290 بازدید

END (آخرین آرزو ) last wish

سلام دوستای عزیزم خوبین؟ خب اومدم با قسمته آخره فیکموناول از همه تشکر میکنم از کسایی که 57 قسمت منو با نظراتشون همراهی کردن و بهم انگیزه دادن واقعا خوشحالم اکثرا این داستانو دوست داشتید و واقعا احساس میکردم دارین با ذوق میخونینش یا حتی بعضی هاتون باهاش خندیدین و گریه کردین امیدوارم قسمته آخرو دوست داشته باشین و راضی باشین بازم ممنون از همه فیکه بعدیم از بکیوله که ایشالله تابستون تو وب میزارمش خب زیاد حرفیدم برین ادامه..راستی نظرتونو حتما بهم بگین نظره ده خطی خخخخ اگه داستان ایرادی داشته حتما بهم تو خصوصی بگید
دوستای گلی که تازه شروع کردین به خوندن فیک لطفا تیزرو حتما بخونین ممنون

قسمت آخر
٢سال بعد
دریا آرومه.. بچه های كوچیك لب ساحل بازی میكنن و صدف جمع میكنن…صدای مرغای دریایی با صدای موج دریا همیشه حس خوبی بهم میداد…باد موهامو عقب میبرد.. چشمامو بستم و نفس عمیق كشیدم…..من سهونم…اوه سهون٢٣ سالمه تقریبا ٢ سالی میشه كه از گروه معروف اكسو جدا شدم و با تنها پسرم زندگی میكنم…تو این دو سال زندگی سختی داشتم ولی همشو تحمل كردم چون زندگی ادامه داره چه سخت چه آسون..یادمه یه زمانی مشهور بودم و پولدار ولی به خاطره اشتباهی كه كردم همه ی اینارو با هم از دست دادم..هه… تو این ٢ سال همه چی برام عوض شده دنیا..آدما..خیابونا..حتی این ساحل…فقط یه چیزی هست كه هیچوقت برام عوض نشد و نمیشه و اونم عشقم به لوهانه…لحظه ای نبود كه بهش فكر نكنم همیشه دوسش داشتم و دارم درسته كه اونم مثل خودم پسر بود ولی مثل یه عاشق واقعی دوسش داشتم…اما اون به راحتی فراموشم كرد و رفت..حتی صبر نكرد بهش بگم كه اشتباه فكر كرده…اون الان یه آدم مشهور و جهانیه و من هیچی نیستم…
از دید لوهان:
تو فرودگاه نشسته بودم یه ربع به پروازمون مونده بود برای یه سال میرفتیم چین دستمو رو صورتم گذاشتم و منتظر موندم سعی كردم بهش فكر نكنم ولی نمیشد سهون تو ذهنم بود و هر كار میكردم بهش فكر نكنم نمیشد…باید فراموشش كنم هر طور كه شده
بلاخره وقت رفتن شد چمدونامو تحویل دادم
كریس:خب بچه ها ٢٠ مین دیگه میریم تو هواپیما..
بكی كولشو جابه جا كرد:همه آماده ایم پیش به سوی چینننن…البته با تاخیر
همه خندیدن و رفتن خرید كنن
نشستم رو صندلی
سوهو:نمیای خرید؟؟
لبخند زدم:نه سوهو..چیزی احتیاج ندارم
سوهو:یادمه عاشقه خرید كردن بودی
-آره..هه..الانم هستم ولی حسش نیست شما برین
سوهو دستشو پشتم گذاشت و رفت
خیلی كلافه بودم دستمو لای موهام كردم:هووووف لوهان چته؟!!
تو فكر بودم كه كای نشست پیشم:لوهان چیه!! كلافه ای
سرمو بلند كردم:نه..كلافه نیستم جونگین..یكم استرس دارم..هه
كای:چرا؟؟
با مشت كوبوندم به قلبم:همش..همش تقصیره اینه..خخخ…نمیدونم چشه!!
كای:لوهان..حالت خوبه؟؟انگار رنگت پریده..
بغض كردم:نه..خو.خوبم..جونگین..من..عالیم..
كای:ولی من فكر نمیكنم حالت خوب باشه…
بغضم تركید و گریه كردم
كای دستشو رو شونه هام گذاشت:لوهان..ما كلی تلاش كردیم…ولی انگار واقعا نمیتونی…
اشكامو پاك كردم:میتونم جونگین..میتونم..
كای:چرا خودتو گول میزنی لوهان؟؟
-جونگین…میدونم سخته..میدونم فراموش كردنش سخته..ولی من فراموشش میكنم
كای:چرا برنمیگردی پیشش؟؟
گریم شدیدتر شد:جونگیننن…اگه برگردم…اون منو قبول نمیكنه..اون منو نمیبخشه…
كای زد تو دستم:قبولت میكنه..لوهان برو دنبالش…بینه اكسو و سهون…سهونو انتخاب كن..تو با اكسو یه آدمه مشهور و پولدار و تو خالی هستی ولی با سهون تو یه آدمه زنده ای…
با چشمای گریون نگاش كردم:جونگین…مگه قرار نبود كمكم كنی فراموشش كنم؟؟
كای خندید:تو دوسش داری لوهان..هیچكس تو این دنیا..نمیتونه جلوی عشقو بگیره..
لبخند زدم:جونگین…من..من بدونه سهون نمیتونم زندگی كنم…ولی بدونه اكسو میتونم…جدا شدن از شما برام سخته..ولی
كای:پس بلند شو..برو پیشش…
اشكامو پاك كردم:نه..نه باید تحمل كنم …
كریس:پا شین بچه ها باید بریم تو هواپیما..
نمیدونستم كاره درستی میكنم یا نه كاملا بینه دو راهی قرار گرفته بودم..همه رفتیم تو اتوبوس كه به سمت هواپیما بریم.. قلبم آروم نداشت اشكام رو گونه ام ریخت بلیزمو چنگ زدم و گریه كردم
همه بهم نگاه میكردن
این آخرشه اگه برم چین دیگه هیچوقت نمیتونم ببینمش و همیشه باید با عذاب زندگی كنم..من دارم چیكار میكنم!! من سهونو دوست دارم…نه…نمیتونم
خیلی ناگهانی از اتوبوس پیاده شدم بچه ها با بهت نگام میكردن
كریس: لوهااااان زود باش سوار شو چرا پیاده شدییی؟؟؟
از دید كای:
لوهان مثله مجسمه نگامون میكرد:بچه ها..منو ببخشین..ولی ولی من باید برم پیشش..پیشه سهون…من نمیتونم بیام…
كریس با چشمای گرد نگاش كرد:چی؟؟!!!
لوهان:من..من سهونو دوست دارم…من دوسش دارم
لوهان اینو گفت و سریع از ما دور شد…
كریس خواست دنبالش بره كه دستمو جلوش گرفتم..
كریس:چیهههه؟!!!
-نرو دنبالش بزار بره…
كریس سرم داد زد:یعنی چیییی!!! منظورش چی بووود؟!! من سهونو دوست دارم یعنی چی؟؟؟ تو اسمه اینو چی میزاری؟؟!!
لبخند زدم:من؟؟!… من اسمه اینو میزارم عشق…..
از دیده لوهان:
دوییدم و از فرودگاه رفتم بیرون دیگه نمیتونستم تحمل كنم … نمیتونستم رهاش كنم و برم اون عشق منه و باید اینو قبول میكردم …حتی اگه سهون منو نبخشه بازم كنارش میمونم…حتی اگه بهم بگه برم گم شم..من بازم كنارش میمونم…
ماشین گرفتم و رفتم سمت ساحل…..
از دید سهون:
آسمون نارنجی و زرد شده بود خورشید میخواست غروب كنه سونگ تو بغلم بود موهاشو بوسیدم
سونگ نگام كرد:بابا
-جونم عزیزم
سونگ با لحن شیرین و بچه گونش گفت:بابایی بام توپ میهرییی؟؟
-توپ كه داری سونگی
سونگ:نههه..بازم بههههر
-هه…میخرم عزیزم چه رنگی دوس داری؟
سونگ:آبی
-آبی؟
سونگ سرشو تكون داد و به بچه ها نگاه كرد
خندیدم:حالا چرا آبی؟
سونگ:نی نی توپش آبیه
-هه…ای حسود..اگه پسره خوبی باشی برات میخرم..
سونگ بزرگ شده بود موهاش لخت بود و خرمایی روز به روزم قیافش بیشتر شبیه من میشد
-سونگی
سونگ:هاا
-هاا نه بله
سونگ:بایه
-هه..ببین آسمون قرمز شده امروز چقد آسمون خوشگله دریا هم خوشگل شده
سونگ به دریا نگاه كرد:بییرم آب بادی
-الان منظورت آب بازی بود؟خخخخخ
مریض میشی سونگ اونوقت باید آمپول بزنی…
سونگ با قیافه ی آویزونی به دریا نگاه كرد:ا..اونجا نی نیا بادی میتنن
-نی نی ها كه تو آب نمیرن
سونگ دستاشو دور گردنم انداخت و سرشو رو سینم گذاشت كاملا تو اخمو بودن به خودم رفته بود یه لحظه هم ازم جدا نمیشد با هیچ بچه ای هم نمیساخت…
لپشو بوسیدم:سونگی چرا نمیری بابا نی نیا بازی كنی؟؟
سونگ:نی نی ها بدن..بابا خوبه..
بلند خندیدم:بابا رو چندتا دوست داری؟؟
سونگ خندید و تو دستاشم باز كرد
-ده تا زیاده هااا…
سونگ:یو یو دفته ١٠ تا بگم..
-هه..یویو كیه؟؟
سونگ شونه هاشو انداخت بالا
آه بزرگی كشیدم و به خورشید كه آماده ی رفتن بود نگاه كردم ….
از دید لوهان:
رسیدم ساحل پاهام قدرت اینو نداشت كه حركت كنم …میدونستم الان كجاس دو سال بود كه یواشكی نگاش میكردم و اون خبر نداشت موهامو زدم بالا و نفس عمیق كشیدم و رفتم سمت جای همیشگیمون….
از دید سهون:
-واااای چه غروب قشنگی…. سونگی یه بار یه نفر بهم گفت وقتی كه خورشید غروب میكنه اگه آرزو كنی آرزوت براورده میشه…هه ..ولی من..هیچوقت از تهه قلبم آرزو نكردم…سونگی میای آرزو كنیم؟
سونگ صورت بانمكشو جمع كرد:آیه
-خب اول تو..
سونگ :بابایی بیاام توپ بهرههه
بغلش كردم:بابا امروز آرزوتو براورده میكنه پسره شطونه من…
سونگی:بابایی
بیشتر تو بغلم فشارش دادم:جونه بابایی
سونگ:آبی بهههر
-چشم عزیزم…آبیشو برات میخرم…
سونگ از بغلم بیرون اومد و نشست رو شن ها و شروع كرد به صدف جمع كردن…
به خورشید نگاه كردم كه نورش داشت كم و كمتر میشد…چشمام پر از اشك شد…با آستینم اشكامو پاك كردم
سونگ بهم نگاه كرد و بغض كرد
بلند شدم و رو به روی دریا وایسادم و با بغض..از اعماقه قلبم..با تمامه وجودم..با صدای بلند خیره به دریا بلند گفتم:میخوام آرزو كنممممم…از ته قلبم…میخوام امتحانش كنم..شاید شد…شاید براورده شد…
سونگ با بهت نگام میكرد..
بلندتر فریاد زدم: این ..این …آخرین آرزومههه…آخرین آرزوی اوه سهوووون…یه بار دیگه…..فقط یه بار دیگهههه…اسممو صدا كن….لوهااااااااان اسممو صدااااااا كنننننننننننننننن…
و در كماله ناباوری صدایی رو شنیدم كه واقعا اسممو صدا زد…
لوهان:سهونااااااا
چند ثانیه با چشمای وحشتزده به دریا خیره شدم بدون اینكه پلك بزنم ….. چطور..ممكنه..لوهان اسممو…نه این لوهان نیست…آخه مگه میشه؟؟
دو تا دستو حس كردم كه دوره كمرم حلقه شد جرات برگشتن نداشتم
لوهان با گریه گفت:سهوناااا … منم …ل..لوهان…آ..آهو كوچولوت
احساس میكردم هر لحظه ممكنه از حال برم… لوهان از پشت سفت كمرمو گرفته بود:سهوناا…من…من نتونستم …
آروم برگشتم و با بهت بهش نگاه كردم باورم نمیشد شاید خواب میدیدم…لوهان یه انگشت باهام فاصله داشت و سرشم پایین انداخته بود
لوهان با صدای لرزون ادامه داد:سهوناااا..من… نتونستم…فراموشت كنم…نتونستم عشقتو از قلبم پاك كنم…ن..نتونستم …. خیلی سعی..كردم ولی…ولی نشد…میدونم الان دلت میخواد خفم كنی…میدونم هیچوقت منو نمیبخشی…
اصلا حرفاشو نمیشنیدم فقط هنوز باورم نمیشد الان رو به روم وایساده…لوهان سرشو بالا آورد و به من كه بهت زده بهش خیره شده بودم نگاه كرد و خندید… از همون خنده هایی كه همیشه عاشقش بودم
لوهان هق هق میكرد و اشك میریخت
دستای لرزونمو بالا بردم و آروم رو صورتش گذاشتم و اشكاشو پاك كردم
لوهان هق هق میكرد و با چشمای زیباش زل زده بود به چشمای من
لوهان:س.سهونااا تو..اصلا…عوض نشدی
قدرت گفتن یك كلمه رو هم نداشتم فقط میخواستم نگاش كنم..
لوهان خندید:سهوناااا
هر دفعه كه اسممو صدا میزد قلبم تندتر میزد احساس میكردم میخواد از سینم بزنه بیرون
لوهان یه لحظه هم از نگاه كردن به چشمام دست برنمیداشت
لوهان:من…منو ببخش كه تنهات..گذاشتم… منو ببخش سهون..من..من هیچی نمیدونستم…من از هیچی خبر نداشتم…سهونااا..چرا هیچی نمیگی؟؟
صورت زیباشو بین دو دستم گرفته بودم و نوازشش میكردم
با صدای ضعیفی گفتم:چه…چه جوری پیدام كردی؟
لوهان آه بلندی از رو بغض كشید:بعدا همشو برات تعریف میكنم
با تعجب گفتم:بعدا؟؟
لوهان:اوهوم…سهوناا..اگه منو ببخشی میخوام برای همیشه كنارت بمونم
چند بار پلك زدم:ب.برا همیشه!!
لوهان خندید و سرشو تكون داد:برا همیشه
چقدر دلم برا بوسیدنش تنگ شده بود…صورتمو به صورتش نزدیك تر كردم…لوهان چشماشو آروم بست..نفس های گرمش به صورتم میخورد انگار كه تازه متولد شده بودم انگار كه اون دو سال رو زندگی نكرده بودم….بلاخره بعد از دو سال لبای سردمو رو لبای گرمش گذاشتم…لوهان برای اینكه تعادلشو از دست نده دستشو دوره گردنم حلقه كرد و من چشمامو باز كردم لوهان سرخ شده بود ولی همچنان منو میبوسید بعد از چند ثانیه لوهان لباشو برداشت و با یه لبخند قشنگ بهم نگاه كرد:دلم برا بوسیدنت تنگ شده بود
-آآ..ببخش یه خورده بی مقدمه بود..واقعا نتونستم كنترل كنم…
لوهان:د..دوستت دارم سهوناااااا
هنوز گیج میزدم:هااا!!!
لوهان خندید بلند داد زد:دوستت دارم اوه سهووووون….
بهش لبخند زدم..
لوهان:سهونااا..منو میبخشی؟؟
سرمو تكون دادم:همه ی اینا تقصیره خودم بود..تو منو ببخش..حتما كلی به خاطرم عذاب كشیدی…
لوهان سرشو رو سینم گذاشت و دستاشو دوره كمرم حلقه كرد:سهوناااا
هنوز تو شك بودم :ج..جونم
لوهان:سردمه
سریع كاپشنمو دراوردم و انداختم پشتش
یهو یاد سونگ افتادم و دیدم نشسته رو شن ها و داره با دهنه باز بهمون نگاه میكنه
-آآآ…لو..لوهان این پسرمه
لوهان:میدونم سهون خیلی دیدمش و چند باری هم بغلش كردم
چشمام داشت میزد بیرون:كی!!!
لوهان دستاشو باز كرد سونگ بدو بدو رفت تو بغلش:سونگیییی خوبییی؟؟
سونگ:آیههه
لوهان:بگو من كیم؟!!
سونگ: یو یو…
لوهان خندید:یو یو نه…لو لو خخخ
سونگ:لو لو
با بهت هر دوتاشونو نگاه كردم:تو…تو
لوهان:آره سهون من خیلی وقتا از دور میدیدمتون…سهونااا سرده بچه مریض میشه بیا بریم خونت
با گیجی و منگی دنبالش راه افتادم اون حتی آدرس خونمم بلد بود البته من دیگه تو اون رستوران زندگیی نمیكردم برا خودم یه خونه ی كوچیك خریده بودم كل راه سونگی تو بغل لوهان بود تا اینكه رسیدیم دم در
لوهان با شیطنت نگام كرد:دعوت نمیكنی؟
-آآ…چیزه..خونم كوچیكه…فك نكنم خوشت بیاد
لوهان:سهوناا بچه خوابش میاد درو باز كن
درو باز كردم و رفتم تو خونه لوهانم پشت سرم اومد یه نگاه كلی به خونه انداخت
سرمو پایین انداختم:ب.بخش اگه..شلوغه
لوهان سونگ رو گذاشت زمین سونگ رفت پیش اسباب بازیاش و همه رو برداشت و برد و به لوهان نشون داد:لولو..ماشینمو ببین..
لوهان هم میخندید و تند تند بوسش میكرد…
-سونگییی خونه كم شلوغه تو هم هی شلوغ ترش كن…اححح
سونگ بدو بدو اومد پشتم و به لوهان نگاه كرد تعجب كردم:واااا..سونگی حالت میزون نیس انگار…برو با ماشینات بازی كن..
سونگ رفت پیشه اسباب بازیاش..
لوهان آروم نشست رو مبل و به سونگ نگاه كرد و لبخند زد
هنوز باورم نمیشد كه لوهان تو خونم نشسته دلم میخواست بغلش كنم ولی من دیگه اون سهون پر رو نبودم الان دیگه خجالتی شده بودم هنوز بابته اون بوسه تو صاحل معذب بودم آخه اون الان یه آدمه جهانی بود..
-ام..چیزی میخوری برات بیارم؟
لوهان:نه سهون بیا بشین پیشم
آروم و با فاصله نشستم رو مبل لوهان ابروهاشو بالا انداخت:سهوناااا خجالت اصلا بهت نمیاد خخخخخ
دستمو رو پیشونیم گذاشتم:جدا؟؟
لوهان خودشو بهم نزدیك كرد و دوباره قلبم شروع كرد به كوبیدن
لوهان سرشو رو شونم گذاشت: سهونااا…بغلم میكنی؟؟ دلم برا بغل كردنات تنگ شده
خجالت میكشیدم خیلی وقت بود ندیده بودمش با خجالت تمام دستامو باز كردم لوهان اومد بغلم و چشماشو بست:سهونم…دلم خیلی برات تنگ شده بود خیلیییی
خندیدم:م.منم دلم برات..تنگ شده بود
لوهان:زندگی سختی داشتی مگه نه؟
دستمو رو موهاش گذاشتم و نوازشش كردم:اوووم یه كوچولو سخت بود
لوهان دستشو آروم به سینم میكشید: یه كوچولو؟؟!!! سهونااا همش تقصیر من بود كه تو اینطوری زندگی كردی
-نه این چه حرفیه این زندگی رو خودم برا خودم درست كردم
لوهان:اگه من اونروز تو بیمارستان به حرفات گوش میكردم..هیچوقت اینجوری نمیشد…سهونااا…منو ببخش..
آه كشیدم:دیگه گذشته نمیخوام اون خاطرات تلخم دوباره یادم بیاد
لوهان:اون دختره ی عوضی…كجاس؟؟واقعا چطور دلش اومد این بچه رو ول كنه و بره؟
به سونگ نگاه كردم كه داشت با هواپیماش بازی میكرد
آه بلندی كشیدم:نمیدونم…واقعا چیزی ندارم بگم…فقط امیدوارم هیچوقت نبینمش چون میكشمش…
لوهان به چشمام نگاه كرد:تو هنوزم مثل قبل جذابی سهون..حتی با یه تی شرت و جینه ساده و ارزون..بازم جذابی..
تعجب كردم:واقعا؟؟
لوهان سرخ شد و سرشو پایین انداخت:آ.آره
خندم گرفت زمزمه كردم:سرتو بیار بالا ببینمت…
لوهان لبشو گاز گرفت و خندید
-راستی از بچه ها چه خبر؟دلم براشون تنگ شدهه
لوهان:همشون خوبن…سهونااا میخوایم آلبوم بدیم
-واقعااا؟؟؟
لوهان:آره ولی هنوز نه بعده یه سال
-اسم آلبوم چیه؟؟
لوهان:xo xo
-چه باحال
لوهان یكم دپرس شد:وقتی تو گروه نیستی هیچی برامون باحال نیست سهون
-چرااا؟؟؟شما باید پیشرفت كنید اكسو بهترینه
لوهان:آره ولی نه بدون تو
-دلم خیلی برا رقصیدن تنگ شده
لوهان:اوووو…خیلی حرفا دارم كه بهت بزنم
-منم همینطور
لوهان:باورم نمیشه تو بغلتم سهون حس خوبی دارم….
-منم..باورم نمیشه
لوهان دستمو تو دستش گرفت:میخوام بخوابم دو ساله كه درست و حسابی نخوابیدم سهون
بوسه ی آرومی به موهاش زدم:راحت بخواب
لوهان چشماشو بست و بعد از چند دقیقه خوابید
لبامو رو موهاش گذاشتم و بی صدا گریه كردم…هنوز احساس میكردم همه ی اینا خوابن…هنوز باورم نمیشد لوهان تو بغلمه…هنوز باورم نمیشد كه آرزوم براورده شده…
سونگ اومد سمتم:بابا…
-ششش…سونگی لو لو خوابه…
سونگ:لا لا ترده؟؟
سرمو تكون دادم:آره عزیزم تو هم برو لا لا كن
سونگ:بابا منم بخل تن
-شش..الان میام بغلت میكنم بابایی
سونگ با حالت قهر رفت سمت خرس عروسكیش و با اخم نگام كرد..
بعد از ده دقیقه آروم دستمو زیر پاهاش گذاشتم و رو دو دستم بلندش كردم و رفتم سمت اتاق خواب…گذاشتمش رو تخت پتو رم روش كشیدم و خواستم برم كه لوهان صدام زد:سهونااا
از جام پریدم:اهم..جونم
لوهان:بخواب پیشم..
سرخ و سفید شدم:آخه…سونگ
لوهان:سهوناااا…بخواب پیشم
دستمو پشت گردنم گذاشتم و رفتم رو تخت و پشتش دراز كشیدم
لوهان چرخید سمتم و سرشو تو گردنم پنهون كرد:س.سهوناا
-اهم..ج.جونم
لوهان چشماشو خمار كرد: دلم برات تنگ شده
لوهان شروع كرد به باز كردن دكمه های لباسم قلبم تو دهنم بود بدنم داغ شده بود دستاشو گرفتم و بلند شدم نفس نفس میزدم
لوهان:چی شد!!!
-من…من برم سونگ رو بخوابونم..
لوهان دستمو گرفت:سهونااا
برگشتم و نگاش كردم:من…من آماده نیستم لوهان … منو ببخش
لوهان ناراحت شد و دستاشو دوره كمرم حلقه كرد:ولی من ٢ ساله…
سونگ اومد تو و لوهان حرفشو خورد و سریع دستاشو از دور كمرم برداشت..
سونگ:بابایی… تاره بد تردم
-چیكار كردی سونگی؟؟ مگه نگفتم بخواب
سونگ شروع كرد به گریه كردن:ماشینمو شیشوندم….
بغلش كردم:هه..عیبی نداره برات یكی دیگه میخرم بابایی گریه نكن…حالا برو بخواب عزیزم..
سونگ لپمو بوسید و آروم رفت بیرون
سرمو پایین انداخته بودم
لوهان:سهوناااا
به چشمای قشنگش نگاه كردم:جون دلم
لوهان:خیلی دوسش داری؟
خندیدم:آره…تو این دو سال تنها كسی كه باعث شد من خودكشی نكنم سونگ بود
لوهان لبخند زد:خیلی خوشگله مثل خودت
هه…
لوهان اومد و رو به روم نشست و دكمه های لباسمو بست:سهوناا برو به سونگ برس
شونشو گرفتمو خوابوندمش رو تخت بوسه ی آرومی به پیشونیش زدم : یه كم…استراحت كن آ..آهو كوچولو
لوهان محكم بغلم كرد و شروع كرد به گریه كردن
-لو..لوهان چی شد؟؟من كاری كردم؟؟ناراحتت كردم؟؟
لوهان با هق هق :نه فقط…فقط دلم برا آهو گفتنات تنگ شده بود
خندیدم:هه..فك كردم چی شده…
اشكاشو با دستم پاك كردم:گریه نكن..
لوهان رو پام نشست..بغلم كرد و سرشو رو شونم گذاشت و با هق هق گفت:سهوناا..من..تو این دو سال…یه..یه لحظه هم نخوابیدم…شبا..فقط گریه میكردم…الان تازه احساس میكنم..میتونم بخوابم…
محكم تو بغلم فشارش دادم و اشك ریختم
لوهان ادامه داد:سهونااا…٥ بار..خودكشی كردم…باورت میشه؟؟ فكر میكردم بهم خیانت كردی..فكر میكردم دیگه دوسم نداری…
چشمام گرد شد شونشو گرفتم و تكونش دادم:چیییی؟!! خودكشی كردییی؟!! چه جوری؟؟
لوهان دستاشو نشونم داد جای تیغ رو دستاش مونده بود…كله بدنم میلرزید داد زدم:كی بهت اجازه داده بود همچین غلطایی بكنی؟؟؟؟؟؟ چرا اینكارارو كردی احمقه بی عقل!!!
لوهان لبخند زد:سهونااا..
-زهرماررر…تو ماله منیییی ماله منیییییی من اینو هزار باز بهت گفته بودم…آخه چرا با دستات اینكارو كردیییی؟؟
لوهان بغلم كرد و با بغض گفت:سهونااا…من به ته خط رسیده بودم…حالا كه پیشتم..احساس میكنم تازه به دنیا اومدم..هه..الان واقعا نمیخوام به هیچ چیزه دیگه ای فكر كنم…
من فقط گریه میكردم و آه میكشیدم
لوهان:سهونااا…
-جونم..عزیزم…
لوهان:یه بار دیگه بگو
-چی بگم؟؟
لوهان:بهم بگو آهو كوچولو..تو ماله منی
اشكامو پاك كردم:آ.آهو كوچولو..مگه غیر از اینه؟؟ تو فقط ماله منی…
لوهان خندید:سهوناا..من تو این دو سال نزاشتم..كسی بدنمو بیینه..نزاشتم كسی پاهامو ببینه باورت میشه؟؟
گوششو بوسیدم:خوشحالم…خیلی خوشحالم…
از خودم جداش كردم و دوباره خوابوندمش رو تخت:دیگه گریه نكن…گریه میكنی زشت میشی خخخ
لوهان زمزمه كرد:باشه دیگه گریه نمیكنم
خندیدم:استراحت كن منم میرم غذا درست كنم…دوستت دارم
لوهان سرخ شد:منم دوستت دارم
پیشونیشو بوسیدم…خیلی دوست داشتم لباشو ببوسم ولی احساس میكردم الان وقتش نیست
رفتم بیرون سونگ رو خرس عروسكیش خواب بود…بغلش كردم و گذاشتمش رو تخت كناره لوهان
-كوچولوی منم پیشت بخوابه؟؟
لوهان خندید:آره..چرا كه نه..
لوهان سونگی رو بغل كرد و پتو رو روش كشید…اینقدر این صحنه برام شیرین بود كه دوست داشتم تا صبح نگاشون كنم…
بعد از ٥ دقیقه شروع كردم به آشپزی كردن از ته قلبم خوشحال بودم چندبار آروم زدم تو صورتم..نكنه دارم خواب میبینم…واقعا باور كردنش سخت بود..
ساعت ٩ بود كه سونگ با گریه اومد بیرون:بابایییی ….بابایی تجایی؟؟
-سونگی بیدار شدی؟بیا اینجام
سونگ بدو بدو اومد بغلم كرد و هق هق كرد:باباییی
-وای چه گریه ای كرده پسرم…چیه عزیزم؟؟
بلندش كردم..سونگ سرشو رو شونم گذاشت…
-خوب خوابیدی؟
سونگ:بابایی لولو
-لولو چی؟؟
سونگ:لا لا ترد پیشم..
خندیدم و بوسیدمش:اذیتش كه نكردی؟؟
سونگ:نه..
لوهان اومد بیرون و نگام كرد:منم بوس میخوام
خندیدم و رفتم پیشش و آروم بغلش كردم: سونگ كه اذیتت نكرد
لوهان:اووووم نه
به صورتش نگاه كردم
سونگ:بابا بودش كن..
قرمز شدم و خندیدم
لوهان: خوشم نمیاد اینقدر خجالتی شدی سهون اححح…شدی عین اولای من خخخ
خندم گرفت:لوهان تو این دو سال من به هیچكس نگاهم ننداختم
لوهان با این حرفم خیلی حال كرد: یعنی اینقدر دوسم داری
گونشو آروم بوسیدم:آره..تو همه دنیای منی
لوهان لب بالاییمو بوسید:سهونااا
-جونم
لوهان سرشو انداخت پایین: بیا…بیا ازدواج كنیم…من واقعا بدون تو نمیتونم زندگی كنم…البته اگه تو دوست داشته باشی…
لبخند بزرگی رو لبم نقش بست: كی؟؟
لوهان خندید…چشمای قشنگش برق زد:ه.همین فردا چطوره؟؟
-پس اكسو رو چیكار میكنی؟؟
لوهان: من اكسو رو بدون تو نمیخوام سهون
-نه لوهان من..نمیتونم زندگی عالی برات بسازم این خونمه میتونی اینجا زندگی كنی؟؟ تو مشهوری لوهان اما من چی!!!
لوهان:من هیچی نمیخوام سهون من فقط تو رو میخوام منم مردم منم كار میكنم با هم زندگیمونو میسازیم تو همین خونه ی كوچیك
-آ.آخه..
لوهان:آخه نداریییم…
لبخند زدم و محكم بغلش كردم:خیلی خوشحالم…یعنی فردا تو ماله من میشی؟؟
لوهان خندید:آره سهونم…
تصمیم گرفتیم بریم ساحل و تو همون جای همیشگیمون ازدواج كنیم…چون هیچ كلیسایی رامون ندادن ولی با كلی بدبختی یه كشیش پیدا شد كه ازدواجمونو رسمی كنه….روزه قشنگی بود من بودم و لوهان و كشیش كه با بهت بهمون خیره شده بود سونگم تو بغلش بود
من و لوهان كت و شلواره مشكی پوشیدیم با یه پاپیونه سفید كه زدیم پایینه یقمون
موهامو داده بودم عقب لوهان اومد رو به روم و یقه ی كتمو درست كرد و بدون اینكه بهم نگاه كنه گفت:خیلی جذاب شدی
لبخند زدم:ولی تو زیبا شدی…یه مرد زیبا
لوهان خندید:بیا بریم
همون جایی از ساحل كه همیشه با هم میشستیم و غروب رو نگاه میكردیم و چایی حبابی میخوریم میخندیدیم و گریه میكردیم دقیقا همونجا رو به روی هم وایسادیم…دستاشو تو دستم گرفتم…به هم نگاه كردیم..چشمای عسلی و قشنگش از خوشحالی برق میزد…
-هه..استرس داری؟؟
لوهان سرشو پایین انداخت:یه كم عصبیم..
دستاشو بوسیدم:عصبی نباش عشقم..
لوهان:سهوناا..زشته نكن اینكارو دیوونههه
-اشكالش چیه؟؟ تو ماله منی..
كم كم مردم دورمون جمع شدن و به این مراسم عجیب نگاه میكردن دو تا مرد كه میخوان با هم ازدواج كنن … مگه میشه؟؟!!!
ولی اینا برامون مهم نبود….
همه درباره ی اكسو حرف میزدن..حتی اینم دیگه برام مهم نبود…به كشیش اشاره كردم مراسمو شروع كنه..
كشیش مراسمو شروع كرد من خیره به چشمای لوهان به حرفاش گوش میدادم
كشیش: امروز اینجا جمع شدیم تا شاهد ازدواج دو مرد جوون اوه سه هون و لو.هان باشیم..درسته عجیبه..اینجاست كه عشق قدرتشو بهمون نشون میده..جوری كه ما مجبور میشیم تا شاهده ازدواج دو مرد باشیم…این به ما نشون میده كه ما..در برابر عشق شكست خوردیم..بنابراین من قبول كردم تا ازدواج این دو مرد جوون رو رسمی كنم..
مردم بهت زده به ما نگاه میكردن نگران بودم میترسیدم مراسم خراب شه
كشیش:اوه سه هون..
آیا قسم میخورید که در تمام شرایط زندگی….در سختی ها و شادی ها با این مرد بمونید و به او وفا دار باشید؟
لوهان سرشو پایین انداخته..
انگار خواب میدیدم انگار رویاس لوهان رو به رومه و قراره تا چند دقیقه دیگه مال من بشه
به آسمون نگاه كردم نفس عمیق كشیدم : قسم..میخورم
لوهان سرشو بالا آورد و نگام كرد و لبخند زد
لو.هان
آیا قسم میخورید که در تمام شرایط زندگی…در سختی ها و شادی ها با این مرد بمونید و به او وفادار باشید؟
لوهان دستامو فشار داد و به چشمام نگاه كرد:قسم میخورم
كشیش:من واقعا نمیدونم الان شما رو چی اعلام كنم؟؟ولی شما الان رسما با هم ازدواج كردید…
كشیش یكم بیشتر برامون صحبت كرد و مراسم تموم شد و كشیش گفت میتونین حلقه هاتونو به هم بدین…
دست لوهانو تو دستم گرفتم و حلقه رو آروم تو دستش كردم و بلاخره ما با هم ازدواج كردیم…لوهان به چشمام نگاه كرد:دوستت دارم سهون
-منم دوستت دارم عشقم…
میترسیدم مردم بهمون توهین كنن ولی در كمال تعجب مردم برامون دست زدن و جیغ كشیدن باورم نمیشد با تعجب به مردم نگاه كردم لوهان اشك تو چشماش جمع شده بود از میون جمعیت زنی داد زد:خببب حالا وقت بوسیدنههههه زود باشین همدیگرو ببوسین
سرخ شدم و به لوهان نگاه كردم كه داشت بلند بلند میخندید
صورتشو تو دستم گرفتم و همزمان با غروب خورشید لبامو آروم رو لبش گذاشتم و با تموم عشقم بوسیدمش ….
همینطور كه میبوسیدمش آروم كبوندمش به دیوار لوهان دكمه های لباسمو تند تند باز كرد بغلش كردم و بردمش اتاق خواب و خوابوندمش رو تخت
لوهان:آآآآه سهوناااا
گردنشو میبوسیدم و لوهان میخندید:خیلی خوبهههه
آروم گفتم: خوشت میاد؟
لوهان:آرههههه
لوهان دستشو دوره گردنم انداخت و پاهاشو دوره كمرم حلقه كرد سریع سگگ كمربندمو باز كردم و لباسامو انداختم پایین تخت… آروم واردش كردم لوهان با چشمای خمارش نگام میكرد و نفس نفس میزد: تو ..تو الان … مال خودمی … مال… خود … خودم آآآه
-هه..تو هم مال منی آهو كوچولو .. دیگه هر چی من..میگم باید بگی چشم
لوهان از درد قوسی به كمرش داد
-چی شد!!دردت گرفت؟
لوهان:آ..آره …ولی…دردشو…دوس … دارم …دلم..برا..این درد…تنگ شده..بود…آآآه..
لباشو بوسیدم:عاشقتم لوهان
لوهان لبخند زد:م..منم ..عا..شقتم
این اولین س.ك.سمون بعد از ازدواجمون بود س.ك.س.ی كه توش نه عذاب وجدانی بود نه ترسی…..

 


واقعا آروم بودم…آرومه آروم…لوهان لخت تو بغلم بود و من نوازشش میكردم لوهان لبامو بوسید و سرشو تو گردنم پنهون كرد
-لوهان
لوهان:بلههه
-مثل یه خواب میمونه
لوهان دستشو رو سینم گذاشت:خواب نیست سهونی
-باورم نمیشه..
لوهان خندید:باورت بشه…
موهاشو بوسیدم:دوستت دارم
لوهان لبخند زد:منم دوستت دارم
-لوهان قول بده هیچوقت تنهام نزاری
لوهان: قول میدم هیچوقت تنهات نزارم هیچوقت…
بلند شدم و با یه لبخند شیطانی بهش نگاه كردم
لوهان آب دهنشو قورت داد:چ.چیه!!
رفتم روش و دستامو دو طرفش گذاشتم و به صورتش خیره شدم
لوهان:یاااا…چرا اینجوری نگام میكنی؟؟
-لوهان..میخوام بازم باهات باشم
لوهان چشماش گرد شد:چ.چیییی؟؟؟ یااااا برو كناااااار
-هه..اینجا دیگه خوابگاه نیست كه بخوای ازم فرار كنی!!!
لوهان اومد فرار كنه كه گرفتمش…
پتو رو كشیدم رو جفتمون و دوباره……….
اینقدر از بودن باهاش لذت میبردم كه دلم میخواست دو بار نه ده بار باهاش بخوابم…
لوهان ناله هاش به داد و هوار تبدیل شده بود
لوهان:سهونه احمققققققق كدوم زوجی رو دیدی كه شبه..آآآه…اولشون…آآه…دوبار با هم…بخوابن؟!!
-خب..چیكار كنم..میخوامت…شاید بعد از ده دقیقه دیگه بازم…
لوهان:یااااااااااااااااا
-یااا نداره…من هر كاری دلم بخواد باهات میكنم..
لوهان خندید:تو…بیخووووود…آآآه
-دردت میگیره؟
لوهان:آ.آره…
-بهم بگو دوستم داری…زودباش
لوهان:د.دوستت دا..رم…
-بلندتر
لوهان دستامو محكم گرفت و از درد شدید ناله ی بلندی كرد:آآه…دوستتت دارررم ..
-حالا شد…هه..
خندیدم و لباشو بوسیدم…
بعد از ده دقیقه دوباره تو بغله هم بودیم
لوهان:سهونااا
-جونم آهو كوچولو
لوهان:سفت بغلم كن میخوام بخوابم میخوام راحت تو بغلت بخوابم
بخواب عزیزم راحت بخواب…فقط ممكنه من بیدارت كنمااا
لوهان:چرا؟؟
-برا همون..برا سك…
لوهان زد تو سرم:خفه شو سهوووون..بیدارم كنی اونوقت من خطرناك میشم ها ها ها…
لباشو بوسیدم..در حاله بوسیدنه هم بودیم كه سونگ صدام كرد و ٢ متر پریدم هوا
سونگ:بابایی
پتو رو كشیدم رو خودم لوهان خودشو پشتم قایم كرده بود و میخندید..
سونگ:بابایی من میترسم..
-بابایی…اهم…باید عادت كنی شبا تو اتاقه خودت بخوابی!! دیگه نمیتونی پیشه من بخوابی عزیزم..
سونگ شروع كرد به گریه كردن:منننن..میترسسسسسسم
لوهان تركیده بود از خنده..
-یاااا نخند..
لوهان:دیگه نمیتونی كاری كنی اوه سهون ها ها ها
-هه..به من میگن اوه سهون…صبر كن ببین چی میشه حالا…
-بیا بغلم بابا گریه نكن
سونگ اومد رو تخت و وسطمون خوابید لوهان زیر چشمی به من نگاه میكرد كه داشتم از اعماقه وجودم حرص میخوردم و میخندید
سونگ خودشو چسبوند به من
-بخواب بابایی به لولو شب به خیر گفتی؟؟
لوهان از پشت بغلش كرد و لپشو بوسید:شب به خیر سونگی
سونگ خندید:شب به خیرر لولو
ساعت ٢ بود هم سونگ خواب بود هم لوهان فقط من بیدار بودم..از تخت بلند شدم و یه لیوان آب خوردم و برگشتم اتاق خواب و به لوهان خیره شدم كه مثله یه عروسك خوابیده بود پتو رو روش كشیدم و آروم لباشو بوسیدم
لوهان تكون خورد و زمزمه كرد:سهونااا
-بیدارت كردم؟ببخشید..
لوهان:ساعت چنده؟؟چرا بیداری؟؟
-داشتم نگات میكردم..
لوهان دستشو لای موهام كرد و لبخند زد:منو؟؟ چرا؟؟
-چون خوشگلی…بهم آرامش میدی…میخوام تا صبح نگات كنم
لوهان خندید:سهونااا…بیا رو تخت سرده هوا مریض میشیاا..
-اووم..چشم عزیزم..
پتو رو از روش كشیدم كنار لوهان چشماش گرد شد:چیكار میكنییی؟!!
رفتم روش خوابیدم و پتو رو كشیدم رو خودمون
لوهان آب دهنشو قورت داد:سهوناا..بازم میخوای…
نه عزیزم..فقط میخوام اینجوری بخوابم روت
لوهان دستشو دوره گردنم انداخت و بغلم كرد…دره گوشم آروم زمزمه كرد:دوستت دارم…دوستت دارم
لباشو بوسیدم و بهش لبخند زدم….
صبح ساعت ٩ بود چشمامو باز كردم و سونگ رو دیدم كه خوابیده رو سینم بغلش كردمو رو تخت گذاشتمش به دور و برم نگاه كردم…لوهان نبود…قلبم لرزید…نكنه همه ی اینا خواب بوده…سریع رفتم بیرون و بلند صداش كردم:لوهاااااااان….لوهااااااان
لوهان از آشپزخونه اومد بیرون:سهوناااا…چی شده؟؟ چرا داد میزنی؟؟
نفسه عمیق كشیدم و از پشت بغلش كردم:وااای…فكر كردم…همش خواب بوده…هه…
لوهان:وااا دیوونهههه خخخ…برات قهوه درست كردم سهون
لباشو ٥ بار بوسیدم:مرسی زندگیم…
اون روز برامون بهترین بود من و لوهان با تمام وجود عاشق هم بودیم…از اون روز به بعد اتفاقای شیرینمون شروع شد لوهان از اس ام اومد بیرون تا با من باشه برای همیشه…سه نفری رفتیم ماه عسل اسپانیا و كلی خوش گذروندیم…یه ماه بعد ازدواجمون اعضای اكسو همه با هم اومدن خونمون درسته اولش تعجب كردن ولی بعد با این قضیه كنار اومدن و بهمون تبریك گفتن مخصوصا كای كه واقعا برامون خوشحال بود و بهترین خبرو بهمون داد.. اونم اینكه اس ام دوباره مارو میخواد..البته لی سومان خودش مارو قبول كرده بود..بعد از دو ماه تمرین ما دوباره به اكسو برگشتیم و كارمونو شروع كردیم و یه ماه بعدش آلبوم xo xo رو منتشر كردیم ^_^
مردم با ازدواجمون ذره ای مخالف نبودن و این خیلی خوشحالمون میكرد دوباره مشهور شدیم و من تونستم یه خونه ی زیبا برای خودم و لوهان بگیرم دقیقا كنار دریا… من و لوهان و سونگ كه الان شدیدا به لوهان وابسته شده بود تو اون خونه روز ها و خاطرات قشنگی رو با هم ساختیم …تو این سال ها هیچوقت ذره ای از عشقم به لوهان كم نشد همیشه مواظبش بودمو دوسش داشتم…فقط تنها چیزی كه عذابم میداد پدر و مادرم بودن كه اونم مادرم تا سونگ رو دید عاشقش شد و پدرمم مجبور شد منو ببخشه….
حالا ٢ ساله كه از ازدواجمون میگذره و ما هنوز مثل قبل به همون ساحل میریم و غروب رو تماشا میكنیم….دوباره خورشید داشت غروب میكرد آسمون زرد و نارنجی شده بود…بهش نگاه كردم… دستاش تو دستم بود… چشماشو به دریا دوخته بود بوسه ای به موهای قهوه ایش زدم نگاشو از دریا به من برگردوند و خندید…
سهون فدای خنده های كشندت
لوهان خندید:سهوناااا
-جونم عزیزم
لوهان: خورشید داره غروب میكنه آرزو نمیكنی؟؟
-اوووم…آرزو میكنم لوهان خوشگلم زود تر فول آلبومشو منتشر كنه دیوونه شدیم از بس صبر كردیم
لوهان خندید:آرزوهات منو كشته…هعیییی…منم آرزو میكنم سهونم همیشه دوسم داشته باشه و كنارم بمونه
-بازم آرزوی تكراری!!
لوهان لبخند زیبایی زد: آخه..جز این آرزوی دیگه ای ندارم….اینه اولین و آخرین آرزوم
با من كه باشی هیچی نمیخوام نه دنیا رو نه آرزوهارو هیچی و هیچی… كنارت تو بغلت اینقدر خوشبختم كه نمیخوام حتی یه آرزوی دیگه ای بكنم..فقط كنارم باش و تركم نكن چون ایندفعه واقعا میمیرم سهون..
-مگه میشه؟؟ مگه میشه تركت كنم؟؟تو عشقه منی..تو زندگیمی…
لوهان خندیدسهونا دوستت دارم
دستاشو بوسیدم:منم دوستت دارم آهو كوچولو تا ابد تا آخرش اصلا تا اون دنیا هم كه برم دوستت دارم و عاشقت میمونم…
هر دو خندیدیم
لوهان:سهونااا پاشو چایی حبابی بخر
-پول نیاوردم لوهان
لوهان:خجالت نمیكشی كیف پولتو تو خونه جا میزاری كه چایی نخری؟؟
-نه بابا به جونه سونگ یادم رفت بیارمش
لوهان:اصلا من میرم خونه..
-آهو كوچولو ببخشید ایندفعه رو تو حساب كن چیزی نمیشه كه
لوهان:برو بابا
-چیییییییییی؟؟؟؟؟
لوهان:گفتم برووو باباااااا
-خیلی پر رو شدیا
لوهان: ساكت شو من دارم میرم
لوهان رفت منم افتادم دنبالش و دستشو گرفتم
-آهو كوچولو
لوهان:هووم
-شوخی كردم خواستم امتحانت كنم
لوهان:واقعاا؟؟
-آره بیا بریم بخرم برات
لوهان:وووویییییی
-من نمیدونم این چایی كی از چش تو میفته
لوهان لپمو بوسید:هیچوقت
-كه هیچوقت آرهههه!!!!!
دستمو زیر پاش گذاشتمو بلندش كردم
لوهان:یااااااا من میترسم
لباشو بوسیدم:نترس من اینجام من پیشتم نمیزارم بیفتی
لوهان محكم بغلم كرد و هر دو شروع كردیم به خندیدن و من همینطور كه لوهان تو بغلم بود راه افتادم …..
دفتره خاطراتم رو بستم لوهان دستاشو دوره گردنم انداخت:تموم شد عشقم؟؟
لبخند زدم:آره..هه..داستانه زندگیمون مثله یه كتاب شده خخخخ میخوام بدم چاپش كنن..
لوهان خندید:اسمشو چی میزاری؟؟
لبخند زدم:اسمشو؟؟ اسمشو میزارم…آخرین آرزو…
امـشبـ هـیچـی نـمے خـوآهـم !
نـه آغـوشـتـ رآ
نـه نـوازش عـآشقـآنـه اتـ رآ
نـه بـوسـه هـآے شـیریـنتـ…
فقـطـ بـیـآ
مےخـوآهـم تـآ سحـر بـه چشـمـآن زیبــــایتـ خیـره بـمــآنـم
هـمیـن کـآفـی استـ
بـرآے آرامـش قلبـــ بــی قـرآرم
تـو فقـط بـیــآ . . .
پایان
The end
اینم عکسای عروسی خخخخخخخخخخخخخخ
اینم دو تا کلیپ که کاملا با داستانم همخونی دارن خخخخخ خودم آهنگ گذاشتم روشون این دو تا کلیپو حتما دان کنید تا هر وقت دیدینش یاده داستانه من بیفتید
اینم آهنگه ایرانی روشه خخخخخخ برید حال کنید

//rockdizfile.com/5efivl9zi20m

Print Friendly, PDF & Email


137 Responses

  1. اونییی :jhsdhugF: حالا من چیکار کنم؟ این داستان انقدر قشنگ بود که دلم میخواد ده بار دیگه بخونمش. چرا انقدر اینو قشنگ نوشتی؟ مخصوصا اون جایی که سهون از شهرت لوهان خجالت میکشید و خودشو کوچیک میدید واقعا دلمو شکست. خدایا شکرت که اینا واقعی نیست. مرسی به خاطر این حس قشنگی که از خوندن داستانت دارم امیدوارم موفق باشی همیشه

  2. خسته نباشی عزیزم من این فیکو نخوندم دارم کپیش میکنم مگه رمزا همونا نیستن که تو تیزر داده بودین؟ولی من هرچی میزنم بازنمیشن/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

  3. اجى سميرا محشر مينويسى محشر…حرف ندارن داستانات…اگ نوينسده نشى حيف ميشى…انقد با احساسن ک ى خطشونو ميخونى گريت ميگيره…تو کلى داستان گريه کردم…عالى بود…همه فيکات عالين…اين از همه عالى تر بود…اميدوارم بتونى ى نويسنده بزرگ بشى ک با نوشته هات همرو ب وجد بيارى…فايتينگ اونى سميرااااااااا

  4. میشه لطفا pdf این فیکو بزاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازه میخوام بخونمش بعضی قسمتاش رمزیه
    منم که رمز ندارم اصن خوش نمییااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
    پلیززززززززززززززززززززززززززز/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (14).gif

  5. این فیک بی نظیره ینی محشره میشه لطفا پی دی افش رو بزاری؟من یه بار فیک رو خودندم ولی نمی تونم با رمز و اینا کار کنم ینی نمیشه..اینقد برای خوندنش هیجان داشتم که دیگه قسمتای رمز دارو نخونده رد کردم تر و خدا پی دی افش رو بزاررررر

  6. عالیی بود عاااالییییییی بهترینیییی امیدوارم همیشه ازین داستانای بی نظیر بنویسیو همیشه هم موفق باشی با این ک دوس داشتم رمزا رو داشته باشم ولی نمیتونستم تحمل کنمو تند تند میخوندم عاشقتممم این داستان فوق العادههههه بووووووود :*

  7. وااییییی خدااااا….عاااااااااااااالے بوووود عزیزممممم??❤
    مننن مررررگگگ…تخریییبب شدمم…بهترین داستانن هونهانن بودد….
    واقعا دستت درد نکنههه سمیرا جون❤??
    #هونهان بهترررریینه…یهتتت
    /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/76519_n7.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/drool-smiley.gif

  8. عزیزم فیکت خیللللللللللللللللللللللی قشنگه من خیلی وقت پیش اینو به عنوان دومین فیک بعدار چشمای تو خوندم ولی خب در شرایطی نبودم که بتونم نظر بزارم منو میبخشییی؟
    یه خواهشی دارم میشه فایل pdf شوهم بزاری؟

  9. عالی بوووود فوق العاده بوووود با اینکه قلبم خیلی جاها درد گرفت. …مخصوصا وقتی “2 سال بعد” رو دیدم …. ولی عالی بود…….خیلی خیلی خیلی خوب بوووووووووووود واقعا خسته نباشی عزیزم?????????

  10. وااااای خدااااااااااااااااااااا
    خیلیییییییییییییییی خیلیییییییییییییییییی قشنگ بووووووووووووووووووووووود
    از اول تا اخرش خوندممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
    من عاشق هونهانمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

  11. /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif
    راستش من این فیکو دقیقا یک سال پیش خوندم ولی نمیتونستم کامنت بذارم ولی الان میذارم حیفم میاد بحاطر همچین داستانی تشکر نکنم
    اجی این فیک عالیییییییییییییییییییییییی بود
    بینظیررررررررررررررررررررررر رررررررررررررررر
    محشرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
    فوق العادهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
    این اولین فیکی بود که خوندم و صد البته بهترین من این یکسالو با این داستان زندگی کردم هر اتفاقی که میفتاد سریع یادم به این فیک میفتاد اگه بگم هزارررررر بار اینو خوندم دروغ نگفتم تو این مدت که کنکور داشتم با اینکه قبلا خونده بودمش حداقل روزی یه قسمتشو دوباره میخوندم اصلا معتادش شدم هنوزم که هنوزه تا تغییره تو مودم ایجاد بشه میام سراغ این فیک فرقی نمیکنه خوشحالی باشه یا ناراحتی کافیه از حاله عادی بیرون بیام
    بازم ممنون اجی بخاطر قلم خوبت و بخاطر زحماتی که برای این سایت میکشی
    بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif

  12. عالییییییییی بود عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی من انقدر گریهههه کردم که چشام مییییییییسوزه هر جا اهو کوچولو گریه کرد منم گریه کردم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

  13. خیلی خوب تمومش کردی اجی من که عاشقشونم تا حالا همچین داستانی رو نخونده بودم که هم اشکمو داره هم حسه خوبی بهم بده خسته نباشی بازم ممنون اجی

  14. فوق العاده و بى نظير بود هرگز تو عمرم با خوندم يه داستان, حسه به اين قشنگى رو تو وجودم احساس نکرده بودم… عالى بود فوق العاده و بى نظير…♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ خسته نباشى عزيزم… Lovely Hun♥Han
    훈♥헌…
    ديگه حرفى واسه گفتن ندارم فقط مى تونم بگم اين عشقه که هميشه پيروزه…
    زندگى زيباست زيرا عشق جاريت …پس عاشقانه و با تمام وجودم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif مى گويم …عاشقتم زندگيه زيبايم…/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  15. وااا خدیااا من چقد گریه کردم چشام پف کرده پایانش خعلی قشنگ بود
    من اون قسمتای غمگینش گریه نکردم این اخری نمیدونم چرااااینطوری شدم
    /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
    من با این داستان واقعااا به عشق بین دوپسر ایمان اوردم حتی حالا
    مطمئنم شاید این عشقاخیلی قویتر از عشق بین دختر و پسره
    اجی جون واقعا قلمتو دوس دارم محشررر بوود خیلی عااالی
    /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  16. وای نمیدونم چی بگم تموم شد هنوز قسمتای قفلو نخوندم
    واقعا عاشق رمانت بودم داشتم باهاش زندگی میکردم
    بهت تبریک میگم ذهنت خیلی خلاقه
    ممنون اونی
    شعار همیشگیمون :
    HunHun For ever
    Fighting!!!!!!!
    /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  17. گریه که وجدانی نمیشد بیشتر گشنم بود
    ولی کلی خندیدم
    ممنون بابت رمانت
    اونی لوهان واقعا مادرپدر نداره؟!خواهر برادر چی؟!

  18. اجییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifاجی رمز نمیدی بهم لااقل بگو که عین دیوونه ها هر دوثانیه یه بار ایمیل و گوشیمو چک نکنم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/dard.gif

  19. وااااااای مرسی اجی خیلی خیلی خیلی خوب بود…. بهترین داستانی بود که از هونهان خونده بودم… من خیلی ناراحت شدم که تموم شد… اخه داستانت خیلی عالی بود ممنون
    /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  20. خب من از پریروز شروع کردم به خوندن ….. دیروز ساعت 5 تمومش کردم ….. با این که قسمت های رمزی رو دوست داشتم بخونم ولی از اون طرف اینقدر دوست داشتم بدونم چه اتفاقایی قراره بیوفته که نتونستم صبر کنم و همه رو خوندم ….. خیلی خیلی خیلی قشنگ بود عزیزم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif
    سمیرا جونم میشه رمز قسمت های رمزدار رو برام بفرستی ؟؟؟؟؟؟ لطفا /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif
    اینم جیمیل من : hyori.park1990@gmail.com

  21. سلام عزیزم…من تازه با وبت آشنا شد…خیلی خوبه..
    دارم داستانهارو میخونم …چشمان تو خیلی خوب بود..الان دارم آخرین آرزو رو میخونم…اگه ممکنه رمزای این داستان رو به ایمیلم بفرست..هرچه زودتر بهتر گلم..ممنون…موفق باشی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  22. خیلی قشنگ بود آجی خیلی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif
    من که عاشقش شدم خیلی احساسی و زیبا نوشته شده بود
    دست به قلمت حرف نداره خیلی قشنگ می نویسی
    امیدوارم همیشه موفق باشی آجی

    /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

  23. سلام چینگو من تازه با وبتون اشنا شدم و میخوام ف/ی/ک هاتونو بخونم
    نمیشه اونایی که تموم شدن مث این رو برا دان بذارین؟
    پلییییییییییییییز

  24. من تازه دارم میخونم، بعد الان چند بار رمز خواستم. میشه رمزو برام بفرستی؟ شمارمو تو نظرام گذاشتم ولی بازم میذارم 09354432489
    راستی بابت داستان قشنگت ممنوووووووون

  25. سلام اجی…….من تا یه جاهایی از داسیتو خوندم….خیلی باحاله!!!!نخ سوزن اون دختر ایرانیا!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif
    من الان نظر بدم یا نه!!؟؟؟؟چون بعضی از نویسنده ها میگن فقط قسمت اخری که خوندینو نظر بدین!!!!اگه بخوای میرم همرو واست نظر میذارم!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
    اها راسی…….رمززززززززززززززز!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    من از فضولی پودر شدم!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif
    میسی…./wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gif

  26. واااای اجی مرسی من تازه این فیکو خوندم و خیلی سرش گریه کردم به نظرم هونهان بهترین و واقعی ترین زوج اکسو بود واقعا حیف که لوهان رفت…ممنون خیلی قشنگ بود خیلی خیلی قشنگ بود …. میشه بازم از هونهان بنویسی ؟ من میخوام یه فیک بخونم تو این سایت ببخشید میشه بهم بگی چه فیکی شبیه فیک خودت قشنگه ؟؟؟ جی میلمم نوشتم اگه خواستی واسم جی میل کن…ممنون

  27. سمیرا جون ترکوندی با این فیک اخر.من امروز تموم کردم دارم برنامه میریزم یه دور دیگه بخونمش.واقعا عالی بود این داستان.دستت درد نکنه.خسته نباشی./wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/yes-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/yes-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/yes-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/yes-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/yes-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/yes-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

  28. من اینجوری بود ک معنی واقعی معرکه رو فهمیدم، خیییییلیییی عالی و تاثیر گذار بود.
    متشکرم عزیزم این فیکتو بیشتر از بقیه دوس دارم
    ThanXx

  29. واسه دانلود نمیذارین؟ من تازه میخوام بخونم اینایی که تموم شدن رو و ترجیح میدم یه جا تو گوشیم باشه اگه تو ورد واسه دانلود بذارید ممنون میشم

  30. آخی چ خوب تموم شد، دستت درد نکنه همرو خوندم جز رمز دارارو وقت کردی واسم بفرست ممنون؛)
    بازم مرسی همه داستانات خیلی قشنگن

  31. خی بالاخره تموم شد…واقعا یکی از قشنگ ترین فیک هایی بود که خوندم …بغضی جاهاش روم واقعا تاثیر گذاشت…خیلی هم گریه کردم وااای یادش میوفتم خندم میگیره…واققعا ممنون…بهت خسته نباشید میگم خیلی خووب بود.امید وارم موفق باشی

  32. ووووويييي اوني خيلي قشنگ بود من اولين فيکي که تزاکسوخوندم عشق بازي وبعدش آخرين آرزو بودمن وخواهرام عاشق فيکاتيم عالييييي بود

  33. عالى بود عاشق تيكه هاى پدر پسريشم خخخخخخخ نويسنده ى عزيز اينده ى درخشانى در انتظارته جدى ميگما دست به قلمت فوق العادست بووووووس ع

  34. واااااي عالي بود خيلي قشنگ بود واقعا توي قسمتهاييش گريه كردم تو ي قسمتهاييش خنديدم و ذوق كردم حسابي معتادش شده بودم يني اگه نميخوندم روزم شب نميشد فيكت عالي بود واقعا با استعدادي اون دوتا فيكه دگ هم حتما ميخونم دوس نداشتم اصلا تموم شه خيلي خوب بوووووووووود اگ بشه بازم ميخونمش شده ٢ بار ٣ بار بازم ميخونم چون واقعا قشنگه مرسي عزيزم

  35. سلام عزیزم
    واقعا متاسفم که اینو میگم اما من تازه شروع به خوندن فیکت کردم و خیلی راجع بهش کنجکاو شدم و دوس دارم زودتر بقیه ی قسمتاشو بخونم ولی رمز داره :/
    میشه رمز همه ی پارتای رمز دار رو برام میل کنی؟
    البته بازم عذرخواهی می کنم چون میدونم واقعا همچین درخواستی اعصاب خورد کنه :/

  36. salam azizam man az haminemroz shoro kardam be khondan dastanye in sit va be nazaram vaaghean aliii boodan chon shahrestan miram faghat akhar hafte ha mitoonam bargardam …hamin farda ham dobare bayad beram …line nadarm va chon nistam nemitonam ba chat beyam ramze dastaneto bgiram mitoni ramzesho be emailam befresti? ramze hameye ghesmathaye in dastano…avar kon age vasm momken bood jore dege ee migreftam ama nemitonam…bazam mamnoonam/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif

  37. آجی من رمز موخواااامممممم 😥 هقققققققققق هققققققققق 😥 😥
    میشه رمزا رو برام میل کنیییییی؟؟؟؟؟؟
    یا اینکه به شماره م بفرستیییی؟؟؟
    پـــــــــــــــیـــــــــلــــــــــیــــــز 😥 من عاشق این فیک شدمممممم sad(
    09118369079

  38. ینییییییی تموم شددددددددد؟؟
    آجی عالیییییییی بود عالیییییییییییییییییی فک نکنم تو عمرم انقدر به یه داستان عادت کرده بوده باشم..اصلا نمیدونم چی بگم..خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی دوسش داشتممممممم…آجی خودتم خیلییییییییی دوس دارممممم
    مرسی مرسی مرسی الان نمیدونم چی بگم از خوشحالی :”)
    :inlove: :inlove: :inlove:

  39. عالی بود عزیزم بهترین داستان هونهانی بود که
    تا به حال خونده بودم مرررررررسیییییی :-* :-* :-* :-*
    بهترین بود اجی جونم بوس بوس اشک منو در اورد

  40. واااااااااااااای اجی سه تا قرص خوردم خوب نشدم از اول تا آخر گریه میکردم هر کلمه مساوی 100تا دونه اشک.
    مردمااااااا… ولی داسیه بود ک روم خیلی خیلی تاثیر گذاشته…
    آخرش حرف نداشت عالی بود… معلومه روش خیلی وقت گذاشتی…
    واقعا ممنونمممممم… عشقم

  41. اجی خستهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه نباسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *