broken_ep 4/5

http://s9.picofile.com/file/8274183184/SARD.jpg

 

 

 

شکسته

قسمت چهارم

 

,کیم جونگین٬

اسم واقعیش که سالهای سال توسط کسی به زبون نیاورده شده  بود .میخواست خودش رو از بغل سهون جدا کنه  و فرار کنه .بازوهای دور کمرش پوستش رو میسوزوندن .چطور کسی مثل سهون که معنی کمال بود میتونست بهش دست بزنه ؟!میخواست بهش دروغ بگه که همه چی خوبه ..نتونست ..نبود …بجاش چرخید و با سهون رو در رو شد .چشمای غرق  خون مستقیما بهش خیره شدن .با صدایی لرزان و بی ثبات که شکستگی توش موج میزد زمزمه کرد

جونگین:متا..متاسفم …

چنگ سهون دور کمر کای در حین حفظ لطافتش تنگ تر شد

سهون:متاسف نباش  ..چیزی نیست که بخاطرش متاسف باشی

کای رو جلوتر کشید  تا جایی که بدن هاشون بر روی هم پرس شد .دستش رو بالا برد و چندین رد اشکی رو  که روی گونه کای خزیده بود رو  پاک کرد .صورت خودش هم هنوز مرطوب از اشکاش بود .

حس کرد که کای داره میلرزه و ترسیده …سهون چیزی نمیخواست جز قادر بودن, برای حفاظت از کای ،خندونش و شاد نگه داشتنش برای بقیه عمرش

همونطور که کای سرش رو تو گودی گردن سهون فرو برد،گریه های خفه توی اتاق پژواک میدادن .

عطر بدن سهون رو به ریه هاش کشید همونی که خیلی وقت پیش انتظارش رو داشت .پشت کمر سهون ،پسری که برای مدت خیلی زیادی بهش عشق میورزید رو چسبید  و لمسش کرد . کای سهون رو دوست داشت اما لیاقتش رو نداشت ..در حقیقت لیاقت هیشکی رو نداشت .سهون کای رو بلند کرد و به آرومی روی تخت قرار دادش .هیچ وقت شخصی رو به شکسته گی کای ندیده بود و هیچوقت شخصی با اینهمه درهم شکستگی ندیده بود  که علی رغم همه این فروریختگی ها اینهمه زیبا باشه .

سهون:جونگین

چشماش به سمت جونگین سو برداشتن تا ببینه اگر که برای ادامه دادن حرفش مشکلی نیست .وقتی دید جوابی نداد , به پای  رضایت گذاشتش

سهون:میدونم که اینو قبلا گفتم اما بازم میگم که میخوام ازت محافظت کنم .اگه لازمه قهرمانت میشم چون دیگه تحمل اینو ندارم که هی دوباره و دوباره به خودت آسیب بزنی .نمیتونم تحمل کنم که با وجود دونستن من به خودت آسیب میزنی ..به خود زیبات …میدونم که گفتم و هی شکست خوردم  اما اینبار بیشتر تلاش میکنم  .بیشتر دقیق میشم هر چیزی که لازم باشه انجام میدم  ..اما خواهش میکنم  هر وقت به چیزی نیاز داشتی بگو ..اگه به تسکین نیاز داشتی خبرم کن  ..من همیشه برات هستم  ..همیشه خواهم بود ..

لبهای جونگین کمی انحنا پیدا کردن .چشمهاش هنوز پف بودن

زمزمه کرد

کای:ممنونم

و دست سهون رو محکم گرفت

کای:ممنونم

************

روز بعدی پرنده ها پنهون شده بودن. درختا با باد نمیرقصیدن و خورشید پشت ابر های غم زده که روی  شهر کمین کرده بودن قایم شده بود .سهون در حین اینکه زیر لب یه چیزایی در مورد حرف زدن با مدیر زمزمه میکرد کای رو پیاده تا خود مدرسه همراهی کرد .لازم نبود کای یه نابغه باشه تا بفهمه که اوضاع از چه قراره .از درون , یه قسمت از وجودش  از جنبه محافظ کارانه سهون  متشکر بود, یه قسمت دیگه نگران بود چون میدونست که آزار  واذیت ها حتی بیش تر از این هم میشن  و یه قسمت دیگه تنها بی حس بود  و فقط میخواست که فرار کنه… ناپدید شه ..فقط میخواست که رفته باشه.

سهون با کای سمت اولین کلاسی که داشتن راه افتاد و همینکه اونجا تنهاش گذاشت ,بچه های کلاس شروع کردن  به زدن نیش و کنایه

+چیه نکنه واسه خودت بادیگاردم گرفتی

+البته که نه ..اون که ازدم فقیره  پولش کجا بود بادیگارد استخدام کنه

+شاید با ه.رزگی اینکارو کرده به هر حال این خصلتا رو کم نداره 

+چاق…ه.رزه کثیف

+پسره عجیب و غریب

+ پسره به درد نخور تو مایه شرم بشریتی !

+آخه اصلا نیازی به زنده بودن تو هست ؟!

حین اینکه کای سعی میکرد حرفاشونو نادیده بگیره و یه دیوار در مقابلشون بسازه  ,کیونگسو عینا شاهد تمام ماجرا بود  اما ترسیده بود و از ترس میلرزید .میخواست خودش رو به کای برسونه و بگه اشکال نداره کای , بگه که کای تو هیچکدوم یکی از این تیکه هایی که بهت میندازن نیستی اما اون خودش از این کلاس و بچه هاش از جامعه و خود جهان میترسید .یه پسر یتیم  زیاد تو چشم مردم دنیا نبود .همچین کسی میتونست ناپدید بشه  و دنیا توی جای خالیش تمام چیزی که میدید هیچ و پوچ بود که بعدش با یه شخصی که مثل یه شی بی ارزش برای جهان میموند , پر میشد .

بالاخره آقای کیم با خط کش رو میز زد و اعلام کرد وقتشه کلاس رو ترک بگه و اینکه کلاس تحت نظارت یه معلم دیگس .معلم جدید  قد بلند بود و چهره ترسناکی داشت . بچه های  کلاس جرات نداشتن که ازش سرپیچی کنن مخصوصا هم وقتیکه  با اون چشمای رخنه گرش بهشون خیره میشد .کای ممنون این صلحی بود که پیش از این توی کلاس وجود نداشت .

صدای کشیده شدن نوک خودکارها روی کاغذا و ورق زدن برق دفترا با ورود سه نفر به کلاس مختل شد .اشخاصی که وارد کلاس شده بودن از جمله مدیر ,آقای کیم و خود اوه ..سهون بودن .کای نباید سوپرایز میشد ,چون میدونست که این اتفاق میوفته اما با تمام اینا باز هم نفس بریده ای کشید .

+سلام اعضای کلاس توجه کنن.ما اینجا شخصی رو داریم که میخواد چند دقیقه ای وقتتون رو بگیره و باهاتون حرف بزنه ..خواهش میکنم به اوه سهون خوش آمد بگین

قهقه بی صدای دخترا با هیسی متوقف شد اما شکی نبود که داشتن بخاطر سهون میخندیدن.

سهون نگاهی گذرا به حوالی اتاق انداخت و چشماش به آرومی روی چهره های  متفاوت دانش آموزا خزید .آهی کشید و شروع کرد.

سهون:سلام من اوه سهونم .خوشحال میشم که موضوعی رو باهاتون در میون بذارم  و تقاضای یه لطف رو داشته باشم …لطفی که میدونم از همتون برمیاد  ..اما تنها انجامش نمیدین ..میخوام که دست از اذیت کردن کای بردارین ..دست از مسخره کردن رنگ پوستش …گذشته اش و عملکرد ذهنش برای فراگیری توی مدرسه بردارین .درسته کای ممکنه اونقدرا باهوش نباشه  اما برای من  این شخص خارق العادس …ممکنه شما اینو نفهمین  اما وقتی اونو  شکسته میبینم  خیلی اذیت میشم .. بچه ها من فقط یه چیز  ساده از تک تکتون  میخوام و اونم اینکه از پروندن این تیکه های خشن و رکیک به کای دست بردارین .. بعد همه اینا اونم یه انسانه

سهون حرفاش رو تموم کرد و یهو متوجه سیل نگاه های خیره روی کای شد .کای بنظر آسیب پذیر میومد اما روی لباش منحنی  جزئی نقش بسته بود .قبل اینکه سهون بتونه بره و دلداریش بده  مدیر به سمت بیرون از کلاس  هدایتش کرد .

+اون کیه دوست پسرت ؟

+نه بابا ممکن نیست دوست پسر داشته باشه ..این انقدر عجیب غریبه که واسه یکی واقعا زیادیه

+پوستش مثل گج زمخت میمونه میتونه رو مردم اثر کنه ..مواظب باش هون  رنگ پریده !

+شنیدم سهون باهوش و پولداره  ..اصلا امکان نداره عاشق  آدم فقیرو بی سوادی مثل این که زشتم هست بشه

به اندازه کافی شنیده بود .کتاب هاش رو جمع کرد و از اتاق زد بیرون  حتی برنگشت  به پشت سرش که دانش آموزا داشتن میخندیدن نگاه کنه .اشکا  آروم شکل میگرفتن و جلوی دیدش رو بلورین میکردن .سعی میکرد که پاکشون کنه اما دستای  خودش باعث تیر کشیدن پوستش میشد دستاش ..دستای گچی سختش ….مهم نبود که چقدر تلاش میکرد  تا اشکاش رو پاک کنه چون دفعه بعدی حتی بیشتر میریختن ..اشکاش متوقف نمیشدن تا اینکه  محکم خورد به تیر چراغ

با سقوط به زمین ,هیچ نیرویی رو در خودش نیافت تا دوباره بلند شه …منتظر موند .. با این امید که بالاخره یکی که مهربون بود پیداش میکرد و کمکش میکرد تا بلند شه و راه برگشت به خونشو پیدا کنه

ثانیه ها تبدیل به دقیقه ها شدن و دید کای کم کم  تیره و تار شد ..پلکاش  داشتن آروم روی هم میوفتادن .صدای قدمهایی توی حوالی همون مسیر شنید .

 توی چند ثانیه  چشم بهم زدن هر کی که بود میپیچید تو اون تقاطعی که کای توش روی زمین افتاده بود  و بهش نگاه میکرد..تو چند ثانیه کای بهش التماس میکرد تا نجاتش بده ..اما دیدش خیلی سریع  محو و تاریک شد .وقتی قدمایی جلوش متوقف شدن چشماش بسته شد

کیونگسو :کای کای ..کای؟!

سقلمه های آروم تبدیل  به تکون دادنای خشن شدن .دستای کوچیکش کمر کای رو چنگ زد تا بالا بکشتش

کای سبک بود تقریبا میشد گفت خیلی سبک.اما دیو خیلی ضعیف بود .. برای زندگی بین آدما خیلی شکننده بود  پس سریع کای رو سرجاش برگردوند .دست تو جیباش کرد و یه گوشی کوچیک و سالم پیدا کرد .سریع بازش کرد و وقتی دید هیچ رمزی نداره متعجب شد .مخاطبین رو زیر و رو کرد ..اوه سهون همونی که الان بهش نیاز داشت

صدای بوق تو گوشش طنین انداز شد و توی ذهنش با حالت دستوری گفت “بردار”

خودش رو به خاطر قدرت ضعیفش نفرین کرد چرا همیشه زیادی ضعیف و به درد نخور بود ؟

توی بوق سوم بالاخره  سهون جواب داد و صدای عمیقش گوش کیونگسو رو پر کرد

سهون:الو..کای؟!

کیونگسو:نه من دوستشم .. بچه ها کایو اذیت کردن  اونم از کلاس فرار کرد ..منم ..منم بعد چند دقیقه  دنبالش کردم و وقتی پیدا کردم  چشماش به زور  باز مونده بود  ..الانم از هوش رفته  و من نمیدونم چیکار کنم ..خواهش میکنم کمک کن

سهون:تو کجایی؟!

 میتونست صدای  برگه دفتر و صدایی که احتمال میداد واسه  زیپ کیف باشه رو بشنوه

کیونگسو سعی میکرد تا  توضیح بده که اونجا  کجاست اما فریادا حرفش رو قطع کردن بعد چندین فریاد  بالاخره آرامش به خط برگشت

کیونگسو:الو ؟

بعد دادن آدرس گوشی رو قطع کرد و منتظر سهون موند .ثانیه ها  عین لاک پشت به جلو پیش میرفتن و تنها کاری که ازکیونگسو بر میومد  خیره شدن با نگرانی به کای بود

کایی که الان در آرامش به سر میبرد ..انگار که میخواست همینطوری بیهوش بمونه . بعد دقایقی  طولانی صدای قدمایی روی سنگفرش  اکو میدادن .

سهون بعد مدتی  ظاهر  شد . کیفش شل و ول  روی شونش آویزوون بود و عرق از سر و روش میبارید .روی زانوهاش افتاد  و حدود سه ثانیه خوب کایو نگاه کرد . بعدش چرخید سمت کیونگسو

سهون:ممنونم

زیر لب گفت و پسره بیهوش  رو بین  بازوهاش  گرفت و از عزیزش توی آغوشش محافظت کرد.

کیونگسو:وقتی دوید بیرون نگرانش بودم  و بخاطر  حرفایی  که کلاس  گفتی دنبالش کردم و بعدش دیدم که افتاده  روی زمین  و.. خدای من__

سهون لبخند گرمی بهش زد

سهون:مشکلی نیست … ببخش اسمت چیه ؟

اگرچه لبخند گرمی داشت  و قدر دانیش رو میرسوند اما کیونگسو   میتونست افسردگی,عشق و نگرانی رو  که تو چشماش جا خوش کرده بودن رو ببینه

کیونگسو :دو کیونگسو ..اسمم دو کیونگسوعه

بالاخره خودش رو معرفی کرد  و  به زمین خیره شد  تا با سهون چشم تو چشم نشه 

قبل اینکه برگرده و بره گفت

کیونگسو :من دیگه میرم کلاس ..خواهش میکنم  مواظبش باش ..من نگرانشم ..خیلی نگرانشم

سهون به پسره توی بغلش نگاه کرد  و آهی کشید قبل اینکه  راه خونه(خونشون) رو  پیش بگیره مطمئن شد که کای توی بغلش در امنیته ..
*********

حین اینکه چشماشو باز میکرد  پرتوهای روشنایی دوباره از میان چشماش رخنه کرده بود ..یکی یکی ..کم کم..

درست مشابه با اولین باری که خونه اوه سهون بود  در شگفت فرو رفت .کی برش گردونده بود خونه ؟کی  پیداش کرده بود ؟کی بهش اهمیت داده بود ؟ با دیدن سهون که توی بالکن پشت  بهش با پشتی قوز کرده و لرزان  وایستاده رشته افکارش در هم شکست

اون داشت گریه میکرد

کای حس کرد قلبش درد میکنه  ..سرش پر از  نگرانیه  و ناراحتی توی  رگاش جریان داره .میدونست که قوی ترین فرد جهان نیست ..میدونست جذابترین نیست و میدونست  که اینهمه اهمیت دادنی که سهون در اختیارش گذاشته بود  مستحقش نبود  ..اما عاشقش بود چرا که هنوزم  یه انسان بود

هر باری که سهون لمسش میکرد  حس میکرد جرقه های  آتشین  از ستون  فقراتش بالا میخزن  .هر باری که بغلش میکرد قلبش از هیجان وایمیستاد

.هر باری که سهون باهاش حرف میزد  کای میتونست حس کنه داره تو صدای جذاب عمیق نه چندان عمیق سهون گم میشه .هر باری که میدیدش خیلی ساده نفس هاش رو از دست میداد .سهون به طرز نفس گیری  زیبا بود  و میدونست هیچوقت قابل قیاس نیستن  اما بازم دوسش داشت و سهون براش کامل و بی نقص بود

سکندری خوران از تخت پایین اومد و رفت سمت سهون که توی بالکن ایستاده  بود .شونه هاش میلرزیدن  و گریه های خفش خنجر تو قلب سهون فرو میبردن

بازوهاشو دور  کمر سهون پیچید  درست مثل وقتایی که به سهون نیاز  داشت و سهونم اینطوری بغلش میکرد

سهون سعی کرد بچرخه با بغل ناگهانی کای سورپرایز شده بود,اما کای محکم تر چسبیدش .سرش رو پشت سهون قایم کرد و سینش رو بیشتر از پشت به سهون چسبوند

زمزمه کرد

کای:گریه نکن

سهون توی آغوش کای حس ناراحتیش عود کرد  هق هق هاش گلوش رو ول کردن تنها با این تفاوت که اینبار بیصدا نبودن  بلکه شکسته بودن

سهون:اذیتم میکنه .. همه چیز اذیتم میکنه  ..اینکه هر بار شبا گریه میکنی ..اینکه هر بار  وقتی رو که فهمیدم اذیتت میکنن رو به یاد میارم ..هر بار که با چشمای گریونت نگاه میکنی ..همیشه میخواستم  مواظبت باشم ..تو رو از همه چیز در امان نگه دارم..اما اذیتم میکنه  وقتی میدونم که نمیتونم ..اذیتم میکنه دونستن اینکه  مهم نیست چقدر تلاش کنم  یکی اون بیرون هست تا بهت آسیب بزنه ..اذیت میشم وقتی میفهمم هر روز آسیب میبینی

که تو خودتو اونطور که من میبینمت نمیبینی  ..ناراحتم  میکنه حتی با اینکه گفتم مشکلاتت رو بهم بگو اما هیچی نمیگی ..ناراحتم میکنه بدون دونستن من اذیتت میکنن ..اما بیشتر از همشون  میدونی چی ناراحتم میکنه ؟اینکه کاری نکردم ..نتونستم کاری کنم  ..همه چیز ..همه چیز اذیتم میکنه

کای ماتش برده بود  ..خاموش مونده بود ..سهون بخاطر اون ناراحت بود ..تمام چیزی که کای برای سهون میخواست خوشحالی بود و الان خودش مسبب ناراحتیش بود  اما چرا ..چرا سهون بهش اهمیت میداد ؟

کای:چرا ؟

 کلمات شکسته کای تقریبا تو سوز باد که از روشون  گذر کرد خفه شد

سهون به سمت کای چرخید و باهاش روبه رو شد .توی سرش به تلخی  به قیافه متعجب کای خندید.دستاشو دور کمرش انداخت و کای رو نزدیک تر به خودش کشید تا جایی که صورتاشون چند سانتی متر با هم فاصله داشتن .

سهون:دیدن اینکه آسیب میبینی باعث میشه با خودم فکر کنم  وقتی کنارت بودم پس دقیقا چیکار میکردم؟دیدن اینکه چقدر لاغر و شکننده شدی  باعث میشه به فکر  دفعاتی که از خوردن سرباز زدی, فرو برم چرا توجه نکرده بودم  که یه چیزی به طرز وحشتناکی درست نیست؟چرا تشویقت نکردم که غذا بخوری ؟چطور تونستم انقدر بی توجه باشم ..میخوام اون شخصی باشم که برا همه چیز صداش بزنی چه کارت ضروری باشه چه نباشه ..میخوام اونجا باشم ..

قبل اینکه کای بتونه  حرفی بزنه و بگه این تقصیر سهون نیست ..که مقصر همه اونا ،اون نیست ،سهون محکم لباشو کوبوند روی لباش .

دنیا دور سرش چرخید  ،زانوهاش حس ضعف بهش دست دادن و بدنش سر شد .بازوهایی که دور کمرش پیچیده شده بود بیشتر جلو کشیدتش اگر که حتی بیشتر از اون  هم میشد جلوتر رفت .اگر کای نرمال بود فریاد میکشید  و سهون رو بیشتر سمت خودش میکشید اما کای که نرمال نبود .کای یه پسر با زخم های بسیار بود .

اما چه فرقی میکرد انسان که بود و برای اولین بار عشق رو تجربه میکرد .نه از اون عواطف عاشقانه اعضای خانواده نسبت به هم ،نه عواطف دوستها در برابر هم بلکه عشق ..خود عشق ..

رویای  جادویی که زمانی تنها  براش خواب و خیال بود .انگشتاشو به سمت گردن سهون برد و کشیدتش جلوتر .لبهاشو روی لبهای سهون فشرد  و بالاخره بوسیدش.همونطور که داشتن احساساتشونو نسبت به هم بروز میدادن , 

حتی سرمای باد زمستانی هم نمیتونست اونهارو از هم جدا کنه .در عین حال که  عشق سهون سفید ،تمیز و خالص بود ,عشق کای شکسته بود گرچه خالص با زخم هایی که باز و بسته شده بودن ..اما هنوزم عشق بود .

وقتی که بالاخره از هم فاصله گرفتن تنها نفس های سنگینشون هوا رو پر کرده بود .کای چشم به زمین دوخت چرا که از نگاه به سهون عاجز بود .سهون به خجالت زده شدن کای خندید .چونش رو گرفت و سرش رو بلند کرد تا بهش نگاه کنه و عمیقا تو چشمای قهوه ای غنیش خیره شد

سهون چند کلمه گفت که باعث شد دنیای کای اینبار کامل فرو بریزه  .کلماتی که اون رو به بهشت بردن حتی اگر شده برای مدت کوتاهی…کلماتی که خیلی وقت منتظرش بود

سهون:دوستت دارم کیم جونگین

————————————————

قسمت پنجم

سه کلمه ای که خیلی وقت منتظرش بود ,سه کلمه ای که همونجا میتونست باعث بشه کای تو بغل سهون ذوب  شه ,سه تا کلمه ای که تمام عمرش منتظر بود تا بشنوه بالاخره بهش گفته شده بود.کای خوشحال بود ,تقریبا خیلی خوشحال برای شخصی مثل اون … میخواست که اون کلمه ها رو متقابلا بگه ,میخواست به سهون نشون بده که اونم دوسش داره و همونقدری که سهون بهش اهمیت میده اونم متقابلا بهش اهمیت میده اما یه جورایی کلمات از گلوش بیرون نیومدن .کلمه ها تو گلوش گیر کردن ,خفش کردن .. خاموشش کردن .

کای:من….من

هر چقدرم که سعی کرد هیچ کلمه ای از گلوش بیرون نخزید ,میخواست عاجزانه عشقش رو به سهون نشون بده و بذاره سهون بدونه تمام کارایی که براش انجام داده بود بی ارزش نبودن و کای احساساتش رو متقابلا بروز میداد .کلمه ها رو برای گفتن تو ذهنش شکل داده بود ,همه چیو تو ذهنش آماده کرده بود اما چرا??چرا کلمات نمیتونستن از دهنش جاری بشن؟

تصاویری از همکلاسیاش جلوش ظاهر شدن ,توهین های بی پایانی که بهش میشد باعث شد که از خودش خجالت بکشه.تهدید های مرگی که میکردنش مجبورش میکرد که عقب بکشه و مشتای قوی که بهش میزدن باعث میشد  که برای روزها و گهگاهی هفته ها کبود بشه .همه اینا باعث میشد که حس بی ارزش و بدردنخودن و رقت انگیز بودن بهش دست بده ..شخصی مثل اون مستحق سهون نبود ..سهونی که تمثال کمال بود,چیزی بود که همیشه دوستاش بهش میگفتن و کای میدونست که اونا راست میگن .کای نمیتونست باور کنه  میخواست که این ناباوری رو هل بده کنار و قوی باشه  ..خودش رو باور کنه اما باور کردن چیزی که حقیقت نداشت چه ارزشی داشت؟

به  صورت سهون که رگه های اشک روش بودن نگاهی انداخت و دردی رو که تجربه کرده بود رو دید . چشمهایی که همیشه خیلی روشن بودن از خوشحالی, حال درد درونشون میدرخشید و اشکا مثل بارون بودن که به طور مستمر وبه آرومی از چشماش سقوط میکردن .اشکایی که قبل نیومدن کای  هرگز تو اون چشمها نبودن .کای باور داشت اون علت دردی بود که سهون هر روز تحمل میکرد.کای درد توی زندگی سهون بود در حالیکه سهون توی زندگی کای نور بود .اونا نظیر هم نبودن ,هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد که باشن

کای:مت..اسفم….

کای در حالیکه گریه میکرد خودش رو از بغل سهون بیرون کشید .سکندری خوران وارد اتاق خودش شد و درو پشت سرش قفل کرد

خودش رو روی زمین انداخت و سرش با ازدحامی از افکار خوب و بد پر شد ..چرا همیشه چیزایی که میخواست دست نیافتنی بودن ?چرا غیر ممکن بودن?کای عاجزانه میخواست که تو بغل سهون باشه و باعث شه سهون لبخند بزنه …نور خورشید سهون باشه اما میدونست  که عکس این موضوع بود .اون هیچ وقت باعث لبخند سهون نمیشد و هیچ وقت هم نور آفتابش نمیشد.اون درد سهون بود اضطراب و کابوسی که با ضمیمه شدن بهش پرورش پیدا کرده بود . مثل اعتیاد به چیزی که نباید معتادش میشد …یه اعتیاد درد آور

در حالیکه روی زمین فرو ریخته بود و از ته دل به شدت گریه میکرد  و غرق درد و بدبختی خودش شده بود سهون هنوزم سرجاش در حالت شوک و سردرگمی  توی بالکن ایستاده  بود .مگه سهون به طور واضح عشقشو به کای بیان نکرد ?یعنی عشقش در مقابل کیم جونگین  جلوه نکرده بود?بوسه به طرز نفس گیری زیبا بود اما هنوزم میتونست نومیدی رو که کای از طریق بوسه ابراز کرد رو حس کنه.

تمام حس غمی که  احساس کرده بودن در احساس خاموشی از عشق ترکیب شده بود و اجازه داده بود تا هر دو آنها  در بوسه ای ذوب بشن که کرختش میکرد …کیم جونگین زیبا

کامل  وتمام چیزی  بود که سهون در یه انسان میخواست.مطمئنا که کای “کامل”بود  اما کی میتونست این کلمه رو معنی کنه؟هیچکس

اون کایو دوست داشت اماچرا کای نمیتونست دوسش داشته باشه?.به دور دست ها زل زد…خورشید در حال غروب بود و داشت آسمان صورتی_نارنجی که رو که توسط ابرهای خاکستری پوشونده شده بود  رو ترک میگفت .تلخی و شیرینی این روز حاضر در تمامی سوراخ سنبه دید  سهون بود .صورت رنگ پریده سهون همیشه طیفی از رنگ سفید بود اما برای الان رنگ صورتش سفیدی ارواح گونه داشت.

اشکاش توسط باد سردی که میوزید رو صورتش پخش میشدن , باد سردی که انگار میخواست با وزش های قویش اون رو از بالکن  خودش پرت کنه پایین.وقتی که باد دوباره با شدت به سمتش وزید چشماشو بست  و ناگهان دونه هایی نرم با اینحال سرد رو روی گونش حس کرد .دونه ها سبک بودن …این دونه ها برای قطره های بارون بودن خیلی سبک و سرد بودن  پس نمیتونستن که قطره بارون باشن

اولین برف….برف سفید و خالصی که وقتی همه بهش فکر میکردن باهاش خیال بافی میکردن .سهون داشت اولین برفو تو تلخ ترین لحظه میدید برف تنها به این دلیل سفید و نرمه  که قبل قدم گذاشته شدن روش,لگدمال شدن و در هم فشرده شدن به زمین میرسه .بعد اینکه زمین رو لمس کنه  دیگه به هیچ وجه پاک نیست و عین همین اتفاق برای انسانها میوفته .وقتی انسانها به سطح پایین تری نزول میکنن دیگه همون آدم قبلی نیستن . مهم نیست که چقدر تلاش برای انکارکردنش میکنن همیشه ذره ای از حس گناه,افسردگی و ناراحتی هست.

سهون به تلخی با خودش خندید .حتی تو آسیب پذیر ترین محیط ,جایی  که با برف خالصی  که میتونست هر شخصی رو چه جوان و چه پیر خوشحال کنه  احاطه شده بود , هنوزم داشت  به کای فک میکرد,شخصی که میتونست باعث بشه سهون بارها حس لذت خالص بکنه ویا  باعث شه که نصف شب گریه کنه

یهو با فکر کردن به اینکه چطور کای از بغلش فرار کرد آروم سرشو به سمت در اتاق خوابش که باز مونده بود چرخوند..بارش برف داشت سنگین میشد و دستی که سهون به طرف بیرون دراز کرده بود  تا برف بگیره خیلی وقت بود که سرد شده بود .به آرومی و با تردید به سمت اتاق کای به راه افتاد با این امید که چیزی فراتر از طرد شدن از طرف کای دریافت کنه

برف که  از پنجره باز اتاق کای به داخل سقوط کرده بود  باعث لرزش کای از سرمایی که خیلی زود به دنبال اون پدیدار گشت ,شد ..با لرز ازجاش پا شد و رفت سمت پنجره اتاقش .اولین برف مطمئنا که زیبا بود .زیباترین زمان سال بود.. زمانی که  اولین برف میبارید .. چیزی که خالص تمیز وعالی بود.

کای قبلنا وقتی که تو خیابونا زندگی میکرد و بی سرپناه بود همیشه اولین برف رو میدید .همونطور که با لرز از سرما در شب لبخند میزد,

خیره شدن به آسمون  از کارای مورد علاقش  تو زمان گذشته بود اما این سال اولین برف معنای بیشتری از سال های دیگه داشت .اولین برف برای اکثریت جامعه به معنای کریسمس بود.فصل شادی  ,لذت و عشق و برای اون تقلای بیشتر افراد تو خیابونا , دزدی بیشتر و خشنودی سر سوزنی در حین تماشای مردمی که تو خیابونا ازدحام میکردن و خانواده ها و زوج هایی که  اینور و اونور پرسه میزدن و بهترین زمان زندگیشونو میگذوندن بود اغلب با خودش به اون روزفکر میکرد  که ممکنه اونم میتونست مثل اونا شاد باشه…خوشحال و آزاد از مشکلات باشه اما الان میفهمید ..فهمید که بودن اون در دنیا به منزله کسب خوشبختی نبود  اون اینجا بودتا عواقب قلدری  رو به مردم نشون بده  .داستان افراد طبقه پایینی که برای زنده موندن میجنگیدن روبه مردم بگه …کای الان میفهمید.

اما با این حال برف اول تنها باعث شد تا بیشتر احساس نا امنی کنه ..ولی در عوض عشق رو تجربه کرد.این سال یاد گرفت حتی با دردی که تصمیم گرفته بود به زندگیش ضمیمه بشه ،همیشه جرقه ای از خوشحالی بود تا باعث شه برای مدت اندکی هم که شده ادامه بده .خوشحالیش سهون بود .صورت رنگ پریده سهون ،خوی سریش بودنش و شخصیت بالغش از برابر ذهنش گذشت .اینکه چطور وقت به وقت میومد و چکش میکرد حتی اگر کای بهش اطمینان میداد که حالش خوبه ،حتی وقتی میخواست از دست سهون عصبانی بشه و ازش بخواد که سرش تو کار خودش باشه ،رو دوست داشت.دوست داشت که سهون بهش اهمیت میداد.

با کشیدن دستگیره در توسط سهون،کای از جاش پرید . نگاه کرد که چطور دستگیره با باز کردن قفلش توسط سهون چرخید و جر جر کرد  .نگاه کرد که چطور در به آرومی باز شد و سهون با قیافه ای خسته قدم به داخل گذاشت  درست عین موش ترسو

هر دوشون شکسته بودن اما یکی بیشتر از اون یکی .یکی دنیاش سقوط کرده بود و دیگری دنیای اون بود .

سهون آروم سمت کای رفت ،هر حرکت  به ظرافت حرکت یک قوی زیبا میموند ،انگار که نگران بود کای فرار میکنه .کای سر جاش یخ زد حالا باید چیکار میکرد؟چشماشو بشت و باز کرد و سهون جلوش وایساده بود .سهون خیلی نزدیکش بود طوری که میتونست عطرش رو حس کنه،ضربان قلبش رو حس کنه  و صدای نفس کشیدنش رو بشنوه .

 

سهون:چرا ؟!چرا متاسفی ؟چرا نمیتونی عشق منو بپذیری ؟نکنه اشتباهی از من سر زده؟متاسفم اما بگو چرا ؟

صداش لرزون و همزمان آروم بود.

کای افسردگی رو تو صداش شنید و کاری جز متاسف بودن ازش برنیومد

چشماشو به زمین دوخت ،عاجز از نگاه کردن به سهون بود

کای:چون مستحقش نیستم ..تو هیچ کار بدی در حقم نکردی ..در حقیقت بدون تو من هیچی نبودم .نباید عاشق من باشی .نباید هیچ احساسی به من داشته باشی .من مستحق داشتن هیچ چیزی از جانب تو نیستم اما همش هر چی بهم میدی میگیرم چون میخوام دوست داشته بشم اما ..الان میدونم …من نه برای توام و نه برای کس دیگه ای …بی معنا برای هیچ کس.

یهو به بغل گرم و تنگی کشیده شد

سهون :بسه دیگه اینجوری نگو .نگو که مستحق توجه هیچ کسی نیستی .نگو که مستحق توجه من نیستی چون که هستی .چی باعث شده که ارزشت از دیگران کمتر باشه ؟چی تو رو متفاوت از آدمای دور و برت میکنه ؟برای من تو عالی هستی و هیچ چیزیم نمیتونه اینو تغییر بده

بعدش کای رو به سمت تخت کشید .روی زمین نشست  و با چشمای نگرون به بازوهای کای خیره شد .

کای زیر نگاه رخنه کننده سهون پیچ و تاب خورد وسعی کرد آستین لباسش رو روی بازوهاش بکشه تا زخم هاش رو پنهان کنه حتی با اینکه پیش از این در حقیقت زخمهاش پوشیده شده بودن .

سهون آروم بازوهای کای رو چنگ زد

سهون:کای به من اعتماد داری؟!

کای سرش رو تکون داد البته که داشت  .به سهون بیشتر از هر کس دیگه ای اعتماد داشت .با تمام وجودش به سهون اعتماد کرد  و هیچ نشونه ای از عقب نشینی بازوهاش از چنگ سهون وقتی که آستین لباسشو بالا زد نشون نداد.

محکم چشماشو بست  تا اشکاشو متوقف کنه .چشمای سهون روی نشونه زخم ها افتادن که بدن کای رو خدشه دار کرده بودن .چرا کای باور نداشت که زیباست ؟

سهون:چرا ..چرا به خودت زخم میزنی..تو عال__

کای:نه من عالی نیستم  ..نیستم و نخواهم بود  ..هیچ کس عالی نیست

کای حرف سهون  رو با بیشترین اعتماد بنفس قطع کرد و با چشمانی بیش از حد باز شده خیره به سهون شد.نسبت به این امر اعتماد کامل داشت و هیچ چیز نمیتونست ذهنش رو در این باره تغییر بده حتی چشمای ابکی و ترحم برانگیز سهون

سهون با غمی خیره شد  که همیشه توی چشماش نبودن .عصبانی بود .نه از دست کای بلکه از دست اون آدمایی که کایو اذیت کرده بودن .عصبانی بود و نمیتونست از نشون دادنش جلوگیری کنه

سهون:چی باعث میشه که اینهمه حس بی امنی بهت دست بده ؟بهم بگو

صدای بازخواست گرسهون باعث شد کای دوباره عود کنه

کای:پوستم ..پوست کثیفم…

به پشت  خزید و چشماش رو بست و سهون هم جلوتر رفت و زخمهاش رو بوسید

سهون:پوستت کثیف نیست .به طرز زیبایی برنزه اس ،جذابه ..پوستت بوسه خورشید بهش خورده …منحصر بفرده .

کای :من احمقم .یه نادون .نفهم..همه بهتر از منن حتی وقتی سخت ترین تلاشم رو میکنم ..

سهون بوسه آرومی به پیشونیش زد

سهون:چیزی نیست که نتونم در موردش بهت کمک کنم .این طبیعیه که نمره های بالایی نداری …طبیعیه که بچه های دیگه از تو بهترن  چون تو قبلا مدرسه نرفته بودی ..من همیشه میتونم کمکت کنم چون همیشه هستم .سخت ترین تلاشت رو بکن اما بخاطرش استرس نگیر چون مطالعه زمان میبره .

کای:من مایه شرم بشریتم ..هیشکی منو نمیخواد چون هیچ سودی براشون ندارم …هیچ سودی برای دنیا ندارم

سهون:اینکه دیگران فکر میکنن که رقت انگیز هستی یا نه مهم نیست  برای من خوشبختیمی ،خوشبختی که هیچوقت تجربش نکرده بودم .اهمیتی نمیدم فک میکنی رقت انگیزی اما علت زندگی منی .تو بی فایده نیستی .باعث میشی  یکی بخنده ،خوشحال شه ،تو علت زندگی یه نفری. تو هدفی داری و اون همراه منه .پس بهت التماس میکنم  .زخم نزن خودتو .تو زیبایی هم از درون هم از بیرون .شاید عالی نباشی اما تمام چیزی هستی که من نیاز دارم. کیم جونگین چونکه دنیامی

کای چشماشو بست و احساس کرد که دونه های اشک روی بازوهاش میریزن .اشک های روی گونه های سهون میخزیدن  و درخشان از نور طبیعی بودن که از پنجره باز به درون شناور بود .دستش رو بالا اورد تا اشکاشو پاک کنه اما سهون محکم دستاشو گرفت .

سهون:قول بده که دستاتو زخم نمیکنی .بهم قول بده هر وقت هر کی اذیتت کرد بهم میگی  بهم بگو هر وقت که نیاز داشتی باهام حرف میزنی حالا قول بده

با اینکه خودش رو باور نداشت اما نمیدونست چرا هنوز به حرفای سهون گوش سپرد 

نفهمید که چطور آهسته زمان برد تا به درخواست عاجزانه سهون جواب بده  .نمیدونست سهون واقعا منظورش از حرفاش واقعی بود یا نه  اما به هر حال سرشو تکون داد

کای:قول میدم

 

TEL: blue_wolfi88

انتشار داستان در رسانه های اجتماعی ممنوع میباشد (تحت همه شرایط)


4968کلمه ای که مجبور شدم تا به الان سه بار تایپش کنم. برای کسانی که هیچ اهمیتی نمیدن .گفتم درخواست رمز بدین حتی برای اینم خسته بودین گفتم شاید خواننده ای نداره اما تلگرام و اینیستاگرام پیام دریافت میکنم که وای چ ترجمه خوبی چه اینطوریه چ اونطوریه و یا هم مورد انتقادم قرار میدین که نه تو حق این رو نداری که حذفش کنی .مردم همینن احترام توی ایران یک رابطه معکوس داره و من هم دلیلی نمیبینم که دیگه بعد اتمام این توی قسمت ترجمه فعالیتی داشته باشم . از آدمهای متظاهر گوشه و کنارم متنفرم و تنها وقتی قضیه رمز گرفتن میشه آدم ها میان و تظاهر میکنن واقعا حس منفور بودن به من دست میده .نمیپرسم وجدانتون قبول میکنه چون کسی که وجدان نداره حرف زدن باهاش تنها مثل اکو دادن صدا روی دیوارهای سنگیه .این بی وجدانی برای اکثر شما یک عادت دلپذیر  شده که به راحتی بگذرین و برین اره برین اگر حمایت کنین از این داستان. داستان اسمات بعدی میمونه و ممکنه چشماتون کم بیاره  و من این نوشته رو تنها به خاطر نویسندش ادامه میدم .
ولی خواهشا توی زندگی هر آدمی که هستید متظاهر نباشید و به قول پارت مخصوصی از این فیک
آدم ها وقتی به طبقات پایینتری نزول میکنن دیگه آدمای سابق نمیشن ❤️
ممنون از اون چند  نفری که همراه بودن و متاسفم که تحت شعاع این کلمات قرار گرفتین

اگر قسمت نظرات  فعاله لطفا هیچ دیدگاهی نذارین

 

 

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

wolf

گرگ آبی پروژه ها :نفرین(در حال تکمیل) به زودی :همسایه های آبی رنگ/صاحبخونه سایشو جا گذاشته/بزرگ و کوچیک/دزد و پلیس/پسران کبریت فروش/از آسمان افتادگان مترجم:گناهکار یا روحانی /شوهرم یه عیاشه/شکسته

Latest posts by wolf (see all)

7 Responses

  1. میفهممت خودم نویسنده ام.واسه همین دوست ندارم رمز بذارم…اما اینو بدون کسایی هستن که فیکی که ترجمه میکنی رو واقعا دوست دارن.
    من اصلا نمیدونستم میخوای رمز بذاری.به هر حال امیدوارم داستانو ادامه بدی چون واقعا آرامش بخشه.وقتی دنیات طوفانیه مثل یه بوسه ی شیرین آرومت میکنه…
    موفق باشی عزیزم…

  2. وای اونییی خدایی کارات عالیه لطفا تمومش نکن
    ب حرف بقیه کاری نداشته باش لطفاااااااااااااااااااااا
    من عاشقه کاراتمممممممممممم لطفا ادامه بده چون استعدادشا داری
    منم منتظرر میمونم میمونم میمونم
    Fithing oniii

  3. هی بیخیال همینه…تموم دنیا همین جوریه چون همه دنبال اینن ک نفع ببرن و چیزی نپردازن و این نمونه کوچیک جامعس…به بقیه اهمیتی نده.ممنونم ازت من همیشه با کارات حس میگیرم چ نوشته های خودت چ ترجمه هات چون معلومه با احساست ترجمش کردی…m.j

  4. من میذارم …
    اولین نویسنده ی من چرا اینطوری؟
    من عصبانی بودم و ول کردم از فریادیی که دوساله میزنم و به دیوار میخوره.
    من درست یه شب قبل عید تصادف کردم و…
    خب حقم بود.من سنگدل شده بودم پس تمام قلبم خرد شد.
    بالاخره تاثییر انکار ناپذیره و انتخاب نهایی با خودمونه پس این فیک و این قسمت از فیک برای من امید بود…
    امم راستی قاتل امید کیه؟
    تو ازم بزرگتری …قبلا که حرف زده بودیم بهتر بود.ولی بعد من متوجه شدم که از کجا شروع شد و کجا بدتر شد.
    من هیچ چیز برای تو نیستم پس حرفمم نسبت به حرفایی که مدت ها بهشون دل سپردی ارزشی نداره.
    ارزشمندی که هنوز میام سراغت یادم نمیره حساییرو که پیدا کرده بودم با نوشته ی تو زمانی که من کوچکتر بودم و توهم کوچکتر …
    آدما تغییر میکنن من انتخاب تورو دیدم ولی…من نقشی نداشنم…من غمگین شدم ،ناراحت شدم آشفته شدم برای کسی که میدونستم داره کجا میره و در چه حد ارزشمنده ولی خب …هنوزم نیستم و نبودم …
    مهم نیس شاید هنوزم نمیدونی چی میگم قسم میخورم منظوری ندارم این فقط توصیفی برای چیزیه که وجود داره ولی دیده نمیشه.
    رعنا شما نزدیکد یادته؟
    قاتل امید کیه؟ تا وقتی که خودت تیغو روی گردن خودت نذاری کسی نیستش که اونو روی شاهرگت فشار بده و بکشه.
    میدنی تیغ این قتل چیه؟
    اگه دوست نداری بهم مستقیم بگو من دیگه برای هیچ چیز برنمیگردم این آخرین باره.
    هیچ حرفی نه میخوونم نه میشنوم نه میگم.
    انتخاب همیشه با ماست حتی اگه به جاری شدن خون امید برسه.

  5. واقعا به خاطر اتفاقات پیش اومده متأسفم.
    متأسفم که تا این حد ناامیدت کردم. از اعماق قلبم معذرت می خوام.
    اما تظاهری در کار نبوده.من خواننده ی نفرینت هم هستم و طرفدار کارتم.
    به شدت از حرفات احساس خجالت کردم و خودمو امثال خودمو مقصر می دونم.من خودم می نویسم و درک می کنم که چی می گی…
    فقط خواستم که بابت ترجمه ی قشنگو بردباری قشنگتر از ترجمت ازت تشکر و عذرخواهی کنم….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: