151 بازدید

END (عشق بازی) love game

سلام سلام بچه های گل خوبین؟اومدم با آخرین قسمته فیکه عشق بازی امیدوارم از آخرش خوشتون بیاد من که خودم آخرشو دوست دارم چون پایانه جالبی داره بخونین نظرتونو بگین درمورد این فیک پیشنهاد انتقادی هم دارین خصوصی بهم بگید تا بهتر بشم  خب بعد از این داستان فیک چشم های تو به زودی تو وب گذاشته میشه منتظرش باشید کسایی که هنوز قسمته اوله این فیک رو نخوندن از تو موضوعاته وب میتونن این فیک رو پیدا کنن و بخونن خب بفرمایید ادامه 

لوهان رو تخت سهون دراز كشیده بود و هق هق میكرد
سهون نشست رو تخت:لوهان بسه عشقم 
لوهان چیزی نگفت
سهون آروم پشته لوهان دراز كشید و گردنشو بوسید:لولو…خیالت راحت من همیشه پیشتم 
لوهان:كم دروغ بگوووو…وقتی زن بگیری چه جوری قراره پیشه من بمونی؟!
سهون:هنوز كه نگرفتم لوهانی
لوهان:من چه جوری تحمل كنم آخه تو باهاش رو یه تخت بخوابی باهاش بختدی باهاش بخوابییییی!!!
سهون:تو به اونجاها هم فك میكنی؟؟
لوهان:آره سهون به هر چیزی كه فكرشو بكنی…موندم بچه دار شی من چه غلطی كنم 
سهون لوهانو به خودش چسبوند و گونشو بوسید:به هیچی فكر نكن لولو
لوهان برگشت و به سهون نگاه كرد: اینجوری میگی میخوام بكشم خودمو 
سهون بینیشو رو گردنه لوهان گذاشت:وااای چه بوی خوبیییی 
لوهان:نكن..حوصله ندارم سهون
سهون:بسه دیگه توام…
لوهان:كی باهاشون حرف میزنی؟!
سهون:همین الان 
لوهان:من از همینجا گوش میدم 
سهون:نه بیا پایین خودتم باهاشون صحبت كن 
لوهان:من راضیشون میكنم 
سهون گردنه لوهانو بوسید:تموم تلاشتو بكن عشقم…
بلاخره سهون و لوهان رفتن پایین و رو به روی پدر و مادره سهون نشستن 
آقای اوه:سهون از دوستت پذیرایی كن 
سهون:چیزی میخوری لولو؟!
آقای اوه: پسره ی احمق نباید كه بپرسی باید براش بیاری
سهون:بابا دوستم باهام راحته هعیییی
خانم اوه:خب سهون امروز بیا با هم بریم سه دست كت و شلوار برات بخریم 
سهون:آآآ…مامان 
خانم اوه:جونم 
سهون:مامان میگم…دختره رو دیدی؟
خانم اوه:آره وااای سهون نمیدونی چقدر خوشگله كه چشماش عسلیه موهاش بلند و خرمایی اصلا از ماه هم خوشگل تره قدشم بلنده مامانش میگفت كیك درس میكنه میخوای انگشتاتم باهاش بخوری…خانواده دار دختره سر به زیره…باهاشم صحبت كردم میگفت هر چی شوهره آینده ام بگه همونه رو حرفش حرف نمیارم…خلاصه كه ببینیش عاشقش میشی 
سهون پشته كلشو خاروند:ااام…میگم بابا چی؟! اونم پسندیده؟!
آقای اوه:منم دیدمش…دختره خوبیه فقط یه خورده سكشیه به قوله جوونای امروزی
سهون خندش گرفت:یعنی چی بابا؟!
خانم اوه:اوووووووو…دختره یه دامن كوتاه تنش بود با یه تاپ…الكی گنده نكن قضیه رو 
آقای اوه:من خوشم نیومد…سهون اگه خوشش اومد و با هم عروسی كردن باید این موضوع رو بهش بگه 
خانم اوه:برو بابا…هنوز قدیمی فكر میكنی مثله اون ننت
آقای اوه:خانم صد بار گفتم به مامانه من كار نداشته باش 
خانم اوه: چطور اون از اوله زندگیم تا الان به من كار داره!! زنیكه جادوگر
سهون:احححححح بسه مامان…من آدمش میكنم نگران نباشین 
خانم اوه:ترو خدا سهون بزار آزاد باشه بیچاره 
آقای اوه:نخیر من عروس اینمدلی نمیخوام 
سهون:وااااای مامان بابا بسه دیگههههه…ببینم من ٢١ سالم بیشتر نیست میخواین زن بگیرین برام كه چی بشه؟!
لوهان:هووووف
خانم اوه:سهون ٢١ سالته بابات ١٥ سالش بود اومد منو گرفت 
چشمای سهون به وضوح داشت میزد بیرون:اونوقت تو چند سالت بود؟!
خانم اوه:من ٩ سالم بود
سهون:مامان من میخوام درس بخونم..میخوام برا خودم خونه بخرم…میخوام كلی خوش بگذرونم…از الان دارین برام زن میگیرین كه چی بشه!!
خانم اوه:ولی پدر ومادرت صلاح میدونن كه تو الان ازدواج كنی…
سهون:ولی من نمیخوام ازدواج كنم مامان…من سنم كمه هنوز كار كردن بلد نیستم پس فردا خرجی اونم باید من بدم…چه گناهی كردم مگه 
خانم اوه:واااا…پسره ی خر…بابا دختره پولداره خاك بر سرت كنن خرجی میخوای چیكار تو
سهون:دیگه بدتر…من میخوام رو پای خودم وایسم 
خانم اوه به لوهان نگاه كرد:لوهان جون تو یه چیزی بهش بگو…
لوهان سرشو بلند كرد:اممم…من با سهون موافقم آخه الان دس به آبم به زور میره میخواد خرجی بده؟! با عقل جور درنمیاد آخه…به نظرم بزارین ٦ سال دیگه براش زن بگیرین
آقای اوه: نه باید یاد بگیره تا كی ما باید خرجی اینو بدیم؟! هفته دیگه خاستگاریه دیگه هم نشنوم كسی بحث كنه 
پدر سهون رفت اتاقش و درو بست 
سهون:مگه زورههههههه
خانم اوه: آره زوره رو حرفه ما حرف نزن گمشو اتاقت
سهون آه كشید:مامان اگه از دختره خوشم نیاد چی!!
خانم اوه:خوشت میاد باید خوشت بیاد اون دختر عاشقته…ما همه برنامه هامونم ریختیم 
سهون خیلی سریع رفت تو اتاقش و درو محكم كوبید 
خانم اوه:لوهان جون عزیزم برو ببین میتونی راضیش كنی یا نه؟!
لوهان با صدای ضعیفی گفت:باشه
لوهان درو باز كرد و نشست كناره سهون
سهون:دیدی!! دیدی گفتم راضی نمیشن!؟ حالا باید با اون دختره ایكبیری ازدواج كنم 
لوهان:سهون آروم باش سكته میزنیا…
سهون: لوهان من واقعا نمیخوام زن بگیرم…
لوهان به چشمای سهون زل زد:میدونم ولی واقعا چیزی به ذهنم نمیرسه…
سهون آه كشید و لوهانو محكم بغل كرد:من نمیزارم ازم جدا شی…نمیزارم لوهان…
لوهان آروم تو بغل سهون اشك میریخت:منم نمیزارم…نمیزارم سهون تو عشقمی نباید ازم جدا شی
سهون:نمیشم لولو نمیشم 
 
یه هفته گذشت 
سهون كت و شلواره مشكی و شیكی تنش كرده بود و به آینه نگاه میكرد خانم اوه دستای پسرشو گرفت:وای سهون كوچولوی مامان چقدر مرد شدی 
سهون آه كشید
خانم اوه:آه نكش سهون…سرتو بالا نگه دار و سعی كن به دختره نگاه كنی سوتی ندیااا..كلا حرف نزن باشه؟!
سهون:مامان…این كار لازمه؟! من باید حتما ازدواج كنم؟
خانم اوه:آره سهون…من پایین منتظرم زود بیا پایین
 
لوهان رو تختش دراز كشیده بود و به گوشیش نگاه میكرد كای و دی او هم به قیافه ی افسرده ی لوهان نگاه میكردن…
كای:بابا لولو باور كن از هم خوششون نمیاد…بهت قول میدم 
لوهان بینیشو بالا كشید: چشمام دیگه جایی رو نمیبینه 
دی او:یااااا…لوهان اینكارو با خودت نكنننن 
لوهان:میخوام ببینمش…میخوام باهاش حرف بزنم…
كای:احمقه نفهم الان كه نمیخوان ازدواج كنن اححححححح 
لوهان دستشو رو میله ی تخت گذاشت اصلا تو حاله خودش نبود:دارم خفه میشم 
دی او سریع یه لیوان آب برای لوهان برد:اینو بخور لوهان….جونگیییییین یه كاری بكن 
كای:ببین لوهان این مسخره بازیاتو سریع تموم كن…سهون و من و تو و كیونگ سو باید آخرش زن بگیریم میفهمی اینو؟!
لوهان:اون زن بگیره منو فراموش میكنه 
كای شونه های لوهان رو گرفت:فراموشت نمیكنه…لوهان اون فراموشت نمیكنههههه 
لوهان: من خیلی حالم بده 
كای به گوشی سهون زنگ زد……
 
سهون بعد از یه ساعت حتی یه نیم نگاهم به دختر ننداخته بود خانم اوه حرص میخورد و الكی لبخند میزد 
خانم اوه:خب اسمه عروسه خوشگلم چیه!!
دختر موهاشو پشته گوشش گذاشت و خندید:اسمم گیوریه 
خانم اوه:وای خیلی خوشگلی 
سهون:هووووووف 
خانم اوه به مادره عروس چشمكی زد:به نظره شما بهتر نیست سهون و گیوری جون با هم یه كم حرف بزنن؟!
سهون دستاشو مشت كرد…..
 
گیوری كناره سهون نشست و سرشو پایین انداخت
سهون آه كشید و بلاخره یه نگاه به گیوری انداخت و سعی كرد این سكوته مسخره ی بینشون رو بشكنه:ااام…گیوری خانم شما از من خوشت اومد؟! یعنی میگم از من خوشت میاد؟! 
گیوری سرخ شد وسرفه ی كوتاهی كرد
سهون:ببین گیوری خانم…من آدمه بیخودیم…ببخشا ركم هستم…اعصابم صفره دسته بزنم دارم…١٠ تا هم بچه میخوام… سیگارم میكشم…بیكارم هستم با اجازتون…اینجوری قبولم میكنی؟!
گیوری خندید و سرشو تكون داد:ب.بله 
سهون با دهنه باز به گیوری نگاه كرد:یعنی…یعنی من دسته بزن داشته باشم بی اعصابم باشم بیكارم باشم معتادم باشم بازم دوست داری باهام باشی؟!
گیوری صداشو صاف كرد:اهم..آقای اوه…بی اعصاب بودنتون مشكله بزرگی نیست من كاری میكنم همیشه تو آرامش باشین و اینجوری هم دست به زن پیدا نمیكنین…میگردیم با هم یه كاره خوب براتون گیر میاریم اینطوری وقتی وضعمون بهتر شد ١٠ تا كه هیچی ٢٠ تا بچه براتون میارم…سیگارم من باهاش مشكلی ندارم 
سهون با قیافه ی ننه مرده ای به گیوری نگاه میكرد:آهان…میگم اونوقت شما تا چندم خوندین سطح دركتون اینقدر بالاس؟!
گیوری خندید:تا فوق لیسانس
سهون موند با یه نیشخنده بزرگ 
 
مراسم تموم شد سهون بلاخره فهمید كه گوشیش داره زنگ میخوره گوشی رو،رو گوشش گذاشت:الو 
كای هوار زد:احمققققققققققق 
سهون گوشی رو از گوشش دور كرد:یااااا كر شدم…چه مرگته؟!
كای:خوش گذشت آقا دوماد؟
سهون: برو بابا…لوهان چیكار میكنه؟!
كای:هیچی رفته كله قند بخره برا سره عقدتون 
سهون:كله قند چیه!!؟
كای:دوستانه خواننده یكیتون توضیح بدید به این نفهم 
سهون:چرا چرت و پرت میگی جونگین گوشی رو بده بهش ببینم
كای:پاشو گمشو بیا اینجا این داره جون میده به خاطره توی ایكبیری
سهون:الان میام بوس بای
كای:اون بوس رو برا عمت بفرست 
سهون:اشتب شد باووو…
 
سهون خودشو پشت در رسوند و زنگ زد كای درو باز كرد:لی لی لی داماد اسكلمووون
سهون:كای برو اونور تا لهت نكردم…لوهان كجاس؟!
كای:بالاس 
سهون سریع خودشو رسوند بالا و دره اتاقه لوهان رو باز كرد:لوهااان
لوهان سرشو از رو تخت بلند كرد و به سهون نگاه كرد كه فوق العاده خوشتیپ شده بود 
سهون:لوهان گریه كردی؟ 
لوهان بلند شد و دویید سمته سهون و محكم بغلش كرد
سهون:لوهاااان…احمق چته تووو؟!
لوهان زمزمه كرد:بزار بغلت كنم سهون
دی او از اتاق بیرون رفت و درو بست
سهون لوهانو بغل كرد و رو تخت گذاشت:چته تو؟! ببینمت…به من نگاه كنننن 
لوهان سرشو بلند كرد و با ترس به سهون نگاه كرد
سهون اخم كرد:امروز چقدر گریه كردی كه چشمات اینجوریه؟!
لوهان:خیلی…خیلی سهون…خیلی گریه كردم 
سهون لوهانو رو تخت خوابوند و روش دراز كشید لوهان دستاشو رو شونه های سهون میكشید:سهونم…سهونم 
سهون گردنه لوهانو آروم بوسید:جونم لوهانی…
لوهان: فراموشم كه نمیكنی؟!
سهون لبای لوهانو محكم بوسید:تو این فكرا نرو عزیزم 
لوهان: دوستت دارم سهون…خواهش میكنم منو تنها نزار 
سهون: من تنهات نمیزارم عشقم..قول میدم 
لوهان: من حتی اگه مجبور شی زنم بگیری پیشت میمونم…
سهون خندید و لبای لوهانو بوسید:الان میخوامت لوهان 
لوهان:دختره رو دیدی؟
سهون:ششش…الان فقط لوهانمو میخوام…
لوهان دكمه های لباسشو دراورد و به سهون نگاه كرد و خندید
سهون:واااااای بزن بریییییم 
 
كای:این احمقه خر تو اون وضعیتم داره با اون حال میكنه 
دی او: باورم نمیشه
كای: باورت شه سهون پر رو تر از این حرفاس 
دی او:دلم برا لوهان میسوزه خیلی سهونو دوست داره 
كای: نمیدونم باید چیكار كنم!! میترسم لوهان ایندفعه كارش به خودكشی برسه…
دی او: تو نمیخوای زن بگیری؟
كای خندید:زن میخوام چیكار 
دی او:بلاخره كه باید بگیریم 
كای:ببینم تو اصلا ناراحت نمیشی من برم زن بگیرم؟!
دی او:نه چون حتی زنم بگیری من دوستت دارم 
كای دی او رو بغل كرد و لباشو بوسید:فعلا نمیخوام به این چیزا فكر كنم 
دی او سرشو رو سینه ی كای گذاشت و خندید:آره…فكر نكنیم بهتره 
 
لوهان دستشو جلو دهنش گذاشته بود و اشك میریخت نه از دردی كه بهش وارد میشد از آینده ی سهون و خودش میترسید 
سهون لباشو رو گوشه لوهان گذاشت و زمزمه كرد:عشقمم خوبی؟!
لوهان سرشو تكون داد
سهون كراواتشو شل كرد و نفس عمیقی كشید:خیلی گرمه 
لوهان با رو تختی اشكاشو پاك كرد:بلند..شو پنجره هارو باز كن…
سهون:نه ولش كن…برگرد بیینمت 
لوهان:راحتم سهون…
سهون:برگرد
لوهان:سهون كارتو بكن من راحتم اینجوری 
سهون شونه ی لوهانو گرفت و برش گردوند و بهش نگاه كرد لوهان سریع سرشو تو گردنه سهون فرو كرد كه سهون صورتشو نبینه 
سهون:لوهاان
لوهان:بگو
سهون:سرتو بیار بالا نگام كن 
لوهان:بزار راحت باشم سهون
سهون دستشو رو بدنه لخته لوهان كشید:عشقم…نگران نباش…خوشم نمیاد همش داری گریه میكنیااا
لوهان اشكاشو پاك كرد: باشه دیگه گریه نمیكنم…ادامه بده…
سهون دستشو رو سرش گذاشت:هووووف…بیخیالش پاشو لباساتو بپوش 
لوهان:چرا؟! سهون نمیخواستم ناراحتت كنم…دیگه گریه نمیكنم قول میدم 
سهون:میدونم لولو الان حسش نیست 
لوهان:سهون..
سهون لبای لوهانو بوسید:عاشقتم لوهان 
لوهان:منم عاشقتم……..
 
روزها میگذشت سهون و گیوری نامزد كردن گیوری از این وضع خوشحال بود ولی سهون اصلا از این وضعیت خوشش نمیومد…
 
گیوری یه تیكه از كیك رو كند و تو دهنه سهون گذاشت:عزیزم تولدت مبارك خیلی دوستت دارم 
سهون با دهنه پر و قیافه ی افسرده به گیوری نگاه كرد و سرشو تكون داد
گیوری دسته سهون رو گرفت:عزیزم من خیلی فكر كردم به نظرم ١٠ تا بچه خیلی برامون زیاده…نمیشه بكنیش ٥ تا 
سهون:نچ…نزار بكنمش ٢٠ تا
گیوری خندید:چشم عزیزم هر چی تو بگی
سهون بلند شد:ممنون بابت تولد واقعا بهم خوش گذشت 
گیوری دسته سهونو گرفت:عزیزم كجا میری؟میخوای منو اینجا تنها بزاری؟!
سهون: مشكلی نیست كه یه ماشین بگیر برو خونه 
گیوری موهاشو پشته گوشش گذاشت:كارت واجبه؟! 
سهون:بدم میاد كسی ازم سوال بپرسه 
گیوری:باشه تو برو به كارت برس من خودم میرم خونه 
سهون:بای 
سهون رفت سمته ماشینش یه كم عذاب وجدان داشت برگشت و به نامزدش نگاه كرد كه تنها نشسته بود و به ناخوناش نگاه میكرد طاقت نیاورد و دوباره رفت پیشش:پاشو بریم 
گیوری سرشو بلند كرد:اوپااا…هنوز نرفتی؟!
سهون:پاشو اول تو رو برسونم بعد برم 
گیوری لبخند كمرنگی زد: ممنون اوپا خودم میتونستم برم 
سهون:بدو 
با هم تو ماشین نشستن 
گیوری:اوپااا
سهون:هوووم
گیوری:بابام میخواد برامون خونه بخره
سهون:نمیخوام بابات برامون خونه بخره خودم فعلا یه جایی رو اجاره میكنم 
گیوری:سهون مگه چه اشكالی داره! میدونی خونه چقدر گرونه؟! 
سهون صداشو بلند كرد:تمومش كنننننن…
گیوری سرشو پایین انداخت
سهون:هر چی گفتم بگو چشم
گیوری: باشه اوپا
سهون گیوری رو رسوند خونه و خواست بره كه گیوری دستشو گرفت:اوپاا
سهون:بله
گیوری:اوپا الان ٢ ماهه با هم نامزدیم ولی تو یه بارم منو نبوسیدی منظورم اینه كه حتی گونمم نبوسیدی
سهون خم شد و بوسه ی كوتاهی رو لبای گیوری زد:خوبه؟
گیوری دستشو رو لباش گذاشت و سریع رفت داخل خونه
سهون تعجب كرد:زنا یه چیزیشون میشه آخر
 
سهون شمع هاشو فوت كرد و خندید
لوهان محكم بغلش كرد:تولدت مبارك عشقم 
سهون:ممنون عزیزم دوستت دارم 
كای:لوهان جوون مرگ شد ولش كن بدبختو
سهون: بچه ها خیلی باحالین به خدا 
دی او:سهون نامزدت چیكار كرد برات؟!
لوهان:اهم..من میرم قهوه هارو بگیرم 
سهون:نه بشین لوهان 
لوهان با بی میلی نشست سره جاش 
سهون:هیچی بابا اونم تولد گرفت برام منم فقط یه تشكر كردم و پاشدم اومدم
كای:خاك تو سرت سهون…اون دختره قراره زنه آیندت بشه باهاش بدرفتاری نكن…
سهون:به درك 
دی او:سهون اون چه گناهی داره آخه!! تو هم اونو نگه دار هم با لوهان باش چه اشكالی داره؟!
لوهان بازوی سهونو گرفت:سهونی…من نمیخوام تو ناراحت باشی دلم میخواد خوشبخت باشی كناره خانوادت…دلم میخواد بخندی…من حسودی میكنم سهون ولی نمیخوام تو این وسط اذیت شی 
كای:یه دس به افتخاره این دركه بالای لوهان بزنید
سهون لوهانو بوسید:ولی من تو رو دوست دارم 
لوهان:میدونم ولی نمیشه كه باید اونم یه كوچولو دوست داشته باشی…
سهون آه كشید:باشه عشقم هر چی تو بگی همونه 
كای خندید:پس مباركه….
 
 
بلاخره بعد از چند ماه عروسی سهون قرار بود برگزار شه…لوهان و دی او و كای تو كلیسا نشسته بودن و منتظره عروس و داماد بودن لوهان به دستای یخزده اش نگاه كرد و آه كشید باید تحمل میكرد وگرنه سهون هم ناراحت میشد اون روز واقعا زیبا شده بود جوری كه كای صداش درومد:عوضی تو باید عروس میشدی
لوهان:خفه شو كای
كای:به جونه خودم این از عروسم خوشگل تره 
لوهان:هووووف دارم خفه میشم كاش زودتر تموم شه 
دی او:نگاه كنین سهون اومد
لوهان آروم سرشو برگردوند و به سهون نگاه كرد…قلبش شروع كرد به تپیدن…سهون كت و شلواره سفیدی تنش كرده بود و فوق العاده خوشتیپ شده بود 
دی او:نه بدم نشده…عروس خیلی خوشگله اووووف
كای: دی دی تو به من نگاه كن 
دی او:خب بابا حالا خوبه شوهرش پیشش وایساده
لوهان فقط به سهون نگاه میكرد و به هیچكس توجهی نداشت 
سهون زیرچشمی به اطرافش نگاه میكرد و دنباله لوهان میگشت تا اینكه بلاخره چشمش به لوهان خورد و لبخند كمرنگی زد
لوهان سرشو پایین انداخت…چشماش پر شده بود دسته خودش نبود باورش نمیشد سهون عشقش داره ازش جدا میشه…ولی نمیتونست كاری بكنه 
مراسم برگذار شد و سهون و گیوری رسما با هم ازدواج كردن و حلقه هاشونو تو دستای هم انداختن 
كای به لوهان نگاه كرد:لوهان…ناراحتی 
لوهان از قصد رفت زیره میز:ساعتم انگار افتاده زمین 
كای:چییی؟!
دی او دسته كای رو گرفت:ولش كن بزار یكم خودشو خالی كنه…
لوهان همون پایین نشست…دستشو محكم جلو دهنش گذاشت و گریه كرد…
سهون با نگرانی به میزه كای و دی او نگاه كرد لوهان نبود…لوهان بلاخره از زیره میز بیرون اومد و سریع از كلیسا خارج شد…سهون به گیوری گفت:من یه كاری دارم الان میام…
 
لوهان رفت دستشویی صورتشو شست ولی این اشكا تمومی نداشت سعی كرد گریه نكنه ولی نمیتونست سریع از دستشویی خارج شد و خواست بره كه دستی بازوشو گرفت..سرشو بلند كرد و سهون رو دید كه با چشمای گریون داره بهش نگاه میكنه 
لوهان شكه شد:س.سهون…اینجا چیكار میكنی؟!
سهون سره لوهانو تو سینش فشار داد و آروم گریه كرد:گریه كردی لوهان؟!
لوهان چشماشو بست:آره…ولی بهم حق بده…من دوستت دارم…برام سخته
سهون:نباید گریه كنی عشقم..من همینجا جلوی این كلیسا با تو ازدواج میكنم 
لوهان با بهت به سهون نگاه كرد:سهوون چی میگی تو 
سهون به اطرافش نگاه كرد و حلقه ی دیگه ای از جیبش دراورد و تو انگشته لوهان انداخت و حلقه ی ظریفه دیگه ای رو بغله حلقه ی خودش انداخت: لوهان…درسته الان زن دارم….ولی اینو یادت باشه من…همیشه دوستت دارم…من همیشه به این فكر میكنم كه امروز فقط با تو ازدواج كردم…حالا بهم بگو…باهام ازدواج میكنی!؟
لوهان سرشو رو سینه ی سهون گذاشت و زمزمه كرد:آره…
سهون اشكاشو پاك كرد و خندید:واقعا ممنون كه دركم كردی…من روزی ٥ ساعت میام پیشت…باشه لولو؟! 
لوهان:باشه 
سهون موهای لوهان رو نوازش كرد:پس…دیگه گریه نكن باشه؟! 
لوهان لبخند زد:خیلی خوشتیپ شدی سهون…هوووووف باشه گریه نمیكنم…امیدوارم خوشبخت شی سهونم
سهون:وقتی تو باهام باشی اونوقت من خوشبختم 
لوهان:من همیشه كنارتم 
سهون لبای لوهانو بوسید:فردا شب میام پیشت
لوهان:چرا امشب نمیای؟!
سهون:امشب شبه اولمه با گیوری ولی ما از این شب قشنگا زیاد با هم داشتیم 
لوهان خندید و سرخ شد:باشه…الان برو منتظرتن 
سهون:دوستت دارم لوهان
لوهان دستشو رو صورته سهون گذاشت:منم دوستت دارم….
سهون دست تكون داد و رفت 
 
٥ سال بعد 
 
گیوری بچه رو تكون داد:سهووون عزیزم بیا اینو بگیر منم برم حاضر شم 
سهون موهاشو جلو آینه شونه میكرد:چی میگییییی!!
گیوری:خسته شدم سهون ٣ تاشونم انداختی به جونه من 
سهون:مگه تو ننشون نیستی؟! 
گیوری:خب تو هم باباشونی
سهون لباساشو پوشید:كثیفم نكنه 
گیوری كه هر لحظه نزدیك بود گریه كنه گفت:نمیكنه 
سهون دختره ٤ ماهشو بوسید:بابایی چقدر اذیت میكنی 
 
٤ سال از ازدواجشون میگذره سهون تو این ٤ سال صاحبه ٣ تا بچه ی زیبا شده بود دو دختر و یه پسر كه این سه تا بچه به اضافه ی لوهان براش ارزشمندترین چیزای دنیا بودن…سهون با وجود خانواده اش هنوز لوهانو دوست داشت و روزی ٥ ساعتو با اون میگذروند كه چند وقت بعدش لوهان هم با دختره فوق العاده زیبایی نامزد كرد…
 
سهون داد زد:یااااااا چیكار میكنی دو ساعتهه؟!! بیا بگیر اینو
گیوری از اتاق بیرون اومد:بدش من نتونستی ٢ دقیقه نگهش داری؟!
سهون به ساعتش نگاه كرد:الان دیگه میرسن 
گیوری:من میرم پایین شرابارو آماده كنم
سهون گوشی رو برداشت و كای رو گرفت 
كای:الو
سهون:مرضضض…كجایین پس!!
كای:بابا این بچه نمیزاره كه پدرمو دراورد اححححح تف به این زندگی 
سهون:كای زود بیاید یه كم دوره هم باشیم 
كای:به كیونگ سو هم زنگ زدم داره میاد 
 
بعد از یه ساعت همه خونه ی سهون بودن 
لوهان با همسره زیباش كه شكمش یكم بزرگ شده بود نشسته بود 
سهون خندید: چند ماهشه لولو!!
لوهان سرخ شد:٣ ماه
سهون:حداقل میزاشتید بعد از ازدواج عروسك خانم 
لوهان:اهم…یه ماه دیگه عروسیمونه دیگه خخخ 
كای:واااای بچه اسمش كه میاد انگار شكنجم میدن 
ویكی همسره كای نگاهه مرگباری انداخت و دخترشو بوسید و با عشوه گفت:كاكی خالی بند شده جدیدا نمیدونم چرااا!! عاشقه دخترشه یه لحظه كه میبرمش خونه همسایه سریع زنگ میزنه میگه ویكی بیارش آدم كه میبینه جوگیر میشه زن و بچش یادش میره 
سهون:كاكی كیه اونوقت؟!!
كای:منه بدبخت 
سهون و لوهان از خنده پخشه زمین شدن 
كای:خانم صدبار گفتم اسمه نحسه منو اینجوری صدا نكن 
سهون به دختره بانمك كای نگاه كرد:مثله باباش سیاهه 
كای:سیاه خودتی بی تربیت من برنزه ام 
سهون:بله آقای برنزه حواسم نبود 
دی او زیرچشمی به جونگین نگاه میكرد
سهون:فقط دی دی مونده هااا 
دی او: اهم…من قرار نیست حالا حالاها زن بگیرم میخوام پزشك بشم
كای:كاره خوبی میكنی 
ویكی:واااااا كاكی یعنی تو میگی از گرفتنه من پشیمونی؟!!
دی او خندش گرفت
كای:نه بابا مثال گفتم عزیزم 
لوهان:چقدر زن ذلیل شدی كای هوووووق
ویكی:فك نكن منم چندان ازت راضیم آقای كیم…باور نمیكنین هر روز باید یه تپه لباسای این آقا رو بشورم منم كه وسواااس
كای: من از ماشین لباسشوییمون خیلی متشكرم 
ویكی:بیشوووووور كم ضایعم كن 
كای به كیونگ سو چشمك زد و خندید
همسره لوهان موهای طلاییشو پشته گوشش گذاشت و با صدای نازكش گفت:من از شوهرم خیلی راضیم…همه كارارو میكنه تو خونه نمیزاره من دس به سیاه و سفید بزنم از وقتی حامله هم شدم غذا هم خودش درست میكنه 
سهون:خاك بر سرت لوهان 
كای:ببینم مگه شما نامزد نیستین؟!
لوهان: هستیم مثلا خخخ
كای:آهان مثلا!!
لوهان نیشخند زد 
سهون:خب خانم ها میشه ما آقایون تنها باشیم یه كم؟!
گیوری:برید برید ما خانم ها یكم غیبت كنیم 
 
كای و دی او و لوهان وارد اتاق خواب شدن سهون آخر از همه وارد شد و درو بست:هووووووووووف…یه چند ساعت از دستشون نفس راحت میكشیم 
دی او خودشو تو بغله كای انداخت:جونگییین دلم برات تنگ شده بوووووود…
كای لبای دی او رو بوسید:منم همینطور عشقم…چند ترم دیگه مونده؟! 
دی او:فقط دو تا دیگه مونده 
كای:یعنی باید آقای دكتر صدات بزنیم؟!
دی او خندید:آره یه جورایی
سهون:ببینم لوهان تو اول یه نگاه به بخت و اقباله ما مینداختی بعد میزاشتی تو شكمه اون 
لوهان خندید:خب چیكار كنم خودش منو تحریك كرد
سهون:خب تو باید حامله اش میكردی؟!
كای: لوهان یادمه تو دانشگاه همش كلاس تنظیم خانواده رو میپیچوند 
لوهان:خفه شو كاااااای 
سهون:خو احمق یه كم زندگی میكردین بعد از الان باید ونگ ونگ بچه بشنوی بدبخت
لوهان:تو خودتو جمع كن مهد كودك راه انداختی
كای: پشیمون میشه 
لوهان:تو عشقتو ببوس  
 
سهون دستای لوهانو گرفت و به حلقه اش نگاه كرد:خوشحالم هنوز میندازیش
لوهان:آره سهون یه لحظه هم نشده درش بیارم 
سهون لوهانو سمته خودش كشید و با تمومه وجود بغلش كرد:كاش میشد ثانیه به ثانیه بغلت كنم
لوهان چشماشو رو هم فشار داد و زمزمه كرد:كاش…میشد…
سهون خندید:خوشحالم همینم هست…فقط به خاطره یه لحظه بغل كردنت زندم 
كای:فیلم هندیش نكنین حالا 
سهون لوهانو رو دو دستش بلند كرد و رو تخت خوابوند و شروع كرد به بوسیدنش 
كای:هوووووی عوضی دو تا آدم اینجا نشسته هااا
سهون:ما آدمی نمیبینیم خخخخ
كای بالشتو پرت كرد تو كله ی سهون:عوضیه بی خاصیت
سهون:ما رفتیم تو حال كسی در زد اطلاع بدین 
كای:ای درد بگیری كه نه با پسر سیر میشی نه با دختر
دی او خندید:جونگین میشه ما هم…
كای:ما هم چی؟!
دی او:ما هم با هم 
كای:عاقا یكی بیاد درو باز كنه هممون نابودیما 
دی او:در قفله 
كای:اوكی بزن بریم چی از این بهتر 
دی او خندید و آروم آروم دكمه های لباس كای رو باز كرد:میدونی چیه….درسته ازواج كردی جونگین…ولی اینو بدون عشق بازی ما هیچوقت تموم نمیشه 
سهون دستشو بلند كرد و خندید: لایكككككك داری دی دی…….
 
پایان
 

 

Print Friendly

114 Responses

  1. داستانت عالى بود/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (10).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/w427.gif
    پايانشم نسبت به فيک هاى ديگه متفاوت بودراستش من خواننده جديدم ميشه رمز قسمتاى .رمزى رو بهم بگى؟؟
    آيدى تلگرامم @MAHYA-EEE</wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif

  2. وای دوست عزیز عالی بود >~< خیلی جالب و با پایان خیلی متفاوت ^_^ من تازه با این سایت آشنا شدم و این فیک اولین فیکیه که دارم از سایت شما میخونم smile
    "گامباره" این حرف به ژاپنی یعنی موفق باشی smile

  3. ممنون بابت تمام زحماتی ک واسه این داستان کشیدین/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif
    ولی اگه میشه و امکانش هس داستان رو برای دانلود بزارین /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (27).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (27).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (27).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (27).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (27).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (27).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gifچون من تازه اونم ن ک تازه اومده باشما تقریبا 3 هفتس و دوس دارم این داستانو مطالعه کنم ولی جون بعضی از قسمتاش رمزی و منم رمزو ندارم و شماهاهم نمیدید میخواستم مثه داستان شکست شما هم این داستانو واسه دانلود بزارین/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (19).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (19).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (19).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (19).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (19).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (19).gif
    و باز هم ممنون بابت تمامی زحماتی ک برای این داستان کشیدید/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

  4. سلام گلم.وبسایت خیلی عالیه.من رمز عشق بازی رو می خواشتم دیدم خودت نوشتی.ولی هرچی میزنم یه صفحه میاد که یوزر نیم پسورد میخواد.هرچیم میزنم جواب نمیده.
    میشه کلا قسمتی رمزی رو بفرستی به ایمیلم.ادرس ایمیلمم دادم.خواهش میکنم من شدیـــــــــــــــداااااااااااااا دنبالشم. خواهش میکنم بفرست برام/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (51).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (51).gif
    +تا همه ی متن داستان قسمتای رمزی رو نفرستی ایمیلم هر روز همین نظرو میدم.

  5. .کلا عاشق فیکاییم که مینویسی خیلی دوسشون دارم….من با بریک زندگی کردم….اونقدر گریه کردم که خانوادم نگران شده بودن..دوست دارم بقیه فیکایی که مینویسی هم بخونم…ولی چون رمزین نمیتونم..اگه پی دی افه فیکایی که مینویسی رو بزاری ممنون میشم

  6. آجی ممنون این فیکتو از آخرین آرزو بیشتر دوست دارم . عالیعالی بود . دوست دارم هزاران بار قسمت آخرو بخونم . ممنون . من برم شکسترو شروع کنم . بای.

  7. ابجی خانوم من ک وایه همه قسمت های بدون ذمز نظر گذاشتم پس چرا رمزو ب من نمیدی؟؟/////؟؟
    خواهش میکنم ک اگه میشه لدفا رمز قسمت های رمز دار واسم بفرستین ممنون میشم ۰۹۲۱۸۱۰۶۶۹۲/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (32).gif

  8. واااای خیلی قشنگ تموم شد /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

    ولی من هنوز قسمتای رمزدارو نخوندم لدفااااااا /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif

    بازم خیلی خیلی ممنونم بابت داستانای زیباتون واقعا معرکه ن /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/76519_n7.gif

    واقعا خسته نباشید می گم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  9. سلام چینگو من تازه با وبتون اشنا شدم و میخوام ف/ی/ک هاتونو بخونم
    نمیشه اونایی که تموم شدن مث این رو برا دان بذارین؟
    پلییییییییییییییز

  10. عزیزم عشقم عمرم جونم خواهش میکنم رمز تمامی قسمتای اخرین ارزو و عشق بازیرو برام اس کن صد بار برات درخواست فرستادم خواهش میکنم اینم شمارم 09146306709

  11. اهم اهم!بعله!بنده ی منحرف برای سومین بار این فیک و تمومیدم!آخرین آرزو رو که حفظ شدم دیگه!!وااااو!!اصن من عاشقه فیکاتم عقشم!!مغسی مغسی بابت رموز!راااااستی پرسیده بودی کدوم فیک بهتره.من به شخصه آخرین آرزو رو از همه فیکایی که خوندم بیشتر میدوستم.شخصیتاشون هم به واقعیت بسی نزدیک تره!در کل به نظرم بیشتر از بقیه روش وقت گذاشتی و خیلی جذاب بود.بعد هم چشمهای تو.بعد شکست و عشق بازی رو در یه حد.
    اگه هم کل فیکای وبو بگم فیکای مامان رعنایی(ولف)رو هم خیلی خیلی زیاد واااقعا میدوستم.رمان نگین جونی هم خیلی خومشله.رمان عشق یا نفرت هم عالی بود.بقیه رو هم خیلی میدوستیدمشون./wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif

  12. سلام اونی خوبی؟؟ امیدوارم خوب باشی
    اونی میگم من هر چی نظر میزارم برا رمز داستان اخرین ارزو چرا جواب نمیدن رمزم که نمیدن چیکار کنم؟؟
    خیلی دوست دارم اونم بخونمممم

  13. وایییییییییییییییییییییییییییییییییی اجی ممنون انقد قشنگگگگگگگگگگگگگگگ بود که تا اخرشو خوندم باورت میشه؟؟
    خخخخخخ
    بازم ممنون
    خیلیییییییییییییییییییییییییییی قشنگگگگگگگگگگگ بودددددددددددددددد
    فایتینگگگگگ

  14. وایییییییییییییییییییییییییییییییییی اجی ممنون انقد قشنگگگگگگگگگگگگگگگ بود که تا اخرشو خوندم باورت میشه؟؟
    خخخخخخ
    بازم ممنون
    خیلیییییییییییییییییییییییییییی قشنگگگگگگگگگگگ بودددددددددددددددد
    فایتینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

  15. ممنون عزيزم عالي بود خيلي اين فيك قشنگ بود ممنون از زحمتي كه كشيدي
    اخرش واقعا جالب تموم شد تا حالا داستاني رو نديم كه اين جوري باشه
    بازم ممنونم

  16. tamomesh kardam aliii boood bishtar havaso neshon midad ta eshgh hata az esmesh moshakhas boood faghat in vasat D.o ashegh boood bande khoda on hame dard tahamol mikard ama az sehun o luhan last wish khabari naboood on sehuni k jolo khanevadash vastad o be hich dokhtari nigah nemikardjust luluiii boood man asheghe last wish booodam o hastam in dastanam basi dos dashtam ama kheyli ba roho ravanam bazi kard smile hamash ghati mikardam ajiiiiii koli koli mamnon :*

  17. لایک داری دی دی !خیلی قشنگ بود البته last wish قشنگ تر بود! بابت همه چیز( داستان- رمز…..همه چیز )ممنون دیگ :* من تازه ازkai خوشم اومد خخخخخخخخخ میشه داستان بعد از break داستان اختصاصی کایسو باشه
    خودت از همه بیشتررررررررررررررررر like داری!!!!!
    :-* :inlove: :lashes: :yes: :yes: :yes: :yes: :yes: :yes: :yes: :rotfl: :laugh: laugh smile) smile :blush: :shy: :cute: :beauty: :evilgrin:
    :eek:

  18. [email protected]@reh

    Khob sami jun tamom kardam kkkk mersiii ali bod boooog bod hehehe!bekhosos chand gesmatesh 2 ruze tamom shod last wish ro ham ep14 am diiii ! :yes: :yes:

  19. اجیییییییییسس عاشقتم خیلییییی قشنگ بود ببخشید برای همش نظر نذاشتم!
    مرسی از بابت ارسال رمز!!
    خیلیییی قشنگ بود ولی من هنوزهنگم!
    اینابچه دارن باهم رابطه دارن!?
    عجیبه!
    خیلیییییییی قشنگ بود اجی مرسییییی

  20. آجی…هر قسمتی ک دوست داری رو امتحان کن…برای مت هیچ کدوم باز نمیشه…الان تازه رمزه داستان وان چنسو گرفتم برم بخونم…اونم اینجوریه…باز نمیشه…من اصلا دیگه رمزونمیزنم…ککپی پیست میکنمش…تو وبای دیگه کپی پیست جواب میده…ولی اینجا ن…بخدا اشکم داره در میاد…

  21. ای خدااااااا…مگه من چ گناهی کردم ک این رمزا باز نمیکنن؟؟!!…آجی خودت یبار امتحان کن…من ک همه رو ب حروف کوچیک مینویسم…تمام حروف اعداد هم سرجاشونه…نمیدونم چ مرگشه باز نمیشه…

  22. ای خدااااااا…مگه من چ گناهی کردم ک این رمزا باز نمیکنن؟؟!!…آجی خودت یبار امتحان کن…من ک همه رو ب حروف کوچیک مینویسم…تمام حروف اعداد هم سرجاشونه…نمیدونم چ مرگشه باز نمیشه…

  23. سلام smile من تازه شروع کردم به خوندنه داستانت :snicker:
    بعضی از قسمت ها رمز داره ایمیل منم خرابه چجوری میتونی واسم رمز ها رو بفرستی؟؟؟
    ممنون واقعا عالیه داستانت :yes:

  24. سمیرا جان بنظر من آخرین آرزو خیلی قشنگترو کار قویتری بود اونو بیشتر دوست داشتم – از لحاظ شخصیتی خیلی بیشتر به واقعیت بچه ها شبیه بود -بهر حال امیدوارم از نطرم ناراحت نشده باشی موفق باشی عزیزم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *