369 بازدید

END (چشم های تو) YOUR EYES

خب من بلاخره اومدم با قسمت آخره فیک چشم های تو هوووف یعنی مردم تا بنویسمش ببخشین اگه نتونستم خیلی خوب بنویسم دیگه سعیمو کردم که خوب بشه ایشالله که خوشتون بیاد

خب من این داستانو فقط به خاطره یه نفر نوشتم به خاطره بهترین دوستم نسیم که واقعا دوسش دارم و این روزا با یه کاری که خیلی بابتش شرمنده ام ناراحتش کردم اونی نسیم این داستانو به تو تقدیم میکنم و ازت میخوام که منو ببخشی و این داستانه مسخره رو بخونی خخخ خیلی خیلی دوستت دارم ^___^

خب بفرمایید ادامه

قسمت آخر

 

بكي آروم چاني رو صدا زد:چانييي
چاني:هوووم
بكي:خواب بودي؟
چاني:آره
بكي خنديد و دستشو رو صورته چاني كشيد:حوصلم سر رفته
چاني چشماشو باز كرد:ساعت ١٢ شبه الان بايد بخوابي فردا بايد بريم بيمارستان
بكي:استرس دارم حالم اصلا خوب نيست
چاني:نداشته باش عشقم
بكي:چاني خيلي دارم سعي ميكنم كه به گذشته فكر نكنم…ولي اين كه خانوادم اينجوري كشته شدن عذابم ميده…
چاني صورتشو به بكي نزديك كرد و زمزمه كرد: نگران نباش همه چي درست ميشه اون نامرد هم تمامه زندگيشو تو زندان عذاب ميكشه…
بكي آه كشيد: خيلي دلم برات تنگ شده بود…دلم براي صدات براي دوستت دارم گفتنات براي بغل هات…اونجا اينقدر از زندگي نا اميد شده بودم كه دوست داشتم بميرم…فكر ميكردم ديگه فراموشم كردي…فك ميكردم ديگه دنبالم نمياي…
چاني اشك هاي بكي رو پاك كرد:گريه نكن
بكي:اون لحظه كه نميدونستم اون كسي كه ميخواد باهام بخوابه كيه….از اينكه معلول بودم براي اولين بار به خاطرش گريه كردم…با خودم گفتم كاش منم ميديدم و نميزاشتم باهام همچين كاري كنن…خيلي دعا كردم وقتي سهون دره گوشم بهم گفت كه نگران نباشم شكه شده بودم
چاني خنديد:به گذشته فكر نكن الان بايد به آينده فكر كني به اين فكر كني كه به زودي قراره ببيني
بكي:به نظرت ميبينم؟!
چاني:من ميگم آره
بكي:ولي من اميدي ندارم
چاني: اميد داشته باش تو اميد رو به من ياد دادي…
بكي لبخند زد:چشماي من سوخته چاني تو اتيش چطور ممكنه خوب شه؟
چاني:چشمات نسوخته اينطوري حرف نزن…
بكي:باشه هههه
چاني لباشو رو لباي بكي چسبوند و عاشقانه لباي بكي رو بوسيد….
چاني:دوستت دارم
بكي:منم دوستت دارم…

صبح

سهون رو به روي بكي نشست:سلام بكي
بكي لبخند زد:سلام سهون صبح به خير
سهون:ااام…خوبي؟
بكي:خوبم…
سهون:ااام…من بازم معذرت ميخوام بكي واقعا….نميدونم چي بگم
بكي خنديد:عيبي نداره فراموشش كردم
سهون:من واقعا از ته قلبم ميخوام كه چشمات زودتر خوب شن
بكي:ممنون
سهون:استرسم نداشته باش…فايتينگ
بكي سرشو تكون داد و خنديد

چاني:خببب آماده اي؟
بكي:تو فقط بهم گفتي امروز ميريم برا آزمايش و اينا
چاني:داريم ميريم ديگه
بكي:ولي يه جوري رفتار ميكني انگار امروز بايد عمل كنم
چاني:نه عزيزم عملت امروز نيست نگران نباش
لوهان با قيافه ي افسرده اي به سهون نگاه كرد:ياااا سهون خان مسواك من كوش
چاني:سگ و گربه شدن باز
سهون:ببخشين من برم مسواك اينو پيدا كنم الان منو ميكشه خخخ

بعد از يه ساعت به بيمارستان رسيدن دكتر چشم هاي بكي رو معاينه كرد:خب پس تو آتيش سوزي نابينا شدي
بكي:اون كسي كه بزرگم كرده اينو ميگه
دكتر: هزينه ي عمل يه خورده سنگينه..
چاني:هزينه اش هر چقدر كه باشه خودم ميدم
لوهان:فقط امكانش هست كه بيناييش برگرده؟
دكتر:من اينو قبلن به آقاي پارك توضيح دادم كه ما ميتونيم تا يه حدي بينايي ايشون رو برگردونيم كه اميدوارم جواب بده و اين عمل موفقيت آميز باشه…
چاني:لطفا هر كاري كه از دستتون برمياد انجام بديد اون بايد ببينه آقاي دكتر اون لياقتشو داره
دكتر:ما نهايت تلاشمونو ميكنيم و اين عمل طي دو مرحله انجام ميشه اگه تو مرحله ي اول تونست ببينه كه عالي ميشه اگه نتونست عمل دوم رو ميكنيم تا ببينيم جواب ميده يا نه…
چاني:ازتون ممنونم آقاي دكتر
دكتر روشو سمت بكي كرد:شما هم تو اين مدت يعني اين يه هفته حسابي خودتو آماده ميكني خوب تغذيه ميشي چون ضعيفي و بايد خيلي به خودت برسي
چاني:باشه آقاي دكتر من كمكش ميكنم…
دكتر به لوهان و سهون اشاره كرد تا بكي رو از اتاق خارج كنن
لوهان دسته بكي رو گرفت:بايد بريم بكي
هر سه از اتاق خارج شدن
دكتر:آقاي پارك مسعله ي مهمي كه ميخوام بهتون بگم اينه كه وضعيت بكهيون جوريه كه بايد از نظر رواني كاملا آماده باشه…اون حافظشو كامل از دست داده و اگه بيناييشو بدست بياره ممكنه از ديدن همه چي شكه بشه پس كمكش كنيد تا با خودش كنار بياد و بتونه دنيا رو بشناسه…ازش بپرس چه چيزي رو دوست داره ببينه كاري كن اول اونو ببينه…
چاني لبخند زد:ميفهمم آقاي دكتر…من نهايت تلاشمو ميكنم…….،

سهون:بكي چيزي ميخوري؟
بكي سرشو تكون داد:نه
لوهان:هي پسرررر دستات يخه حالت خوبه؟؟
بكي:خوبم
لوهان:استرس داري؟؟ نگران نباش بيهوشت ميكنن چيزي نميفهمي
سهون:هووووف…در اين جور مواقع آدمه نابينا از عمل نميترسه از ديدن ميترسه
لوهان:سهون ادبياتت تو حلقم…
سهون چشمك زد: واي بكي خيلي دوست دارم لوهانو بهت نشون بدم آخه نميدوني چقدر خوشگله كه
لوهان:سهون اينجا بيمارستانه صداي منو درنيار لطفا
سهون:مگه دروغه؟؟ خب تو خوشگلي
بكي خنديد:دوست دارم ببينمت لوهان
لوهان:سهون خيلي ديگه بهت خنديدم داري شاخ ميشي
سهون سرشو تكون داد:ببخشيد خوشگله
لوهان:حيف بكي اينجاس نميخوام كاري به كارت داشته باشم حيففففف
بكي:چاني كجاس؟!
لوهان:چاني داره با دكترت حرف ميزنه
سهون:اوناهاش اومد
چاني از اتاق خارج شد:بچه ها بريم؟
بكي:چاني دكتر چي گفت!
چاني: تو خونه همشو بهت ميگم
بكي:باشه
سهون:چاني ما هم ديگه بريم خونه شما راحت باشين و بكي هم استراحت كنه تو اين دو روز
چاني:ممنون بابت همه چي
لوهان:كاري نكرديم وظيفه اس…بكي زود خوب شو تا با هم خوش بگذرونيم…
بكي لبخند زد:سعيمو ميكنم

چاني به بكي كمك كرد و رو تخت خوابوندش بكي دستاشو دور گردن چاني انداخت و زمزمه كرد:بغلم كن
چاني خنديد و آروم روي بكي خوابيد:خوبي عشقم؟!
بكي انگشتاشو آروم لاي موهاي چاني ميكرد و ميخنديد
چاني:يااا پسره شيطون بگو ببينم به چي ميخندي!؟
بكي: خيلي خوشحالم خيلي از يه طرفم استرس دارم
چاني:اون طبيعيه دكتر گفت چون حافظتو از دست دادي يكم برات سخت تر ميشه
بكي:من الانشم ميترسم…تمام زندگيم فقط يه صفحه ي سفيد ديدم
چاني:من كمكت ميكنم عزيزم…نگران نباش
بكي:چاني وقتي چشمامو باز ميكنم فقط ميخوام تو رو ببينم
چاني:باشه عشقم…فقط از خوشتيپيم شكه نشيا…خخخ
بكي خنديد
چاني لباي عشقشو بوسيد:نگران هيچي نباش من كنارتم…
بكي سرشو تكون داد….

بلاخره روز عمل رسيد بكي تو بيمارستان رو صندلي نشسته بود و به رو به روش خيره شده بود و از استرس پاشو رو زمين ميكوبوند
چاني رو به روي بكي نشست:استرس داري؟
بكي سرشو تكون داد:چرا دروغ بگم؟! استرس دارم
چاني:استرس اصلا برات خوب نيست
بكي:ميخوام برگردم خونه ميترسم بميرم و ديگه نبينمت
چاني خنديد:اين حرفا چيه!! چرا بايد بميري؟
بكي:من ضعيفم چاني
چاني دستاي يخ بكي رو تو دستاي گرمش گرفت:تو بايد قوي باشي بك…
بكي: چانيي بغلم كن
چاني بكهيون رو تو آغوشش گرفت و موهاشو بوسيد:دوستت دارم…تو همه ي زندگيمي پس بايد خوب شي بايد مني كه در حد مرگ دوستت دارم رو ببيني…
بكي:من نميتونم چاني چشماي من هيچوقت خوب نميشن اصلا اميد ندارم
چاني:بايد داشته باشي بايد ببيني تو ميتوني عشقم
بكي سرشو رو سينه ي چاني گذاشت و آه كشيد
چاني به دكتر نگاه كرد كه سمتش ميومد:خب آقاي بكهيون آماده اي؟
بكي سوييشرته چاني رو محكم گرفت:من ميترسم
دكتر:نگران نباش تو فقط دعا كن عملت موفقيت آميز باشه خب كمك كنين تا رو تخت بشينه
چاني پيشوني بكي رو بوسيد:استرسو بزار كنار عشقم…اميدوارم وقتي كه بيدار ميشي بتوني ببيني
بكي لبخند كمرنگي زد: باشه
چاني:حالا برو عشقم…
با كمك چند نفر بكي رو تخت خوابيد
بكي:چانييييي من خيلي خوشحالم كه قراره بيينمت خيلييي
چاني بغض كرد:منم…خوشحالم…
دكتر در اتاق عمل رو روي چاني بست و چاني دستشو رو شيشه كشيد و گريه كرد باورش نميشد يعني بكي ميتونست ببينه!!
با نا اميدي رو صندلي نشست و به مادرش و سهون و لوهان نگاه كرد كه با عجله سمتش ميومدن
خانم پارك چاني رو بغل كرد:عزيزه دلمممم گريه نكننن…خوب ميشه بهت قول ميدم
سهون دستشو پشته چاني كشيد: ناراحت نباش خوب ميشه
چاني:مامان ميدوني از چي ميترسم؟؟ از اين ميترسم كه بازم…نتونه ببينه و نااميد تر از قبل بشه
لوهان:هووووف…فكر كردن بهشم آدمو اذيت ميكنه
خانم پارك آه كشيد:پسره بيچاره كاش عملش خوب پيش بره
ساعت اينقدر برا چاني دير ميگذشت كه ميخواست دره اتاق عمل رو باز كنه و بره پيش بكي…همه پايين بودن جز چاني كه تقريبا دو ساعت بود به در چشم دوخته بود فكراي احمقانه تو ذهنش ميومدن دوست داشت فقط به اتفاقاي خوب فكر كنه بلاخره بعد از كلي انتظار در باز شد و دكتر بيرون اومد چاني سريع سمتش رفت:دكتررر…چي شد؟؟!
دكتر:نگران نباش ما عملو انجام داديم حالا بايد صبر كنيم ببينيم نتيجه چي ميشه…
چاني نفس راحت كشيد:حالش خوبه؟؟
دكتر:خوبه نگران نباش…
چاني:كي ميتونم ببينمش؟
دكتر:يه ساعت ديگه
چاني خانم پارك رو بغل كرد:مامااااان دوستمممم حالش خوبهههه باورم نميشه
سهون:هوووووف…خيالم راحت شد
لوهان:آره من همش به اتفاقاي بد فكر ميكردم خخخخ
چاني:مامان من ميرم داروها و همه چيشو بگيرم فعلااا

خانم پارك به پسرش نگاه ميكرد كه ازش دور ميشد:پسرررم عجب مردي شده
لوهان خنديد و زمزمه كرد:پسرتون مرد نشده عاشق شده خخخخ

بعد از يك ساعت چاني دره اتاق بكي رو باز كرد و رفت داخل اتاق….
بكي رو تخت با چشم هاي بسته خوابيده بود چاني رو تخت نشست و زمزمه كرد:بك…خوابيدي؟
بكي تكوني خورد و با صداي ضعيفي گفت:چ.چاني
چاني دستاي بكي رو بوسيد:خوبي؟ بلاخره تموم شد و راحت شدي
بكي:آره….دكتر گفت ٤ ساعت بايد چشمام بسته باشه بعد بازش ميكنن
چاني خنديد:يعني ٤ ساعت ديگه مونده تا منو ببيني؟؟
بكي: قلبم ميگه…قرار نيست ببينمت
لبخند از لباي چاني محو شد:همچين اتفاقي نميفته…تو بايد ببيني
بكي آه كشيد
استرس عجيبي تو وجود چاني افتاد: يه جوري شدم بك
بكي:شوخي كردم چاني خخخ
چاني:هه…ولش كن…
بكي:چاني من نتونم ببينم تو خيلي ناراحت ميشي نه!
چاني:ناراحتيم فقط به خاطره خودته من ميخوام ببيني
بكي: اگه تركم كني چي!! چانييي اگه خوب نشم تركم ميكني؟؟
چاني بلند خنديد:تو ديوونه اي…
بكي لبشو گاز گرفت
چاني:تو تا آخره عمرتم اينجوري باشي من دوستت دارم
بكي خنديد…….

٤ساعت با استرس گذشت همه دور بكي جمع شده بودن تا شاهده ديدنش باشن دكتر رو به روي بكي نشست:خب آماده اي؟ميخوام چشماتو باز كنم
بكي سرشو تكون داد استرس وحشتناكي داشت يعني الان ميتونست ببينه!!
چاني:بك…تو ميتونيي
سهون و لوهان با قيافه ي رنگ پريده اي به بكي نگاه ميكردن
دكتر پانسمان چشمه بكي رو كاملا باز كرد:خب حالا ميتوني چشماتو باز كني
بكي چشماشو آروم باز كرد و بغض كرد اون هنوزم صفحه ي سفيد رو كه قبلا بود رو ميديد نا اميدي تمامه وجودشو فرا گرفت
دكتر:خب بكي ميتوني چيزي ببيني؟؟
چاني:بكك..ميتوني ببيني؟؟؟
بكي سرشو تكون داد:نه…نميتونم
چاني:چييييي!!! يعني چي كه نميتونييي!!
دكتر نوري رو جلوي چشم هاي بكي گرفت:اين نور رو نميبيني؟؟
بكي چشماشو باز و بسته كرد و متوجه يه چيزي شد كه تكون ميخورد خيلي آروم زمزمه كرد:من ميبينمش كه داره تكون ميخوره…ولي خيلي تاره خيليي
چاني:بكييي تو ميتوني عشقمم
بكي:من چيزه ديگه اي نميبينم
دكتر:خب ما انتظارشو داشتيم عمل دومتم انجام ميديم اميدوارم كه نتيجه بده اگه نده ما ديگه كاري از دستمون برنمياد……..

چاني به بكي نگاه كرد كه به ديوار چسبيده بود و هر چند ثانيه يه بار آه ميكشيد
چاني:بك…من واقعا نميدونم چي بگم
بكي:چيزي نگو…خودم ميدونستم اينجوري ميشه…
چاني آه كشيد: بكي
بكي:الان…فقط ميخوام تنها باشم
چاني:خودتو ناراحت نكن بك تو هنوزم يه عمل ديگه داري
بكي سرشو تكون داد:من عمل نميكنم چاني من هيچوقت نميبينمت
دكتر اشاره كرد كه همه بيرون برن و بكي و چاني تنها شدن
چاني:بكي…
بكي:فقط…تنهام بزار
چاني آه كشيد:گريه نكن بكي
بكي:گريه نميكنم فقط…
چاني:فقط چي؟
بكي:فقط خيلي ذوق داشتم ببينمت خخخ
چاني: تو ميتوني بك يه عمل ديگه مونده تازه تو امروز تونستي اون نور رو بييني اينا همش نشونه ي خوب شدنته
بكي:مهم نيست…من خوب نميشم
چاني:تو خوب ميشي هميشه مثبت فكر كن
بكي سرشو پايين انداخت:نميتونم
چاني دستشو زيره چونه ي بكي گذاشت و سرشو بالا آورد:عشقم…يه كاري بگم ميكني؟
بكي لبخند كمرنگي زد
چاني:بخند عشقم…
بكي:چه طوري؟
چاني: تو بخند من بهت قول ميدم ميتوني ببيني
بكي لبخند زد و دستاشو باز كرد
چاني آروم بكي رو بغل كرد و بوسيد:تو خوب ميشي عشقم بهت قول ميدم
بكي:مهم نيست…از اين لحظه به بعد ديگه مهم نيست…همين كه احساس ميكنم كنارمي…انگار كه دارم دنيا رو ميبينم
چاني:پس ناراحت نباش و خودتو برا عمل بعدي آماده كن
بكي: فايده اي نداره اين وسط فقط پولته كه داره…
چاني:تو فقط خودتو آماده كن…
بكي لبخند زد:باشه هرچي تو بگي….

يك هفته گذشت بكي روز به روز افسرده تر از قبل ميشد جوري كه حتي يه كلمه هم حرف نميزد و فقط ميخوابيد يا برا خودش آهنگ ميخوند و اشك ميريخت…كاملا شكه شده بود بعد از اينهمه انتظار حالا بازم كور بود…

سهون:چاني چند روز به عملش مونده؟
چاني: فقط يه روز ديگه ولي دكترا ميگن چون عمل اولش موفقيت آميز نبوده اينم ممكنه…نشه
لوهان: حالا چيكار كنيم؟
چاني:نميدونم كاش بهش قول نميدادم…كاش اميدوارش نميكردم…
لوهان:اون همين الانشم افسرده اس
سهون:دكتر گفته شايد يعني ممكنه هم ببينه…
چاني: نميدونم چيكار كنم
سهون:چاني هر چقدر نااميدترش كني بدتره پس بهش بگو حتما ميتونه ببينه و بهش انگيزه بده
چاني:هوووف…باشه
لوهان:كاش بتونه ببينه من واقعا دلم براش ميسوزه
چاني آه كشيد:من ميرم باهاش حرف بزنم

چاني وارد اتاق شد
بكي رو تخت سرشو به ديوار تكيه داده بود و به صداي پرنده ها گوش ميداد
چاني رو تخت نشست:سلام بك…چيكار ميكني؟
بكي:دارم به صداي پرنده ها گوش ميدم
چاني خودشو نزديك تر كرد:خودتو برا عمل آماده كردي؟
بكي:نه
چاني:هنوزم فكر ميكني نميتوني ببيني؟
بكي:فكر نه…مطمعنم
چاني:ولي من مطمعنم تو ميبيني
بكي:عمل كردن من فايده اي نداره چاني
چاني:بك…من حاضرم چشمامو بهت بدم ولي اينجوري غمگين نباشي
بكي بغض كرد: اينطوري نگو…من سعي ميكنم ديگه كاري نكنم كه ناراحت شي
چاني خيلي ناگهاني بكي رو،روي تخت خوابوند و لباشو بوسيد….
اشك از گوشه ي چشم بكي رو رو تختي ميريخت ولي سعي ميكرد گريه نكنه…چاني لباشو برداشت:گريه نكن خوب ميشي
بكي دستاشو مثل هميشه رو صورته گرمه چاني گذاشت:گريه نميكنم تا تو ناراحت نشي
چاني:باشه شيطون كوچولوي من
بكي خنديد:ياااا من شيطونم؟
چاني:اووووف…قيافت كه شيطونه
بكي:واقعا؟؟ هميشه فكر ميكردم خيلي زشتم
چاني: زشت؟؟؟ خب حقم داري خودتو كه نديدي…
بكي:چانيييي
چاني يك بار ديگه لباي بكي رو بوسيد:جونم
بكي:اگه ببينم چي!
چاني:ميتوني بك…مثبت فكر كن تو رد نور رو ديدي پس ايندفعه كامل ميبيني…حتي اگه نتوني ببيني من هر جاي دنيا كه بشه ميبرمت تا درمان شي…
بكي:خيلي دوسم داري؟!
چاني:يعني متوجه نشدي تا الان؟؟
بكي:نه..هههه…منظورم..
چاني لباشو رو گردنه خوشبوي بكي گذاشت و گردنشو بوسيد…
بكي لرزيد و چشماشو آروم بست
چاني به كارش ادامه داد و آروم آروم دكمه هاي لباس بكي رو باز كرد…
بكي زمزمه كرد:چانييي
چاني:ششش هيچي نگو ميخوام باهات بخوابم
بكي:اووو…نه…چانييي اگه كسي بياد چي!
چاني:كسي نيست
بكي خنديد
چاني: بيا از اينكارمون لذت ببريم نه اينكه بترسيم…
بكي سرشو تكون داد:باشه
چاني لباساي خودشم دراورد و چراغو خاموش كرد………

لوهان نگاه بي تفاوتي به سهون انداخت كه داشت خودشو باد ميزد و شديدا هم قرمز شده بود
لوهان:به نظرت الان تو فصل گرماييم؟
سهون سرفه كرد:ام…نه…يعني من الان يهو آتيش گرفتم خيلي هوا گرمه خخخ…
لوهان دستشو زير چونه اش گذاشت:تو خيلي مرموزي سهون
سهون يه ليوان آب برا خودش ريخت و آبو سر كشيد:من…من؟؟
لوهان:چرا زبونت ميگيره؟چي كار كردي؟؟ نكنه تو شلوارت شاشيدي
سهون خنديد:نه فقط يه جوريم
لوهان:هووووف…پس چاني چرا نمياد!!
سهون:اممم…راستش من سره بكي و چاني اينجوري شدم
لوهان يه ابروشو بالا برد:چطور؟؟
سهون:اونا…اونا
لوهان:دد حرف بزن ديگهههه اونا چي!!
سهون:اهم…نميتونم اينجوري بگم بايد بياي پيشم بشيني
لوهان: سهون انگار حالت خوش ني
سهون:بيا اينجا كلا ميخوام يه چيزي بهت بگم
لوهان:همينجوري بگو
سهون:اوكي ولش كن
لوهان با اكراه پيش سهون نشست:خب بگو
سهون يكم خودشو به لوهان نزديك كرد:خب ميدوني واقعا سخته كه بگم
لوهان:سهون حرفتو بزن بازم كاري كردي تو دانشگاه؟؟ حتما من بايد جزوه بنويسم
سهون:نه نه من كاري نكردم…فقط خواستم بگم كه…
لوهان:كه چي؟؟؟ ياااا نكنه جزوه منو دادي به اون پسره ي الدنگ
سهون بهت زده گفت:كدوم پسره!
لوهان:همون الدنگ
سهون: نه من به هيچ الدنگي جزوه تو رو ندادم
لوهان:حالا اينارو ولش اون دوتا دارن چيكار ميكنن دو ساعته
سهون:اهم خب اونا…دارن…يعني داشتن با هم يه كارايي ميكردن
لوهان:چه كارايي؟؟؟
سهون:كاراي…
لوهان خيلي به سهون نزديك شده بود
سهون به چشماي درشت و زيباي لوهان خيره شد و آب دهنشو قورت داد: تو واقعا….خوشگلي
لوهان:اين چه ربطي به حرفمون داشت!!
سهون تك تك حركت هاي لوهان رو زير نظر داشت لوهان نگاهشو از چشم هاي سهون گرفت و به لباش خيره شد…
لوهان:جواب…بده ديگه
سهون دهنشو باز كرد: چاني و بكي…با هم س.ك.س داشتن
تقريبا لباشون اندازه بند انگشت باهم فاصله داشت
لوهان زمزمه كرد: باورم…نميشه
سهون آب دهنشو قورت داد
چشم هاي لوهان داشت بسته ميشد كه سهون لباشو آروم رو لباي لوهان گذاشت و لوهان چشماشو باز كرد و سهون رو از خودش دور كرد
هر دو نفس نفس ميزدن
لوهان وحشتزده به سهون نگاه ميكرد:تو…الان چه غلطي كردي؟؟
سهون سرشو پايين انداخت
لوهان خودشو رو سهون پرت كرد و يقشو گرفت: كريييي!!! ميگم چه غلطي كرديييييي
سهون:لوهان آروم باش…من واقعا معذرت ميخوام
لوهان مشتشو بالا برد و سهون دستاشو جلو صورتش گذاشت
لوهان:خيلي بيشعوريييي….خيليييي
سهون دستاشو از رو صورتش برداشت: لوهان…من معذرت ميخوام آخه خيلي بهم نزديك شده بودي و من فقط خواستم دوستانه ببوسمت
لوهان: دوستانه،؟؟ بوسه ي دوستانه از لبهههه!!!!
سهون دستاي لوهانو گرفت:لوهان باور كن اومدم لپتو ببوسم لباتو بوسيدم
لوهان از روي سهون بلند شد و كولشو پشتش انداخت:ببين من درسته قيافم خوبه ولي نميزارم آدمايي مثله تو غروره منو زير پاهاشون له كنن خداحافظ
سهون خيلي سريع خودشو به در رسوند و به در تكيه داد:لوهااان من غلط كردم خوبه؟؟ الان وقت اينكارا نيست نبايد چاني رو تنها بزاريم جونه من بيخيال شو الان من اشتباه كردم…من غلط كردم…
لوهان با اخم به سهون نگاه كرد:خجالت بكششش
سهون:باشه ميكشم…
لوهان:خاك تو سرت
سهون خنديد و سرخ شد
لوهان:زهرمار ببند
سهون:چشم
لوهان:حالا چرا اينكارو كردي؟
سهون:دليلشو بگم باز ميزاري ميري
لوهان:بگو سهون الان قاطيم
سهون:ولي
لوهان:بگووووو
سهون:چون من واقعا…يعني از ته قلبم…دوستت دارم
لوهان با همون حالت مسخره ي هميشگي به سهون نگاه ميكرد:چه جالب
سهون:ولش كن..هه…كلا فراموشش كن منم سعي ميكنم فراموشت كنم
لوهان:يا يا صبر كن ببينم تو از كي شروع كردي به دوست داشتنه من؟؟؟؟
سهون لبخند كمرنگي زد:از خيلي وقت…
لوهان:سهون تو از اولم شنگول منگول ميزدي قبول داري؟
سهون رو مبل نشست: همه چي برام تموم شد لوهان…حداقل خيالم راحته كه بهت گفتم حالا ميخوام فقط دوستم باشي
لوهان:خيلي خلي خيليييييي….
سهون خنديد……

روز عمل

چاني به بكي كه روي تخت خوابيده بود نگاه كرد:همه چي درست ميشه عشقم
بكي: اميدوارم
چاني: دوستت دارم
بكي خنديد:منم همينطور
دكتر:خب عمل فكر كنم تقريبا ٣ ساعت طول بكشه ما نهايت تلاشمونو ميكنيم
چاني سرشو تكون داد و خنديد….

دو ساعت از عمل گذشت چاني نگران بود و استرس داشت…
در باز شد و دكتر از اتاق عمل بيرون اومد:آقاي پارك ما عمل رو انجام داديم اميدوارم ايندفعه جواب بده فقط چشم هاي آقاي بيون بايد دو روز ديگه باز شن چون عمل سخت بود
چاني:كي ميتونم ببينمش!!؟
دكتر:يه ساعت ديگه به هوش مياد

دو ساعت بعد

چاني از پله ها بالا رفت و درو باز كرد:بكييييييي
بكي سرشو بلند كرد:چاني اينجايي؟؟
چاني بكي رو بغل كرد:خوبيييي!!
بكي:آره فقط اينا چين جلو چشمام؟؟
چاني:پانسمانه بك…دو روز ديگه بايد بازش كنيم ايندفعه من برات بازش ميكنم چطوره؟!
بكي خنديد:عاليه
چاني:خوشحالم برگشتي عشقم
بكي:منم خوشحالم……

چاني بكي رو به خونه آورد و كلي بهش كمك كرد تا دوباره روحيشو به دست بياره بكهيون پسره كوري كه هميشه از افسردگي و غم رنج ميبرد الان با كمك بهترين دوستش ذره اي از قلبه يخ زده اش گرم شده بود امروز براش يه روز مهم بود امروز روزي بود كه چشماشو باز ميكرد استرس نداشت به خودش قول داده بود كه قوي باشه حتي اگه بازم دنيا براش تاريك باشن اون ميدونست كه حداقل ميتونه دستاي عشقشو لمس كنه ميتونه باهاش راه بره باهاش حرف بزنه و صداي كلفت و مردونشو روزي هزار باز بشنوه….
بكي رو به روي دريا وايساده بود و به صداي دلنشين موج دريا گوش ميداد چقدر دريا بهش نزديك بود…صداي چاني باعث شد از افكارش بياد بيرون
چاني:حالت خوبه؟
بكي:آره…خوبم
چاني:استرس داري؟
بكي لبخند زد:نه ندارم…
چاني لبخند زد:سردت نيست؟
بكي:نه خوبه
چاني دستاي يخ زده اشو رو صورتش گذاشت واقعا استرس داشت اگه بازم قرار بود بكي نتونه ببينه ضربه ي سنگيني ميخورد
چاني:من…من استرس دارم بك ٥ دقيقه تنها باشم ميام

از ديد بكي:

صداي پاهاشو شنيدم كه ازم دور ميشد…با رفتن چاني استرس شديدي گرفتم قدرته صدا زدنشو نداشتم…به خودم قول داده بودم قوي باشم چون با ناراحتيم چاني رو هم ناراحت ميكنه…
٢ دقيقه گذشت چاني برنگشت ديگه نميتونستم صبر كنم دستمو رو سرم گذاشتم يه چيزي دوره سرم بود به زور اونو از دوره سرم باز كردم و دو تا پانسمان رو چشمم رو برذاشتم…..
چشمامو باز كنم؟ اگه نبينم چي؟ اگه بازم سفيد باشه اونوقت چيكار كنم؟ بلاخره كه اين چشم ها بايد باز شن….چشمامو آروم باز كردم و دوباره بستمشون يه چيزي چشمامو اذيت كرد و باعث شد سريع ببندمشون…
بهت زده بودم دوباره تلاش كردم و چشمامو باز كردم……..

ميبينم…من ميبينم…من بيون بكهيون دارم ميبينم…تاره خيلي تاره ولي ميتونم ببينم…دريا رو آسمون و درخت هايي كه تو ذهنم داشتم همه رو ميبينم…دريا بزرگه…آبيه…دريا اينه؟
شايد دارم خواب ميبينم شايد اين من نيستم نه…همش دروغه!! مگه ميشه!؟
خندم گرفته بود دوباره به دريا نگاه كردم اما….. يه چيزي رو به روي دريا بود….تار بود چشمامو باز بسته كردم و چشمام پر از اشك شد….اون يه آدمه يه آدمه قد بلند كه من عاشقشم…..
چاني برگشت و بلاخره من صورتشو ديدم…آره هموني بود كه هميشه تو ذهنم داشتم پسره قد بلند با گوش هاي بزرگ و چشم هاي درشت…
چاني بهت زده بهم زل زده بود:بكييي…تو چه جوري اومدي اينجاا؟؟ چشماتو چرا باز كردي؟ بايد خودم بازش ميكردم…بك…چرا گريه ميكني؟؟ نميبيني؟؟
به چهره ي مهربونش نگاه كردم و اشك ريختم
چاني رو به روم دو زانو رو شن ها نشست و منو بغل كرد:بك ميبيني يا نه؟؟ گريه نكن عشقم…فقط بهم يه كلمه بگو اگه نميبيني ميبرمت آمريكا اونجا درمانت ميكنن به خدا مشكلي نيست
سرمو بلند كردم و زمزمه كردم:چا.چاني
چاني دستشو جلو دهنش گذاشته بود و بي صدا گريه ميكرد كه من نفهمم كه گريه ميكنه
بغض كردم و با دستام اشكاشو پاك كردم چاني بهت زده به من خيره شد آروم زمزمه كردم:گريه نكن…
چاني دستاشو رو شونه هام گذاشت و تكونم داد:ب.بكهيوون….ميبيني؟؟؟ تو…تو داري منو…ميبيني؟؟؟
لبخند زدم: چاني…من…ميبينمت
چاني:دروغ ميگي آره!!
سرمو تكون دادم:نه
چاني:بگو ببينم اين چه رنگيه؟؟ هااا بليزم چه رنگيه؟؟؟
خنديدم:بليزتو نميدونم چه رنگيه چون رنگارو بلد نيستم…
چاني دستشو رو هوا تكون داد:خب الان بگو ببينم چيكار ميكنم من!!
دستتو…داري تكون ميدي
چاني آروم دستشو انداخت و دوباره به چشمام نگاه كرد:يعني…ميبيني؟؟ باورم نميشه
آروم بلند شدم و خودم…آره خودم تنهايي با دستام سره چاني رو بغل كردمو بوسيدمش نه يه بار نه دو بار صد بار….خدايا ازت ميليون ها بار ممنونم نه به خاطره اينكه چشم هامو بهم برگردوندي نه به خاطره اينكه من الان ميتونم همه چيو از دريا بگير تا سنگ هاي توشو ببينم ازت ممنونم به خاطره فرشته اي كه بهم دادي….من بيون بكهيون ميخوام خواننده شم و پيانو ياد بگيرم و كارايي بكنم كه از انجامشون محروم بودم….ميخوام هر روز از فرشته ام بابت برگردوندن چشمام تشكر كنم و هيچوقت نااميدش نكنم….

چاني دستاشو از رو چشمام برداشت:حالا خودتو تو آينه ببين
چشمامو باز كردم و به خودم تو آينه نگاه كردم و لبخند زدم:چشمام…قشنگن چاني
چاني خنديد:چشم هاي تو مشكي و براقن اونا تمومه دنياي منن………
پايان

 

Print Friendly, PDF & Email


171 دیدگاه

  1. میدونم امکان جواب دادن ب این کامنت تقریبا 0% عه!
    ولی من تمام تلاشمو میکنم
    سلام سمیرا=]
    فیک خوبی نوشتی و من موضوعش رو دوست داشتم
    ولی…
    قلمت ضعف های زیادی داشت:/
    ی جور انگار ک از نوشتن بیشتر میترسیدی!
    نمیدونم.
    ولی من میخواستم اگه اجازه بدی این فیک رو برای بی تی اس هم بنویسم!
    میدونم در حدی نیستم ک بخوام اشکالات قلم رو برطرف کنم ولی تمام تلاشم رو خواهم کرد=]♥
    اگه اجازه میدی لطفا ب این ایدی تلگرامی [@Shenim] پی ام بده!
    خوشحال میشم اگه جوابمو بدی*_*

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *