END (عشق بازی) love game

سلام سلام بچه های گل خوبین؟اومدم با آخرین قسمته فیکه عشق بازی امیدوارم از آخرش خوشتون بیاد من که خودم آخرشو دوست دارم چون پایانه جالبی داره بخونین نظرتونو بگین درمورد این فیک پیشنهاد انتقادی هم دارین خصوصی بهم بگید تا بهتر بشم  خب بعد از این داستان فیک چشم های تو به زودی تو وب گذاشته میشه منتظرش باشید کسایی که هنوز قسمته اوله این فیک رو نخوندن از تو موضوعاته وب میتونن این فیک رو پیدا کنن و بخونن خب بفرمایید ادامه 

لوهان رو تخت سهون دراز کشیده بود و هق هق میکرد
سهون نشست رو تخت:لوهان بسه عشقم 
لوهان چیزی نگفت
سهون آروم پشته لوهان دراز کشید و گردنشو بوسید:لولو…خیالت راحت من همیشه پیشتم 
لوهان:کم دروغ بگوووو…وقتی زن بگیری چه جوری قراره پیشه من بمونی؟!
سهون:هنوز که نگرفتم لوهانی
لوهان:من چه جوری تحمل کنم آخه تو باهاش رو یه تخت بخوابی باهاش بختدی باهاش بخوابییییی!!!
سهون:تو به اونجاها هم فک میکنی؟؟
لوهان:آره سهون به هر چیزی که فکرشو بکنی…موندم بچه دار شی من چه غلطی کنم 
سهون لوهانو به خودش چسبوند و گونشو بوسید:به هیچی فکر نکن لولو
لوهان برگشت و به سهون نگاه کرد: اینجوری میگی میخوام بکشم خودمو 
سهون بینیشو رو گردنه لوهان گذاشت:وااای چه بوی خوبیییی 
لوهان:نکن..حوصله ندارم سهون
سهون:بسه دیگه توام…
لوهان:کی باهاشون حرف میزنی؟!
سهون:همین الان 
لوهان:من از همینجا گوش میدم 
سهون:نه بیا پایین خودتم باهاشون صحبت کن 
لوهان:من راضیشون میکنم 
سهون گردنه لوهانو بوسید:تموم تلاشتو بکن عشقم…
بلاخره سهون و لوهان رفتن پایین و رو به روی پدر و مادره سهون نشستن 
آقای اوه:سهون از دوستت پذیرایی کن 
سهون:چیزی میخوری لولو؟!
آقای اوه: پسره ی احمق نباید که بپرسی باید براش بیاری
سهون:بابا دوستم باهام راحته هعیییی
خانم اوه:خب سهون امروز بیا با هم بریم سه دست کت و شلوار برات بخریم 
سهون:آآآ…مامان 
خانم اوه:جونم 
سهون:مامان میگم…دختره رو دیدی؟
خانم اوه:آره وااای سهون نمیدونی چقدر خوشگله که چشماش عسلیه موهاش بلند و خرمایی اصلا از ماه هم خوشگل تره قدشم بلنده مامانش میگفت کیک درس میکنه میخوای انگشتاتم باهاش بخوری…خانواده دار دختره سر به زیره…باهاشم صحبت کردم میگفت هر چی شوهره آینده ام بگه همونه رو حرفش حرف نمیارم…خلاصه که ببینیش عاشقش میشی 
سهون پشته کلشو خاروند:ااام…میگم بابا چی؟! اونم پسندیده؟!
آقای اوه:منم دیدمش…دختره خوبیه فقط یه خورده سکشیه به قوله جوونای امروزی
سهون خندش گرفت:یعنی چی بابا؟!
خانم اوه:اوووووووو…دختره یه دامن کوتاه تنش بود با یه تاپ…الکی گنده نکن قضیه رو 
آقای اوه:من خوشم نیومد…سهون اگه خوشش اومد و با هم عروسی کردن باید این موضوع رو بهش بگه 
خانم اوه:برو بابا…هنوز قدیمی فکر میکنی مثله اون ننت
آقای اوه:خانم صد بار گفتم به مامانه من کار نداشته باش 
خانم اوه: چطور اون از اوله زندگیم تا الان به من کار داره!! زنیکه جادوگر
سهون:احححححح بسه مامان…من آدمش میکنم نگران نباشین 
خانم اوه:ترو خدا سهون بزار آزاد باشه بیچاره 
آقای اوه:نخیر من عروس اینمدلی نمیخوام 
سهون:وااااای مامان بابا بسه دیگههههه…ببینم من ٢١ سالم بیشتر نیست میخواین زن بگیرین برام که چی بشه؟!
لوهان:هووووف
خانم اوه:سهون ٢١ سالته بابات ١۵ سالش بود اومد منو گرفت 
چشمای سهون به وضوح داشت میزد بیرون:اونوقت تو چند سالت بود؟!
خانم اوه:من ٩ سالم بود
سهون:مامان من میخوام درس بخونم..میخوام برا خودم خونه بخرم…میخوام کلی خوش بگذرونم…از الان دارین برام زن میگیرین که چی بشه!!
خانم اوه:ولی پدر ومادرت صلاح میدونن که تو الان ازدواج کنی…
سهون:ولی من نمیخوام ازدواج کنم مامان…من سنم کمه هنوز کار کردن بلد نیستم پس فردا خرجی اونم باید من بدم…چه گناهی کردم مگه 
خانم اوه:واااا…پسره ی خر…بابا دختره پولداره خاک بر سرت کنن خرجی میخوای چیکار تو
سهون:دیگه بدتر…من میخوام رو پای خودم وایسم 
خانم اوه به لوهان نگاه کرد:لوهان جون تو یه چیزی بهش بگو…
لوهان سرشو بلند کرد:اممم…من با سهون موافقم آخه الان دس به آبم به زور میره میخواد خرجی بده؟! با عقل جور درنمیاد آخه…به نظرم بزارین ۶ سال دیگه براش زن بگیرین
آقای اوه: نه باید یاد بگیره تا کی ما باید خرجی اینو بدیم؟! هفته دیگه خاستگاریه دیگه هم نشنوم کسی بحث کنه 
پدر سهون رفت اتاقش و درو بست 
سهون:مگه زورههههههه
خانم اوه: آره زوره رو حرفه ما حرف نزن گمشو اتاقت
سهون آه کشید:مامان اگه از دختره خوشم نیاد چی!!
خانم اوه:خوشت میاد باید خوشت بیاد اون دختر عاشقته…ما همه برنامه هامونم ریختیم 
سهون خیلی سریع رفت تو اتاقش و درو محکم کوبید 
خانم اوه:لوهان جون عزیزم برو ببین میتونی راضیش کنی یا نه؟!
لوهان با صدای ضعیفی گفت:باشه
لوهان درو باز کرد و نشست کناره سهون
سهون:دیدی!! دیدی گفتم راضی نمیشن!؟ حالا باید با اون دختره ایکبیری ازدواج کنم 
لوهان:سهون آروم باش سکته میزنیا…
سهون: لوهان من واقعا نمیخوام زن بگیرم…
لوهان به چشمای سهون زل زد:میدونم ولی واقعا چیزی به ذهنم نمیرسه…
سهون آه کشید و لوهانو محکم بغل کرد:من نمیزارم ازم جدا شی…نمیزارم لوهان…
لوهان آروم تو بغل سهون اشک میریخت:منم نمیزارم…نمیزارم سهون تو عشقمی نباید ازم جدا شی
سهون:نمیشم لولو نمیشم 
 
یه هفته گذشت 
سهون کت و شلواره مشکی و شیکی تنش کرده بود و به آینه نگاه میکرد خانم اوه دستای پسرشو گرفت:وای سهون کوچولوی مامان چقدر مرد شدی 
سهون آه کشید
خانم اوه:آه نکش سهون…سرتو بالا نگه دار و سعی کن به دختره نگاه کنی سوتی ندیااا..کلا حرف نزن باشه؟!
سهون:مامان…این کار لازمه؟! من باید حتما ازدواج کنم؟
خانم اوه:آره سهون…من پایین منتظرم زود بیا پایین
 
لوهان رو تختش دراز کشیده بود و به گوشیش نگاه میکرد کای و دی او هم به قیافه ی افسرده ی لوهان نگاه میکردن…
کای:بابا لولو باور کن از هم خوششون نمیاد…بهت قول میدم 
لوهان بینیشو بالا کشید: چشمام دیگه جایی رو نمیبینه 
دی او:یااااا…لوهان اینکارو با خودت نکنننن 
لوهان:میخوام ببینمش…میخوام باهاش حرف بزنم…
کای:احمقه نفهم الان که نمیخوان ازدواج کنن اححححححح 
لوهان دستشو رو میله ی تخت گذاشت اصلا تو حاله خودش نبود:دارم خفه میشم 
دی او سریع یه لیوان آب برای لوهان برد:اینو بخور لوهان….جونگیییییین یه کاری بکن 
کای:ببین لوهان این مسخره بازیاتو سریع تموم کن…سهون و من و تو و کیونگ سو باید آخرش زن بگیریم میفهمی اینو؟!
لوهان:اون زن بگیره منو فراموش میکنه 
کای شونه های لوهان رو گرفت:فراموشت نمیکنه…لوهان اون فراموشت نمیکنههههه 
لوهان: من خیلی حالم بده 
کای به گوشی سهون زنگ زد……
 
سهون بعد از یه ساعت حتی یه نیم نگاهم به دختر ننداخته بود خانم اوه حرص میخورد و الکی لبخند میزد 
خانم اوه:خب اسمه عروسه خوشگلم چیه!!
دختر موهاشو پشته گوشش گذاشت و خندید:اسمم گیوریه 
خانم اوه:وای خیلی خوشگلی 
سهون:هووووووف 
خانم اوه به مادره عروس چشمکی زد:به نظره شما بهتر نیست سهون و گیوری جون با هم یه کم حرف بزنن؟!
سهون دستاشو مشت کرد…..
 
گیوری کناره سهون نشست و سرشو پایین انداخت
سهون آه کشید و بلاخره یه نگاه به گیوری انداخت و سعی کرد این سکوته مسخره ی بینشون رو بشکنه:ااام…گیوری خانم شما از من خوشت اومد؟! یعنی میگم از من خوشت میاد؟! 
گیوری سرخ شد وسرفه ی کوتاهی کرد
سهون:ببین گیوری خانم…من آدمه بیخودیم…ببخشا رکم هستم…اعصابم صفره دسته بزنم دارم…١٠ تا هم بچه میخوام… سیگارم میکشم…بیکارم هستم با اجازتون…اینجوری قبولم میکنی؟!
گیوری خندید و سرشو تکون داد:ب.بله 
سهون با دهنه باز به گیوری نگاه کرد:یعنی…یعنی من دسته بزن داشته باشم بی اعصابم باشم بیکارم باشم معتادم باشم بازم دوست داری باهام باشی؟!
گیوری صداشو صاف کرد:اهم..آقای اوه…بی اعصاب بودنتون مشکله بزرگی نیست من کاری میکنم همیشه تو آرامش باشین و اینجوری هم دست به زن پیدا نمیکنین…میگردیم با هم یه کاره خوب براتون گیر میاریم اینطوری وقتی وضعمون بهتر شد ١٠ تا که هیچی ٢٠ تا بچه براتون میارم…سیگارم من باهاش مشکلی ندارم 
سهون با قیافه ی ننه مرده ای به گیوری نگاه میکرد:آهان…میگم اونوقت شما تا چندم خوندین سطح درکتون اینقدر بالاس؟!
گیوری خندید:تا فوق لیسانس
سهون موند با یه نیشخنده بزرگ 
 
مراسم تموم شد سهون بلاخره فهمید که گوشیش داره زنگ میخوره گوشی رو،رو گوشش گذاشت:الو 
کای هوار زد:احمققققققققققق 
سهون گوشی رو از گوشش دور کرد:یااااا کر شدم…چه مرگته؟!
کای:خوش گذشت آقا دوماد؟
سهون: برو بابا…لوهان چیکار میکنه؟!
کای:هیچی رفته کله قند بخره برا سره عقدتون 
سهون:کله قند چیه!!؟
کای:دوستانه خواننده یکیتون توضیح بدید به این نفهم 
سهون:چرا چرت و پرت میگی جونگین گوشی رو بده بهش ببینم
کای:پاشو گمشو بیا اینجا این داره جون میده به خاطره توی ایکبیری
سهون:الان میام بوس بای
کای:اون بوس رو برا عمت بفرست 
سهون:اشتب شد باووو…
 
سهون خودشو پشت در رسوند و زنگ زد کای درو باز کرد:لی لی لی داماد اسکلمووون
سهون:کای برو اونور تا لهت نکردم…لوهان کجاس؟!
کای:بالاس 
سهون سریع خودشو رسوند بالا و دره اتاقه لوهان رو باز کرد:لوهااان
لوهان سرشو از رو تخت بلند کرد و به سهون نگاه کرد که فوق العاده خوشتیپ شده بود 
سهون:لوهان گریه کردی؟ 
لوهان بلند شد و دویید سمته سهون و محکم بغلش کرد
سهون:لوهاااان…احمق چته تووو؟!
لوهان زمزمه کرد:بزار بغلت کنم سهون
دی او از اتاق بیرون رفت و درو بست
سهون لوهانو بغل کرد و رو تخت گذاشت:چته تو؟! ببینمت…به من نگاه کنننن 
لوهان سرشو بلند کرد و با ترس به سهون نگاه کرد
سهون اخم کرد:امروز چقدر گریه کردی که چشمات اینجوریه؟!
لوهان:خیلی…خیلی سهون…خیلی گریه کردم 
سهون لوهانو رو تخت خوابوند و روش دراز کشید لوهان دستاشو رو شونه های سهون میکشید:سهونم…سهونم 
سهون گردنه لوهانو آروم بوسید:جونم لوهانی…
لوهان: فراموشم که نمیکنی؟!
سهون لبای لوهانو محکم بوسید:تو این فکرا نرو عزیزم 
لوهان: دوستت دارم سهون…خواهش میکنم منو تنها نزار 
سهون: من تنهات نمیزارم عشقم..قول میدم 
لوهان: من حتی اگه مجبور شی زنم بگیری پیشت میمونم…
سهون خندید و لبای لوهانو بوسید:الان میخوامت لوهان 
لوهان:دختره رو دیدی؟
سهون:ششش…الان فقط لوهانمو میخوام…
لوهان دکمه های لباسشو دراورد و به سهون نگاه کرد و خندید
سهون:واااااای بزن بریییییم 
 
کای:این احمقه خر تو اون وضعیتم داره با اون حال میکنه 
دی او: باورم نمیشه
کای: باورت شه سهون پر رو تر از این حرفاس 
دی او:دلم برا لوهان میسوزه خیلی سهونو دوست داره 
کای: نمیدونم باید چیکار کنم!! میترسم لوهان ایندفعه کارش به خودکشی برسه…
دی او: تو نمیخوای زن بگیری؟
کای خندید:زن میخوام چیکار 
دی او:بلاخره که باید بگیریم 
کای:ببینم تو اصلا ناراحت نمیشی من برم زن بگیرم؟!
دی او:نه چون حتی زنم بگیری من دوستت دارم 
کای دی او رو بغل کرد و لباشو بوسید:فعلا نمیخوام به این چیزا فکر کنم 
دی او سرشو رو سینه ی کای گذاشت و خندید:آره…فکر نکنیم بهتره 
 
لوهان دستشو جلو دهنش گذاشته بود و اشک میریخت نه از دردی که بهش وارد میشد از آینده ی سهون و خودش میترسید 
سهون لباشو رو گوشه لوهان گذاشت و زمزمه کرد:عشقمم خوبی؟!
لوهان سرشو تکون داد
سهون کراواتشو شل کرد و نفس عمیقی کشید:خیلی گرمه 
لوهان با رو تختی اشکاشو پاک کرد:بلند..شو پنجره هارو باز کن…
سهون:نه ولش کن…برگرد بیینمت 
لوهان:راحتم سهون…
سهون:برگرد
لوهان:سهون کارتو بکن من راحتم اینجوری 
سهون شونه ی لوهانو گرفت و برش گردوند و بهش نگاه کرد لوهان سریع سرشو تو گردنه سهون فرو کرد که سهون صورتشو نبینه 
سهون:لوهاان
لوهان:بگو
سهون:سرتو بیار بالا نگام کن 
لوهان:بزار راحت باشم سهون
سهون دستشو رو بدنه لخته لوهان کشید:عشقم…نگران نباش…خوشم نمیاد همش داری گریه میکنیااا
لوهان اشکاشو پاک کرد: باشه دیگه گریه نمیکنم…ادامه بده…
سهون دستشو رو سرش گذاشت:هووووف…بیخیالش پاشو لباساتو بپوش 
لوهان:چرا؟! سهون نمیخواستم ناراحتت کنم…دیگه گریه نمیکنم قول میدم 
سهون:میدونم لولو الان حسش نیست 
لوهان:سهون..
سهون لبای لوهانو بوسید:عاشقتم لوهان 
لوهان:منم عاشقتم……..
 
روزها میگذشت سهون و گیوری نامزد کردن گیوری از این وضع خوشحال بود ولی سهون اصلا از این وضعیت خوشش نمیومد…
 
گیوری یه تیکه از کیک رو کند و تو دهنه سهون گذاشت:عزیزم تولدت مبارک خیلی دوستت دارم 
سهون با دهنه پر و قیافه ی افسرده به گیوری نگاه کرد و سرشو تکون داد
گیوری دسته سهون رو گرفت:عزیزم من خیلی فکر کردم به نظرم ١٠ تا بچه خیلی برامون زیاده…نمیشه بکنیش ۵ تا 
سهون:نچ…نزار بکنمش ٢٠ تا
گیوری خندید:چشم عزیزم هر چی تو بگی
سهون بلند شد:ممنون بابت تولد واقعا بهم خوش گذشت 
گیوری دسته سهونو گرفت:عزیزم کجا میری؟میخوای منو اینجا تنها بزاری؟!
سهون: مشکلی نیست که یه ماشین بگیر برو خونه 
گیوری موهاشو پشته گوشش گذاشت:کارت واجبه؟! 
سهون:بدم میاد کسی ازم سوال بپرسه 
گیوری:باشه تو برو به کارت برس من خودم میرم خونه 
سهون:بای 
سهون رفت سمته ماشینش یه کم عذاب وجدان داشت برگشت و به نامزدش نگاه کرد که تنها نشسته بود و به ناخوناش نگاه میکرد طاقت نیاورد و دوباره رفت پیشش:پاشو بریم 
گیوری سرشو بلند کرد:اوپااا…هنوز نرفتی؟!
سهون:پاشو اول تو رو برسونم بعد برم 
گیوری لبخند کمرنگی زد: ممنون اوپا خودم میتونستم برم 
سهون:بدو 
با هم تو ماشین نشستن 
گیوری:اوپااا
سهون:هوووم
گیوری:بابام میخواد برامون خونه بخره
سهون:نمیخوام بابات برامون خونه بخره خودم فعلا یه جایی رو اجاره میکنم 
گیوری:سهون مگه چه اشکالی داره! میدونی خونه چقدر گرونه؟! 
سهون صداشو بلند کرد:تمومش کنننننن…
گیوری سرشو پایین انداخت
سهون:هر چی گفتم بگو چشم
گیوری: باشه اوپا
سهون گیوری رو رسوند خونه و خواست بره که گیوری دستشو گرفت:اوپاا
سهون:بله
گیوری:اوپا الان ٢ ماهه با هم نامزدیم ولی تو یه بارم منو نبوسیدی منظورم اینه که حتی گونمم نبوسیدی
سهون خم شد و بوسه ی کوتاهی رو لبای گیوری زد:خوبه؟
گیوری دستشو رو لباش گذاشت و سریع رفت داخل خونه
سهون تعجب کرد:زنا یه چیزیشون میشه آخر
 
سهون شمع هاشو فوت کرد و خندید
لوهان محکم بغلش کرد:تولدت مبارک عشقم 
سهون:ممنون عزیزم دوستت دارم 
کای:لوهان جوون مرگ شد ولش کن بدبختو
سهون: بچه ها خیلی باحالین به خدا 
دی او:سهون نامزدت چیکار کرد برات؟!
لوهان:اهم..من میرم قهوه هارو بگیرم 
سهون:نه بشین لوهان 
لوهان با بی میلی نشست سره جاش 
سهون:هیچی بابا اونم تولد گرفت برام منم فقط یه تشکر کردم و پاشدم اومدم
کای:خاک تو سرت سهون…اون دختره قراره زنه آیندت بشه باهاش بدرفتاری نکن…
سهون:به درک 
دی او:سهون اون چه گناهی داره آخه!! تو هم اونو نگه دار هم با لوهان باش چه اشکالی داره؟!
لوهان بازوی سهونو گرفت:سهونی…من نمیخوام تو ناراحت باشی دلم میخواد خوشبخت باشی کناره خانوادت…دلم میخواد بخندی…من حسودی میکنم سهون ولی نمیخوام تو این وسط اذیت شی 
کای:یه دس به افتخاره این درکه بالای لوهان بزنید
سهون لوهانو بوسید:ولی من تو رو دوست دارم 
لوهان:میدونم ولی نمیشه که باید اونم یه کوچولو دوست داشته باشی…
سهون آه کشید:باشه عشقم هر چی تو بگی همونه 
کای خندید:پس مبارکه….
 
 
بلاخره بعد از چند ماه عروسی سهون قرار بود برگزار شه…لوهان و دی او و کای تو کلیسا نشسته بودن و منتظره عروس و داماد بودن لوهان به دستای یخزده اش نگاه کرد و آه کشید باید تحمل میکرد وگرنه سهون هم ناراحت میشد اون روز واقعا زیبا شده بود جوری که کای صداش درومد:عوضی تو باید عروس میشدی
لوهان:خفه شو کای
کای:به جونه خودم این از عروسم خوشگل تره 
لوهان:هووووف دارم خفه میشم کاش زودتر تموم شه 
دی او:نگاه کنین سهون اومد
لوهان آروم سرشو برگردوند و به سهون نگاه کرد…قلبش شروع کرد به تپیدن…سهون کت و شلواره سفیدی تنش کرده بود و فوق العاده خوشتیپ شده بود 
دی او:نه بدم نشده…عروس خیلی خوشگله اووووف
کای: دی دی تو به من نگاه کن 
دی او:خب بابا حالا خوبه شوهرش پیشش وایساده
لوهان فقط به سهون نگاه میکرد و به هیچکس توجهی نداشت 
سهون زیرچشمی به اطرافش نگاه میکرد و دنباله لوهان میگشت تا اینکه بلاخره چشمش به لوهان خورد و لبخند کمرنگی زد
لوهان سرشو پایین انداخت…چشماش پر شده بود دسته خودش نبود باورش نمیشد سهون عشقش داره ازش جدا میشه…ولی نمیتونست کاری بکنه 
مراسم برگذار شد و سهون و گیوری رسما با هم ازدواج کردن و حلقه هاشونو تو دستای هم انداختن 
کای به لوهان نگاه کرد:لوهان…ناراحتی 
لوهان از قصد رفت زیره میز:ساعتم انگار افتاده زمین 
کای:چییی؟!
دی او دسته کای رو گرفت:ولش کن بزار یکم خودشو خالی کنه…
لوهان همون پایین نشست…دستشو محکم جلو دهنش گذاشت و گریه کرد…
سهون با نگرانی به میزه کای و دی او نگاه کرد لوهان نبود…لوهان بلاخره از زیره میز بیرون اومد و سریع از کلیسا خارج شد…سهون به گیوری گفت:من یه کاری دارم الان میام…
 
لوهان رفت دستشویی صورتشو شست ولی این اشکا تمومی نداشت سعی کرد گریه نکنه ولی نمیتونست سریع از دستشویی خارج شد و خواست بره که دستی بازوشو گرفت..سرشو بلند کرد و سهون رو دید که با چشمای گریون داره بهش نگاه میکنه 
لوهان شکه شد:س.سهون…اینجا چیکار میکنی؟!
سهون سره لوهانو تو سینش فشار داد و آروم گریه کرد:گریه کردی لوهان؟!
لوهان چشماشو بست:آره…ولی بهم حق بده…من دوستت دارم…برام سخته
سهون:نباید گریه کنی عشقم..من همینجا جلوی این کلیسا با تو ازدواج میکنم 
لوهان با بهت به سهون نگاه کرد:سهوون چی میگی تو 
سهون به اطرافش نگاه کرد و حلقه ی دیگه ای از جیبش دراورد و تو انگشته لوهان انداخت و حلقه ی ظریفه دیگه ای رو بغله حلقه ی خودش انداخت: لوهان…درسته الان زن دارم….ولی اینو یادت باشه من…همیشه دوستت دارم…من همیشه به این فکر میکنم که امروز فقط با تو ازدواج کردم…حالا بهم بگو…باهام ازدواج میکنی!؟
لوهان سرشو رو سینه ی سهون گذاشت و زمزمه کرد:آره…
سهون اشکاشو پاک کرد و خندید:واقعا ممنون که درکم کردی…من روزی ۵ ساعت میام پیشت…باشه لولو؟! 
لوهان:باشه 
سهون موهای لوهان رو نوازش کرد:پس…دیگه گریه نکن باشه؟! 
لوهان لبخند زد:خیلی خوشتیپ شدی سهون…هوووووف باشه گریه نمیکنم…امیدوارم خوشبخت شی سهونم
سهون:وقتی تو باهام باشی اونوقت من خوشبختم 
لوهان:من همیشه کنارتم 
سهون لبای لوهانو بوسید:فردا شب میام پیشت
لوهان:چرا امشب نمیای؟!
سهون:امشب شبه اولمه با گیوری ولی ما از این شب قشنگا زیاد با هم داشتیم 
لوهان خندید و سرخ شد:باشه…الان برو منتظرتن 
سهون:دوستت دارم لوهان
لوهان دستشو رو صورته سهون گذاشت:منم دوستت دارم….
سهون دست تکون داد و رفت 
 
۵ سال بعد 
 
گیوری بچه رو تکون داد:سهووون عزیزم بیا اینو بگیر منم برم حاضر شم 
سهون موهاشو جلو آینه شونه میکرد:چی میگییییی!!
گیوری:خسته شدم سهون ٣ تاشونم انداختی به جونه من 
سهون:مگه تو ننشون نیستی؟! 
گیوری:خب تو هم باباشونی
سهون لباساشو پوشید:کثیفم نکنه 
گیوری که هر لحظه نزدیک بود گریه کنه گفت:نمیکنه 
سهون دختره ۴ ماهشو بوسید:بابایی چقدر اذیت میکنی 
 
۴ سال از ازدواجشون میگذره سهون تو این ۴ سال صاحبه ٣ تا بچه ی زیبا شده بود دو دختر و یه پسر که این سه تا بچه به اضافه ی لوهان براش ارزشمندترین چیزای دنیا بودن…سهون با وجود خانواده اش هنوز لوهانو دوست داشت و روزی ۵ ساعتو با اون میگذروند که چند وقت بعدش لوهان هم با دختره فوق العاده زیبایی نامزد کرد…
 
سهون داد زد:یااااااا چیکار میکنی دو ساعتهه؟!! بیا بگیر اینو
گیوری از اتاق بیرون اومد:بدش من نتونستی ٢ دقیقه نگهش داری؟!
سهون به ساعتش نگاه کرد:الان دیگه میرسن 
گیوری:من میرم پایین شرابارو آماده کنم
سهون گوشی رو برداشت و کای رو گرفت 
کای:الو
سهون:مرضضض…کجایین پس!!
کای:بابا این بچه نمیزاره که پدرمو دراورد اححححح تف به این زندگی 
سهون:کای زود بیاید یه کم دوره هم باشیم 
کای:به کیونگ سو هم زنگ زدم داره میاد 
 
بعد از یه ساعت همه خونه ی سهون بودن 
لوهان با همسره زیباش که شکمش یکم بزرگ شده بود نشسته بود 
سهون خندید: چند ماهشه لولو!!
لوهان سرخ شد:٣ ماه
سهون:حداقل میزاشتید بعد از ازدواج عروسک خانم 
لوهان:اهم…یه ماه دیگه عروسیمونه دیگه خخخ 
کای:واااای بچه اسمش که میاد انگار شکنجم میدن 
ویکی همسره کای نگاهه مرگباری انداخت و دخترشو بوسید و با عشوه گفت:کاکی خالی بند شده جدیدا نمیدونم چرااا!! عاشقه دخترشه یه لحظه که میبرمش خونه همسایه سریع زنگ میزنه میگه ویکی بیارش آدم که میبینه جوگیر میشه زن و بچش یادش میره 
سهون:کاکی کیه اونوقت؟!!
کای:منه بدبخت 
سهون و لوهان از خنده پخشه زمین شدن 
کای:خانم صدبار گفتم اسمه نحسه منو اینجوری صدا نکن 
سهون به دختره بانمک کای نگاه کرد:مثله باباش سیاهه 
کای:سیاه خودتی بی تربیت من برنزه ام 
سهون:بله آقای برنزه حواسم نبود 
دی او زیرچشمی به جونگین نگاه میکرد
سهون:فقط دی دی مونده هااا 
دی او: اهم…من قرار نیست حالا حالاها زن بگیرم میخوام پزشک بشم
کای:کاره خوبی میکنی 
ویکی:واااااا کاکی یعنی تو میگی از گرفتنه من پشیمونی؟!!
دی او خندش گرفت
کای:نه بابا مثال گفتم عزیزم 
لوهان:چقدر زن ذلیل شدی کای هوووووق
ویکی:فک نکن منم چندان ازت راضیم آقای کیم…باور نمیکنین هر روز باید یه تپه لباسای این آقا رو بشورم منم که وسواااس
کای: من از ماشین لباسشوییمون خیلی متشکرم 
ویکی:بیشوووووور کم ضایعم کن 
کای به کیونگ سو چشمک زد و خندید
همسره لوهان موهای طلاییشو پشته گوشش گذاشت و با صدای نازکش گفت:من از شوهرم خیلی راضیم…همه کارارو میکنه تو خونه نمیزاره من دس به سیاه و سفید بزنم از وقتی حامله هم شدم غذا هم خودش درست میکنه 
سهون:خاک بر سرت لوهان 
کای:ببینم مگه شما نامزد نیستین؟!
لوهان: هستیم مثلا خخخ
کای:آهان مثلا!!
لوهان نیشخند زد 
سهون:خب خانم ها میشه ما آقایون تنها باشیم یه کم؟!
گیوری:برید برید ما خانم ها یکم غیبت کنیم 
 
کای و دی او و لوهان وارد اتاق خواب شدن سهون آخر از همه وارد شد و درو بست:هووووووووووف…یه چند ساعت از دستشون نفس راحت میکشیم 
دی او خودشو تو بغله کای انداخت:جونگییین دلم برات تنگ شده بوووووود…
کای لبای دی او رو بوسید:منم همینطور عشقم…چند ترم دیگه مونده؟! 
دی او:فقط دو تا دیگه مونده 
کای:یعنی باید آقای دکتر صدات بزنیم؟!
دی او خندید:آره یه جورایی
سهون:ببینم لوهان تو اول یه نگاه به بخت و اقباله ما مینداختی بعد میزاشتی تو شکمه اون 
لوهان خندید:خب چیکار کنم خودش منو تحریک کرد
سهون:خب تو باید حامله اش میکردی؟!
کای: لوهان یادمه تو دانشگاه همش کلاس تنظیم خانواده رو میپیچوند 
لوهان:خفه شو کاااااای 
سهون:خو احمق یه کم زندگی میکردین بعد از الان باید ونگ ونگ بچه بشنوی بدبخت
لوهان:تو خودتو جمع کن مهد کودک راه انداختی
کای: پشیمون میشه 
لوهان:تو عشقتو ببوس  
 
سهون دستای لوهانو گرفت و به حلقه اش نگاه کرد:خوشحالم هنوز میندازیش
لوهان:آره سهون یه لحظه هم نشده درش بیارم 
سهون لوهانو سمته خودش کشید و با تمومه وجود بغلش کرد:کاش میشد ثانیه به ثانیه بغلت کنم
لوهان چشماشو رو هم فشار داد و زمزمه کرد:کاش…میشد…
سهون خندید:خوشحالم همینم هست…فقط به خاطره یه لحظه بغل کردنت زندم 
کای:فیلم هندیش نکنین حالا 
سهون لوهانو رو دو دستش بلند کرد و رو تخت خوابوند و شروع کرد به بوسیدنش 
کای:هوووووی عوضی دو تا آدم اینجا نشسته هااا
سهون:ما آدمی نمیبینیم خخخخ
کای بالشتو پرت کرد تو کله ی سهون:عوضیه بی خاصیت
سهون:ما رفتیم تو حال کسی در زد اطلاع بدین 
کای:ای درد بگیری که نه با پسر سیر میشی نه با دختر
دی او خندید:جونگین میشه ما هم…
کای:ما هم چی؟!
دی او:ما هم با هم 
کای:عاقا یکی بیاد درو باز کنه هممون نابودیما 
دی او:در قفله 
کای:اوکی بزن بریم چی از این بهتر 
دی او خندید و آروم آروم دکمه های لباس کای رو باز کرد:میدونی چیه….درسته ازواج کردی جونگین…ولی اینو بدون عشق بازی ما هیچوقت تموم نمیشه 
سهون دستشو بلند کرد و خندید: لایکککککک داری دی دی…….
 
پایان
 

 

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

111 Responses

  1. داستانت عالى بودhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (10).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/w427.gif
    پایانشم نسبت به فیک هاى دیگه متفاوت بودراستش من خواننده جدیدم میشه رمز قسمتاى .رمزى رو بهم بگى؟؟
    آیدى تلگرامم @MAHYA-EEE<http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (60).gif

  2. وای دوست عزیز عالی بود >~< خیلی جالب و با پایان خیلی متفاوت ^_^ من تازه با این سایت آشنا شدم و این فیک اولین فیکیه که دارم از سایت شما میخونم :)
    "گامباره" این حرف به ژاپنی یعنی موفق باشی :)

  3. ممنون بابت تمام زحماتی ک واسه این داستان کشیدینhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (66).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (66).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (66).gif
    ولی اگه میشه و امکانش هس داستان رو برای دانلود بزارین http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (27).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (27).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (27).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (27).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (27).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (27).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (9).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (9).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (9).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (9).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (9).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (9).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (9).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (9).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (9).gifچون من تازه اونم ن ک تازه اومده باشما تقریبا 3 هفتس و دوس دارم این داستانو مطالعه کنم ولی جون بعضی از قسمتاش رمزی و منم رمزو ندارم و شماهاهم نمیدید میخواستم مثه داستان شکست شما هم این داستانو واسه دانلود بزارینhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (60).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (60).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (60).gif http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (19).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (19).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (19).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (19).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (19).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (19).gif
    و باز هم ممنون بابت تمامی زحماتی ک برای این داستان کشیدیدhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (66).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (66).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (66).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (66).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (66).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (66).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (66).gif

  4. سلام گلم.وبسایت خیلی عالیه.من رمز عشق بازی رو می خواشتم دیدم خودت نوشتی.ولی هرچی میزنم یه صفحه میاد که یوزر نیم پسورد میخواد.هرچیم میزنم جواب نمیده.
    میشه کلا قسمتی رمزی رو بفرستی به ایمیلم.ادرس ایمیلمم دادم.خواهش میکنم من شدیـــــــــــــــداااااااااااااا دنبالشم. خواهش میکنم بفرست برامhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (51).gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (51).gif
    +تا همه ی متن داستان قسمتای رمزی رو نفرستی ایمیلم هر روز همین نظرو میدم.

  5. .کلا عاشق فیکاییم که مینویسی خیلی دوسشون دارم….من با بریک زندگی کردم….اونقدر گریه کردم که خانوادم نگران شده بودن..دوست دارم بقیه فیکایی که مینویسی هم بخونم…ولی چون رمزین نمیتونم..اگه پی دی افه فیکایی که مینویسی رو بزاری ممنون میشم

  6. آجی ممنون این فیکتو از آخرین آرزو بیشتر دوست دارم . عالیعالی بود . دوست دارم هزاران بار قسمت آخرو بخونم . ممنون . من برم شکسترو شروع کنم . بای.

  7. ابجی خانوم من ک وایه همه قسمت های بدون ذمز نظر گذاشتم پس چرا رمزو ب من نمیدی؟؟/////؟؟
    خواهش میکنم ک اگه میشه لدفا رمز قسمت های رمز دار واسم بفرستین ممنون میشم ۰۹۲۱۸۱۰۶۶۹۲http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (32).gif

  8. واااای خیلی قشنگ تموم شد http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

    ولی من هنوز قسمتای رمزدارو نخوندم لدفااااااا http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (9).gif

    بازم خیلی خیلی ممنونم بابت داستانای زیباتون واقعا معرکه ن http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/76519_n7.gif

    واقعا خسته نباشید می گم http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  9. سلام چینگو من تازه با وبتون اشنا شدم و میخوام ف/ی/ک هاتونو بخونم
    نمیشه اونایی که تموم شدن مث این رو برا دان بذارین؟
    پلییییییییییییییز

  10. عزیزم عشقم عمرم جونم خواهش میکنم رمز تمامی قسمتای اخرین ارزو و عشق بازیرو برام اس کن صد بار برات درخواست فرستادم خواهش میکنم اینم شمارم 09146306709

  11. اهم اهم!بعله!بنده ی منحرف برای سومین بار این فیک و تمومیدم!آخرین آرزو رو که حفظ شدم دیگه!!وااااو!!اصن من عاشقه فیکاتم عقشم!!مغسی مغسی بابت رموز!راااااستی پرسیده بودی کدوم فیک بهتره.من به شخصه آخرین آرزو رو از همه فیکایی که خوندم بیشتر میدوستم.شخصیتاشون هم به واقعیت بسی نزدیک تره!در کل به نظرم بیشتر از بقیه روش وقت گذاشتی و خیلی جذاب بود.بعد هم چشمهای تو.بعد شکست و عشق بازی رو در یه حد.
    اگه هم کل فیکای وبو بگم فیکای مامان رعنایی(ولف)رو هم خیلی خیلی زیاد واااقعا میدوستم.رمان نگین جونی هم خیلی خومشله.رمان عشق یا نفرت هم عالی بود.بقیه رو هم خیلی میدوستیدمشون.http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (37).gif

  12. سلام اونی خوبی؟؟ امیدوارم خوب باشی
    اونی میگم من هر چی نظر میزارم برا رمز داستان اخرین ارزو چرا جواب نمیدن رمزم که نمیدن چیکار کنم؟؟
    خیلی دوست دارم اونم بخونمممم

  13. وایییییییییییییییییییییییییییییییییی اجی ممنون انقد قشنگگگگگگگگگگگگگگگ بود که تا اخرشو خوندم باورت میشه؟؟
    خخخخخخ
    بازم ممنون
    خیلیییییییییییییییییییییییییییی قشنگگگگگگگگگگگ بودددددددددددددددد
    فایتینگگگگگ

  14. وایییییییییییییییییییییییییییییییییی اجی ممنون انقد قشنگگگگگگگگگگگگگگگ بود که تا اخرشو خوندم باورت میشه؟؟
    خخخخخخ
    بازم ممنون
    خیلیییییییییییییییییییییییییییی قشنگگگگگگگگگگگ بودددددددددددددددد
    فایتینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

  15. ممنون عزیزم عالی بود خیلی این فیک قشنگ بود ممنون از زحمتی که کشیدی
    اخرش واقعا جالب تموم شد تا حالا داستانی رو ندیم که این جوری باشه
    بازم ممنونم

  16. tamomesh kardam aliii boood bishtar havaso neshon midad ta eshgh hata az esmesh moshakhas boood faghat in vasat D.o ashegh boood bande khoda on hame dard tahamol mikard ama az sehun o luhan last wish khabari naboood on sehuni k jolo khanevadash vastad o be hich dokhtari nigah nemikardjust luluiii boood man asheghe last wish booodam o hastam in dastanam basi dos dashtam ama kheyli ba roho ravanam bazi kard :) hamash ghati mikardam ajiiiiii koli koli mamnon :*

  17. لایک داری دی دی !خیلی قشنگ بود البته last wish قشنگ تر بود! بابت همه چیز( داستان- رمز…..همه چیز )ممنون دیگ :* من تازه ازkai خوشم اومد خخخخخخخخخ میشه داستان بعد از break داستان اختصاصی کایسو باشه
    خودت از همه بیشتررررررررررررررررر like داری!!!!!
    :-* :inlove: :lashes: :yes: :yes: :yes: :yes: :yes: :yes: :yes: :rotfl: :laugh: :-D :-)) :-) :blush: :shy: :cute: :beauty: :evilgrin:
    :eek:

  18. [email protected]@reh

    Khob sami jun tamom kardam kkkk mersiii ali bod boooog bod hehehe!bekhosos chand gesmatesh 2 ruze tamom shod last wish ro ham ep14 am diiii ! :yes: :yes:

  19. اجیییییییییسس عاشقتم خیلییییی قشنگ بود ببخشید برای همش نظر نذاشتم!
    مرسی از بابت ارسال رمز!!
    خیلیییی قشنگ بود ولی من هنوزهنگم!
    اینابچه دارن باهم رابطه دارن!?
    عجیبه!
    خیلیییییییی قشنگ بود اجی مرسییییی

  20. آجی…هر قسمتی ک دوست داری رو امتحان کن…برای مت هیچ کدوم باز نمیشه…الان تازه رمزه داستان وان چنسو گرفتم برم بخونم…اونم اینجوریه…باز نمیشه…من اصلا دیگه رمزونمیزنم…ککپی پیست میکنمش…تو وبای دیگه کپی پیست جواب میده…ولی اینجا ن…بخدا اشکم داره در میاد…

  21. ای خدااااااا…مگه من چ گناهی کردم ک این رمزا باز نمیکنن؟؟!!…آجی خودت یبار امتحان کن…من ک همه رو ب حروف کوچیک مینویسم…تمام حروف اعداد هم سرجاشونه…نمیدونم چ مرگشه باز نمیشه…

  22. ای خدااااااا…مگه من چ گناهی کردم ک این رمزا باز نمیکنن؟؟!!…آجی خودت یبار امتحان کن…من ک همه رو ب حروف کوچیک مینویسم…تمام حروف اعداد هم سرجاشونه…نمیدونم چ مرگشه باز نمیشه…

  23. سلام :-) من تازه شروع کردم به خوندنه داستانت :snicker:
    بعضی از قسمت ها رمز داره ایمیل منم خرابه چجوری میتونی واسم رمز ها رو بفرستی؟؟؟
    ممنون واقعا عالیه داستانت :yes:

  24. سمیرا جان بنظر من آخرین آرزو خیلی قشنگترو کار قویتری بود اونو بیشتر دوست داشتم – از لحاظ شخصیتی خیلی بیشتر به واقعیت بچه ها شبیه بود -بهر حال امیدوارم از نطرم ناراحت نشده باشی موفق باشی عزیزم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: