهون
سهون ٥ بار پيشونيمو بوسيد: عاشقتم…
لبخند كمرنگي زدم و از بغلش بيرون اومدم خيلي اعصابم خورد بود سهون دنبالم اومد:لوهان
-بله
سهون: خودم ميبرمت
-نه خودم ميرم تو برو به كارت برس
سهون:نه برو تو ماشين
-سهون خودم ميرم
سهون:پس ميام دنبالت
-ببينم مثلا فك ميكني نميتونم تنها برم جايي؟
سهون:نه منظورم اين نيست عزيزم نميخوام تنها بري
-نگرانه من نباش سهون برو تو خونه
سهون دستمو گرفت:منم باهات ميام
دستمو از تو دستش دراوردم: ميري يا نه
سهون:دوست نداري كنارت باشم؟ نكنه تيپم بده
خندم گرفت:تيپت خوبه نميخواد ناراحت بشي
سهون دستمو گرفت و كنارم شروع كرد به راه رفتن
-سهون دستمو ول كن
سهون:چرا؟
مردم نگامون ميكنن
سهون دستمو ول كرد و تو جيبش گذاشت واقعا دلم ميخواست از خنده منفجر شم
-سهون خونمون دوره ها ميخواي همينجوري باهام بياي؟
سهون سرشو تكون داد:آره ميام
شونه هامو بالا انداختم:هر جور مايلي
تند تند راه افتادم و سهونم پشت سرم ميومد و باهام حرف ميزد منم اذيتش ميكردم و بهش نگاه نميكردم
سهون:اهم…لوهان انگار هنوز باهام قهري
-گفتم كه قهر نيستم در ضمن من دختر نيستم كه قهر كنم
سهون: پس وايسا با هم راه بريم
قدمامو تندتر كردم جوري كه سهون دنبالم ميدوييد سريع رفتم تو يه پارك
سهون:لوهاااان صبر كن كجا ميري؟؟
دوست داشتم يكم اذيتش كنم برگشتم و خيلي جدي گفتم:ميشه دنبالم نياي؟
سهون نفس نفس زد و دستشو رو درختي كه نزديكش بود تكيه داد:چي….چي شده؟
-دوست ندارم دنبالم بياي آقاي اوه برو رد كارت
سهون:آخه من چيكار كردم الان؟
-كاري نكردي فقط دنبالم نيا
صدايي از پشتم اومد
عه عه آقا پسر مزاحمت شده؟
بهت زده برگشتم و نگاش كردم پسره قد کوتاه و جذابی بود با موهای مشکی با تعجب گفتم :جاااان
پسري كه بغل دستش بود خنديد:واي بكيييي عجب تيكه اي…هوووووم….ببينم مزاحمت شده؟
-خفه شو عوضي
پسري كه اسمش بكي بود و بهشم ميخورد لاته عوضي باشه بهم چشمك زد:قربونت برم عسللللل چقدر نازي تو
برگشتم و به سهون كه چشماش دقيقا مثله كاسه ي خون شده بود نگاه كردم آروم رفتم سمتش:سهون…حالت خوبه؟
سهون از شدته خشم ميلرزيد خيلي ترسيده بودم دوباره صداش زدم:سهون…سهون منو ببين….
بكي:هي خوشگله خونه خاليه كليدشم دسه منه…باور كن بهت خوش ميگذره اصلا اين دوس پسرتم وردار بيار
داد زدم:خفه شو كصافته آشغااااال….خجالت بكش من پسرممممم
بكي:جوووووون….فحش دادنشم شيرينه
سهون دستامو گرفت منو چسبوند به درخت:همينجا باش…الان ميام….
يقه ي لباسشو گرفتم:س.سهون…ميخواي چيكار كني؟! هاا!!
سهون:ميخوام حالشو بگيرم
دوباره يقشو گرفتم:سهووون…ولش كن…ترو خدا به خاطره من ولش كن
سهون:تو حق نداري دخالت كني…يقمو ول كن
-سهون…سهون كجا ميري؟؟؟ سهوووووون
سهون سمته بكي كه آدامسشو باد ميكرد رفت و رو به روش وايساد
بكي:جونم…كاري داشتي؟
سهون پوزخند زد:گفتي خونت خاليه!
بكي كليدو تو انگشتش چرخوند:آرههههه خاليه
سهون: من باهات ميام
بكي:شوما نه داداش اون خوشگله رو ميخوايم…لامصب خيلي نازه…خودت ميدوني كه اين روزا دختر مختر نيس بايد مخ پسر بزنيم ميفهمي كه چي ميگم!
سهون بلند خنديد اينقدر استرس داشتم كه دستام ميلرزيد…
سهون خيلي ناگهاني سره بكي رو گرفت و محكم بدونه هيچ ترسي كوبوند به درخت…از ترس صدام درنميومد سهون درست مثله ديوونه ها سره اون پسر رو به درخت ميكوبيد داد بلندي زدم و رفتم سمتش:ولش كننننننننننن….كشتيييييييشششششش
سهون به بكي كه كله صورت و سرش خوني بود نگاه كرد:هنوزم….ميخواي ببريش خونه؟
بكي سرفه اي كرد و بي جون رو زمين افتاد
دستام ميلرزيد دو زانو رو زمين نشستم و وحشتزده به پسر نگاه كردم….
كم كم مردم دورمون جمع شدن و اون پسر رو به بيمارستان منتقل كردن و من و سهونم رفتيم اداره ي پليس…تو راه يه كلمه با سهون حرف نزدم حتي بهش نگاهم نكردم ولي سهون فقط به من زل زده بود
سهون:عزيزم چيزي ميخوري؟آب ميخوري؟اينجا هست
-سهون…فقط ساكت شو….حرف نزنننن…لال شووووو….نميخوام چيزي بشنوم….نميخوام حرف بزني…
سهون سرشو رو شونم گذاشت: اون پسره خيلي پر رو بود برا همين زدمش
-تو…واقعا عقلت كمه سهون
سهون: هر چي بشه برام مهم نيست مهم اينه كه الان من آرومم…اگه اون پسرو نميزدم ديوونه ميشدم
-اگه فقط يه كم خودتو كنترل كرده بودي اين اتفاق نميفتاد
چشمم خورد به دستش كه خون ميومد دلم نميومد تو اين حال رهاش كنم آروم دستشو گرفتم سهون دستشو عقب كشيد:درد ميكنه فك كنم شكسته
از كيفم بسته ي دستمال رو دراوردم و روي دستش گذاشتم:اينو نگه دار تا كارمون تموم شه بريم بيمارستان
سهون لبخند زد: چقدر خوبه كه به فكرمي
-فقط موندم تو اين وضعيت چه جوري ميتوني بخندي
سهون لباشو به گوشم نزديك كرد:دوستت دارم
خندم گرفت و به صورتش نگاه كردم:واقعا خيلي باحالي
سهون:تو هم بهم بگو
-سهون اعصابم خورده ها
سهون:دره گوشم بگو…ميخوام يكم آروم شم
سهون گوششو نزديك لبم آورد چاره اي نداشتم تو گوشش زمزمه كردم:منم…دوستت دارم…
سهون مثله بچه ها ذوق كرد و خنديد….
بلاخره بعد از يه ساعت رسيديم اداره ي پليس بعد از كلي صحبت سهون تونست با پول رضايته پسري كه اسمش بكهيون بود رو بگيره….
ساعت ١٠ شب بود كه خسته و كوفته از اداره پليس اومديم بيرون
كيفمو رو دوشم انداختم:سهون
سهون رو به روم وايساد و بهم خيره شد:جونم عزيزم
-خيلي خسته ام خودت ميتوني بري بيمارستان؟
سهون:آره نگرانه من نباش…فقط تنهايي اونم نصفه شب اصلا امكان نداره بزازم بري
-سهون ميخوام برم
سهون دستمو گرفت:الان ماشين ميگيرم با هم ميريم
-واااااي تو چرا نميفهمي من دختر نيستممممم
سهون: دختر باشي يا نباشي من نميزارم الان تك و تنها بري خونه
-سهون تمومش كننننننننن
سهون:لوهان نميزارم تنها بريييييييييي
دستمو رو سرم گذاشتم:ببينم تو مگه چي كاره ي مني!! فقط دوستمي سهون اينو ميفهمي؟؟؟
سهون دستمو محكم گرفت و منو كشون كشون برد تو پارك نزديكمون و منو به يه درخت چسبوند
-ياااااااا چيكار ميكنييييي!!!
سهون:يا الان منو ميبوسي بعد ميري يا نميزارم تنها بري
چشمام گرد شد:چي داري ميگي توووووو
سهون:همين كه گفتم…يا منو ميبوسي يا با خودم ميريم خونه
-دستمو ول كنننننننن….خودم ميرمممممم
دستمو به زور كشيدم بيرون و دوييدم و ازش دور شدم بدونه اينكه بفهمم سهون داره دنبالم مياد….دقيقا مثله يه سايه دنبالم ميدوييد واقعا ترسيده بودم سريع خودمو به يه تاكسي رسوندم
-آ.آقااااا حركت كنننننننن ترو خداااا
ما حركت كرديم و چند ثانيه بعدش سهون بهمون رسيد ولي نتونست دنبالمون بياد و سره جاش وايساد….
صداي دادشو ميشنيدم كه اسممو صدا ميزد اشكامو با دستم پاك كردم و به گوشيم نگاه كردم كه زنگ ميخورد بر نداشتم بايد آدمش ميكردم تا با من مثله دخترا رفتار نكنه….
خسته و كوفته رسيدم خونه و افتادم رو تختم و شروع كردم به گريه كردن دوست داشتم خودمو خالي كنم گوشيم دوباره زنگ خورد جواب ندادم بايد حالم بهتر ميشد گوشيمو خاموش كردم و خوابيدم…..….

Print Friendly, PDF & Email


173 دیدگاه

  1. aghaaaaaaa
    beako lat baZ?????????????
    asan mg dariiiiiiiiiiiiiiiiim?
    in fic male kheyli vaghte pishe
    mishe mn hey nazar nadamo shoma hame ramzaro bem bdi ouniiiiiiiiii????????????
    akhe dastani k tamoum shode adm hall nmikone barash nazar bzare laugh
    09010154420
    b email ya shomaram harkoudoum k rahati ramzaro bfres
    fadaaaaaaaaat :*

  2. سمیراااا جونم…..بینهایت احساس شرمندگی میکنم…. هعی میام فیک میخونم نظر نمیدم…. اخه چقد بدم من/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif احساس ندلمت مرا پذیرا باش…. خخخ…
    اجی قلمت فوق العادس … یعنی حرف نداری…. عاشقتم….
    راستی سمی جونم؟؟؟ کدوم یکی از فیک ها ب جز عشق بازی …کایسو داره؟؟؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *